گزارشي از جشن تولد نود سالگي استاد محمدعلي موحد در شهر کتاب

سلوک و سکوت موحد

بیژن مومیوند

 
[ شناسه مقاله: 3686 ]   [ موضوع: بولتن ]   [ بازدید: ۷۳۹ ]

شماره ۲۲، خرداد ۱۳۹۱

تنها بزرگداشت و جشن تولد شخصي چون استاد محمدعلي موحد مي‌تواند افرادي چون سيدمحمود دعايي، غلامعلي حدادعادل، محمدرضا شفيعي‌کدکني، حسن کامشاد، اسماعيل سعادت و... را روز دوم خرداد زير يک سقف جمع کند. اين‌گونه بود که عصر روز سه‌شنبه 2 خرداد 1391 بسياري از اهالي فرهنگ در شهر کتاب بخارست گرد هم آمدند و 90 سالگي دکترمحمدعلي موحد را جشن گرفتند. در اين برنامه افراد مختلفي با ذائقه‌ها و سليقه‌هاي بسيار متفاوتي از استاد موحد سخن گفتند و از او تجليل کردند. احمد سميعي ايشان را فردي بي روي و ريا و فرزانه‌اي حقيقت‌جو دانست. ضياء موحد اشتراک اسمي‌اش با محمدعلی موحد را دستمايه طنز و مطايبه قرار دارد و لحظاتي مفرح و خوش ايجاد کرد. حسين معصومي همداني با نگاهي دقيق به مشکل علم تاريخ در ايران درباره امتيازات و ويژگي‌هاي موحد مورخ سخن گفت. مهدي فيروزان و هوشنگ مرادي‌کرماني از صفات وجودي و روح لطيف و پروانه‌وار او سخن گفتند. سيدمحمود دعايي که به قول خودش با دردمندي به اين جلسه آمده بود ضمن اين‌که دست استاد را بوسيد، در سخنانش به دفاع موجوديت شهر کتاب و عملکرد آن پرداخت. حداد عادل هم از خاطرات خود از دکتر موحد گفت و ايشان را در مولاناشناسي يگانه دانست. علاوه بر همه اينها سر آغاز موحدي ديگر و روايتي متفاوت از او زماني اتفاق افتاد که مسوول پروژه مدرسه موحد تبريز در متني که فرستاده بود از عاطفه و احساس دختران دانش‌آموز نسبت به ايشان نوشته بود. به گفته او استاد موحد فقط مدرسه يا کتابخانه نساخته، بلکه روح زندگي و آزادگي را در کالبد سنگ، آجر و فولاد دميده و بذرافشاني کرده است: «آقاي دکتر، عنواني است که مدام بر زبان دختران مدرسه موحد تبريز جاري است. وقتي دختران فقير دبيرستان موحد تبريز او را از دور مي‌بينند دورش حلقه مي‌زنند و مي‌گويند و مي‌شنوند و حتي شکايت‌هاي کودکانه خود را از دبيران و مديران به او مي‌گويند. استاد محمدرضا شفيعي‌کدکني هم در مراسم جشن تولد دوست ديرينش شرکت كرده بود و بعد از اين‌که همديگر را در آغوش گرفتند، کنار هم نشسته بودند. زماني که مجري از ايشان درخواست کرد تا درباره دکتر موحد سخن بگويد با تشويق بسيار شرکت‌کنندگان روي سن رفت، اما از نشستن بر جايگاه سر باز زد و ايستاده گفت: شأن استاد موحد اجل از اين است که امثال بنده درباره‌ ايشان صحبت کنند. بهترين سخني که مي‌توانم به عرض ايشان برسانم، اين است که: خود ثناگفتن ز من ترک ثناست.

رهروم، ره مي‌سپارم، سال‌هاست / کار من جز رفتن پيوسته نيست

گرچه از اين رنج ناكامم هنوز / جز دلي پرتاب و پايي خسته نيست

علي‌اصغر محمدخاني، مجري مراسم با خواندن اين ابيات و ابياتي ديگر از استاد موحد که نزديک 50 سال پيش سروده بود، برنامه را آغاز کرد و در ادامه نوشته کوتاهي از ايشان درباره تولدش خواند: «من برحسب آن‌چه پدرم پشت قرآن خود يادداشت کرده است، روز جمعه، 8 شوال 1341 قمري، که مطابق است با 2 خرداد 1302 خورشيدي متولد شده‌ام. پدرم در کنار تاريخ تولد من، يادداشت ديگري دارد به اين عبارت: تاريخي که نماز بر محمدعلي واجب خواهد شد؛ ۱۳۵۵. پيداست که دلش مي‌خواسته فرزندش نيز چون خود او، متعدد به آداب دين باشد و پس از رسيدن به سن بلوغ، در انجام واجبات شرعي قصور نورزد. رحم الله معشر الماضين که خود را از بابت فرزندان ملتزم و متعهد مي‌دانستند و مي‌خواستند تا آن‌چه را که باور داشتند و در عمل مي‌کردند به فرزندان خود نيز انتقال دهند. » مجري در ادامه به کارنامه پر برگ و بار موحد اشاره‌اي کرد و بعد از نمايش فيلم کوتاهي، مهدي فيروزان (مديرعامل شهر کتاب) پس از تبريک تولد دکتر موحد، با بيان اين‌که سرمايه‌ها و مفاخر فرهنگي فارغ از صفاتي که دارند، مثل بخشندگي، آموختن، ايثار و فداکاري، يک مفهوم وجودي هم دارند که آن‌ها را از همگنانشان متفاوت مي‌کند، گفت: «بايد ببينيم که چه چيزي استاد موحد را استاد موحد کرده است. من فکر مي‌کنم، اين مفهوم وجودي با صفت و فضيلت فرق مي‌کند و آن چيزي ا‌ست که شايد بتوانيم بگوييم «آرکي‌تايپ» آن آدم و عصاره وجودي او است. آن‌چه که به عنوان مفهوم وجودي استاد موحد در ذهن من نقش بسته، اين است که يک وارستگي مي‌بينم در عين برخورداري از همه چيز، چه در علم، چه در بخشندگي، چه در دانش و چه در پژوهش. اميدوارم اين جلسه کمک کند به نسل من و بعد از من و آيندگان که راه استاد را بشناسيم و ايشان را در آينده توسعه بدهيم. »

فرزانه حقيقت‌جو و نوجو

احمد سميعي عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي دومين سخنران اين برنامه بود. او در ابتداي سخنانش درباره اشکال و چگونگي شناخت انسان‌ها در مواجهه با يکديگر سخن گفت و در ادامه درباره دکتر موحد گفت: «اگر بخواهم آقاي موحد را در دو کلمه توصيف کنم، بايد بگويم: فرزانه حقيقت‌جو و نوجو. ايشان همان‌قدر که درباره‌ آثار قديم، عاشقانه تحقيق کرده‌، مطبوعاتي هم بوده و به آثار جديد توجه داشته است. با مطالعه ترجمه‌هايش درخواهيم يافت که در انتخاب‌هايش خوش‌سليقگي به خرج داده، گويي يک جوان آن‌ها را انتخاب کرده است. [... ] ايشان از شمس افسانه‌اي يک شمس تاريخي ساختند. انتخاب‌هاي ايشان نشان‌دهنده جواني فکر، خوش‌سليقگي و حقيقت‌جويي‌شان است. من اولين بار از طريق ترجمه سفرنامه‌ ابن‌بطوطه با موحد آشنا شدم که بنگاه ترجمه و نشر کتاب چاپش کرده بود. معمولاً نويسندگان آذربايجاني از بيشتر نويسندگان ما فصيح‌تر، روشن‌تر و شيرين‌تر مي‌نويسند، چون فارسي، زبان مادريشان نيست و آن را آموخته‌اند. شادروان رضازاده شفق زماني که صحبت مي‌کرد لهجه تهراني نداشت، اما لهجه خيلي شيريني داشت و هم خوب صحبت مي‌کرد و هم قلم فصيحي داشت، قلم دکتر موحد هم اين‌گونه است. سميعي در ادامه سخنانش درباره چگونگي آشنايي با موحد گفت: «خَزَران آرتور کسلر را که با ترجمه ايشان خواندم واقعاً دلبسته نثر ايشان شدم و مشتاق شدم که ايشان را ببينم. شنيدم که ايشان روزهاي جمعه يا پنجشنبه درکه مي‌روند. من يک بار فقط به قصد ديدار ايشان به کوه رفتم. اتفاقاً روز سرد و شايد هم باراني بود که ايشان را در يک قهوه‌خانه‌اي بالاي درکه ديدم و با هم هم‌صحبت شديم. اظهار اشتياق کردم که ايشان با فرهنگستان همکاري قلمي داشته باشند و بعدها هم ايشان عضو پيوسته فرهنگستان شدند و من اين سعادت را داشتم که حداقل ماهي دو بار ايشان را زيارت کنم. ايشان خيلي کم اظهارنظر مي‌کنند، اما اظهارنظري که مي‌کنند بارقه‌اي است که از نور وجودشان ساطع مي‌شود. » در بين سخنان سميعي بود که دکتر محمدرضا شفيعي‌کدکني آمد و حاضران او را تشويق کردند.

بطالت موحد

ضيا موحد اشتراک اسمي خود با محمدعلي موحد را در شکل‌گيري آشناي‌شان موثر دانست و با رويکردي طنزگونه گفت: «اتفاقاتي افتاد که ديدم چاره‌اي نيست و بايد با ايشان آشنا بشوم. يک شب در جلسه‌اي بوديم، يکي از اهل قلم و کساني که در راديو تلويزيون کار مي‌کنند، سراغم آمد و گفت: چقدر از کارهاي شما لذت مي‌برم و کتاب شما کتاب باليني من است. گفتم: به به، خب اين کتاب چيست؟ گفت: «مقالات شمس» گفتم: البته من خيلي روي اين کتاب زحمت کشيده‌ام. ماجرا از اين هم جلوتر رفت؛ کسي ديگر آمد و گفت: اين کتابي که راجع به «گوهر مراد» نوشته‌اي بسيار جالب است، آن را کي نوشته‌اي؟ کمي فکر کردم و گفتم: منظورتان‌‌ همان کتابي ا‌ست که نوشته‌اند «ص موحد» است؟ تاييد کرد و گفتم: اشتباه شده است بايد «ض موحد» مي‌نوشتند. آن کتاب را برادر دکتر موحد، صمد موحد نوشته است. من بيشتر از يک دهه است که افتخار آشنايي با آقاي دکتر موحد را دارم. هر بار او را مي‌ديدم طبق معمول مي‌پرسيدم: آقاي دکتر مشغول چه کاري هستيد و او مي‌گفت:‌ اي بطالت، کاري نمي‌کنم. دو هفته بعد مي‌ديدم دو جلد کتاب خواب آشفته‌ نفت منتشر مي‌شد. مدتي مي‌گذشت، باز مي‌پرسيدم و مي‌گفت: آقا حوصله‌اي نيست، حالي نيست، کار نمي‌شود کرد، بعد مي‌ديدم که عجب!!! فصوص ابن‌عربي چاپ شده است. از اين مسائل به کرات اتفاق افتاد. اين است که الان من سوال ديگري از ايشان مي‌پرسم و مي‌گويم: آقاي دکتر مشغول انجام ندادن چه کاري هستيد؟»

مورخ حکيم

معصومي همداني نيز ابتدا چگونگي آشنايي خود با آثار موحد را روايت کرد و در ادامه گفت چون تاريخ کار مي‌کند مي‌خواهد چند کلمه‌اي درباره تاريخ‌نگاري دکتر موحد صحبت کند: «گمان مي‌کنم در بين همه‌ رشته‌هاي علمي در کشور ما هيچ رشته‌اي وضعش به بدي تاريخ نيست، به اين معنا که ما بعد از اين‌که يک مشت وقايع‌نگاري قديمي را داشته‌ايم با يک سري جريانات فکري مواجه شديم که مي‌گفتند کار تاريخ توصيف نيست و تاريخ‌نويس بايد تحليل کند و علل را دريابد، لذا صاحب تاريخ‌نويس‌هايي شديم که بدون اين‌که خوب بدانند چه چيزي رخ داده به دنبال علل رخدادهايي مي‌گشتند که از خود آن رخدادها اطلاع چنداني نداشتند. در سال‌هاي اخير که تاريخ‌نويسي دانشگاهي رواج پيدا کرده، غالب کتاب‌هاي تاريخي، نوشته‌هايي هستند که شايد بعضي از آن‌ها با کوشش و ديدن منابع فراهم شده باشند، اما کمتر کسي است که تاريخي را نوشته که خود در متن آن زندگي کرده باشد. وقتي به مورخان بزرگ گذشته نگاه کنيم، مي‌بينيم بسياري از آن‌ها به معنايي که امروز رايج است، عيني‌نويس نبوده‌اند، ارزش‌هايي خاص خود داشتند و اين ارزش‌ها به معناي تعهد سياسي نسبت به گروه خاصي نيست. به عنوان مثال کسروي از برخي افراد خوشش نمي‌آمده و از بعضي‌ها هم خوشش مي‌آمده؛ با بعضي‌ها مثل خياباني دعوا داشته است، اما گذشته از اين‌ها که شايد مقداري تاريخش را از بي‌طرفي خارج کرده است، چيزي که تاريخ مشروطه کسروي را متمايز مي‌کند، آدمي است که پشت آن ديده مي‌شود و اين آدم يک ارزش‌هايي دارد که آن‌ها را فداي هيچ نوع عينيت و بي‌طرفي و... نمي‌کند. از اين نظر شايد تاريخ‌نويس بارز در سنت ما بيهقي باشد و ما از اين تاريخ‌نويسان خيلي کم داشته‌ايم. من گمان مي‌کنم آقاي دکتر موحد در «خواب آشفته‌ نفت» کار بسيار دشواري را انجام داده است. درست است که ايشان جزء بازيگران اين حادثه تاريخي نبوده ولي به هر حال اين تاريخ را زندگي کرده است، در عين حال چيزي که از ايشان در اين اثر ديده مي‌شود شخص او نيست، اما شخصيت ايشان هست؛ يک ارزش‌هايي‌ است که پشت سر اين کار ديده مي‌شوند. خواب آشفته نفت کتابي‌است که با تلاش و تتبع چندين و چند ساله فراهم آمده و ثمره سال‌هايي ا‌ست که آقاي دکتر موحد در آن سال‌ها کمتر اثري منتشر کرده است. از اين نظر از کتاب‌هايي که در سنت دانشگاهي نگاشته مي‌شوند چيزي کم ندارد و بلکه از بسياري از آن‌ها برتر است. چيزي که در اين کتاب ديده مي‌شود يک نوع خردمندي، فرزانگي‌ و حکمت است که واقعاً قابل توصيف نيست. اميدوارم مجلدات باقي‌مانده اين کتاب سريع‌تر منتشر شود. اين کتاب جزء معدود کتاب‌هاي تاريخي است که به گمان من ـ علاوه بر ارزش تاريخي‌اش‌ـ بعد از مدتي بخشي از سرمايه‌ ادبي ما محسوب خواهد شد. »

پس از پايان سخنان معصومي‌همداني، محمدخاني بخش‌هايي از مقدمه حسن حبيبي بر جشن‌نامه دکتر موحد را خواند و گفت: ايشان قرار بود در اين جلسه شرکت کند، اما به دليل کسالت نتوانست شرکت کند. اين جشن‌نامه را فرهنگستان فرهنگ و ادب فارسي در سال 84 منتشر کرده است.

موحد روي کاغذ

بعد نوبت به هوشنگ مرادي‌ کرماني رسيد که گفت: من برعکس آقاي دکتر شفيعي به خودم اجازه مي‌دهم که بنشينم و در مورد ايشان صحبت کنم. او ضمن شرح چگونگي آشنايي‌اش با مرتضي مميز گفت: «يک روز به مرتضي گفتم: تو مثل يک فيل مي‌ماني که عبور از ديواره آن خيلي سخت است، اما وقتي که از اين پوسته سخت عبور کني يکي از زيباترين و ظريف‌ترين پروانه‌ها را مي‌شود در وجودت پيدا کرد. البته آقاي دکتر موحد هيبت مرتضي مميز را ندارد، اما با توجه به اين‌که ايشان نيز در کار بسيار جدي هستند، من واقعاً آن پروانه را در وجود ايشان هم مي‌بينم» مرادي کرماني که در فرهنگستان کنار دکتر موحد مي‌نشيند، اين موقعيت را ضمن متني تشريح کرده که پيش از آن به عنوان «موحد روي کاغذ» در جشن‌نامه‌ دکتر موحد چاپ شده بود و در اين جلسه هم همان را خواند: «اغلب کنارش مي‌نشينم، دست‌هايش را نگاه مي‌کنم، دست‌هاي لاغري دارد با پوست اندکي چروکيده، رگ‌هاي درشت و بيرون زده و لک‌هاي ريز و درشت و آبي مايل به بنفش. انگشت‌هاي بلند و کشيده و کمي لرزان؛ سال‌هاي سال، قلم را با اين انگشتان گرفته، انگار که هر انگشت قلمي ا‌ست در حال نوشتن. راه که مي‌رود قدش بلند است، لاغر و تکيده است و اصلاً شکم ندارد. [...] فکر مي‌کنم چهره‌ سنگي و استخواني‌اش نشان آرامشي دروني‌ست، گرچه صورت‌هاي چاق هميشه آرام‌ترند. عارفانه و آرام به زندگي نگاه مي‌کند، کم حرف است و در سکوت به همه کس و همه چيز نگاه مي‌کند. حرف که مي‌زند دلت مي‌خواهد بيشتر بشنوي که چه مي‌گويد [... ] ما دو دنياي متفاوت داريم، دنياي او، دنياي دقت، سياست، حقوق، عرفان، اقتصاد و شايد رمز و رازي است که شخصيت محکمش را ساخته و دنياي من، نگاه من، ساده و قصه‌هاي کودکانه است که در آن مي‌جوشد. من به جهان نگاهي ساده دارم و او پيچيده...»

مبادا اين شمع خاموش شود

بعد از سنتورنوازي علي تحريري نوبت که به سيدمحمود دعايي رسيد که گفت با دردمندي و افسردگي در اين جلسه شرکت کرده و فرصت را مناسب ديد تا از فعاليت‌هاي شهر کتاب که چندي است مورد حمله يک جرياني خاص قرار گرفته، دفاع کند: «من سال‌هاست که با مجموعه شهر کتاب ارتباط و آشنايي دارم و به نوعي در پايه‌گذاري و شکل‌گيري اوليه‌ آن سهم و نقش داشته‌ام. بنيان، بنيان مبارک و ارجمندي بوده و ادواري هم بر آن گذشته است. جفاست که از بنيان‌گذار نخستين آن، آقاي انوار ياد نکنيم و از کساني که زحمت کشيده‌اند و به هر حال فکر و بنياني را ارائه داده‌اند تجليل نکنيم؛ از آقاي کرباسچي و يارانشان و همچنين ارجمنداني که در تداوم اين نهاد سهيم بوده‌اند؛ دکتر اژه‌اي، دکتر نجفي، دکتر لاريجاني، دکتر اشعري و... مديريت فعلي شهر کتاب، جناب آقاي فيروزان ابتکارات بسيار زيبا و سهم والايي در شکوفايي و ارائه خدماتي متناسب با اين نام داشته‌اند. نمي‌دانم اجازه مي‌دهند که من از يک مظلوميتي ياد کنم و به نوعي دفاعي بکنم از شخصي که با تمام وجودش مي‌خواهد خدمت کند ولي متاسفانه او را متهم مي‌کنند؟ جناب آقاي حداد، شما مسووليت سنگيني داريد، مسوول امور فرهنگي هستيد و مردم به شما توجه دارند. در شکوفايي فرهنگ اين کشور و در تداوم معنويات فرهنگي سهمي بسزا داشته‌ايد. آقاي فيروزان را خوب مي‌شناسيد، من هم به خوبي ايشان را مي‌شناسم، اصالت خانوادگي، خدماتش و نقشي که به هر حال تا امروز داشته است. جفاست که ما ساکت باشيم و ببينيم کساني در نهادهاي رسمي ايشان را به گرايش‌هاي سکولاريستي و ترويج لاابالي‌گري متهم مي‌کنند. مدت‌هاست شاهد هستيم، که ايشان به دليل درک و معرفتشان، ابتکارات زيبايي را پايه گذاشته است؛ از جمله همين بزرگداشت مفاخر علمي و فرهنگي اين کشور. در همين محفل صميمي بار‌ها شاهد بوده‌ام که از بزرگان بسياري تجليل شده است. نگذاريم اين شمع خاموش شود، نگذاريم اين ابتکارات سرکوب شوند، بلکه تلاش کنيم که اين محافل گسترش پيدا کنند. به هر حال کسي که خدمت مي‌کند ممکن است در کنار خدماتش اشتباهاتي هم داشته باشد. اشتباه را مي‌شود يادآوري و تصحيح کرد، ولي نمي‌شود فقط روي زخم نشست و آن را کاويد و زيبايي‌هاي ديگر را ناديده انگاشت. از نام شهر کتاب پيداست که در يک شهر همه چيز بايد باشد ـ همه چيز مجاز ـ اما اگر تعصب داشته باشيم و بخواهيم فقط با يک ديد و با يک سليقه، مجموعه‌اي را اداره کنيم، اشتباه است و اين جفاست به درک و بينش يک جامعه. »

مرد دانش و اخلاق

غلامعلي حداد عادل در واکنش و پاسخ به سخنان دعايي گفت: مسوولان شهر کتاب هر از گاهي نزد من مي‌آيند و درد دل مي‌کنند، من سنگ صبور اين دوستان هستم، البته فقط به شنيدن اکتفا نمي‌کنم و بي‌هياهو کار‌هاي‌شان را هم دنبال مي‌کنم. وقتي پيشنهاد کردند و دعوت کردند که من هم در اين جلسه شرکت کنم با کمال ميل و افتخار پذيرفتم. وقتي دکتر شفيعي که بيش از من و پيش از من با دکتر موحد آشناست، مي‌آيد اين‌جا و صحبت نمي‌کند و مي‌گويد که خود ثنا گفتن ز من ترک ثناست، لابد معنايش اين است که ما هم به نحوي اظهار وجود مي‌کنيم و اين هستي خطاست، و ما هم نبايد حرف بزنيم. ولي من مي‌گويم هم سکوت ايشان درست است و هم صحبت‌کردن ما. به قول سعدي، خلقي متحدثان حسنت/ الا متحريان خاموش؛ شفيعي حيراني خود را بيان کرد، من از متحدثان حسن موحد خواهم بود. آشنايي من با نام دکتر موحد به اوايل دهه چهل باز مي‌گردد که اسم ايشان را عنوان مترجم سفرنامه ابن بطوطه ديدم و هميشه دلم مي‌خواست که آقاي دکتر موحد را ببينم، البته کتاب‌هاي ديگري هم از ايشان ديده بودم. تا اين‌که اوايل دهه‌ پنجاه در خدمت استاد مطهري در منزل مرحوم منوچهر بزرگمهر درس فلسفه تطبيقي مي‌خوانديم. منزل مرحوم بزرگمهر در خيابان نفت بود. رشته آقاي بزرگمهر حقوق بود و مشاور حقوقي شرکت نفت بود و با استاد موحد همکار بودند و علاوه بر آن همسايه هم بودند. چند باري استاد موحد در اين حلقه درس و بحث شرکت کرد با همين سکوت و تأمل هميشگي و گاهي اندک کلامي؛‌‌ همان کافي بود تا بنده شيفته دائمي خلقيات و شخصيت او شوم. [...] سال‌هاست اين توفيق را داريم که هر دو هفته يک بار ايشان به فرهنگستان تشريف مي‌آورند و از محضرشان استفاده کنيم، حتي از سکوتش؛ واقعاً سکوت آدم دانشمند هم گويي با سکوت ديگران متفاوت است. گاهي به شوخي و از طرق مختلف سعي مي‌کنم، ايشان را به حرف دربياورم و وقتي سخن مي‌گويد، همه گوش فرا مي‌دهيم و سخن موجزش براي ما آموزنده است. من در وجود دکتر موحد دو چيز است که من را دائم به تحسين وا مي‌دارد، يکي شخصيت معنوي و اخلاق اوست و ديگري دانش او. در حقيقت اين دو رکن، دو ستون اصلي شخصيت دکتر موحد هستند. وقتي آثار دکتر موحد را مي‌خوانيم، مي‌بينيم که خيلي از محاسن در آثارش جمع است: عمق، دقت‌نظر، روشمندي، انضباط، انصاف و ايجاز ـ البته نه ايجاز مخل و اطناب ممل که اصلاً در آثار ايشان نيست ـ عمق دانش حوزوي را دارند و انضباط و روشمندي استادان فرنگي. اين هر دو حسن توأمان در آثار ايشان قابل مشاهده است. همه‌ ما را يک احساس مشترک در اين‌جا گرد آورده است، احساس احترام به مردي که اخلاق و انسانيت و دانش را يک جا در وجود خودش جمع کرده است.

مدح جویی ضعف بشری نیست

بعد از سخنان حداد عادل کيک تولد استاد موحد که به شکل کتاب «مقالات شمس» تهيه شده بود توسط استاد بريده شد و هداياي نهادها و اشخاص مختلف تقديم ايشان‌ شد و در ادامه دکتر محمدعلي موحد با تشکر از شرکت‌کنندگان و پيام‌دهندگان به جشن تولدشان تشکر کرد و درسخناني که عنوان سپاس‌نامه يا خجالت‌نامه به آن داده بود، گفت: آن‌چه گفتند و شنيديد روايت دوستان بود و روايت دوست چنان است که سعدي گفت: گر هنري داري و هفتاد عيب/ دوست نبيند به جز آن يک هنر. اما آدم خودش را بهتر مي‌شناسد. روايت خود من چنان است که ديشب در دو رباعي آورده‌ام:

عمرم به نود رسيد و فرسود تنم/ يارب به که نالم، خجل از خويشتنم/ دردا و دريغا که در اين دفتر عمر/ خطي ننوشتم که بگويم که منم

تا چند چو کرم پيله بر خويش تنم/ من دانم و من که کيست در پيرهنم/ زآينه برنجم که مبادا افتد/ چشمم به خطا بر رخ او، کو که منم

من خجالت مي‌کشم، حق هم همين است که خجالت زده باشم. اما به قول دوست عزيزم مرادي کرماني: شما که غريبه نيستيد. پيش شما خجولانه، اما صادقانه اعتراف مي‌کنم که در عين حال مالامالِ مسرت و شادماني‌ام، از باران کرم و نوازش بي‌دريغي که بر سر و روي من ريختيد چندان احساس خرمي مي‌کنم که در پوست نمي‌گنجم و مباهات مي‌کنم و چرا مباهات نکنم که مولانا فرمود: خلق ما بر صورت خود کرد حق/ وصف ما از وصف او گيرد سبق/ چون که آن خلاق مدح و شُکر جوست/ آدمي را مدح جويي نيز خوست. مولف کتاب مقالات شمس در ادامه به تفسير نگاه مولانا به مدح‌دوستي انسان‌ها پرداخت و گفت مولانا اين ملاحظات درباره مدح‌جويي آدميان را به رسول اکرم اسلام نسبت مي‌دهد و قبول ندارد که مدح‌جويي ضعف بشري‌ است بلکه به آن يک نگرش مثبت و روان‌شناسانه دارد مي‌گويد: ستايش کسي، چنان است که در خيک خالي بدمند، اگر خيک سالم و درست باشد، آن دميدن درش تاثير خوب دارد. باد مي‌کند و شکل و هيات بهتر و دلپذيرتري به خود مي‌گيرد، اما اگر خيک ناسالم و معيوب و فرسوده و پاره و پوره باشد، دميدن در آن سودي نمي‌دهد.

موحد ادامه داد: «‌اي کاش که من لايق اين حسن ظن و نواخت و محبت دوستان بودم، که اگر چنين بودمي، سر فخر بر آسمان سودمي، اما من هرچه در خود مي‌نگرم بيشتر از آن حکايت دفتر ششم مثنوي ياد مي‌آورم که: عارفي پرسيد از آن پير کشيش/ که تويي خواجه مسن‌تر يا که ريش/ گفت نه من پيش از او زاييده‌ام/ بي‌ز ريشي بس جهان را ديده‌ام/ گفت ريشت شد سپيد، از حال گشت/ خوي زشت تو نگرديده ا‌ست وشت/ تو بر آن رنگي که اول زاده‌اي/ يک قدم زان پيش‌تر ننهاده‌اي استاد موحد سخن خود را اين‌گونه به پايان برد: «آقايان علما سخن خود را با حديث آغاز مي‌کنند من هم اين خجالت‌نامه را با حديثي پايان مي‌دهم. ابراهيم بن محمد بيهقي در «المحاسن و المساوي» آورده است که رسول اکرم به علي فرمود: آدم که هفتاد سالش شد خداوند کارهاي خوبش را به حساب مي‌آورد ولي از خطا‌هايش چشم مي‌پوشد و چون هشتاد ساله شود، بر گناهان گذشته‌اش هم قلم عفو مي‌کشد و اما نود ساله مي‌تواند براي زن و بچه و کس و کار خودش هم شفاعت کند و چون به صد سالگي رسيد، «کتب اسمه عندالله اسيرالله في ارضه» يعني برچسبي رويش مي‌زنند که بر آن نوشته است که اين آدم اسير خدا در روي زمين است. ابوالعلاي معري يک شعري دارد و گفته است که اين دوستان که براي طول عمر من دعا مي‌کنند، نمي‌دانند که اين نفرين است در حق من و نه دعا، من اگر به خودم باشد که ماندن در اين دنيا را برنمي‌گزينم. من بر خلاف ابوالعلا خدا را شاکرم که امروز در آستان نود سالگي قرار گرفتم و اين گونه مشمول لطف و بزرگواري‌هاي دوستان هستم و حالا که شما اين همه لطف و مرحمت فرموديد دعايي هم بکنيد، من هم دعا مي‌کنم که حق تعالي همه‌ حضار اين مجلس را به آن افتخار دريافت عنوان «اسير الله» شدن که در صد سالگي نصيب انسان‌ها مي‌شود برخوردار گرداند. »

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

فلسفه تحليلي و حق محيط‌زيست

فیلم در فیلم

به قلم فریده ماشینی

حقوق انساني و جنسيت

پرسه در دكه . نگاهي به مجله‌هاي تازه

محمد قوچانی

تریبون . مقالات آزاد

پست‌مدرنيزم و شرايط کنوني ايران

تقویم ماه

هايدگر و «علوم انساني»

فلسفه صدرايي و آزادي

چهره ماه

اندر جلادت ذهن دکتر موحد

حاشیه ماه

جنجال بي‌فرجام

حافظه . تاریخ شفاهی علوم انسانی

اجتهاد آزاد

درباره‌ی فمینیسم اسلامی

مجادله‌اي ناتمام

هم فمینست هم مسلمان

«عشق و تنفر» يا «برقراري ديالوگ»

برابري و متون وحياني

انقلاب و زنان

گزارش ماه

از تهران تا قم

جلال ما شكوهمند است

تقدير از پيش‌نگاران مطبوعات

آقاي «تيتر»

گنجینه . نگاهی به اسناد تاریخی

ارامنه به‌روایت فروغي

مطبوعات جهان

مانیفست کامو

در فضيلتِ آزادي

نظام لیبرالی به نبرد با اژدهای زرد می‌رود

سکولاریسم اسلام، سکولاریسم مسیحی

آيا اسلام و دمکراسي در پرتو انقلاب‌هاي عربي با هم سازگاری می‌یابند؟

خدا، بوش و اوباما

یاد

شهرياران را چه شد

یادنامه

مسلمانِ متجددِ برابري‌خواهِ تمام‌عيار

فريده، فريده است

زن مسلمان و سياست‌ورزي جامعه‌محور

نقش کلیدی در موسسه مطالعات و تحقیقات زنان

محدودیت زنان محصول دین نیست

مرگ نمادها

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.