آشنايي با اُستاد

تقي پورنامداريان

 
[ شناسه مقاله: 3681 ]   [ موضوع: کتاب نامه ]   [ بازدید: ۲۴۳۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

در سال 1347، من هم دانشجوي رشته ادبيات دانشگاه تهران بودم و هم در روستاي الفوت در مسير راه همدان و ملاير معلم. هر هفته يا هر دو سه هفته يك بار خودم را يك‌جوري به بعضي از كلاس‌هاي درس مي‌رساندم. از همكلاسي‌هايي كه به ندرت مي‌ديديم‌شان با يكي دوست شده بودم. اين دوست آقاي اشجع بود. ريشي پرفسوري داشت و ادا و اطوارش جوري بود كه انگار از سر ناچاري با ديگر دانشجويان در يك كلاس مي‌نشيند. اما چون يكي دو باري سر كلاس، حقير به مناسبتي اظهار فضل كرده بود، اشجع لطف كرده بود و مرا آدم حساب كرده بود و حرف‌هامان با هم گرفت. اشجع با شعر نو آشنا بود، بعضي شاعرها مثل احمد شاملو را خوب مي‌شناخت حتی بارها او را در نتيجه خويشي با مسعود بهنود ديده بود. وقتي به دانشگاه مي‌آمدم بيشتر با او بودم و از آنچه در كلاس‌ها رفته بود در وقت‌هايي كه من نبودم، از طريق او آشنا مي‌شدم. بيرون از كلاس نيز حرف مي‌زديم، شعر مي‌خوانديم و اشجع اخبار ادبي را راست يا دروغ به بنده اطلاع مي‌داد. يكبار كه در راهرو دانشكده ادبيات قدم مي‌زديم، اشجع جوان لاغر اندام هم‌سن و سال با خودمان را كه داشت آگهي‌هاي روي ديوار را مي‌خواند نشانم داد و گفت: اين م.سرشكه! گفتم: اي! و بعد دور زدم و رفتم كنار در ورودي و با شعف و مقداري هيجان نگاهش كردم. فكر نمي‌كردم م.سرشك چنين قد و قواره‌اي عادي مثل بقيه دانشجوها داشته باشد. آن روزها تازه مجموعه «از زبان برگ» درآمده بود. «شبخواني» را پيش‌تر در شب‌هاي تنهايي الفوت خوانده بودم، اما «از زبان برگ» چيز ديگري بود. خواندن شعر به خصوص شعر نو نه‌تنها شب‌هاي تنهايي غربت و تنهايي الفوت را قابل تحمّل مي‌كرد، بلكه مرا موقتاً هم كه شده بود، از ديار اندوه و گرفتاري‌ها به جاهاي قابل‌تحمل و مطبوع ديگر مي‌برد. شعر «شب‌بخير»‌ و «نماز خوف» از اين مجموعه، مرا از زنداني كه راه فراري از آن نداشتم رها مي‌كرد،‌ واقعاً رها! لذتِ شنيدن چيزي كه بارها به ذهنم خطور كرده بود و هرگز به اين خوبي گفته نشده بود، حسابي سرخوشم كرده بود. «شب‌بخير»، شعر عاشقانه صميمانه خوش‌بافت و ساختي بود، با چاشني ملايمي از تعهّدِ اجتماعيِ در دامِ شعارهايِ متداول نيفتاده كه تا مدت‌ها سفرهاي از الفوت به تهران و از تهران به الفوتم را كوتاه مي‌كرد و شب‌هاي بلند روستايي الفوت را نيز. اي كاش دوره تعلق خاطر استاد طولاني‌تر شده بود!‌ «شب‌بخير» ‌را دو سه هفته‌اي قبل از ديدارِ از دورِ م.سرشك، براي اشجع خوانده بودم. ديدنِ پنهان م.سرشك هيجان‌زده‌ام كرده بود، اما رويِ جلو رفتن و اظهار ارادت و تعارفات معموله را نداشتم. حتا حالا هم بعد از هفتاد سال شرم و حياي شهرستاني بودن دست از سرم برنداشته است. م.سرشك را از دور ديدم و به اشجع پيوستم. بعد از آن ديگر م.سرشك را نديدم تا سال 1351 كه دانشجوي دوره فوق‌ليسانس شدم و در پژوهشكده فرهنگ ايران كه به همت دكتر خانلري تأسيس شده بود تا پژوهشگر تربيت كند براي بنياد فرهنگ ايران و فرهنگستان ادب و هنر كه تازه تأسيس شده بود. در برنامه درسي ما نام دكتر شفيعي كدكني هم بود. قرار بود سمينار ادبيات معاصر را با او داشته باشيم. حسابي خوشحال شدم. به قول همداني‌ها سازنده (يعني ساز زن) باشي عروسيت هم باشه! كلاس درس استاد حسابي مطبوع و دلپذير بود. سخن از شعر شاملو، اخوان و فروغ مي‌رفت و مطالبي تازه كه آن روزها در كلاس‌‌هاي درس دانشگاهي اصلاً نبود. در مجله‌ها و ماهنامه‌ها بود اما بيشتر هياهو بود، اصيل و عميق نبود. درس استاد جذاب بود به خصوص براي من كه از همان سال‌هاي اولِ معلمي در روستا با شعر نو مأنوس شده بودم. رفتار صميمانه و خودماني استاد كه سن و سالش آن روزها از شش، هفت نفر دانشجويان كلاس اگر كمتر نبود بيشتر هم نبود، به شاگردي مثل حقير جرأت اظهارنظر هم مي‌داد. يك بار اين شعر شاملو مطرح شد: «ميوه بر شاخه شدم / سنگ پاره در كف كودك / طلسم معجزتي / مگر پناه دهد از گزند خويشتنم / چنين كه دست تطاول به خود گشاده منم...»

تا رسيد به اينجاي شعر: «كه گفته است / من آخرين بازمانده فرزانگان زمينم؟ / من آن غول زيبايم كه در استواي زمين ايستاده است غريق زلالي همه آب‌هاي جهان / و چشم‌انداز شيطنتش خاستگاه ستاره‌يي است.» پرسيدم: استاد منظورش از غريق زلالي همه آب‌هاي جهان و ستاره چيست؟ استاد گفت: منظورش انسان پريميتيو است.

گفتم: غولش درست! و بي‌آنكه صبر كنم استاد جواب دهد گفتم: مي‌خواهد بگويد من ادعاي فرزانگي و تقدس ندارم، من هم مثل ديگران و مثل همان انسان غول‌آساي ابتدايي همه لذت‌هاي جهاني و زميني را دوست دارم و از جمله زني زيبا را! ستاره اينجا يعني جنس مخالف كه فرزانگان وانمود مي‌كنند از آب و نم اين حرف‌ها گذشته‌اند. استاد نگاهي كرد بعد از لحظه‌اي لبخند زد. احساس كردم نظرم را خيلي قبول نكرده است. گفتم استاد كلمه چشم‌انداز شيطنتش، براي القاي همين مطلب است، استاد داشت مي‌رفت كه دنباله درس را پي بگيرد كه گفتم: استاد حافظ هم ستاره را استعاره از زن زيبا و معشوق گرفته است: ستاره‌اي بدرخشيد و... استاد با لبخندي كه مخلوطي از ردّ قبول مي‌نمود گفت: تحقيق تو درباره شعر شاملو! كتاب تأملي درباره شعر احمد شاملو، كه در چاپ‌هاي بعد عنوان اصلي‌اش شد: سفر در مه، حاصل همين سفارش و راهنمايي استاد بود. در پژوهشكده فرهنگ ايران متن عرفاني به زبان عربي را هم با دكتر شفيعي خوانديم: كتاب التعرف لمذهب اهل التصوف. آن روزها استاد شهرتي داشت، اما مثل امروز مشهور خاص و عام نبود؛ اينكه هم با ادبيات جديد و نقد ادبي آشنايي كامل داشت و درعين‌حال بر زبان و ادبيات كلاسيك فارسي و عربي تسلط چشمگير، شاگردان را در هر مقطعي به تحسين و اعجاب وا مي‌داشت. ارتباط دكتر شفيعي با دانشجويان بسيار صميمانه، خالي از تكبر و به دور از جنّت مكاني بعضي از استاذه بود. اينكه از بسياري از دانشجويان در آن روزها جوان‌تر بود خود يكي ديگر از عوامل شگفتي دانشجويان و پيوند روحيِ محكم‌تر آنان با او مي‌شد. همان روزها هم مثل حالا توجهي به سرووضع لباس خود نداشت آزاده و رها از قيد و بندِ تشريفاتِ ناشي از شأن بود. من با كراوات هم او را چند باري ديده بودم. يكيش فكر مي‌كنم در جلسه معارفه دانشجويان اولين دوره پژوهشكده بود، كه ما بوديم. در آن جلسه دكتر خانلري هم بود، استاد مينوي هم بود و استاد پروين گنابادي هم. گمان كردم به احترام دكتر خانلري است. كراوات با تيپ و شخصيت او جور نبود. انگار مبلغي هم شيطنت و مسخره در كار بود. يك‌بار وقتي در كتابخانه بنياد فرهنگ دنبال كتاب بودم، لابه‌لاي قفسه‌هاي كتاب ديدمش. گرمش شده بود پيرهنش را درآورد و گذاشت روي يكي از قفسه‌ها. زيرپيرهنش گشاد و آ‌ويزان بود، به تنش زار مي‌زد. او اين‌جوري بزرگ‌تر بود.

رفتم جلو سلام كردم. گفت: تو اينجا بودي! عجب گرم شده!

دكتراي دانشگاه تهران كه قبول شدم، استاد ايران نبود. پايان‌نامه‌ام با استاد دكتر خانلري بود. سال 1357 اوضاع دكتر خانلري مثل اوضاع جامعه متشنج بود. معلوم نبود چه بلايي سرش خواهد آمد. انقلاب روزبه‌روز جوشان‌تر مي‌شد. دكتر شفيعي از آمريكا برگشته بود. بعد از برگشتن اولين بار وقتي ديدمش كه آمد بنياد گفت نمايشگاه عكس گذاشته‌اند دانشگاه، بياييد برويم. آقاي جمال ميرصادقي و يكي دو نفر ديگر سوار ماشين شدند من هم با آنها رفتم. عكس كشته‌ها و زخمي‌هاي انقلاب بود. انقلاب ديگر قدم به قدم پيش نمي‌رفت، مي‌دويد. دكتر خانلري را گرفتند، سال 58 آب‌ها از آسيا افتاده بود همه منتظر بودند كه دوباره آسياب كي مي‌گردد. رفتم دانشگاه تهران و استاد را ديدم و تقاضا كردم حالا كه دكتر خانلري وضعش معلوم نيست راهنمايي پايان‌نامه‌ام را قبول كند. گفت: با كمال ميل! راهنمايي تو را قبول مي‌كنم! هفتاد صفحه از مقدمه «رمز و داستان‌هاي رمزي» را كه نوشته بودم، دادم و گفتم: ببينيد اگر با اين شكل موافقيد ادامه دهم. گرفت، ورق زد، روي بعضي صفحه‌ها تأمل كرد، بعضي صفحه‌ها را برگشت و دوباره ديد. گفت: عالي است بيا همين را دفاع كن! به سرشان هم زياد است. گفتم: كاملش مي‌كنم بعد مي‌آورم. برخورد استاد چنان دلگرم كننده بود كه به نوشتن بقيه مطالب تشويق شدم. وقتي پايان‌نامه گذشت مدتي استاد را نديدم. يكي، دو ماه بعد از بنگاه ترجمه و نشر كتاب كه اسمش شده بود مركز انتشارات علمي و فرهنگي زنگ زدند كه بروم براي چاپ پايان‌نامه‌ام قرارداد ببندم. بعدها استاد گفت از همان جلسه دفاع كه بيرون آمده رساله را به مركز انتشارات داده بود.

كم‌كم به استاد نزديك‌تر شده بودم. گاهي براي ديدنش به خانه‌اش هم مي‌رفتم. اجازه داده بود هروقت مي‌خواهم به سراغش بروم. از صفات خوب استاد رياستيزي، ابتذال‌گريزي و حق‌پذيري بود. از فرصت‌طلبي متنفر بود. او با خيل فرصت‌طلباني كه با بضاعتي مزجاه به عروجي بادكنكي در دنياي جاه و مال دل خوش مي‌كردند، زمين تا آسمان فرق داشت. او نه‌تنها كمك علمي كه هر كمك ديگري كه از دستش برمي‌آمد در حق ديگران مضايقه نمي‌كرد. خانه‌اي را كه در شهرك اكباتان با هزار زحمت پيش خريد كرده بودم، بعد از انقلاب نمي‌دادند، انقلابي‌ها دبّه درآورده بودند. عاملي نامي را كه آنجا مدير كرده بودند حرف سرش نمي‌شد. عقيده داشت ما پولمان را به طاغوتي‌ها داده‌ايم و حالا از انقلاب خانه مي‌خواهيم. به حرفش بيشتر از خدا ايمان داشت! شش ماه حقير را اين طرف و آن طرف دواند و آخر هم خانه را نداد كه نداد؛ تفاوت قيمتي كه به خاطر انقلاب طلب مي‌كرد سه برابر اصل بود. در اين مدت كه دنبال كار خانه بودم، از انبوه كساني كه در جريان كار بودند، تنها دكتر شفيعي بود كه پيشنهاد كمك كرد. بقيه فقط دلداري مي‌دادند و به خدا حواله مي‌دادند و پي‌گيري را تجويز مي‌كردند. پيشنهاد استاد دور از انتظار شاگرد بود. تعصب انقلابي عاملي جوشان‌تر از آن بود كه با اين مبالغ تدارك شود. با آنكه براي كمتر كسي مثل استاد وقت ارزش دارد تا به كارهاي علمي‌اش برسد، بارها ديده‌ام كه با چه روي خوشي اين وقت را ساعت‌ها خرج ديگران مي‌كند و به سخنان آنها گوش مي‌سپارد، حتا سخناني كه هيچ سنخيتي با علايق او ندارد. سكته كه كردم اگرچه خيلي ناقص هم نبود، گويي خدا كمك‌هاي او را شرط زنده ماندنم كرده بود، شرط را به جا آورد. كارِ خانه اكباتان، ‌بالاخره پس از شش هفت ماه دوندگي به جايي نرسيد و با قرض و قوله آخر ناچار شدم به جاي آپارتماني 140 متري، آپارتماني هفتادمتري بخرم. كتاب‌هايم باز هم بي‌سرپناه ماند و به كارتون‌خوابي ادامه داد. استاد در جريان كارم بود. به خانه جديد كه رفتيم، يك روز قرار گذاشت كه به خانه‌ام بيايد، مثلاً منزل مباركي. لطفي بيش از حد بود اما نمي‌شد كه بگويم نيايد. آمد، با خانمش و يك گلدان پر از گل‌هاي نارنجي. خاطره آمدن استاد به خانه‌ام افتخاري بود كه ذره‌ذره‌اش را به ياد دارم. وقتي رفتند فكرم اين بود گلدان را به ياد آن روز هميشه تازه و شاداب نگه دارم. نشد! پس از مدتي گل‌ها پرپر شدند و ريختند، اما برگ‌هاي آن آنقدر سبز ماندند تا خانه‌كشي كرديم. گلدان در ضمن اسباب‌كشي شكست. از آن زمان نزديك به سي سال مي‌گذرد. اگر آن گل‌ها پرپر شد و گلدان شكست، خوشحالم كه پس از اين سال‌ها نه گل‌هاي دوستي‌ام با استاد پژمرده شده است و نه گلدان ارادتم ترك خورده است

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

اسلام ایرانی

اسلامي که در سرزمين ايران است

کربن خويشتن را فرزندخوانده اسلام شيعي مي‌خواند

ایران جامعه کوتاه مدت

نگرشي فرماليستي و تقليل‌گرايانه

تسلط افسانه و اسطوره بر جامعه كوتاه مدت

با چراغ و آینه

رخنه‌ی غرب

کتابی یگانه

درجست‌و‌جوي اِلحاقيات‌

مرده‌ها و زنده‌ها

نقشِ نو

عارف شگفت‌انگیز

نظریه‌ی راهگشا

از شرق تا غرب

قصیده‌سرای متجدد

جاي خالي شاعر

رابطه زبان و استبداد

شهري در ميانِ ابرهاي اسطوره

دیپلماسی هسته‌ای

جرج بوش به ایران پیام داده بود

ناگفته‌هاي هسته‌اي

لاريجاني مذاكره مستقيم با آمريكايي‌ها را پذيرفت

طبقه در سرمایه‌داری معاصر

30سال انتظار

از آن طرف بام افتادیم

دشمنان و متحدان طبقه کارگر

علم تاریخ

علم دولتي که به درد نمي‌خورد

قانون مردمان

مهم‌ترين فيلسوف سياسي قرن بيستم

عدالت علیه شَر

به سوی آرمانشهر واقع‌گرایانه

مقالاتی درباره شفيعي کدکني

پيرِ خراساني ما

شفيعي كدكني و نقد ادبي

شعرِ رشک‌انگيز

شعري که زندگي است

شفيعي كدكني و ديوان شعر فارسي

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.