شعري که زندگي است

محمّد پارسانسب

 
[ شناسه مقاله: 3679 ]   [ موضوع: کتاب نامه ]   [ بازدید: ۲۵۱۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

آخرين برگ سفرنامۀ باران

اين‌ است

که زمين چرکين است. (آيينه‌اي براي صداها: 163)

راز ماندگاري و تأثيرگذاري آثار ادبي، غالباً پرسش عام و مکرّر اهل فرهنگ و هنر است. برخي اين راز را در گرايش اثر به طرح پرسش‌هاي عام انساني در طول تاريخ مي‌جويند و برخي ديگر، در ساختار منسجم و تکنيک‌هاي هنري آن؛ بعضي، بيان زيبا و برخي، محتواي عميق را راز ماندگاري آثار ادبي مي‌دانند. با اين که هر يک از اين موارد، بخشي از پاسخ را در خود دارند، من اين راز را در پيوند عميقي مي‌بينم که ميان جان شاعر با جوهر زندگي مردم و زمانۀ او برقرار است. از اين منظر، في المثل چنانچه شاعري توفيق يابد در عوضِ پرداختن به واقعيات عيني جامعه، در فرهنگ و هستي مردم و واقعيات ذهني زندگي آنان درنگ کند و از اموري دست نيافتني که حاصل تجربيات ناب شاعر در زيستن با جامعۀ خويش است، سخن بگويد، صفت جاودانگي را براي اثر خود مسلّم کرده است. شعر استاد شفيعي کدکني از چنين خصيصه‌اي به خوبي برخوردار است و جان او با جان مردم و فرهنگ آنان درآميخته، و به همين دليل، از حيث لفظ و معنا، و ساختار و درونمايه، شعري است جامعه‌گرا و مردمي، در مفهوم متعالي کلمه. مروري اجمالي بر دو مجموعۀ آيينه‌اي براي صداها و هزارۀ دوم آهوي کوهي، تصويري روشن از اين وضعيت را به نمايش مي‌گذارد. به گواهي اين دو اثر، دکتر شفيعي کدکني، از قبيلۀ آن هنرمنداني‌ است که شعر را به ساحت جامعه کشانده، آن را به آيينۀ زندگي مردم بدل ساخته‌ و هم‌چون نيما و پيروان راستين او، براي شعر هدف و کارکردي نو عرضه کرده‌است. از اين زاويه، نخستين هدفي که وي در شعر خود دنبال مي‌کند آگاهي‌بخشي و جنبۀ روشنگري آن است. او شعر را چراغي مي‌داند که در طول قرن‌ها، انسان‌ها را از ظلمت و جهل حاکم بر جهان پيرامونشان نجات داده‌ است:

گر چراغ شعر روشن در شب تارم نبود / راي رفتن روي گفتن چشمِ بيدارم نبود

گر نبود اين شب‌چراغِ جاودان قرن‌ها / در ظلام اين شبستان راهِ ديدارم نبود (هزارۀ دوم آهوي کوهي: 395)

و در جايي ديگر، واژه‌هاي شعري را هم‌چون شمعي ميداند که شاعران به مدد آن‌ها، زندگي نسل‌هاي گذشته را به آيندگان پيوند مي‌زنند، بي‌آن‌که مخاطبان را در تخديري دروغين فرو برده باشند:

امّا / ما... / با شمعِ واژه‌هامان / يک نسل را به نسلِ ديگر پيوستيم / بي آن‌که قصّه‌اي بسراييم بهرِ خواب (همان: 326)

البته، شفيعي کدکني در شعر خويش، پيش از هر چيز، مخاطب را به خودباوري و خودشناسي دعوت مي‌کند؛ چرا که مي‌داند انسان ايراني، هنوز خود را به‌خوبي نشناخته و پيوسته به نيرويي بيرون از خود متّکي بوده‌است و اين‌که، اگر اين نگرش انسان نسبت به خود، تغيير يابد، دگرگوني در ساحت‌هاي ديگر، دشوار نخواهد بود. او در شعر « قطب‌نما »، تصويري از درماندگي انسان در عرصۀ اجتماع را، عرضه کرده، عامل درماندگي را در خود وي، جستوجو کرده‌است: سزاي هم‌چو تويي چيست غير درماندن / به هر که بود و به هرجا که بود و هر چه که بود / رجوع کردي الّا دلت که قطب‌نماست. (همان: 162)

بر همين اساس، به وي تأکيد مي‌کند که بيرون از وجود خود، در جست‌وجوي آفتابي براي راه يافتن و نجات از ظلمتِ جهل و ستم، نباشد:

قرص خواب و آفتاب؟ / در شبي چنين جُذامي و سمج / وين زمانِ زمهريري زمخت / نيست آفتابي، ار که هست / بي‌گمان / در دلِ من و شماست. (همان: 13-112)

شعر شفيعي کدکني در ذات خود واجد حرکت است و حرکتآفرين. او از هر عنصري بهره ميگيرد تا اين حرکت را در شعر خود بريزد. از پربسامدترين عناصري که شفيعي‌ کدکني در شعر خود به کار مي‌برد، واژه‌ها و ترکيباتياست متعلّق به حوزۀ موسيقي: از اسامي سازها گرفته تا اصطلاحاتِ فنّي موسيقي، ويژگي نواها و نغمه‌ها و پرده‌ها، و نيز، افعال و عناصر مرتبط با اين هنر. هم‌چنين، در بسياري موارد، او « شعر » را و بعضاً « شاعران » را به چگور و چنگ و بربط و طنبور تشبيه کرده‌است. بدون شک، يکي از دلايل اين امر آن است که چون شاعر از نقش موسيقي در برانگيختن مخاطبان آگاه بوده‌است، ضمنِ ترکيب عناصر موسيقي با مفاهيم اجتماعي وسياسي، قصد دارد شوري و حرکتي در مخاطب، برانگيزد. به علاوه، وي اين عناصر را در چنان بافتي از کلام به کار مي‌گيرد که مفهوم بينش‌مندي، تحّرک و هشياري اجتماعي را القا مي‌کنند. بدون شک، يکي از دلايل اين امر، هدف مشترکي‌ است که شاعر در شعر و موسيقي ايراني- اين دو همزادِ ديرينه– يافته است؛ يعني، انگيختن مخاطب به گفتن؛ به افشاي دردها؛ و به مبارزه با سکوت و سکون. شفيعي کدکني در قطعۀ « به ياد عارف »، به زيبايي از پس چنين هدفي برآمده است:

رونقِ ساز و / سرآواز و / سرودي دگري / آفرين بر تو که مجموعۀ چندين هنري!

چنگِ روح تو به هر پرده، سرودي دارد / عارفا! جوهر عصيان تبار بشري.... / زان‌چه در پردۀ بيدادِ همايون گفتي / تا ابد از رخ بيدادگران پرده‌‌دري (همان: 2-71)

وي، در جايي ديگر، شعر را پرچمدارِ آرمان‌هاي انسان مي‌خواند و معتقد است که شاعران بايد پا به پاي زمانه و تحولات آن پيش بروند. از اين رو، خطاب به آنان مي‌گويد:

اي شاعر! از زمانه فرامش مکن که باز / دوران ديگري شده آغاز / دوران ديگري که نيازِ قبيله را

چونين به سحر و شعر فزوده است. (همان: 147)

و باز معتقد است که اگر چنين شود و شعر به بطن زندگي انسان راه يابد، سرودن شعر و خواندن آن، به يکي از ضروريات زندگي بدل خواهد شد؛ چنين شعري، بر بينش آدمي مي‌افزايد و موجب يقين مي‌شود و در نهايت، به « آزادي » مي‌انجامد:

و شعر چيست؟ چيست اگر نيست / آن لحظۀ غبارزدايي / آيينۀ رواقِ يقين را؛ / ديدن، / در لحظۀ شکفتنِ يک گل / آزادي تمام زمين را؟ (همان: 5-484)

و درست به همين دليل است که او براي شعر، رسالتي بزرگ قايل است، و آن نقشي ‌است که در روشنگري خلق و برانگيختن آنان به مبارزه با شياطين، بر عهده مي‌گيرد و اگر شعري چنين نباشد، « سِحر قبيله » و ابزار فريب مردم خواهد بود:

...طوفان واژه‌هاي تو، امروز / گر خاک در دهان شياطين نيفکند / پس چيست شعر، سحر قبيله؟ (همان: 148)

گفته شد که شعر شفيعي کدکني، با بينش اجتماعي، فرهنگي و سياسي او درآميخته‌است. از اين رو، مي‌توان او را، يکي از مطرح‌ترين چهره‌هاي جريانِ شعر سمبوليسمِ جامعه‌گرا، به شمار آورد. با بررسي دو مجموعه شعر آيينه‌اي براي صداها و هزارۀ دوم آهوي کوهي، شايد بتوان دو گونه شعر و به تعبيري، دو جهت‌گيري عمده را در شعر او رديابي کرد: نخست، شعرهايي که در مجموعۀ آيينه‌اي براي صداها گرد آمده و عمدتاً به سال‌هاي 1337 تا 1355 مربوط‌اند و ديگر، آثاري که در فاصلۀ دو دهۀ شصت و هفتاد سروده شده و غالباً در مجموعۀ هزارۀ دوم آهوي کوهي گرد آمده‌اند. اشعار کتاب نخست، بيش‌تر به موضوعات و حوادث تاريخي- سياسي مهمي ارجاع مي‌دهند که فضاي ذهني شاعر را در سلطۀ خود دارند: مسائلي چون، کودتاي 28 مرداد 1332 و سقوط دولت مردمي و ملّي مصدق؛ بسته‌تر شدن فضاي سياسي کشور، در سال‌هاي پس از کودتا؛ وقوع جريانات روشنفکري و فرار يا انزواي برخي از روشنفکران و نيز، سازش برخي ديگر با حکومت؛ قيام ميرزا کوچک خان جنگلي، و مواردي از اين دست، مهم‌ترين دغدغه‌هاي شفيعي کدکني در اشعار پيش از انقلاب اوست. اين اشعار، غالباً لحني پرخاشگر و ستيهنده دارند. نمونه‌وارترينِ آن‌ها را در مجموعۀ « شبخواني » مي‌يابيم. فضاي اشعار اين مجموعه، سنگين، تيره و سياسي است و تا حدود زيادي، يأس و نااميدي طبيعي پس از شکست را در آن‌ها احساس مي‌کنيم؛ گويي که شاعر ديگر از دريافتِ هرگونه بشارتي و رسيدن هرگونه صبحي، مأيوس شده است؛ از اين روست که مي‌گويد:

بخوان‌اي چرخ ريسک! نغمه‌ات را / ـ بر آن شاخ برهنه‌ي بي‌گل و برگ ـ / که داري انتظار نوبهاري/ ولي من، اين دل بي‌آرزو را / ـ که از شورِ قيامت هم نجنبد ـ / کنم خوش با کدامين انتظاري؟ (آيينه‌اي براي صداها: 122)

در اين فضاي بستۀ سياسي، مجالِ هيچ‌گونه اعتراض و زمينۀ هيچ‌گونه بهبودي مشاهده نمي‌شود؛ چرا که هر آن، امکان وزش مجدّد توفان و به بنبست رسيدن کنش‌ها وجود دارد:

... بيم جان را کس نيارد لب گشود از ما / تا مبادا از نهفتِ سايه‌گاهِ خيلِ جادويان / باز چونان سال‌هاي پار و پيرارين / گردبادي / زردگون يا تيره‌گون / خيزد برين صحرا. (همان: 117)

از اين رو، طبيعي است که ديگر هيچ مرد ميداني، در برابر چنين اهريمني به نبرد برنخيزد:

... اهريمني، به روز، به ميدان شتافت گرم

اما کسش به رزم هماورد برنخاست. (همان: 108)

در اين گونه اشعار‌ است که او، به نقد دانايان و روشنفکران بي‌درد و منفعل جامعه نيز مي‌پردازد و آن‌ها را « کبريت‌هاي بي‌خطر » و « انقلابيون دروغين» مي‌نامد.

جامعه‌اي که شاعر در آن زندگي مي‌کند، آکنده ‌است از اختناق، که به هيچ کس اجازۀ دم زدن نمي‌دهد و هر حرکت پيشرويي، به توطئه عليه حکومت تعبير مي‌گردد و شاعر، چه زيبا اين مفهوم را به تصوير مي‌کشد:

در عصر زمهريري ظلمت / عصري که شاخ نسترن آن‌جا / گر بي‌اجازه بشکفد طرح توطئه‌ست... (هزارۀ دوم آهوي کوهي: 115)

شايد يکي از موجزترين تصويرهايي که شفيعي کدکني از جامعۀ بسته و خفقان‌آور آن دوره عرضه کرده، شعر «بن بست» باشد که ناتواني دست‌ها و صداها و سلاحِ مردم را در برابرِ درنده‌خويي مأموران حکومت، آن هم در بن بست ظلمت، به زيبايي به نمايش درآورده است:

يخ بسته سنگ و دست و صدا نيز / در کوچه‌هاي حادثه، يارا / بن بستِ ظلمت است و زان سوي / بنگر سگان‌هارِ رها را(1) (همان: 134)

با اين همه، در مجموعه‌هاي ديگر، از جمله در « در کوچه باغ‌هاي نشابور »، که اشعار آن، غالباً متأثر از حادثۀ قيام ميرزا کوچک خان جنگلي است، شاعر آرمان‌هاي ديگري در سر مي‌پروراند؛ چرا که بشارت ظهور يک قهرمان و حلول روح يک ستاره را در خود، احساس کرده و بار ديگر مردي، پا در رکاب مبارزه با زشتي و ستم نهاده‌است. پس، اشعاري مي‌سرايد که در آن‌ها، از اميد به پيروزي و نتيجه‌بخش بودن مبارزه سخن مي‌گويد. اين نوع شعرها که لبريز از جوش و خروشِ انقلابي است و اميد به بهروزي در آن‌ها موج مي‌زند، در فاصلۀ سال‌هاي 1351 تا 1357 بيش‌ترين خواننده و مخاطب را دارد. شعرهايي از سنخ « سوک‌نامه »که شاعر ضمن ستايشِ قيام مبارزان، همگان را به اتحاد و مبارزه عليه نظام استبداد فراخوانده است:

موج موج خزر از سوک سيه پوشانند / بيشه دلگير و گياهان همه خاموشانند

بنگر آن جامه‌کبودانِ افق، صبحدمان / روحِ باغ‌اند کزين گونه سيه‌پوشانند...

نامشان زمزمۀ نيم‌شب مستان باد / تا نگويند که از ياد فراموشانند

گرچه زين زهر سمومي‌که گذشت از سرِ باغ/ سرخ گل‌هاي بهاري همه بي‌هوشانند

باز در مقدم خونين تو‌اي تازه بهار!/ بيشه در بيشه، درختان همه آغوشانند (آيينه‌اي براي صداها: 302)

البته، اين اميد و انتظار چندان دوام نمي‌يابد و شاعر که شاهد نافرجام ماندن قيام‌ها و بر باد رفتن آرزوهاست بار ديگر لب به اعتراض مي‌گشايد و باز هم، دچار نوعي يأس شده، به شکوه و شکايت رو مي‌آورد. او در قطعۀ « شبِ خارايي »، به ابتذال و انحطاط سياسي حاکم اشاره دارد:

پاسي از آن لحظه‌ها نگذشته/ ديدم آه/ اطلسي تبخير شد ناگاه، / و به جاي گندم از صحرا، دروغ و دودها روييد. (هزارۀ دومِ آهوي کوهي: 99)

با سقوط حکومت پهلوي در سال 57 و برچيده شدن نظام استبداد، ديدگاه‌هاي شفيعي کدکني نيز دستخوش تغيير مي‌شود؛ بدين معني‌که اگر شعر او تا اين زمان (غالباً در مجموعۀ آيينه‌اي براي صداها)، جنبه‌هاي تندِ سياسي و انقلابي داشت و با حوادثِ دهه‌هاي پيشين مربوط بود، اينک، با فاصله گرفتن از مصاديق، کلي‌تر و عام‌تر شده و تا حدّي، خشم و خروش پيشين خود را وانهاده ‌است. از حيث محتوا نيز، شعر شفيعي کدکني دچار تحول گرديده، مضامين اجتماعي، فرهنگي و فلسفي، در آن غلبه مي‌يابد. تقريباً در اغلب اشعاري که پس از اين دوره سروده شده، روح نشاط و اميد به زندگي بهتر را مي‌توان احساس کرد. بهخصوص در مجموعۀ « غزل براي گل آفتابگردان » که، اميد به بهروزي و رفع موانع، در آن محسوس است. شعر زيباي «گوزن و صخره»، «نقطه‌چين عبور پرندگان»، «از ميان دفتر نقاشي اطفال» و «طاووسي امّيد» و نظاير اين‌ها، همگي حکايت از اين وضعيت دارند:

عاقبت آن سرو/ سبزاسبز/ خواهد گشت و / بالابال/ عاقبت آن صبح خواهد رست / نز ميان باورِ فرتوت ما/ امّا/ از ميان دفتر نقاشي اطفال (هزارۀ دوم آهوي کوهي: 256)

با اين حال، از حساسيت‌هاي شاعر نسبت به جهان بيرون، چيزي کاسته نشده؛ تنها هدف و موضوع انتقادهاي او فرق کرده‌است. بدين معني‌که، لبۀ تيز شمشير انتقادهاي او، متوجه مشکلات اجتماعي مي‌شود. مهم‌ترين آن‌ها فقر و تنگدستي مردم است که از نظر شاعر آنان را تا مرز حقارت و خاکساري، پيش رانده. از اين رو، در شعر «رهاوي» مي‌گويد:

...آن‌چنان بر ما به نان و آب/ اينجا تنگ‌سالي شد/ که کسي در فکر آوازي نخواهد بود

وقتي آوازي نباشد شوق پروازي نخواهد بود (هزارۀ دوم آهوي کوهي: 335)

و يا در قطعه‌اي ديگر با نام « صبحِ ماهان »، شاعر به رغمِ اين‌که بنيانِ کارها را استوار يافته، از فقري که گريبان‌گير مردم است انتقاد مي‌کند:

گنجشک‌هاي صبحِ ماهان/ سروهاي باغ را/ بيدار مي‌دارند/ بعد از طلوع فجر/ در زير سقفِ گنبدي بِشکوه/ با چادر مشکي/ دو بانوي جوان/ آن‌جا/ بر روي گوري خم شده / حاجت ازو خواهان/ با ضجّه‌هاي ضجر...

صبحِ دلاويزي است در ماهان/ صبحي ميان سايه روشن‌ها/ گر مي‌توانستي، به غربالي، جدا کردن/ موسيقي گنجشک را از ضجّۀ زن‌ها (هزارۀ دوم آهوي کوهي: 339-340)

شفيعي کدکني در شعر خويش، هرگز از تحليل وضعيت کلّي تاريخ، اجتماع و فرهنگ ايراني باز نميماند؛ شايد همين خصيصه است که شعر او را از شاعران ديگر همعصرش ممتاز ميکند. او در قطعه شعري به نامِ «سيزيف ايراني»، وضعيت حرکت‌هاي سياسي و اجتماعي ايران را در قالب تمثيلي زيبا به نمايش مي‌گذارد. او معتقد است‌که تلاش‌هاي آزادي‌خواهان ايراني و طالبان ترقي، از گذشته تا به امروز، در دور باطل گرفتار آمده‌است؛ چرا که قيام‌هاي آزادي‌خواهانه و رهايي‌جويانۀ مردم، هميشه تا آستانۀ پيروزي رفته، ولي دوباره به نقطۀ صفرِ حرکت بازگشته‌است:

آويخته به زمزمۀ چرخ و ريسمان/ از ژرفِ چاه، سطل به بالاست در سفر/ تا مي‌رسد به روشني روز و آفتاب/ وارونه مي‌شود به بن چاه سرد و تر

تاريخِ سطل، تجربه‌اي تلخ و تيره است/ تا آستانِ روشني روز آمدن/ پيمودن آن مسافت دشوار، با اميد/ وان‌گه دوباره در دلِ ظلمت رها شدن (هزارۀ دوم آهوي کوهي: 37)

پي‌نوشت‌ها:

1. این بند از شعر، اشاره‌ای مقایسه‌وار دارد به حکایتی اجتماعی از گلستان سعدی (ص 130)؛ آنجا که شاعری محروم که به فرمان امیر دزدان در میانۀ یخ و یخبندان رها شده، سگ‌ها در پی اویند، چنین می‌گوید:« این چه بدفعل مردمند! سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته.»

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

اسلام ایرانی

اسلامي که در سرزمين ايران است

کربن خويشتن را فرزندخوانده اسلام شيعي مي‌خواند

ایران جامعه کوتاه مدت

نگرشي فرماليستي و تقليل‌گرايانه

تسلط افسانه و اسطوره بر جامعه كوتاه مدت

با چراغ و آینه

رخنه‌ی غرب

کتابی یگانه

درجست‌و‌جوي اِلحاقيات‌

مرده‌ها و زنده‌ها

نقشِ نو

عارف شگفت‌انگیز

نظریه‌ی راهگشا

از شرق تا غرب

قصیده‌سرای متجدد

جاي خالي شاعر

رابطه زبان و استبداد

شهري در ميانِ ابرهاي اسطوره

دیپلماسی هسته‌ای

جرج بوش به ایران پیام داده بود

ناگفته‌هاي هسته‌اي

لاريجاني مذاكره مستقيم با آمريكايي‌ها را پذيرفت

طبقه در سرمایه‌داری معاصر

30سال انتظار

از آن طرف بام افتادیم

دشمنان و متحدان طبقه کارگر

علم تاریخ

علم دولتي که به درد نمي‌خورد

قانون مردمان

مهم‌ترين فيلسوف سياسي قرن بيستم

عدالت علیه شَر

به سوی آرمانشهر واقع‌گرایانه

مقالاتی درباره شفيعي کدکني

پيرِ خراساني ما

شفيعي كدكني و نقد ادبي

شعرِ رشک‌انگيز

شفيعي كدكني و ديوان شعر فارسي

آشنايي با اُستاد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.