درباره زمینه و مضامین «طبقات در سرمايه‌داري معاصر»

دشمنان و متحدان طبقه کارگر

ياسر عزيزي

 
[ شناسه مقاله: 3660 ]   [ موضوع: کتاب نامه ]   [ بازدید: ۲۵۹۱ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

«آدميان هستند که تاريخ خود را مي‌سازند، ولي نه آن گونه که دل‌شان مي‌خواهد يا در شرايطي که خود انتخاب کرده باشند»(1)

«کارل مارکس» هرچه به پايان حيات خود نزديک‌تر مي‌شد، بيش از پيش به نظرگاه ساخت‌گرايي متمايل مي‌گشت. چه آن جايي که در «مباني نقد اقتصاد سياسي» در شکلي معتدل «هستي اجتماعي» را برسازنده‌ي «آگاهي» انسان توضيح مي‌داد و چه در «نقد اقتصاد سياسي» (سرمايه) که قوانين سرمايه‌داري را هم بر سرمايه‌داران و طبقه‌ي بورژوا و هم بر ساير طبقات ِ غير از آن، چونان «قوانين الزام‌آور خارجي» مي‌دانست که همگان ناخواسته بر آن يا تابع آن عمل مي‌کنند. وجود چنين رگه‌هايي در آثار مارکس، سبب شد تا در قرن بيستم و در زمانه‌اي که ساخت‌گرايي زباني ِ برآمده از آراي زبان‌شناس نام‌آور سوييسي (فردينان دو سوسور) به همه‌ي شعوبات دانش بشري رسوخ مي‌يافت، نزد نام‌دارترين ساخت‌گراي مارکسيست يعني «لويي آلتوسر» ِ فرانسوي، به نحله‌اي مؤثر در تاريخ انديشه‌هاي مارکسيستي تبديل شود.

اين‌ گرايش فلسفي بي‌آنکه در صدد تفصيل در محتواي انديشه‌اي آن باشيم، معتقد به فرازمندي قطعي ساخت‌ها در حيات اجتماعي هستند، به گونه‌اي که انسان‌ها برخلاف يا بي‌توجه به خواست و اراده‌ي ايشان، در درون اين ساخت‌ها واقع مي‌شوند و بنا بر اين تعينات ذهني و انديشگي ايشان به طور مطلق ناشي از محدوديت‌ها و تنگناهاي تعين يافته به‌وسيله‌ي اين ساخت‌هاست و نه زمينه‌هاي سوبژکتيو انسان‌ها. ساخت‌گرايي با نفي و نقد «انسان/سوژه» که از ترم‌هاي اصيل انديشه براي توضيح انسان مدرن شناخته مي‌شود و با حوالت دادن انسان‌سوژگي به اومانيسم پرت و مبتذل، در متن و بطن تحولات اجتماعي و واقعيات انساني به جبر ساختي نيل مي‌کند.

ساخت‌گرايان مارکسيست براي يافتن پايه‌هاي تئوريک ِ مارکسي، تمايل بسياري به تفکيک دو دوره‌ي مارکس از خود نشان دادند. مارکس دوران جواني که هگلي و به تبع آن معتقد به پراکسيس انساني و نوعي اومانيسم بود، در مقابل مارکسي که هرچه به پايان حيات نزديک مي‌شد، به‌زعم ايشان از هگل‌گرايي و اومانيسم فاصله مي‌گرفت. اين مارکس ِ ظاهراً عاري از اومانيسم و هگل‌گرايي، به اعتبار رگه‌هاي ساخت‌گرايانه‌اي که در «گروندريسه» و «کاپيتال» نشان مي‌داد، مورد علاقه اصحاب ساخت‌گرايي بود و بر اين اساس و به ويژه در کتاب اخير بيشتر مورد توجه و توضيح ساخت‌گراياني چون آلتوسر قرار مي‌گرفت.

«نيکوس پولانزاس»**، انديشمند يوناني تبارِ مارکسيست، يکي از برجسته‌ترين ساخت‌گرايان مارکسيست بود که متأثر از ساخت‌گرايي فوکو و آلتوسر، به خلق آثار شايان توجهي مبادرت کرد. از آثار عمده‌ي وي «قدرت سياسي و طبقات اجتماعي»، «طبقات در سرمايه‌داري معاصر»، «دولت، قدرت، سوسياليسم»، «فاشيسم و ديکتاتوري» و «بحران ديکتاتورها» را مي‌توان برشمرد که نوشتار حاضر به بهانه‌ي انتشار ترجمه‌اي از اثر مهم «طبقات در سرمايه‌داري معاصر» به فارسي، نگاشته شده است، اگرچه مترجمين اثر مورد اشاره، در عنوان کتاب از «طبقه» به جاي «طبقات» استفاده کرده‌اند. پر واضح است که نوشتار حاضر علاوه بر اختصار که به اقتضاي يک مقاله طبيعي است، اراده‌اي بر شرح و توضيح تحليل‌ها و نظرات نويسنده نيز نشان نمي‌دهد، بل صرفاً توصيفي مبهم از کتاب است تا ابهامات توصيف در کنار چند نکته برجسته از اثر، خواننده را به خواندن اثر که از اتفاق اثر مؤثر و مهمي در تاريخ انديشه‌ي مارکسيستي است جلب و ترغيب كند.

طبقه در سرمايه‌داري معاصر***

1- شکل و روش

اين اثر مهم پولانزاس که نسبت به آثار اوليه او همچون «قدرت سياسي و طبقات اجتماعي» شکل تعديل‌يافته‌تري از آلتوسريسم فکري پولانزاس را نمايندگي مي‌کند، مجموعه‌اي از مقالات است که بنا بر توضيح خود نويسنده «هم شامل تحليل‌هاي نظري‌اند و هم تحليل انضمامي»، با اين مشخصه‌ي روشي که «به جاي اينکه نخست رشته‌اي گزاره‌هاي نظري ارائه شود که تحليل انضمامي صرفاً مثالي براي آنها باشد» ترجيح بر آن بوده است که «گزاره‌هاي نظري دوشادوش تحليل انضمامي» ارائه شود. بر اساس اين ادعاي نويسنده، تجربه‌هاي عيني و واقعيت ملموس هم پاي تئوري، حرکت و هم پوشاني دارند. روشي که نزديک‌ترين و منطبق‌ترين روش به جامعه‌شناسي معرفتي مارکسيستي يا ديالکتيک پيوسته‌ي ميان تئوري و واقعيت است.

اگرچه مجموعه مقالات ارائه شده به گونه‌اي است که مي‌توان هر يک را به صورت مستقل نيز مطالعه کرد، اما مفصل‌بندي و ترتيب‌دهي مناسب به مقالات، پيوستگي جذاب و محتواي بديعي را به اثر بخشيده است. کتاب علاوه بر پيشگفتاري که شکل و چارچوب کلي مباحث را در کنار برخي توضيحات به اختصار مورد اشاره قرار مي‌دهد، از يک مقدمه‌ي مبسوط(طبقات اجتماعي و بازتوليد گسترده‌ي آنها) و سه بخش منقسم بر شانزده فصل تشکيل شده است که با يک نتيجه‌گيري از چشم‌اندازهاي سياسي به پايان مي‌رسد.

2- درنگي بر چند ويژگي برگزيده از کتاب

«برخوردهاي افراد با يکديگر قدرت اجتماعي بيگانه‌اي ايجاد مي‌کند که مسلط بر آنهاست؛ کنش‌هاي متقابل افراد، پايه‌ي ايجاد فرايند و نيرويي مستقل از آنها مي‌شود.»(2)

چنانچه مدعاي «گئورگ لوکاچ» در «تاريخ و آگاهي طبقاتي» را بپذيريم که «کار اصلي مارکس درست هنگامي ناتمام ماند که او در حال تعريف طبقات بود و اين ناتمامي براي نظريه و کردار پرولتارياييِ پي‌آمدهاي ناگواري داشت»(3)، بر اهميت و ضرورت بازيابي مفهوم و توضيح طبقات اجتماعي، آن چنان که پولانزاس در اين اثر و ديگر آثار خود بر آن بود، آگاه مي‌شويم. چنان چه نويسنده در سراسر کتاب در صدد نشان دادن طبقات مختلف از حيث تعين ساختاري، پيوند ميان تعين ساختاري و مواضع طبقاتي و نسبت مواضع طبقاتي با آگاهي طبقاتي بوده است. در همين راستا نيز فاز فعلي امپرياليسم، واقعيت ملت – دولت، جايگاه دولت (که در اين اثر عرصه‌ي مبارزه طبقاتي توصيف مي‌شود و نه صرفاً واقعيتي بر فراز طبقات که خود از ويژگي‌هاي خاص اين اثر برشمرده مي‌شود) و تبعات اين مفاهيم را به بحث مي‌کشد. شناخت طبقات بر بستر تحرکات مادي و واقعي، درنگي است که پولانزاس به خوبي درگير آن بوده است و از اين حيث مداقه‌اي است که کمتر در ميان نظريه‌پردازان مارکسيست مورد اعتنا بوده است.

طبقه در سرمايه‌داري معاصر

اگرچه خود نويسنده متذکر مي‌شود که کتاب حاضر به صورت مستقيم به طبقه پرولتاريا نخواهد پرداخت، بل پرولتاريا در خلال توضيح ديگر طبقات، همواره زنده و حاضر است چه؛ «تحليل بورژوازي، تضادهاي دروني آن و ارتباط فعلي آن با دولت، دايماً به تضاد اصلي يعني به رابطه‌ي بورژوازي و طبقه‌ي کارگر بازمي‌گردد» و نيز «تحليل خرده بورژوازي و به خصوص خرده بورژوازي جديد، بر خصيصه‌هايي متمرکز شده که هم زمان آن را جذب طبقه کارگر و يا از آن متمايز مي‌سازد و به اين سان به کيفيات ويژه طبقه کارگر نيز مربوط مي‌شود»، اما در مقدمه‌ي بالنسبه مبسوط کتاب با عنوان «طبقات اجتماعي و بازتوليد گسترده‌ي آنها»، در مجموعه‌اي از نظريه‌هاي عام حول ساخت‌مندي طبقات، پاره‌اي آرا و مواضع مشخص اتخاذ شده است که شايان توجه است. از مهم‌ترين فرازهاي اين مقدمه که شايد ياري گرفتن از جمله‌ي معروف «اسپينوزا» در فهم نظري آن مفيد باشد که مي‌گفت: «هر تعيني منفي است»، نويسنده ضمن اصرار و تأکيد ديگر باره بر دو قطبي بودن مبارزه در سرمايه‌داري معاصر بين دو قطب طبقات کارگر و سرمايه‌دار، با اثبات کيفي تعين ساختاري طبقه کارگر و سرمايه‌دار، به ارائه‌ي تعريفي از طبقه کارگر مي‌پردازد که به واسطه‌ي موجبيت ساختاري قابل رهگيري است و بر اين اساس به نفي هرآنچه غير از اين تعين است مي‌پردازد و ضمن بحث خود، عدم مالکيت را چندان مؤثر در احراز جايگاه طبقاتي ِ پرولتري نمي‌داند. تعريفي که در کلام پولانزاس اينچنين است؛ «طبقه‌ي استثمارشده درون روابط مسلط(طبقه‌ي استثمارشده‌ي اصلي؛ طبقه‌ي کارگر در شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري) آن طبقه ايست که کار مولد آن شيوه‌ي توليد را انجام مي‌دهد. بنابراين به اين اعتبار در شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري، تمام غير ِ مالکان کارگر نيستند». بر پايه‌ي چنين تعريفي است که پولانزاس معتقد است که مزد در شيوه‌ي توليد سرمايه‌داري تعيين کننده نيست. به عبارتي «مزد شکلي از توزيع توليد اجتماعي است که با روابط بازار و اشکال قرارداد ِ ناظر بر خريد و فروش نيروي کار مطابقت دارد». بر چنين تعبيري است که نويسنده تأکيد مي‌کند که گرچه کارگران نيز مزدبگير هستند، اما هر مزدبگيري کارگر نيست، از آن جايي که هر مزدبگيري لزوماً کار مولد انجام نمي‌دهد و بر اين اساس از شمول طبقه‌ي استثمارشده (طبقه‌ي کارگر) خارج مي‌شود. بنابراين نويسنده در ادعايي تنگ‌نظرانه و صلب، نه تنها نيروهاي کار خدماتي و غير ِ دخيل در چرخه‌ي توليد کالاي اقتصادي با تعريف سنتي را به راحتي از عرصه‌ي مبارزه طبقه کارگر خارج مي‌كند بلکه مبارزات کارگران در زمينه‌ي افزايش دست‌مزد را فاقد محتواي مبارزه‌ي طبقاتي مي‌داند، اگر چه با چنين زمينه‌سازي نظري، زمينه‌هاي ورود و توضيح مفهوم خرده بورژوازي و طبقه متوسط را فراهم مي‌کند.

نويسنده با اين ذهنيت که بررسي طبقات ديگر و به ويژه پرداخت به «خرده بورژوازي» چه در مفهوم سنتي و چه جديد آن در نظريه‌ي مارکسيستي نسبتاً ناديده گرفته شده است، در يکي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي اثر حاضر به بررسي خرده بورژوازي در هر دو اعتبار سنتي و جديد آن که همان «طبقه‌ي متوسط» معمول است، مي‌پردازد و از همين روست که معتقد است تحليل‌هاي اين اثر مشخصاً به دشمن طبقه کارگر(طبقه مسلط يا بورژوازي) و متحدان(طبقه متوسط يا خرده بورژوازي) بالقوه‌ي آن مربوط است. به نظر نويسنده کتاب، يکي از مهم‌ترين علل ضروري شدن تعين مفهومي واقعيتي به عنوان خرده بورژوازي، ناکامي تحول سوسياليستي در شيلي بوده است که به سبب درنظر نگرفتن اين واقعيت در تحليل طبقات اجتماعي آن ‌مبارزه به آن دچار شد. وي با رديف کردن پاره‌اي گروه‌هاي مزدبگير اما غير ِ مولد و در عين حال غير ِ مالک که در ادبيات سياسي کنوني طبقه متوسط يا به تعبير پولانزاس «يقه سفيد» و نيز «بخش ثالث» خوانده مي‌شوند، به بررسي مواضع نظري متفاوتي نسبت به اين گروه‌ها مي‌پردازد. از کساني که اين گروه‌ها را متعلق به بورژوازي مي‌دانند، تا کساني که اين گروه‌ها را به طبقه کارگر متعلق مي‌کنند و نيز کساني چون «دارندورف» که از نظر نويسنده کتاب موضع مصالحه را در پيش مي‌گيرند و مدعي هستند که بخش‌هايي از اين گروه‌ها به بورژوازي و بخش‌هايي نيز به طبقه کارگر تعلق دارند مورد بررسي قرار مي‌گيرند و در نهايت به اين ادعاي پولانزاس منجر مي‌شود که اتخاذ چنين مواضعي حرکت در مسير رد و نفي نظريه‌ي مارکسيستي طبقات اجتماعي و بالمال نظريه‌ي مبارزه‌ي طبقاتي است. پولانزاس اما اين گروه‌ها را چه در شکل سنتي آنها (توليد و مالکيت کوچک، صنعت‌کاران و پيشه‌وران)، و چه در صورت جديد آنها (کارمندان بخش‌هاي تجارت، بانک‌داري و کارگران بخش‌هاي اداري و خدماتي و …) متعلق به طبقه‌اي منحصر و واحد به عنوان طبقه‌ي خرده بورژوازي مي‌داند که وجودش اتفاقاً واقعي و ناشي از مبارزه طبقاتي است. شناخت اين طبقه و رفتارها و مواضع آن به‌زعم نويسنده کتاب «طبقات در سرمايه‌داري معاصر» از ضرورت‌هاي مبارزه‌ي طبقاتي ِ طبقه‌ي کارگر است. بي‌ترديد مباحثي که پولانزاس در رابطه با طبقه متوسط پيش مي‌کشد مهم‌ترين بخش کتاب حاضر را شکل مي‌دهد، هرچند تأملات و نظريه‌پردازي وي در رابطه با فاز کنوني امپرياليسم در کنار نقش دولت‌هاي معاصر در مناسبات جهاني و رابطه‌ي اين دولت‌ها با نمودهاي بورژوايي گونه‌گون بر غناي نظري اثر حاضر مي‌افزايد و کتاب را بيش از کتابي در ميان ساير کتاب‌ها از درجه‌ي اهميت برخوردار مي‌کند

اشارات

**. نيكوس پولانزاس متولد 1936، در يونان به تحصيل حقوق پرداخت. سپس جهت تحصيل در مقطع دكتراي فلسفه‌ي حقوق به پاريس نقل مكان كرد و پس از اخذ دكترا از سال 1963 تا زمان مرگ در دانشگاه پاريس(University of Paris VIII) به تدريس پرداخت. پولانزاس در سال 1979 با پريدن از پنجره آپارتمان دوستش، خودكشي كرد.

***. پولانزاس، نيکوس. طبقه در سرمايه‌داري معاصر، ترجمه؛ حسن فشارکي، فرهاد مجلسي پور، رخداد نو، چاپ اول، تهران1390

1- مارکس، کارل. هجدهم برومر لويي بناپارت، ترجمه؛ باقر پرهام، نشر مرکز، چاپ چهارم، تهران 1382، ص 11

2- مارکس، کارل. گروندريسه؛ مباني نقد اقتصاد سياسي(جلد اول)، ترجمه؛ باقر پرهام، احمد تدين. نشر آگه، چاپ سوم، تهران 1378، ص 141

3- لوکاچ، گئورگ. تاريخ و آگاهي طبقاتي، ترجمه؛ محمد جعفر پوينده، نشر تجربه، چاپ دوم، تهران 1378، ص

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

اسلام ایرانی

اسلامي که در سرزمين ايران است

کربن خويشتن را فرزندخوانده اسلام شيعي مي‌خواند

ایران جامعه کوتاه مدت

نگرشي فرماليستي و تقليل‌گرايانه

تسلط افسانه و اسطوره بر جامعه كوتاه مدت

با چراغ و آینه

رخنه‌ی غرب

کتابی یگانه

درجست‌و‌جوي اِلحاقيات‌

مرده‌ها و زنده‌ها

نقشِ نو

عارف شگفت‌انگیز

نظریه‌ی راهگشا

از شرق تا غرب

قصیده‌سرای متجدد

جاي خالي شاعر

رابطه زبان و استبداد

شهري در ميانِ ابرهاي اسطوره

دیپلماسی هسته‌ای

جرج بوش به ایران پیام داده بود

ناگفته‌هاي هسته‌اي

لاريجاني مذاكره مستقيم با آمريكايي‌ها را پذيرفت

طبقه در سرمایه‌داری معاصر

30سال انتظار

از آن طرف بام افتادیم

علم تاریخ

علم دولتي که به درد نمي‌خورد

قانون مردمان

مهم‌ترين فيلسوف سياسي قرن بيستم

عدالت علیه شَر

به سوی آرمانشهر واقع‌گرایانه

مقالاتی درباره شفيعي کدکني

پيرِ خراساني ما

شفيعي كدكني و نقد ادبي

شعرِ رشک‌انگيز

شعري که زندگي است

شفيعي كدكني و ديوان شعر فارسي

آشنايي با اُستاد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.