گفت‌و‌گو با محمدعلي همايون كاتوزيان

تسلط افسانه و اسطوره بر جامعه كوتاه مدت

محمد صادقي

 
[ شناسه مقاله: 3654 ]   [ موضوع: کتاب نامه ]   [ بازدید: ۲۸۰۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

دكتر محمدعلي همايون كاتوزيان در مقدمه‌اش بر نشر دوم كتاب «اقتصاد سياسي ايران» و در بخشي با نام «الگوي اصلي كتاب: نظريه استبداد ايراني» به نكته‌هايي درباره تفاوت‌هاي جامعه ايراني با جوامع اروپايي و نسبت طبقات مختلف با دولت و... اشاره داشت كه اكنون در كتاب «ايران، جامعه كوتاه مدت و سه مقاله ديگر» آن را بيشتر مي‌گشايد و مهم‌ترين ويژگي‌هاي جامعه كوتاه مدت (1.مشكل مشروعيت و جانشيني و قرباني شدن بسياري از فرمانروايان، ساير اعضاي خاندان سلطنتي و نيز وزرا و فرماندهان نظامي ‌در پاي اين مشكل، 2. بي‌اعتبار بودن مال و جان، 3. مشكلات انباشت و توسعه) را در آنچه به تعبير وي، تاريخ آن تبديل به رشته‌اي از دوره‌هاي كوتاه مدتِ به هم پيوسته شده، واكاوي كرده، و مخاطبان را براي فهم گره‌هاي تاريخي، فكري، سياسي و اقتصادي به انديشيدن درباره فقدان «انباشت تغييرات درازمدت» از جمله انباشت درازمدت مالكيت، ثروت، سرمايه و نهادهاي اجتماعي و خصوصي (و آموزشي) فرا مي‌خوانَد...

آيا فكر نمي‌كنيد در واكاوي علل «كوتاه مدت» بودن جامعه ايراني كه در كتاب‌ها و نوشته‌هاي مختلف‌تان و از جمله كتاب آخرتان (ايران، جامعه كوتاه مدت) به آن پرداخته‌ايد بتوان به «عقلانيتِ غايب» و خردستيزي به‌ويژه در ادبيات ايران هم پرداخت؟ در ايران و در پيشينه تاريخي‌مان شايد بيش از هر چيز با «نظاميه‌ها»، كه از بحث و نقد و نظر و استدلال‌گرايي به دور بوده است آيا اين تفاوت‌ها در امتداد قياس‌هاي جنابعالي (بين جامعه ايراني و جوامع اروپايي) در كتاب «ايران، جامعه كوتاه مدت و سه مقاله ديگر» مي‌تواند قرار بگيرد؟

هر جامعه‌اي مولود شرايط مادي و معنوي خود است. يعني «علت‌العلل» ويژگي‌هاي جامعه هر چه بوده باشد، خود آن ويژگي‌ها در حفظ و ادامه خود نقش اساسي خواهند داشت. يعني مثلاً علت اوليه پديدآمدن ويژگي استبداد و كلنگي بودن يك جامعه هر چه باشد، فرهنگي كه بر آن استوار است هم علت و هم معلول وجود و ادامه آن ويژگي‌ها خواهد بود. در هر جامعه‌اي اشكال گوناگون خردگرايي، عاطفه‌گرايي، واقع‌گرايي و جز آن وجود دارد اما نسبت اينها به يكديگر در جوامع گوناگون متفاوت است. شعر، عرفان، مذهب، افسانه و اسطوره در جامعه ايران خيلي بيشتر از نظريات منطقي، انديشه‌هاي خردگرايانه و الگوهاي تجربي و ابطال‌پذير نفوذ و رواج داشته و دارد. هيچ‌كدام از اينها چيز بدي نيست و ارزش و اهميت خود را دارد و از جمله مي‌توان گفت كه شعر فارسي بزرگترين دستاورد فرهنگي تاريخ ايران است. بي‌جهت نيست كه اخوان‌ثالث (در شعر «آخر شاهنامه») گفت: «زندگي‌مان شعر و افسانه.» اما نكته مهم دقيقاً در همين جاست كه وقتي كل زندگي چنان زير نفوذ شعر و افسانه قرار گرفت كه جاي زيادي براي عقل و استدلال و مشاهده علمي باقي نگذاشت، ديد انتقادي از دست خواهد رفت و بعضي از راه‌هاي پيشرفت براي جامعه مسدود خواهد شد. من به تجربه ديده‌ام كه خيلي اوقات وقتي مسأله‌اي مطرح مي‌شود و دو نوع توضيح و تحليل درباره آن ارائه مي‌شود، آن شرحي كه افسانه‌اي يا احساساتي يا اسرارآميز است، از توضيحي كه بر پايه عقل و منطق و تجربه قرار دارد مؤثرتر است. و اين فقط ويژه عوام نيست، بلكه درباره درس‌خواندگان و نخبگان نيز صادق است. وگرنه چگونه مي‌توان فهميد كه عرض و طول كل يك جامعه ـ از دارا و ندار و دانا و نادان ـ هر كس و هر چيزي را كه دوست ندارند «غرب زده» و ناشي از «غرب‌زدگي» بدانند، و اين را بهانه غرب‌ستيزي قرار دهند. يا چگونه مي‌توان نفوذ تئوري توطئه را ـ كه همه مسائل و مشكلات جامعه را از چشم جنّ و پري خارجي و داخلي مي‌بيند ـ در رگ و پي جامعه توجيه كرد. يك مثال از هزاران تجربه خود بزنم. چند ماه پس از چهار برابرشدن بهاي نفت براي ديدار كوتاهي به تهران رفتم و در يك مجلس مهماني كه همگان «دكتر» و «مهندس» و دارا يا مرفّه بودند ديدم كه فرياد همه از بالارفتن قيمت‌ها بلند است. هر كس چيزي مي‌گفت تا آنكه يكي به من گفت «تو كه اقتصادداني به ما بگو چرا در حالي كه مدعي‌اند رفاه در مملكت افزايش يافته قيمت‌ها اين طور بالا مي‌روند» گفتم دليلش ساده است. افزايش درآمد نفت را ناگهان در جامعه توزيع كرده‌اند. در نتيجه درآمدها بالا رفته و تقاضا براي كالاها و خدمات مصرفي و توليدي به شدّت افزايش يافته است. از سوي ديگر عرضه محدود است و نمي‌توان آن را در كوتاه مدت شديداً افزايش داد. در نتيجه قيمت‌ها بالا مي‌رود. همه به يكديگر نگاه كردند و همان كه از من سوال كرده بود گفت «آقا براي من تحليل علمي مي‌كند. آقاجان اين حرف‌ها چيست. نمي‌خواهند بشود؛ نمي‌خواهند درست بشود؛ نمي‌گذارند درست بشود...» من ديدم كه اين توضيح كه (لابد انگليسي‌ها) «نمي‌خواهند بشود» از تحليل من تأثير بيشتري در آن جمع داشت. شما ملاحظه فرماييد كه چگونه عموم مردم ـ و درس خوانده‌ها بيشتر از بيسوادها ـ مثل نقل و نبات افسانه‌سازي مي‌كنند كه مثلاً فلان مقام داخلي يا خارجي در پشت درهاي بسته به مقام ديگري چيزي گفته، يا اينكه «مي‌خواهند فلان كار را بكنند»، درست انگار كه خودشان زير ميز بوده‌اند و همه چيز را دقيقاً شنيده‌اند يا ـ بهتر ـ ضبط كرده‌اند. و بيان اين گونه افسانه‌ها غالباً با عبارت «مي‌گويند» آغاز مي‌شود؛ بدون اين كه حتّي يكي بپرسد چه كسي مي‌گويد و از كجا مي‌داند. بلكه برعكس، با اشتياق فراوان گوش فرا مي‌دارند و سپس عيناً يا با افزايش چيزي از خود براي ديگران نقل مي‌كنند. مكتب‌هاي فرنگي‌اي كه شما نام مي‌بريد محصول يكي،‌دو قرن اخيراند، گو اينكه اگزيستانسياليسم خردگرايانه نيست. ولي در هر حال جامعه ايران يك قرن بيشتر است كه با دستاوردهاي فكري غرب آشنا شده، پس چرا چيز زيادي از آن نياموخته است كه البته منظورم تكرار و تلقين طوطي‌وار (و غالباً مغلوط) كلمات قصار ولتر و ماركس و ديگران نيست. اگر منظور شما از «نظاميه‌ها» واقعاً مدارس نظاميه قرون دوازدهم و سيزدهم است طبيعي است كه در آنها علوم زمان خود را درس مي‌دادند و از جمله خيام و غزالي در آنها درس دادند و سعدي در يكي از آنها درس خواند. موضوع اين است كه چرا آنها مانند مدارس (كالج‌هاي) آكسفورد در بلندمدت ادامه نيافتند و متحول نشدند. موضوع اين است كه چرا از ابن‌سينا و محمدبن‌زكرياي رازي و بيروني و غيره يك مكتب بلندمدت ساخته نشد. موضوع اين است كه چرا سعدي كه در حدود سه قرن پيش از اومانيست‌هاي مسيحي، يك اومانيست بود، پايه‌گذار يك اومانيسم پايدار نشد.

سعدي همين طور است كه مي‌گوييد، اما اغلب حكما و شاعران ايراني علوم عقلي و تجربي را رد كرده و اين همه را «علم بناي آخور و عماد بود گاو و اشتر» مي‌پنداشتند و حاكميت تفكر جبرگرايانه‌اي را در اين سرزمين عمق و امتداد بخشيدند.

هر جامعه كهن‌سالي سنت‌هاي عرفاني گاهي بزرگ دارد. كلّ مسيحيت پايه‌اش بر عرفان است و هنوز صوامع مسيحي كه شبيه خانقاه‌هاي اهل تصوف هستند وجود دارند. كلّ بودائيسم و شاخه‌هاي گوناگون آن نيز به اين گونه آراء و عقايد و نهادها استوارند. اكثريت مردم چين و نيمي از مردم ژاپن بودائي (در مورد ژاپن ذِن-بودائي) اند. اما اين مانع نشده است كه جوامع منسوب به اين سنت‌ها و اعتقادها الزاماً از پيشرفت‌هاي فلسفي و عقلي و علمي محروم شوند يا عقب بمانند. در همين روزگار نزديك به ما هم نيچه و شوپنهاور و كي‌ير كه‌گارد و برگسون و‌ هايدگر و حتّي سارتر (پيش از آنكه به نوعي ماركسيست شود) را نمي‌توان فيلسوفان خردگرا ناميد و بعضي صريحاً خرد گريزند. غزالي و مولوي و مانند آنها گناهي نكردند كه صوفي‌مسلك و عارف‌مشرب بودند، و جبرگرايي هم خاصّ آنان نيست بلكه مسلك اشعريان است. مسأله ما اين است كه چرا مكتب‌هاي بلندمدت علمي و عقلي پديد نياورديم؛ چرا در غالب ما يك صوفي كوچك وجود دارد؛ چرا اين همه تحت‌تأثير عرفان كلاسيك قرار داريم؛ چرا برخورد انتقادي و منطقي در جامعه ما ضعيف است؛ چرا بيشتر داوري‌هاي ما بر مبناي عاطفه و احساسات است؛ چرا پاسخ يك مسأله جدي با يكي دو بيت (غالباً) عرفاني داده مي‌شود. عرفان در هر اجتماعي براي خود جايي دارد، اما مولوي و عطار مسوول رفتار و كردار ما نيستند.

در كتاب اخير يكي از دغدغه‌هاي جنابعالي مسأله «شبه مدرنيسم» و تقليد دل‌بخواه و بي‌ترتيب از اروپا است، و در ادامه «دوره‌هاي كوتاه مدت به هم پيوسته» را نتيجه سه ويژگي جامعه كوتاه مدت مي‌دانيد. مي‌خواستم بدانم كوشش‌هاي نخبگان و روشنفكران را در انتقال مفاهيم جديد به متن جامعه و بالابردن سطح فرهنگ عمومي (و اصلاح فرهنگ) چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ و به نظرتان جريان‌هاي روشنفكري ايران در دوره‌هاي مختلف پس از مشروطه تا چه اندازه با ژرفاي فرهنگ و تمدن نوين غرب آشنايي داشته‌اند؟

بله، به اين دليل كه صد سال است از اين كتاب‌ها خوانده‌ايم ولي هيچ تغيير بنيادي در اخلاق و رفتارمان پديد نيامده است. چنانكه از پاسخ به سوال اول بر مي‌آيد اين مسائل و مشكلات پيش از اينكه علمي باشند، اخلاقي و رفتاري و عادتي‌اند. مگر كساني كه در جامعه مثل نقل و نبات افسانه‌سازي مي‌كنند، گاهي به يكديگر اميدهاي واهي مي‌دهند، و گاهي توي دل يكديگر را خالي مي‌كنند، كتاب نخوانده‌اند و مدرسه و دانشگاه نرفته‌اند. ما سياه و سفيد زياد داريم ولي نقد و انتقاد و برخورد انتقادي (كه منظورم از آن الزاماً منفي نيست) كم. زود زنده باد مي‌گوييم و زود مرده باد. زود اميدوار مي‌شويم و زود نااميد. در همه احوال، وضع موجود را جهنم مي‌پنداريم و باور داريم كه «اگر فقط چنين و چنان شود» به بهشت موعود مي‌رسيم. علم و دانش و پيشرفت و آزادي مفت به دست نمي‌آيد بلكه كار مي‌برد، حوصله و شكيبايي مي‌خواهد، طول مي‌كشد و بدون استمرار و تداوم حاصل چنداني نمي‌دهد. و نتيجه‌اش نيز بهشت برين نيست بلكه پيشرفت نسبي‌ست و جامعه بهتر. شبه مدرنيسم (اعم از انواع چپ و راست آن) خود مولود كم‌حوصلگي و ذوق و شوق كودكانه‌اي بود كه با اين تئوري يا آن اقدام قرار بود ايران يك شبه، شوروي يا فرانسه و آمريكا شود، بلكه از آنها هم جلو بزند و به «تمدن بزرگ» برسد. تمدن بزرگي كه درست در «دروازه‌هايش» يك انقلاب عظيم شد، و انقلاب عظيمي كه به‌جاي بهشت بي‌طبقه يا «علي گونه» در يك كوتاه مدت دچار نفاق و انشقاق شد. البته نبايد منكر پيشرفت‌هايي شد كه در صد سال گذشته به دست آمده است. موضوع صحبت ما تغييرات بنيادي، بلندمدت و خودگردان است. خيلي خوانديم، خيلي گفتيم، خيلي خيال‌بافي كرديم و چيزهايي هم ساختيم و ياد گرفتيم، ولي راستش اين است كه با آنچه شما «ژرفاي فرهنگ و تمدن نوين غرب» مي‌ناميد آشنايي زيادي پيدا نكرديم. اصل اول نقد و انتقاد است به جاي زنده باد و مرده باد. اصالت «فرهنگ و تمدن نوين» به غربي بودنش نيست بلكه به علمي بودن و انتقادي بودن آن است. روشنفكري هم از اين نظرها با باقي جامعه فرق چنداني نداشت و غالباً اسير مذهب‌هاي زميني بود.

در يكي از مقاله‌هاي كتاب (ملك‌الشعراي بهار در دوران مشروطه) به فضاي ادبي و اجتماعي ايران نظر داريد. به نظر مي‌رسد در دوره مشروطه و حتي در دوره‌هاي بعدي، مفهوم و كاركردِ كار روشنفكري با كار فلسفي و كار انقلابي (مبارزه) به دشواري از هم جدا مي‌شود. جنابعالي در بررسي كاركرد نهاد روشنفكري، اين موضوع را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ ديگر اينكه؛ زبان شعر و زبان ادبي، زبان عاطفه است و زبان روشنفكري، زبان عقل و منطق (كه بايد به‌ دور از ابهام و ايهام باشد) به نظر مي‌رسد اين دو را همچنان مي‌توان «درآميخته با هم» در ادبيات روشنفكري ايران جستجو كرد، آيا اين، راه و مسير كار روشنفكري را دشوارتر و پيچيده‌تر نمي‌كند؟

روشنفكري البته در انقلاب مشروطه و پس از آن – چه به شكل مثبت و چه منفي- نقش مهمي داشت، غالباً با آرزوهاي دور از دسترس، و خشم و عصياني كه از دور از دسترس بودن آن حاصل مي‌شد. به يادم آمد كه خليل ملكي يك بار در ارتباط با سرنوشت جبهه ملي دوم نوشت: از بس كه سنگ‌هاي بزرگ برداشتند بالاخره از زدن، چشم پوشي شد. مقاله‌اي كه از آن ياد كرديد هم وجوه ادبي دارد هم سياسي، و اين چيز تازه‌اي نيست چون در تاريخ ايران ـ به‌ويژه ايران قرن بيستم- سياست و ادبيات به هم نزديك بوده‌اند. اما درس سياسي مهمي كه از آن در مي‌آيد همان موضوع دوري از افراط و تفريط است. در آن مقاله مي‌بينيم كه برخلاف عموم روشنفكران و انقلابيان ـ و با حفظ اصول و عقايدش ـ بهار روشي اعتدالي در پيش گرفت و دچار آرمان‌گرايي و عاطفه‌زدگي نشد. روشنفكري مثل غالب وجوه ديگر جامعه، در قرن بيستم دچار افراط و تفريط بود، چه در زماني كه مشروطه‌خواه بود، چه وقتي عملاً از مشروطه‌خواهي بريد. يعني روشنفكري هم مثل ديگران گرفتار «همه يا هيچ» بود كه از ويژگي‌هاي سنّت شهيدپرستي است. يك نمونه بزرگ آن در دوره مشروطه، فاجعه شوستر بود. دولت ايران مورگان شوستر، جوان ليبرال آمريكايي را با اختيارات زياد خزانه‌دار كلّ كرد. شوستر مردي درستكار و كم‌تجربه و ايده‌آليست بود و راه و رسم مديريت در اوضاع و احوال ايران را نمي‌دانست. هم هيأت حاكمه ايران را خشمگين كرد هم دولت جابر و قاهر روس را كه در شمال ايران تقريباً حكومت مي‌كرد. وقتي هم كه روس‌ها به مناسبت پاره‌اي از اقدامات شوستر، از دولت ايران خواستند كه عذرخواهي كند خون ملت به رهبري روشنفكري به جوش آمد و با فريادهاي «يا مرگ يا استقلال» طبل آمادگي براي شهادت نواخته شد. در جايي كه مي‌شد با يك ژست فروتنانه آتش خشم روس‌ها را فرو نشاند، واكنش تند و بي‌حساب ملت غيور و رهبران روشنفكرش سبب شد كه روسيه تزاري، لشگر خود را در شمال با تهديد به اشغال تهران به حركت در آورد. در نتيجه، و در آخرين لحظات، دولت ايران ناگزير شد به تقاضاهاي بعدي و صد البته بدتر و شديدتر روس‌ها – از جمله عزل و اخراج شوستر از ايران- تن دهد و باز هم از روي ناچاري، مجلس را منحل كند. آن گاه درسي كه از اين فاجعه گرفته شد اين نبود كه ملت خيلي بيش از توانايي‌اش عمل كرده بود و به جاي يك سازش عاقلانه با حداقل هزينه، با شعارهاي توخالي و انتظارات غيرممكن تا مرز فاجعه پيش رفته بود. بلكه اين بود كه دولت «نوكر روس‌ها» است و اصلاً با روس‌ها تباني كرده بود كه به آن ترتيب، شوستر را معزول و اخراج كند. از اين نمونه‌ها خيلي خيلي زياد است. اگر مصدق به بهترين نحو ممكن دعواي نفت را حل مي‌كرد (و به اين ترتيب كودتا پيش نمي‌آمد) تا روز قيامت مي‌گفتند كه نوكر انگليس و آمريكا بود و منافع ملت ايران را به آنها فروخت. ديگر چه عرض كنم...اول بايد «كار روشنفكري» را تعريف كرد. كار روشنفكري ما غالباً ايمان و اعتقاد مذهبي به ايدئولوژي‌ها و چارچوب‌هاي فكري بسته بود. يعني حتا با اينكه برخي از اين ايدئولوژي‌ها مباني خردگرايانه داشتند، شور و هيجان و عشق و ايماني كه روشنفكري نسبت به آنها نشان مي‌داد خردگرايانه و روشنفكرانه نبود. عاطفه به خودي خود چيز خوبي است. مثلاً ممكن است كه شما به دلايل عاطفي خواهان افزايش حقوق يك گروه يا طبقه باشيد و با نظريات و روش‌هاي خردگرايانه در راه آن بكوشيد. ولي وقتي كه به دلايل عاطفي، شما به يك مذهب زميني ايمان مي‌آوريد و جهان را فقط از زاويه تنگ آن مي‌بينيد، آن گاه كارتان نه فقط ممكن است سودي نياورد بلكه زيان‌بخش هم باشد. شعر گفتن بسيار خوب است و روشنفكر مي‌تواند شاعر نيز باشد. موضوع اين است كه ما نسبت به مسائل و مشكلات جامعه ديدي شاعرانه نداشته باشيم و با زباني شاعرانه آنها را تشريح و تحليل نكنيم. عرفان جاي خود دارد ولي عرصه اجتماع و اقتصاد و سياست عرصه جذبه و شوق نيست بلكه محل بحث و استدلال و مشاهده و تجربه است.

جامعه كوتاه مدت را مي‌توان جامعه موج‌سالار و موج‌سوار هم ناميد. اكنون هم به نظر مي‌رسد گرايش به اين موج پست مدرنيسم نوعي شيطنت نابالغانه باشد كه به سود و سوداي اين سفر مخاطره آميز نظر ندارد. اين پرسش را از آن رو مطرح مي‌كنم كه به نظر مي‌آيد، در جوامعي كه هنوز حداقلي از عقلانيت، جامعه مدني، دموكراسي، آزادي و... را تجربه نكرده اند، طرح چنين انديشه‌هايي راهگشا نخواهد بود. نظر جنابعالي چيست؟

جامعه كوتاه مدت مسلماً جامعه موج سالار و موج سوار است چون با يك موج مي‌آيد و با موج ديگري مي‌رود. پست مدرنيسم اقيانوس وسيعي است كه تقريباً هر چيزي را مي‌توان از توي آن درآورد و اين مصاحبه جاي بحث درباره آن نيست. چه ماركسيسم-لنينيسم چه پست‌مدرنيسم، مسأله اصلي دربست پذيرفتن و غيرانتقادي برخورد كردن با آراء و عقايد مد روز است. هيچ فكر و انديشه‌اي نه صددرصد بي‌فايده است و نه كاملاً درست و بي‌برو برگرد. موضوع اين است كه نبايد لنگ انداخت و تسليم بلاشرط شد. مقولات علمي‌ و هنري چنان نيستند كه بتوان با نام بردن از يك انديشمند و نقل قول از يكي ديگر تكليف همه چيز را روشن كرد. پست‌مدرنيسم پاره‌اي وجوه شبه رمانتيك و خردگريز دارد اما خيلي از وجوه آن قابل بحث و نقد و بررسي است. آنچه بايد بر آن اصرار ورزيد نقد، نقد و باز هم نقد است

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

اسلام ایرانی

اسلامي که در سرزمين ايران است

کربن خويشتن را فرزندخوانده اسلام شيعي مي‌خواند

ایران جامعه کوتاه مدت

نگرشي فرماليستي و تقليل‌گرايانه

با چراغ و آینه

رخنه‌ی غرب

کتابی یگانه

درجست‌و‌جوي اِلحاقيات‌

مرده‌ها و زنده‌ها

نقشِ نو

عارف شگفت‌انگیز

نظریه‌ی راهگشا

از شرق تا غرب

قصیده‌سرای متجدد

جاي خالي شاعر

رابطه زبان و استبداد

شهري در ميانِ ابرهاي اسطوره

دیپلماسی هسته‌ای

جرج بوش به ایران پیام داده بود

ناگفته‌هاي هسته‌اي

لاريجاني مذاكره مستقيم با آمريكايي‌ها را پذيرفت

طبقه در سرمایه‌داری معاصر

30سال انتظار

از آن طرف بام افتادیم

دشمنان و متحدان طبقه کارگر

علم تاریخ

علم دولتي که به درد نمي‌خورد

قانون مردمان

مهم‌ترين فيلسوف سياسي قرن بيستم

عدالت علیه شَر

به سوی آرمانشهر واقع‌گرایانه

مقالاتی درباره شفيعي کدکني

پيرِ خراساني ما

شفيعي كدكني و نقد ادبي

شعرِ رشک‌انگيز

شعري که زندگي است

شفيعي كدكني و ديوان شعر فارسي

آشنايي با اُستاد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.