جان اف کندي، اليور استون و داستانِ يک ترور

نپرسيد چه‌کسي کندي را کشته بپرسيد چرا کندي را کشتند

دن جرجيکاس

 
[ شناسه مقاله: 3644 ]   [ موضوع: سینما ]   [ بازدید: ۲۹۸۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

متولد 1938 در ايالات متحد امريکا تاريخ‌نگار، منتقد و فعال سياسي است. کارشناس تاريخ اتحاديه‌هاي کارگري هم هست. فعاليت‌هاي سينمايي‌اش عمدتاً در مجله‌ي سينه‌است بوده و کتاب مهمي هم درباره‌ي محله‌ي‌هارلم نوشته.

ظاهراً بخش عمده‌اي از درخشش و موفقيت فيلم «جي اف کي» به اين برمي‌گردد ‌که اليور استون، در مقام فيلم‌ساز، اين اسطوره‌ي مزاحمِ امريکايي را روي پرده‌ي سينما جاودانه کرده و تصويري از او ارائه کرده که دل هر تماشاگري را مي‌برد؛ قهرماني که به چيزي جز سرفرازي کشورش نمي‌انديشد. فعالان سياسي دهه‌ي 1960 بر اين باور بودند که جان اف کندي بيش از آن‌که رئيس‌جمهورِ ايالات متحد امريکا باشد، جنگ‌جوي بي‌بديلِ روزهاي جنگِ سرد است و با زبان‌بازي استادانه و استفاده‌ي هوشمندانه‌اش از کلمات و عبارت‌هايي که اشک به چشم مردم مي‌آورد، خود را در دل همه‌ي آن‌ها جاي داده بود و با سخنراني‌هايش درباره‌ي حقوق مدني و اصلاحات اجتماعي بيش از آن‌که رئيس‌جمهوري عمل‌گرا باشد، مصلحي اجتماعي و سخنوري برجسته بود. اما به قولِ همين فعالان سياسي، مشهوترين قول کندي، يعني « هم‌ميهنان امريکايي من؛ نپرسيد کشورتان براي شما چه خواهد کرد؛ بپرسيد شما براي کشورتان چه مي‌توانيد بکنيد. هم‌ميهنانِ جهاني من؛ نپرسيد ايالات متحد امريکا براي شما چه خواهد کرد؛ بپرسيد چگونه مي‌توانيم دست در دستِ هم آزادي را براي انسان‌ها‌ به ارمغان بياوريم.» نسخه‌اي است که دل فاشيست‌ها را شاد کرده بود و بيش از آن‌که به کلام رئيس‌جمهور ايالات متحد امريکا شبيه باشد، به يکي از نقلِ قول‌هاي منسوب به بنيتو موسوليني شباهت دارد.

جان اف کندي زماني که سرگرم مبارزات انتخاباتي‌اش بود به مردم کشورش قول داد که اصلي‌ترين دغدغه‌اش حفظ منافع ملي ايالات متحد امريکا باشد و نسبت و رابطه‌ي ديپلماتيک با کشورهاي ديگر را هم در سايه‌ي همين حفظ منافع ملي پيش ببرد. امّا ظاهراً مثل همه‌ي رئيس‌جمهورهاي پيش از خود وقتي پا به کاخ سفيد گذاشت و روي صندلي رياست جمهوري لم داد، اساسي‌ترين وعده‌اش را به دست فراموشي سپرد. بحران موشکي کوبا نشانه‌ي اين فراموشي بود. امّا جز اين، تلاش‌هاي بي‌وقفه‌ي جان اف کندي براي تمام کردن جنگ سرد و عقب نشيني نيروهاي امريکايي از ويتنام هم بود که آشکارا جنازه‌ي شماري از سربازان امريکايي را باز پس فرستاد و آن‌ها هم که بازگشتند تا سال‌ها اسير زخم‌هايي بودند که اين جنگ به جان‌شان زده بود. جنگي که بي‌شک‌هاليوود مديون آن است؛ وگرنه بسياري از فيلم‌هايي که در دهه‌ي 1970 به بعد ساخته شدند، اصلاً داستاني براي تعريف کردن نداشتند.

به ياد آوردن جان اف کندي بدون اين چيزها ممکن نيست؛ يا دست‌کم عاقلانه به نظر نمي‌رسد. اما اليور استون در فيلم «جي اف کي» کندي‌اي را که خود شناخته روي پرده‌ي سينما برده و هيچ لازم نيست ما، به عنوان تماشاگران فيلم، ديدگاه‌هاي تاريخي/ سياسي خود را به دست فراموشي بسپاريم و چيزهايي را که استون در قالب يک فيلمِ سينمايي و البته در ظاهري تاريخي/ سياسي عرضه کرده بپذيريم. «جي اف کي» آشکارا فيلمي سياسي است؛ به اين معنا که استون مي‌خواسته فيلمي سياسي بسازد. در عين حال، توضيح اين نکته هم ضروري است که راديکاليسم يا محافظه‌کاري فعالان سياسي، خواسته يا ناخواسته، بر ذهنيت‌شان تأثيرگذار است و استون هم هميشه سعي کرده در مقام فعالِ سياسي دست به ساخت فيلم‌ها بزند.

اتهام‌هاي بزرگ

«جي اف کي» به مذاق بسياري از سياستمداران ايالات متحد امريکا خوش نيامد؛ به اين دليل که استون آشکارا شماري از سياستمداران کهنه‌کار امريکا را به توطئه‌ي ترور کندي متهم کرده؛ برنامه‌ريزي و آماده‌سازي نقشه‌اي براي از ميان برداشتن رئيس جمهوري که ظاهراً محبوب‌ترين رئيس جمهور ايالات متحد در تاريخ اين کشور است. دهه‌ي 1950 دهه‌ي پُرالتهابي بود. کارگران در ايالات متحد از حق و حقوق اوليه‌ي خود سر درآوردند. روشنفکران چپ‌گراي امريکايي اسير کميته‌اي شدند که سناتور مکآرتي به راه‌انداخت و کار به جايي رسيد که شماري از اين روشنفکران براي رهايي از زندان‌ لب به اعتراف گشودند و ديگري را لو دادند. مشاوران نظامي ارتش امريکا سراسر دنيا را زير پا مي‌گذاشتند و به هر کشوري که حاضر بود برتري ايالات متحد را بپذيرد اسلحه و مهمّات فروختند. مأموران عالي‌رتبه‌ي سازمان سيا در جست‌وجوي راهي براي رخنه در کشورهاي بلوک شرق بودند و کشورهايي مثل فيليپين و ايران و يونان دست دوستي به‌سوي امريکا دراز کردند تا خطري از ناحيه‌ي اتحاد جماهير شوروي تهديدشان نکند. در چنين روزهايي بود که گره پيچيده‌ي ماجراي کُره پيچيده‌تر شد. در همان روزها ديوار بلند و سختي بين دو بخش برلين کشيده شد تا آلمان غربي و آلمان شرقي از هم جدا شوند. اين ديوار نشانه‌ي آشکار جنگ دو بلوک شرق و غرب بود. در عين حال، جنبش حقوق مدني امريکا هم در دوره‌ي او رشد کرد. در ۲۱ اوت ۱۹۶۱ سياه‌پوستان آلاباما دست به تظاهرات نسبتاً گسترده‌اي زدند و خواستار اجراي قانون حقِ رأي براي همه شدند. نوامبرِ سالِ بعد بود که جان اف کندي در برابر حيرت بسياري از جمهوري‌خواهان فرمان سياست «آزادي مسکن» را با هدف آزاد کردن فروش مسکن بي‌اعتنا به رنگ و نژادِ مردمِ ايالات متحد صادر کرد. و مهم‌تر از اين‌ها، چند ماهي پيش از آن‌که ترور شود، در ۲۸ اوت ۱۹۶۳ دويست هزار فعال جنبش حقوق مدني و برابري نژادي به سوي واشنگتن راه‌پيمايي کردند و مارتين لوتر کينگ هم سخنراني مشهورش را با نام «رؤيايي دارم» در همين روز ايراد کرد. با اين همه در همين دهه بود که داستان خيالي و ترسناک بمب‌هاي هسته‌اي علاقه‌ي مردم امريکا را به کشورشان بيش از پيش کرد؛ آن‌قدر که رضايت دادند بودجه‌ي نظامي بيش‌تر شود.

در چنين روزهايي بود که جان اف کندي به قدرت رسيد. مردي که اصلاً خودش را دست‌کم نگرفت و بر اين باور بود که اگر بخواهد هر کاري ممکن است. مرور بخشي از کارنامه‌ي جان اف کندي در دوران رياست جمهوري‌اش، از اين منظر، مي‌تواند آموزنده باشد:

1. تکه‌تکه کردن سازمان مرکزي سيا با اين استدلال که امنيت را بايد در سراسر ايالات متحد امريکا پراکنده کرد.

2. آرامش در زمان حمله به خليج خوک‌ها.

3. تعهدي مبني بر اين‌که حمله‌‌ي ديگري در کار نيست.

4. امضاي پيمان منع آزمايش‌هاي هسته‌اي با تأکيد بر اين‌که بايد قدم بلندي براي رسيدن به منطق برداشت.

5. جست‌وجوي راهي براي باز کردن راه مذاکره با فيدل کاسترو.

6. آمادگي ترک ويتنام و اقدام‌هاي اوليه براي عقب‌نشيني کامل نيروهاي امريکايي از اين کشور.

اين کارنامه را مي‌شود طولاني‌تر از اين کرد، ولي حقيقت اين است که کندي در بدنه‌ي دولت امريکا طرفداران زيادي نداشت و طرفدارانش بيش‌تر مردم و روشنفکراني بودند که معناي اصلاحات اجتماعي را مي‌فهميدند. معناي چيزهايي که کندي مي‌گفت و مي‌خواست، براي سياستمداران امريکايي روشن بود؛ اما ترجيح مي‌دادند خود را به ناداني بزنند و اعتنايي به اين حرف‌ها نکنند. سياستمداران کشورهاي ديگر هم در مقابل سخنان کندي چاره‌اي جز پذيرشِ تمام و کمال، يا مخالفت کامل نداشتند. مثل روز روشن بود که کندي با رئيس جمهورهاي پيش از خود تفاوت دارد. جمله‌ي مشهوري از فيدل کاسترو مي‌تواند اين تفاوت را نشان دهد. «در مواجهه با ليندون جانسون آدم مطمئن است روبه‌روي راهزني ايستاده که خيلي هم تيراندازي‌اش خوب نيست، ولي در مواجهه با جان اف کندي آدم مطمئن بود حتا اگر هفت‌تيرش خالي باشد آن‌قدر هوش و درايت دارد که طوري وانمود کند که انگار همه‌ي گلوله‌هايش توي خشاب هستند.»

نقطه‌ي مقابلِ سياست‌مداران فعالانِ مدني بودند. مثلاً مارتين لوتر کينگ سعي مي‌کرد در مقام يک طرفدار سرسخت از سياست‌هاي اجتماعي اين رئيس‌ جمهورِ جوان دفاع کند. اف بي‌اي و سيا به دنبال سياست‌هاي امنيتي معمول خود بودند، اما اين سياست‌هاي امنيتي هم‌خواني چنداني با سياست‌هاي کندي نداشت. مارتين لوتر کينگ هم که اعتقادي به سياست‌هاي امنيتي اف بي‌اي و سيا نداشت، سياست‌هاي کندي را ترجيح مي‌داد و ظاهراً به همين دليل درست مثل رئيس‌ جمهورِ دموکرات ترور شد. نمونه‌ي ديگر اين فعالان مدني کندي ديگري است که از منظر شهرت و محبوبيت دست‌کم يک پله پايين‌تر از برادرش ايستاده است. شايد اگر رابرت کندي، برادر کوچک‌ترِ رئيس‌ جمهور، سري پُرسودا نداشت و در نهايت ايستادگي نمي‌گفت حاضرش جانش را بدهد امّا اجازه ندهد راهِ برادرش بي‌رهرو بماند و آماده‌ي انتخابات رياست‌ جمهوري نمي‌شد، تا سال‌ها بعد زنده مي‌ماند و سناتور نيويورک مي‌بود. ايستادگي کندي کوچک‌تر بود که زمينه‌سازِ ترورش شد؛ تروري که درست به‌اندازه‌ي ترورِ کندي بزرگ‌تر سرشار از نقاط ابهام است.

از منظري کلّي، فيلمِ جنجالي «جي اف کي» هم درباره‌ي همين نقاط ابهام است؛ ابهامي که مي‌تواند سئوالات زيادي را به ذهن تماشاگرانش بياورد. مهم‌ترين نتيجه‌اي که هر تماشاگري بعد از ديدن فيلم اليور استون به دست مي‌آورد اين است که دست‌راستي‌هاي امريکا به خون جان اف کندي تشنه بوده‌اند؛ يا به شکلي ملايم‌تر با سياست‌هاي او موافق نبوده‌اند و از بعضي سياست‌هاي او مي‌ترسيده‌اند و اين کينه، يا عدم توافق، يا ترس از بعضي سياست‌ها در نهايت منجر به ترور او شده است. چنين نتيجه‌ا‌ي حقيقتاً ترسناک است؛ چون نشان مي‌دهد بخشي از قدرت، يا همه‌ي قدرت در ايالات متحد امريکا در دست کساني است که براي رسيدن به هدف‌شان حاضرند دست به هر کاري بزنند. درواقع به نظر مي‌رسد از نظر آن‌ها کندي نبايد داعيه‌ي اصلاح جامعه را مي‌داشت و اصلاً اصلاح جامعه‌ ربطي به او نداشته. وقتي کندي تصميم گرفت شأن و مرتبه‌ي رياست جمهوري را در ايالات متحد امريکا بالاتر ببرد و در مقام مصلحي اجتماعي ظاهر شد عملاً با مردان پشت پرده‌ي قدرت در امريکا درگير شد.

اما اين اصلاح اجتماعي چه بود که دست‌آخر بلاي جانِ کندي شد؟ و چرا مردان پشت پرده‌ي قدرت بر اين باور بودند که اين اصلاح اجتماعي مي‌تواند زمينه‌سازِ کم شدن قدرت آن‌ها شود؛ چيزي که قاعدتاً مطلوب‌شان نبود. درباره‌ي اين ماجرا و صحت و سقمش بايد بيش از اين‌ها نوشت. در مقاله نمي‌شود اسناد را منتشر کرد و کار من هم در اين مقاله صحت و سقم اين ماجرا نيست. با اين همه به نظر مي‌رسد هرکس قدمي براي کم‌ شدن قدرت مردانِ پشت پرده بردارد، عاقبتي جز مرگ نخواهد داشت. تنها جان اف کندي نبود که در اين راه قدم برداشت و با مرگي زودرس از دنيا رفت، بعد از او مالکوم ايکس، رابرت کندي و مارتين لوتر کينگ سرنوشت مشابهي پيدا کردند.

با اين همه اليور استون در مصاحبه‌اي گفته وقتي تصميم گرفته فيلمي درباره‌ي جان اف کندي بسازد سعي کرده از موضع بدبيني وارد نشود. درواقع وانمود کرده که رفتارش شبيه جيم گريسن، اين وکيل سرسخت و حقيقت‌طلبِ فيلم، نيست. ظاهراً استون تحقيقاتش را با اين ديد شروع کرده که کندي هم مثل همه‌ي سياست‌مدارهاي ديگر آدم زيرکي بوده که دوز و کلک را اساسِ کار خود کرده و درباره‌ي جنگ ويتنام هم نمي‌توانسته تصميم بگيرد که عقب‌نشيني کار درستي‌ است يا ادامه دادن جنگ به قيمت نابودي همه‌ي سربازهاي امريکايي. به نظر مي‌رسد بدبيني به دنياي سياست يکي از کليدهاي درک فيلم است و تصويري که استون از جان اف کندي پيش روي تماشاگرانش مي‌گذارد تأييد همين مطلب است.

به ياد بياوريم که جيم گريسن چه چيزهايي درباره‌ي کندي مي‌فهمد. کندي ظاهراً در جست‌وجوي صلح بوده، ظاهراً از سازمان‌هايي حمايت مي‌کرده که کارشان حمايت از کودکان فقير و آموزش رايگان اين کودکان بوده، اما در عين حال مي‌فهمد جان اف کندي هم مثل باقي سياست‌مداران، به وقتش، اهل کلک‌ بوده و با حقّه‌هاي انتخاباتي هم غريبه نبوده است. مثلاً اين‌که در انتخابات ايالت ايلي‌نوي با تقلب پيروز شده. يا اين‌که قراري پنهاني با مافيا گذاشته تا به کمکِ آن‌ها فيدل کاسترو را از کار برکنار کند. اما همه‌ي چيزهايي که گريسن مي‌فهمد نشانه‌ي خباثتِ ذاتي جان اف کندي نيست؛ بخشي از اين چيزها تأييدي است بر اين حقيقت که صاحبان قدرت علاقه‌ي بي‌حدي به پنهان‌کاري، خلاف‌کاري و هر کار ديگري که اخلاق عمومي اجازه‌ي انجامش را نمي‌دهد دارند. کشف اين نکته که مسير موتورها را نمي‌شده به سادگي تغيير داد و قاعدتاً اين تغيير از قبل برنامه‌ريزي شده بوده. اين‌جور اطلاعات معمولاً سرّي هستند. قرار نيست در دسترس ديگران قرار بگيرند. ولي وقتي رازِ اين اطلاعات برملا شود، ديگر نمي‌شود جلويش را گرفت.

اليور استون هم تقريباً همين کار را کرد. درواقع، هرکسي به‌ جاي استون بود ماجراي ترور جان اف کندي را بيش‌تر به چشم يک داستان معمايي/ پليسي مي‌ديد. اين‌که چه‌کسي جان اف کندي را کشت؟ البته فيلم ظاهراً با همين سئوال شروع مي‌شود، ولي کم‌کم تغيير مسير مي‌دهد و به اين سئوال مهم‌تر مي‌رسد که چرا جان اف کندي را کشتند؟ طبيعي است که با چنين سئوالي ذهن هر تماشاگر به‌سوي سازمان‌هاي اطلاعات و امنيت برود. چه‌کسي مي‌توانست پاي اسوالد را به اين پرونده باز کند؟ چه‌کسي اسوالد را مسوول اين ماجرا معرفي کرد؟ واقعيت اين است که شهادت فلچر براتي و مدارکي که درباره‌ي جنگ ويتنام و قصد و نيت کندي ارائه کرد در اين ماجرا بي‌تأثير نبوده. کپي کم‌رنگي از فلچر براتي را مي‌شود در شخصيت مجهول فيلم (شخصيت X) ديد. البته ماجراي مدارک جنگ ويتنام بعداً در کتابي به نام «جي اف کي و ويتنام: فريب، توطئه و مبارزه براي قدرت» [نوشته‌ي جان‌ام نيومن] منتشر شد.

زندگي خصوصي جان اف کندي اصلاً آرام نبود. بخشي از اين نبود آرامش برمي‌گشت به اين‌که ژاکلين کندي يک‌بار در سال 1955 سقط جنين کرد و يک‌بار هم سال بعد دختر مرده‌اي به دنيا آورد که ظاهراً کندي‌ها مي‌خواستند نامش را آرابلا بگذارند. در اوت 1963 هم کودکِ تازه به دنيا آمده‌ي ديگرشان پاتريک چشم از دنيا بست. زندگي پُر فراز و نشيب خانواده‌ي جان اف کندي و همسرش ژاکلين براي بعضي يادآور افسانه‌ي کاملوت و آرتور شاه بود. اليور استون هم در روايت شخصي‌اش از رئيس‌ جمهور دموکرات به‌جاي آن‌که بر جنبه‌هاي پيچيده‌ي شخصيت او تأکيد کند و مثل بعضي طرفداران کندي مدام يادآوري کند که اصول و سياست‌هاي کندي روز به روز در حال رشد بوده‌اند؛ زندگي معقول و به قولي رؤيايي اين زوج را نشان مي‌دهد. از زندگي کندي‌ها چه مي‌بينيم؟ خانواده‌اي که انگار با هيچ مشکل بزرگي روبه‌رو نبوده است. جان اف کندي شوهري دوست‌داشتني‌ است. پدري مهربان است. ژاکلين هم وظايف همسري و مادري را به خوبي ايفا مي‌کند. ظاهراً آن‌ها مي‌توانند سرمشق خوبي براي جوان‌هايي باشند که در دهه‌ي 1960 تازه زندگي مشترک را شروع کرده‌اند. اگر قرار است نسل جديد فرهيخته شوند بهتر است الگوي مناسبي داشته باشند. طبيعي است که چيزي نبايد اين زندگي خوب و مثال‌زدني را دستخوش مشکلي بکند. پس خبري از پيوندهاي پنهان و آشکار اين رئيس‌ جمهور با زيبارويان‌هاليوودي و غير‌هاليوودي هم نيست؛ از جمله مريلين مونرو که به قولي به خاطر همين پيوند زندگي‌اش به خطر افتاد.

در عين حال خبري هم از آينده‌ي زندگي ژاکلين نيست؛ يعني قرار نيست تماشاگر فيلم لزوماً بداند او پنج سال‌ بعد از ترور کندي با آريستوتِلِس (ارسطو) اوناسيس ازدواج مي‌کند. نام اين ميلياردر بارها در سندهاي سازما سيا آمده و اساساً او را «ارسطوي بدنام» لقب داده‌اند. اين بدنامي‌ها البته مربوط به سال‌ها پيش از آن است که با ژاکلين کندي آشنا شود. ظاهراً پرونده‌ي سياسي او سرشار از نکته‌هاي عجيب و نقطه‌هاي تاريک بوده؛ آن‌قدر که يکي از رؤساي سازمان سيا گفته بود اوناسيس با فاشيست‌ها احساسِ هم‌دلي مي‌کند. استون از اين ماجرا هم مي‌گذرد. درست همان‌طور که اشاره‌اي به سابقه‌ي سياسي شک‌برانگيزِ جوزف کندي، پدرِ اين خانواده‌ي مشهور، نمي‌کند.

از سوي ديگرع اليور استون جيم گريسن را به چشمِ يک الگو مي‌بيند؛ سرمشقي براي ديگران. همين است که گريسن را به سالم‌ترين شخصيت فيلم تبديل مي‌کند. مسأله اين است که خانواده‌ي گريسن وضعيت کاري‌اش را درک مي‌کنند. براي خانواده‌ي گريسن کشفِ اين رازها مهم است. آن‌ها هم، مثلِ گريسن، مي‌خواهند بدانند واقعاً چه اتفاقي افتاده و سئوال اساسي‌شان اين نيست که «چه‌کسي کندي را کشته؟» اين است که «چرا کندي را کشته‌اند؟» نکته‌ي اساسي، در عين حال، اين درجه‌ي هم‌دلي و اتحادي‌ است که مي‌شود در خانواده‌ي گريسن ديد. اين‌که همه دست به دست هم داده‌اند تا پرده از يک راز بزرگ براندازند و حقيقت را افشا کنند. همين‌که در انتهاي فيلم همسر و فرزند به پدرِ خانواده مي‌پيوندند تا کمکش کنند، نشانه‌ي مودّت و هم‌دلي آن‌ها است. همين نکته بود که در روزهاي نمايش عمومي فيلم باعث جدال‌هاي مطبوعاتي شد؛ تا آن‌جا که يکي از منتقدان سينمايي نوشت ايده‌ي هم‌دلي خانواده و دست در دست هم دادن براي کشف حقيقت، بيش از آن‌که ايده‌اي دموکرات باشد؛ ايده‌ي جمهوري‌خواه‌ها است و با چنين برداشتي استون شخصيتِ اصلي‌ فيلم را يک جمهوري‌خواه مي‌داند که به جست‌وجوي دليل مرگ يک دموکرات برآمده. استون البته جوابي به اين نقد نداد؛ اما از آن‌جا که هيچ‌وقت با جمهوري‌خواه‌ها هم‌دلي نداشته و معمولاً از حزب دموکرات حمايت کرده، بعيد است که به چنين نکته‌اي دقت کرده باشد. اما به هر حال جيم گريسن، در فيلم «جي اف کي» شخصيتي کاملاً اخلاقي، خانواده‌دوست و حقيقت‌طلب است. صحنه‌ي دادگاه شاو را به ياد بياوريم. جايي که گريسن به صورت تلويحي جان اف کندي را پدر ملت امريکا مي‌خواند. گريسن مي‌گويد «چيزي نمانده دچار عقده‌ي هملت شويم؛ چون پادشاهِ مقتول آن‌قدر شريف و بزرگوار بوده که گرفتنِ انتقامش کار ما نيست.»

اما داستان به همين‌جا ختم نمي‌شود. همه‌ي آن‌ها که کلک و حيله بخش عمده‌اي از کارشان است، ظاهري مشخص دارند. گروهي که اهل توطئه کردن هستند، لباس‌هاي نظامي به تن دارند. پليس‌هايي هم که لباس آبي به تن دارند اساساً بي‌هويت محسوب مي‌شوند. نکته همين است. نظامي‌ها اهل توطئه کردن هستند. از اين‌جا است که مي‌شود ماجراي جنگ ويتنام و تصميم عقب‌نشيني را دوباره به ياد آورد. جان اف کندي مي‌خواست نيروهاي امريکايي را از ويتنام بيرون بياورد؛ چون مي‌دانست ماندن در ويتنام هيچ فايده‌اي ندارد. جمله‌اي منسوب به کندي هست که هيچ‌وقت تأييد نشده، ولي هيچ بعيد نيست او گفته باشدش؛ اين‌که «ويتنام باتلاقي است که امريکا را مي‌بلعد.» واقعيت هم همين بود.

با اين همه، استون جواب قابل قبولي به سئوال طرح شده در فيلم نمي‌دهد؛ اين‌که «چرا کندي را کشته‌اند؟» سئوال مهمي است و به همين اندازه دست‌نيافتني. واقعيت اين است که هيچ‌وقت نمي‌شود فهميد «چرا کندي را کشته‌اند؟» و هيچ‌وقت نمي‌شود فهميد واقعاً جان اف کندي اگر زنده مي‌ماند سازمان سيا را تکه‌تکه مي‌کرد؟ اگر زنده مي‌ماند جنگ ويتنام را تمام مي‌کرد؟

دوباره برگرديم به فيلم. اليور استون براي آن‌که فيلمش صرفاً داستاني/ تخيلي نباشد، جنبه‌هايي از واقعيت را هم به آن اضافه کرده و يکي از اين جنبه‌ها استفاده‌ي او از عکس‌ها و فيلم‌هاي آرشيوي است. عکس‌ها و فيلم‌هايي که پيش از اين ديده شده‌اند، اما وقتي در فيلم استون، کنار تصويرهاي داستاني، جاي مي‌گيرند معناي تازه‌اي را منتقل مي‌کنند. در واقع، استراتژي فيلم‌ساز همين است: کنار هم گذاشتن همه‌ي وقايع و اسناد و رسيدن به يک معناي تازه. اين کاري است که هر فيلم‌سازي ديگري هم مي‌کند؛ يا بايد بکند. پس اصلاً چيز عجيبي نيست که عکس‌هاي کالبدشکافي جان اف کندي در فيلم «جي اف کي» مورد استفاده قرار گرفته‌اند. اما عجيب است که بخشي از مخالفان فيلم عمده‌ي جدال‌شان بر سر همين تصويرهاي آرشيوي است. يکي از اصلي‌ترين حمله‌ها به فيلم در روزنامه‌ي «نيويورک تايمز» منتشر شد که اليور استون را رسماً به سوءاستفاده از مونتاژ موازي و بهره‌داري از عکس‌هاي آرشيوي متهم مي‌کرد.

کمي پيش از آن هم در هفته‌نامه‌ي «نيوزويک» فيلم را زير سئوال برده بودند. منتقد «نيوزويک» با لحني که نشان مي‌داد تماشاي فيلم عصبي‌اش کرده نوشته بود «اين فيلم حقيقت را تحريف کرده. واقعيت چيز ديگري است. فيلم‌ساز تصورات خودش را در قالب فيلم ريخته و طوري وانمود کرده که انگار حقيقت همين است.» ادامه‌ي اين نقد البته خواندني‌تر است «فقط يک تماشاگر هوشيار و آگاه که عکس‌ها و فيلم‌هاي ترور کندي را ديده مي‌تواند بين صحنه‌هاي مستندِ آرشيوي و صحنه‌هاي بازسازي شده‌ي اليور استون فرق بگذارد و معناي کار استون چيزي جز يک کلاه‌برداري بزرگ نيست.» اما واقعاً چه اهميتي دارد که بعضي صحنه‌ها آرشيوي هستند و صحنه‌هايي ديگر بازسازي؟ به نظر نمي‌رسد حساسيت تماشاگران امريکايي با ديدن فيلم اين‌قدر تحريک شده باشد که فکر کنند اليور استون خواسته کلاه بزرگي سرشان بگذارد. حتا پيش از آن‌که پا به سينما بگذارند مي‌دانسته‌اند که استون فيلم مستند نساخته.

شايد در واکنش به همين انتقادها بود که سال‌ها بعد از «جي اف کي» اليور استون دنياي مستندسازي را جدي‌تر گرفت و درباره‌ي سياست‌مدارهايي که مي‌خواست درباره‌شان بيش‌تر بداند مستند ساخت. اما مي‌شود گفت آن مستندها کاملاً حقيقي‌اند؟ آيا همه‌چيز را درباره‌ي اين سياست‌مدارها مي‌گويند؟ طبيعتاً اين‌جور نيست. از اين منظر تفاوت چنداني بين «جي اف کي» و مستندهايي که درباره‌ي فيدل کاسترو و سياست‌مدارن ديگر ساخته وجود ندارد. بخشي از همه‌ي اين فيلم‌ها حقيقت است و بخش ديگرش داستان. يا اگر در نهايت خوش‌بيني نگاه کنيم؛ بخشي از اين‌ فيلم‌ها نگاه خاص استون به آدم‌ها، موقعيت‌ها و لحظه‌هايي از تاريخ است.

مسأله اين نيست که «جي اف کي» فيلم کاملي است و هيچ ايرادي ندارد؛ مسأله اين است که اگر عيب و ايرادي هم در فيلم پيدا مي‌شود ربطي به تداخل صحنه‌هاي آرشيوي و بازسازي شده ندارد. اتفاقاً مدارک تاريخي و سياسي به بهترين شکل ممکن در فيلم مورد استفاده قرار گرفته‌اند و وقتي مي‌نويسيم بهترين شکل ممکن، معنايش اين است که کاملاً در خدمت فيلم و استراتژي فيلم‌ساز هستند. واقعيت اين است که تحقيقات درباره‌ي ترور کندي در همه‌ي اين سال‌ها بارها به بن‌بست خورده. هر تحقيق تازه‌اي ادعا کرده که تحقيقات قبلي راه به جايي نبرده‌اند. تاريخ رسمي به ما مي‌گويد تيرانداز لي‌هاروي اسوالد بوده، اما در همه‌ي اين سال‌ها تاريخ‌دان‌هايي هم بوده‌اند که در اين حقيقت شک کرده‌اند. به گفته‌ي آن‌ها لي‌هاروي اسوالد هيچ دخالتي در ترور جان اف کندي نداشته و گروهي او را مأمور کرده‌اند تا خود را عامل ترور رئيس جمهور جا بزند.

اما فيلم اليور استون در اين مورد چه مي‌گويد؟ واقعيت اين است که هر ادعايي در اين مورد بايد به ديده‌ي ترديد نگريسته شود. همه‌ي آن‌ها که اسوالد را عامل تيراندازي مي‌دانند، بر شواهد موجود تأکيد مي‌کنند و آن‌ها که او را دست‌نشانده و مأمور مي‌دانند، بر اين باورند که شواهد موجود بيش‌تر از آن‌که رنگ و بوي حقيقت داشته باشند، برنامه‌‌ريزي شده‌ و غير قابل اعتمادند. هر گونه تفسيري از ماجراي ترور کندي مي‌تواند باعث جنگ و جدل‌هاي بسيار شود. جدل‌هايي که هيچ‌کدام به نتيجه نمي‌رسند. به همين دليل، اليور استون هم در فيلمش سعي کرده همه‌ي اين شواهد موافق و مخالف را به کار بگيرد. از آن روزها فيلم‌هاي هشت ميلي‌متري قابل قبولي وجود دارد. همين‌طور عکس‌ها و آزمايش‌هاي پزشکي و گزارش‌هاي کالبدشکافي و همه‌ي چيزهايي که معمولاً مي‌توانند منجر به کشف حقيقت شوند. اما به نظر مي‌رسد همه‌ي اين چيزها تکه‌هاي مختلفي از يک پازل بزرگ هستند که تکه‌هاي بزرگ‌تري از آن در دسترس نيست و همين در دسترس نبودن است که ظاهر ماجرا را به يک داستان معمايي/ کارآگاهي شبيه کرده است. استون هم وقتي ساخت اين فيلم را شروع کرده مي‌دانسته در نبود تکه‌هاي بزرگ‌تر اين پازل چاره‌اي جز اين نيست که تکه‌هاي ديگر را کنار هم بنشاند و عملاً همين کار را کرده؛ با اين توضيح که جاي خالي آن تکه‌ها را با تکه‌هاي دست‌ساز خودش پُر کرده. اين پازل هويت چندگانه‌اي دارد که بخشي از آن به تاريخ و سياست امريکا در دهه‌ي 1960 برمي‌گردد و بخشي به علاقه‌ي شخصي اليور استون و نگاهش به تاريخ و سياست. از اين منظر، کار استون در ترکيب فيلمِ زاپردور با فيلمِ بازسازي شده‌ي خودش بيش از آن‌که نشاني از شيطنت باشد؛ نشاني از اين است که او به جست‌وجوي تکه‌هاي گم‌شده مي‌گردد؛ تکه‌هايي که به دلايلي از صحنه‌ي روزگار پاک شده‌اند.

مي‌شود از اين هم فراتر رفت و ادعا کرد ترکيب عکس‌ و فيلم‌هاي آرشيوي با عکس و فيلم‌هاي بازسازي شده، به نوعي، خبر از اين مي‌دهد که ماجرا در دو زمان متفاوت مي‌گذرد و زمان حال براي آن‌که از گذشته سر دربياورد چاره‌اي جز اين ندارد که خودش را به شکل گذشته درآورد و در قالب گذشته فرو برود. غير از اين هم نمي‌تواند باشد. هر بازنگري‌اي در تاريخ و سياست‌هاي تاريخي، نيازمند رجوع به تاريخ است و اين رجوع به تاريخ در مورد فيلم‌هايي که به گذشته‌اي نه‌چندان دور اشاره مي‌کنند، يا به حقايقي درباره‌ي اين گذشته اشاره مي‌کنند هم صادق است. صحنه‌اي که کاروان موتورها از ديلي پلاتزا مي‌گذرند، بارها مرور شده؛ چه در روزهاي بعد از ترور کندي و چه در اين سال‌ها؛ اما استون اين صحنه را طوري نشان مي‌دهد که انگار عمدي در تغيير مسير کاروان موتورها بوده. شايد هم بوده باشد. هيچ معلوم نيست که استون حق گفتن اين حرف‌ها را ندارد. او هم برداشت خودش را از تاريخ دارد. از اين منظر، شايد، استون همان جيم گريسن فيلم باشد که مي‌گفت «چيزي نمانده دچار عقده‌ي هملت شويم؛ چون پادشاهِ مقتول آن‌قدر شريف و بزرگوار بوده که گرفتنِ انتقامش کار ما نيست.» و انگار او هم بر اين باور است که جان اف کندي پدر ملت امريکا بوده و بايد کسي پيدا شود و انتقام خونش را بگيرد.

در واقع به نظر مي‌رسد مهم‌ترين نيت استون در ترکيب عکس‌ و فيلم‌هاي آرشيوي با عکس و فيلم‌هاي بازسازي شده، زير سئوال بردن هويت لي‌هاروي اسوالد است. ظاهراً کسي نبايد در هويت او شک داشته باشد. به گفته‌ي پليس او بوده که به سوي جان اف کندي شليک کرده و به واسطه‌ي گلوله‌هاي او کندي از پا درآمده. اما «جي اف کي» توضيح اين حقيقت است که هويت هيچ شخصيتي را نمي‌شود واقعاً تشخيص داد و اسوالد هم چنين شخصيتي است. در واقع، اليور استون به زيرکانه‌ترين شکل ممکن سئوالي را طرح مي‌کند که ديگران هم پيش از اين در لفافه پرسيده بودند. اين‌که آيا ممکن است کسي با ظاهر اسوالد دست به اين کار زده باشد؟ آيا اسوالد بدل داشته؟ آيا اسوالد حقيقتاً همان قاتلي است که سال‌هاي سال است رسانه‌هاي امريکا به خورد مردم اين کشور داده‌اند؟ واقعيت اين است که همه‌چيز بر پايه‌ي شهادت‌هايي که در دادگاه ابراز شده‌اند پيش رفته، اما از آن‌جا که خيلي از اين شهادت‌ها سندهاي تصويري نيستند؛ استون ترجيح داده سندها را آن‌طور که دوست دارد، يا آن‌طور که خودش تصور مي‌کند بسازد. نکته‌اي که درباره‌ي «جي اف کي» به خاطر سپرد اين است که هيچ فيلمي حتا اگر متکي به تاريخ باشد، خود تاريخ نيست؛ همان‌طور که هيچ تاريخ مکتوبي همان وقايعي نيست که حقيقتاً رخ داده‌اند. ماجراي ترور کندي در همه‌ي اين سال‌ها بخش عمده‌اي از کتاب‌هاي درسي کودکان و نوجوانان در ايالات متحد امريکا بوده، ولي هيچ بعيد نيست در سال‌هاي بعد چيزهايي پيدا شوند که جاي ترور کندي را بگيرند و خب دراين صورت هيچ بعيد نيست تماشاگراني که «جي اف کي» را مي‌بينند به اين فکر کنند که حقيقت ماجرا همين چيزي است که مي‌بينند. اما واقعيت چيز ديگري است: فيلم «جي اف کي» نشان مي‌دهد که به هيچ چيزي نبايد اعتماد کرد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.