سيماي تازه‌ي آدولف هيتلر در فيلم‌هاي اروپايي

کدام هيتلر؟ هيتلرِ ما

اوا مازيرسکا . ترجمه‌ي حميدرضا رفعت‌نژاد

 
[ شناسه مقاله: 3642 ]   [ موضوع: سینما ]   [ بازدید: ۲۰۰۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

متولد سال 1964 در ورشو لهستان است. علوم انساني خوانده و کارشناس سينماي معاصر است. دو کتاب مهم درباره‌ي رومن پولانسکي و ناني مورتي نوشته. مقاله‌هايي هم درباره‌ ژان‌لوک گدار و پدرو آلمودوبار دارد.

آدولف هيتلر شناخته ‌شده‌ترين شخصيت تمام تاريخ است. يا دست کم مي‌توان گفت يکي از معروف‌ترين چهره‌هاي تاريخي است. هر کودک اروپايي او را مي‌شناسد و به راحتي قادر است ارتباط او را با جنگ جهاني دوم و هولوکاست توضيح دهد. با وجود گذشت نيم‌ قرن و با وجود تمام دستاوردهاي اقتصادي و فرهنگي آلمان، براي خيلي از اروپايي‌ها، همچنان هيتلر چهره و شخصيت اصلي آلمان محسوب مي‌شود.

با اين وجود، هيتلر همواره يکي از مرموزترين شخصيت‌هاي تاريخي بوده است. جزئيات زندگي‌ و طرز فکرش، به‌اندازه‌ي نگاه او و اقداماتش در تاريخ قرن بيستم، موضوع بحث بوده و صدها کتاب و مقاله را به خود اختصاص داده است.

معما بودن هيتلر دلايل زيادي دارد، يکي از آن‌ها استثنايي بودن اوست، همان طور که يوآخيم فست مي‌نويسد:

تاريخ هيچ پديده‌اي مانند او را به خود نديده است. بايد او را آدولف کبير بناميم؟ تا به حال هيچ کس اين حجم از شادي و تشنج و اميد آزادي و نفرت را يک‌جا و کنار هم جمع نکرده. هيچ کس موفق نشده به مانند او در يک برهه‌ي تاريخي که تنها چندسال به طول انجاميده تا اين حد به چرخ تاريخ شتاب دهد و هيچ کس نتوانسته وضعيت جهان را اين چنين دگرگون کند و اين حجم از خرابي را پشت سر بگذارد. در طول جنگي که ۶ سال به طول انجاميد، تقريبا کل جهان بسيج شدند تا چهره‌ي او را از روي زمين پاک کنند. يا به قول يک افسر ارتش مخالفين آلماني، او را مثل يک سگ‌هار بکشند!

دليل ديگر، در‌هاله‌اي از ابهام بودن اوست: «تمام زندگي‌اش براي پنهان کردن و جلال بخشيدن به شخصيتش شديدترين اقدامات را انجام مي‌داد. به ندرت شخصيتي تاريخي وجود دارد که به‌اندازه‌ي او، زندگي شخصي‌اش را مخفي کرده باشد.»

معماي هيتلر همچنين به اين بر مي‌گردد که وي در سطحي بي‌سابقه قواعد بسياري از رهبران سياسي را شکسته. همه چيزش زاده‌ي خودش بود و خودش همه چيز بود: “معلم، موسس و گرداننده‌ي حزب، ايدئولوگ، جنگاور و منجي‌اي مردمي، رهبر، سياستمدار و براي يک دهه قطب جهان! و حالا تمامي خصيصه‌هاي شخصي‌اش مثل توحش، تعصب، بي‌گذشت بودن و احترام قائل نبودن براي دشمن و البته تمام جنايات و خرابي‌هايي که پشت سر گذاشت، از او الگويي ساخته که توماس مان مي‌گويد: «عظمت نافرجام» و «نبوغ بي‌ارزش»!»

در نتيجه،‌ هيتلرهاي زيادي در کتاب‌هاي خاطرات و زندگي‌نامه‌ها و مطالعات تاريخي وجود دارد. در برخي با يک سياستمدار خونسرد و منطقي برخورد مي‌کنيم و در برخي ديگر شاهد فردي احساساتي که از تشنج‌هاي روحي رنج مي‌کشد، يا شاهد ديوانه‌ا‌ي تمام عيار هستيم.

مساله‌ي هيتلر همچنين با تقابل ظهور و سقوط قدرت وي در ارتباط است. حجم زياد دستاوردهاي سياسي وي که از خانه‌ي دورافتاده‌ي برگهوف او، بر بالاي کوه آغاز شد- جايي که ظاهرا تصميم به شروع جنگ گرفت- و اضمحلال سريع او که در سنگري در زير ساختمان صدراعظمي آلمان در واپسين روز جنگ به پايان رسيد.

چنين عملکردي در تاريخ اروپا بي‌سابقه نيست، براي مثال ناپلئون، البته که وي بعد از شکست لايبزيک و واترلو همچنان ناپلئون بود و بخش‌هاي زيادي از اقداماتش در فرانسه و قسمت‌هاي ديگر اروپا باقي‌ماند. چنانچه يان کرشا مدعي است: فرانسوي‌هاي امروزي ناپلئون را همواره به عنوان شخصيتي تحسين شده و غرورآفرين مي‌بينند.

ميراث هيتلر هميشه ويراني مطلق و آسيبي روحي شمرده شده‌است، تنها بخش مثبت ذکر شده از سياست‌هاي وي و تمام دوره‌ي نازيسم(ناسيونال سوسياليسم)، حتي دستاوردهاي موتوري و هوايي اين دوره، از نظر سياسي غلط پنداشته شده است. گرچه براي معاصرين، هيتلر تجسم يافته‌ي شر بود، اما سرچشمه‌ي آن پنهان بود، چون هيتلر ترجيح مي‌داد از جناياتي که به نام او انجام مي‌گرفت دور بماند. برخلاف هيملر، هيتلر به بازداشتگاه‌ها يا اعدام‌ها سرکشي نمي‌کرد، اين فاصله به خوبي توسط اين جمله‌ي مردمش که مي‌گفتند: اگر پيشوا مي‌دانست... به خوبي روشن مي‌کند که چنين تصميماتي به احتمال زياد با قصد قبلي خود او صورت گرفته و گسترش جذبه‌ي وي در ميان بخش عظيمي از جامعه‌ي آلماني را ثابت مي‌کند.

از اين رو دلايل زيادي براي ساختن و نساختن فيلم درباره‌ي هيتلر وجود دارد. براي قضاوت بهتر بايد نگاهي بيندازيم به فيلم‌هايي که در دهه‌ي گذشته در اين مورد ساخته شده‌- نظير «مولوش» (۱۹۹۹) ساخته‌ي الکساندر ساکوروف، «مکس» (۲۰۰۲) ساخته‌ي منو ميژس، «حقيقي‌ترين حقايق درباره‌ي آدولف هيتلر» (۲۰۰۷) ساخته‌ي دني لوي، و «سقوط» (۲۰۰۴) ساخته‌ي اليور هيرشبيگل که در اين متن مورد بحث است. ــ علل ساخت فيلم درباره‌ي هيتلر در اين دوره‌ بسيار گسترده‌ است. مي‌خواهم نشان دهم که چگونه سيماي جديد هيتلر در اين فيلم‌ها بر تفکر تاريخي و افکار عمومي و و تغييرات سياسي و فرهنگي بعد از فروپاشي ديوار برلين تاثير مي‌گذارد. قصد ندارم خيلي به رابطه‌ي ميان اين هيتلرهاي سينمايي و هيتلر تاريخي بپردازم، کسي که آن طور فهميدم هميشه محل بحث و جانبداري بوده و تصويري صادقانه از حقيقت در مورد او ارائه نشده است. با اين حال براي تشخيص نقش مهمي که چنين رابطه‌اي مي‌تواند در فيلم ديدن بازي کند از زمان و همان واژه‌ي هيتلر تاريخي استفاده خواهم کرد. (هر چند به طور مستمر در خود متن ذکر خواهد شد.) به همين دليل بايد بگويم که هيتلر تاريخي مورد علاقه‌ي من همان هيتلري است که ليبرال راستي، يعني يوآخيم فست در زندگي‌نامه‌ي او نوشته است. کتاب فست هم از جهت صحت تاريخي و هم از جهت استدلالش براي مقابله با «نبوغ بي‌ارزش» هيتلر برايم جذاب بوده!

اگر چه معمولا فست را در کنار مورخين محافظه‌کار آلماني نظير بروشات، نولته و هيلگرابر قرار مي‌دهند اما همه‌ي آن‌ها سردسته‌هاي جريان هيستوريکرستريت(مجادله‌ي مورخين- جريان منازعات مورخين معاصر بر سر پديده‌ي هولوکاست-م.) هستند که من به خودشان ارجاع خواهم‌داد اما فست در نوشته‌هايش به هيچ وجه مانند ديگران سعي نکرده هيتلر را با توجيه برتري اهداف او از استالين تبرئه کند. اين چيزي است که صراحتا در کتابش، در مخفيگاه هيتلر نوشته: چيزي که پديده‌ي هيتلر را از ديگر شخصيت‌هاي تاريخي متمايز مي‌کند اين است که اهداف وي مشخصا شامل اهدافي غير متمدنانه بوده، حتي استبداد خونين استالين هم خودش را،هر چند نخ‌نما و کهنه، در زرورق وعده‌ و وعيدها مي‌آراست.

تابوي بازنمايي

براي تشخيص تازگي چهره‌ي جديد هيتلر، بايد مختصرا اشاره‌اي به تصور قديم او بپردازم. اهميت هيتلر براي تاريخ سينما، خصوصا سينماي آلمان، از به کار رفتن نام او در عنوان بسياري از کتاب‌هاي مرتبط با تاريخ سينما روشن مي‌شود، مثل از کاليگاري تا هيتلر: تاريخ روانشناسانه‌ي سينماي آلمان، نوشته‌ي زيگفريد کراکائر، و يا از هيتلر تا هيمت: بازگشت تاريخ به عنوان سينما، نوشته‌ي آنتون کايس. اما چيزي که به ذهن خطور مي‌کند و من هم به آن باور دارم اين است که هنوز هم براي ترسيم سيماي هيتلر تابو وجود دارد. بخشي از دلايل و ابعاد اين تابو به مساله‌ي هولوکاست بر مي‌گردد که ارتباط نزديکي با آن چه هيتلر مولف اصلي آن محسوب مي‌شود دارد. برخي از آن‌ها مربوط به سيماي دشمنان مي‌شود و برخي ديگر مشخصا مربوط به هيتلر مي‌شود که بنا دارم به آن‌ها بپردازم.

يکي از مسائل اين است که نبايد هيتلر را بي‌اهميت بدانيم چرا که چنين رويکردي بي‌اهميت شدن قربانيان او را نيز به دنبال خواهد داشت. اين مساله توسط تئودور آدورنو تشريح شده، کسي که يکي از متقدم‌ترين و معروفترين آثار مرتبط با هيتلر يعني ديکتاتور بزرگ(چارلي چاپلين) را نقد کرده است. وي در اين باره گفته: براي تعهدي سياسي، حقيقتي سياسي کوچک شمرده شده‌ است که چنين امري موجب کاهش اثرگذاري سياسي مي‌شود.

شبيه چنين نقدي بر بسياري از فيلم‌هاي ديگر(و حتي رسانه‌هاي ديگر) وارد است، يعني تصويري که هيتلر را يک قاتل زنجيره‌اي مي‌شمارد و يا هيولايي در پيکره‌ي انسان خلق مي‌کند و يا شخصيتي احساساتي از او مي‌سازد که توسط اطرافيانش اداره مي‌شود.

به همين ميزان از فيلم‌سازان خواسته مي‌شود که شخصيتي با قابليت تطبيق و همذات پنداري يا فردي با جذبه ترسيم نکنند. از اين منظر، فيلم «هيتلر: يک زندگي» ساخته‌ي يوآخيم فست و کريستين هرندورفر، و يا «هيتلر: فيلمي از آلمان» ساخته‌ي‌هانس يورگن سيبربرگ مورد انتقاد قرار گرفته‌اند.

از اين رو، ساخت فيلم درباره‌ي هيتلر همواره امري خطير بوده چرا که شايد نخستين سياستمداري بوده که قدرت سينما را درک کرده و سينماي معاصر به طور ويژه مديون اوست. به همين جهت هر فيلم خوبي درباره‌ي هيتلر حتي بر عليه او، مي‌تواند از اين باب که به تحسين و نمايش تبليغاتي سال‌هاي تسلط نازي‌ها پرداخته، نقد شود و همچنين از اين باب که تبديل به يادبودي از هنر «هيتلري» شده‌است.

شبيه چنين بحثي اخيرا توسط يان کرشا ــ مورخي ارزشمند که نويسنده‌ي آثار مهمي درباره‌ي هيتلر بوده ــ مطرح شده، که در نقدي که بر فيلم «سقوط» نوشت، ضمن تحسين فيلم، درباره‌ي ساخت چنين آثاري هشدار داد. يکي ديگر از اين موارد، وفور مستندهايي است که مدام از تلويزيون پخش مي‌شود. مردمي که در طول جنگ جهاني دوم و بعد از آن زندگي مي‌کردند، خصوصا آلمان‌ها، همان طور که آنتون کايس مطالعه کرده، و همان طور که تجربه‌ي شخصي من از اسلاوها نشان داده، با اين تصاوير بزرگ شده‌اند، و براي مردمي که هيتلر را با اين تصاوير مي‌شناسند، دشوار است که تصوير داستاني او را باور کنند. بازيگراني که نقش ناپلئون را بازي مي‌کنند در نهايت با نقاشي پرتره‌ي او قياس مي‌شوند، اما بازيگران نقش هيتلر با شخص هيتلر محک مي‌خورند که توسط فيلم‌بردار حزب نازي جاودانه شده است.

همچنين ناهماهنگي‌هايي بين مديوم يک فيلم و زندگي هيتلر وجود دارد. چرا که زندگي او با اين که نسبتا کوتاه بوده اما ابعاد بسياري داشته که قسمت‌هاي زيادي از تاريخ را تحت تاثير قرار داده و بعيد به نظر مي‌رسد بتوان آن را در يک فيلم دو ساعته خلاصه کرد. شبيه مشکلي که در خصوص اقتباس‌هاي سينمايي از آثار ادبيات مدرن هم وجود دارد، آثاري مثل در جستجوي زمان از دست رفته و يا اوليس، اگر چه که قياس زندگي هيتلر با يک شاهکار هنري جاي بحث است. بنا بر اين عجيب نيست که معروف‌ترين بيوگرافي‌هاي نوشته شده بر زندگي هيتلر، نظير آثار آلن بالوک (۱۹۶۴)، يوآخيم فست (۱۹۷۴) و يان کرشا (۱۹۹۸، ۲۰۰۰) بيش از ۵۰۰ صفحه چاپ با حروف ريز است، همان طور که تنها فيلم درباره‌ي هيتلر که شاهکار خوانده مي‌شود، «هيتلر: فيلمي از آلمان» ساخته‌ي‌هانس يورگن سيبربرگ، مدت زماني چند برابر يک فيلم سينمايي دارد، يعني ۴۴۲ دقيقه، و با اين حال هنوز قسمت‌هاي محدودي از زندگي او را در بر گرفته است.

مشکل ديگري در نمايش چهره‌ي هيتلر، اين است که هيتلر نمادين، جايگزين هيتلر انساني شده است. او نماد تمامي بدبختي‌هايي است که در طول جنگ جهاني بر سر مردم خراب شده. بيماري‌اي که جهان قرن بيستم و مدرنيته را فلج کرده و بزرگترين شري است که نسل بشر به خود ديده. امروزه وقتي نام هيتلر را مي‌شنويم، بيش از اين که ياد شخصيتي تاريخي بيفتيم، به ياد موضوعاتي ميفتيم که با نام او همراه است، از چنين منظري، واژه‌ي «هيتلر» تفاوت چنداني با واژه‌ي «آشويتس» ندارد. به مجموعه‌ي دلايل روگرداندن کارگردانان از ترسيم سيماي هيتلر، مي‌توان شرايط مکاني و زماني را هم اضافه کرد. کمبود فيلم‌هاي مرتبط با هيتلر در آلمان مساله‌ي قابل توجهي است که با دو عامل مرتبط با هم مي‌توان آن را توضيح داد. اولي دليلي است که الکساندر و مارگارت ميتسشرليش آن را به عنوان «ناتواني در سوگواري» معرفي مي‌کنند. که شاخصه‌ي شخصيتي مردم آلمان پس از ۱۹۴۵ خصوصا ساکنين آلمان غربي است. اين پديده‌‌اي چند وجهي است اما بخش مهم آن، آرزوي بازماندگان آلماني براي فراموش کردن گذشته‌شان است. فقط نسل بعدي فرزندان حاميان نازيسم در آلمان غربي بودند که درباره‌ي وضعيت زمان جنگ والدينشان سوال کردند. اما پس از آن ديگر تمرکزشان بر روي هيتلر نبود، بلکه بر شرايط سياسي، اجتماعي و روان‌شناختي آلمان بود که مي‌توانست منجر به پيروزي هيتلر شود. همچنين اثرات هيتلر بر رفتار يک شهروند آلماني معمولي، قبل و بعد از جنگ برايشان موضوعيت داشت. جاي تعجب نيست که معروف‌ترين فيلم اين دوره همان طور که پيش‌تر هم گفته شد، «هيتلر: فيلمي از آلمان» ساخته‌ي سيبربرگ است که بيش‌تر نمايان‌گر سايه‌ي سنگين هيتلر بر روح آلماني، جايگاه او در تاريخ آلمان و رابطه‌ي نازيسم با پديده‌هايي تاريخي، نظير صنعت سرگرمي مدرن است. شبيه اين را در فيلم «ازدواج ماريا براون» ساخته‌ي راينر ورنر فاسبيندر هم مي‌بينيم، که تولد دوباره‌ي آلمان غربي پس از جنگ را به نمايش در مي‌آورد و با تصوير زمين افتادن هيتلر آغاز مي‌شود. بر عکس، نسل جديد نشان داده که شديدا منتقد نسل قديم خود است، آن‌ها هيتلر را به عنوان صاحب و مالک فرهنگ بصري و رسانه‌محوري مي‌دانند که خود خلق کرده. که با دشواري ساخت فيلم درباره‌ي هيتلر خصوصا فيلم‌هاي مستند و با جنبه‌هاي رئاليستي دست به دست هم مي‌دهند.

گواه ريسکي که کارگردان‌ها براي دست‌گرفتن چنين پروژه‌هايي به خرج مي‌دهند، نقد تند ويم وندرس، يکي از کارگردان‌هاي اصلي سينماي نوي آلمان، بر فيلم «هيتلر: يک زندگي» فست و هرندورفر است: اين فيلم از سر هم کردن تصاوير مستند و چسباندن يک سري توضيحات خارج از قاب که توسط فست بيان شده، تشکيل شده و وندرس آن را مورد حمله قرار مي‌دهد و فيلم را تکرار تصاوير و پيام پروپاگانداي نازي مي‌داند که فاقد هر گونه بار انتقادي است.

وندرس آن‌قدر در نقدش تند مي‌شود که مي‌گويد: نديدن فيلم بهترين توصيه‌اي است که يک نفر مي‌تواند بکند!

در آلمان شرقي، تلاش براي فراموشي گذشته، به مراتب بيش‌تر از آلمان غربي بود، چرا که آنان از لحاظ سياسي آلماني خوب تلقي مي‌شدند و به نوعي شريک در جنايات نازي شمرده نمي‌شدند. همچنين زير سايه‌ي سنگين قهرمانانه، و پيروزمندانه‌ي شوروي، يعنب آزادي‌بخش‌ خود بودند. به همين جهت، تصور آلمان شرقي از جنگ همواره از موضع ضعف و در جايگاه دفاع بوده، که نازي‌هاي رده بالا در آن جايي ندارند. و به همين دليل است که نمايش چهره‌ي هيتلر براي کارگردان‌هاي آلمان شرقي خيلي دشوارتر از همتايانشان در آلمان غربي است. مشابه همين اتفاق براي فيلم‌سازان اروپاي شرقي هم صادق است، آن‌ها علاقه‌اي به نمايش حلقه‌ي اصلي حزب نازي ندارند و ترجيح مي‌دهند آن‌ها را بي‌عاطفه و نيرويي يک‌پارچه تصوير کنند.

در چنين زماني، نويسندگاني مانند زيگفريد کراکائر (۲۰۰۴) اريک سنتنر (۱۹۹۰) و آنتون کايس (۱۹۸۹.۱۹۹۲) به اين بحث پرداخته‌اند که هيتلر در سينماي آلمان رسوخ کرده است، چرا که اگر حتي فيلم‌هاي آلماني او را به تصوير نکشند، باز با حضور او و ميراثش طرف هستند. کراکائر حتي پايش را از حد معمول فراتر مي‌گذارد و مدعي است، قبل از آن که هيتلر واقعي بخواهد در عرصه‌ي سياسي وارد شود، پا به عرصه‌ي سينما گذاشته بوده. به اين دليل که فيلم‌هاي اکسپرسيونيستي دوره‌ي وايمار نظير «مطب دکتر کاليگاري» ساخته‌ي روبرت وينه، ظهور او و عواقب اجتماعي ناشي از سلطه‌ي او را پيش‌بيني کرده‌اند.

اما سنگيني سايه‌ي هيتلر عاملي بازدارنده براي ساخت فيلم درباره‌ي شخص او محسوب مي‌شود. نتيجه‌ي چنين امري، فيلم‌هاي زيادي درباره‌ي هيتلر است که هيچکدام شاخص نيستند و پايين‌تر از حد انتظارند. سعي مي‌کنند درباره‌ي جايگاه هيتلر در تاريخ اروپا قضاوت کنند. کارگردانان آنگلو ساکسون و خصوصا‌هاليوودي‌ها که تقريبا صاحب سرقفلي اين مدل فيلم‌سازي هستند. البته اين اتفاق ناخوشايندي است،‌هاليوود اتفاقات را کم اهميت و ملودراماتيزه مي‌کند و تاريخ را فداي جذابيت نمايشي مي‌کند و همه‌ي اين اقدامات را براي نيات تجاري خود انجام مي‌دهد.

در يک مقايسه‌ي وسيع بين فيلم‌هايي که درباره‌ي هيتلر ساخته شده، از ديکتاتور بزرگ چاپلين گرفته تا هيتلر: فيلمي از آلمان سيبربرگ، شاهد هيتلري نيستيم که بتوانيم او را بشناسيم، بلکه کسي را مي‌بينيم که اشتباها به جاي هيتلر به تصوير درآمده است. تصوير او، يا تصوري از تصوير اوست: هيتلر درون ما، هيتلر به مثابه‌ي رويا، و يا هيتلر به مثابه‌ي يک تفسير غلط سينمايي. هيتلر همچنين نقش بسيار موثري در کمدي‌هاي سبک، فيلم‌هاي رده پايين و بي‌ارزش و سينماي پورنوگرافي دارد، گونه‌هايي که به طور کلي در دسته‌بندي خرده‌سينما جاي مي‌گيرند.

با اين که در مطالعات تاريخي چنين فيلم‌هايي محلي از اعراب ندارند، اما وجود آن‌ها را ناديده نمي‌گيرم. چرا که بدون اين که بخواهند به جايي بر بخورند، باعث تخليه‌ي رواني مخاطبان‌شان مي‌شوند، موقعيتي که نه سينما و نه فرهنگ جريان اصلي قادر نيست براي آن‌ها فراهم ‌کند.

در راستاي مشکلات ارائه‌ي تصوير متقاعد کننده و منطقي از هيتلر در دهه‌ي اخير، فيلم‌هاي بسياري ساخته شده که باعث تعجب‌اند. سازندگان بسياري از اين فيلم‌ها تصويري رئاليستي از هيتلر ارائه داده‌اند، هيتلري که بر خلاف کليشه‌ي رايج نماد شر مطلق نيست، انسان است، روايتي منطقي دارد و به اثبات فرضيه‌ي من کمک مي‌کند که تابوي نمايش هيتلر شکسته شده‌است. در واقع دو نمونه از اين فيلم‌ها محصول خود آلمان است، جايي که منع پنهان نمايش هيتلر در شديدترين نوع خود وجود داشته و گفته مي‌شد آلمان‌ها آخرين کساني هستند که قادرند مستقيما به چهره‌ي او نگاه ‌کنند. پس دليل ايجاد چنين علاقه‌اي چيست؟

نخست، به علاقه‌ي مورخين به اين مساله برمي‌گردد، مثلا زندگي‌نامه‌هايي که کساني مانند يوآخيم فست و گرهارد شريبر و مارتين بروشات، درباره‌ي او در دهه‌هاي ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ منتشر کرده‌اند. نه تنها کتاب‌هاي جديدي هستند که به حوزه‌ي عمومي وارد شده‌اند بلکه گفتمان جديدي درباره‌ي اين موضوع را شکل داده‌اند. جريان اصلي‌اي که در دهه‌ي ۸۰ توسط کساني مانند ارنست نولته، آندرياس هيلگرابر و مارتين بروشات به راه افتاد بر اين عقيده بود که جنگ جهاني دوم و اقدامات هيتلر، اثري مثبت بر جلوگيري فتوحات و دست‌اندازي شوروي به سمت غرب داشته و بيرون راندن آلمان‌ها از اراضي شرقي‌شان را معادل هولوکاست مي‌دانند. مارتين بروشات وقتي درباره‌ي دوران حاکميت نازيسم و به طور مشخص درباره‌ي هيتلر بحث مي‌کند، درباره‌ي استفاده از مفهوم «دوري تاريخي» مي‌پردازد:

به نظر من خطر پايمال کردن اين دوره، تنها موقوف به فراموشي‌اش نيست، بلکه برخلاف انتظار، موجب توجه بيش از حد به آن مي‌شود، آن هم به دلايل آموزشي درباره‌ي اين فصل از تاريخ. نتيجتا آن چه رخ مي‌دهد انباري از درس‌ها و مجسمه‌هاي بي‌حرکت است که در کنار هم جمع شده‌اند و به جاي حقايق ناب و قابل اعتماد اين دوره ارائه مي‌شوند. خصوصا نسل دوم و سوم که کنجکاوانه به سراغ تاريخ واقعي مي‌رود و خام‌دستانه به فهمي دست و پا شکسته از تاريخ مي‌رسد.

اگر چه بروشات موضعي برساختگرانه دارد، اما معتقد است که نسل جوان آلمان مايل است مساله‌ي هيتلر و نازيسم را از راه تربيتي حل و فصل کند تا اين که بخواهد به سراغ روش علمي برود. از نظر من خلاف چنين نظري محتمل است. به اين دليل که براي معاصرين هيتلر، او يک الگوي دست‌نيافتني بود که زخم‌ها و رنج‌هاي جنگ و اتفاقات بعد از آن باعث شد تا کمي از آن تصور فاصله بگيرند.

چنين عقايدي از مورخاني مانند نولته و هيلگرابر و بروشات، که همگي متولد دهه ۱۹۲۰ هستند، در واقع گواه ناکامي خودشان و معاصرينشان در فاصله گرفتن از وابستگي حسي به نازيسم است. و اين در حالي است که دهه‌ها از پايان آن ماجرا مي‌گذرد. اصطلاحا، نسل فرزندان هيتلر نمي‌توانند نسبت به او بي‌تفاوت باشند، چرا که از همکاري والدينشان با نازيسم و عدم پشيماني آن‌ها عصباني هستند. تنها نسل نوه‌هاي هيتلر هستند که آن قدر از نازيسم فاصله گرفته‌اند که نخواهند به سراغ آموزش محوري‌اي بروند که بروشات مد نظر داشت. به علاوه چنان که در ادامه خواهم گفت، موج جديد فيلم‌ها درباره‌ي هيتلر که همگي توسط کارگردانان متولد دهه‌ي ۱۹۵۰ ساخته شده‌ ــ که بيش‌تر به نسل نوه‌هاي هيتلر نزديکند تا فرزندان او ــ فاقد قهرمان‌سازي و تعصب است. نکته‌اي که در اين ميان مي‌توان ذکر کرد، ارتباط ميان فيلم ساختن درباره‌ي هيتلر و ورود به هزاره‌ي جديد است، چرا که چهره‌ي هيتلر بيش از هر سياستمدار ديگري قرن بيستم و مدرنيته را شکل بخشيده است. براي برخي از نويسنده‌ها مثل زيگمونت باومن، او تجسم‌يافته‌ي نهايت مدرنيسم است ــ مدرنيسم به مثابه‌ي بربريت مطلق ــ براي ديگران، سلطنت او در حکم آخرين طغيان عظيم عليه مدرنيته و واپسين تلاش براي ساخت يک اتوپيا (مدينه‌ي فاضله) است. با اين اوصاف حکايت هيتلر همچنان تهديدي براي اروپا محسوب مي‌شود که در مقابل برنامه‌هاي سياسي عظيم به هوش باشند و فريفته نشوند.

از طرفي ديگر، هيتلر و جنگ جهاني دوم به عنوان آخرين مقطعي که تاريخ هنوز «عظيم» و «واقعي» بود، قابل ملاحظه است، چرا که هنوز به خرده روايت‌ها و فرا واقعيت‌ها، آن گونه که ژان فرانسوا ليوتار و فردريک جيمسون و ژان بودريار معتقدند، تقسيم نشده بود. از اين رو هيتلر به سينما اين امکان را مي‌دهد که فيلمي حماسي درباره‌ي اتفاقاتي که هنوز متعلق به عصر ماست خلق کند، هر چند توسط کساني باشد که تعدادشان روز به روز کم‌تر مي‌شود.

موج فيلم‌هاي جديد درباره‌ي هيتلر از اين منظر قابل ملاحظه است که واکنشي به تعداد، نوع و موفقيت تجاري فيلم‌هايي محسوب مي‌شود که طي دو دهه‌ي اخير درباره‌ي هولوکاست ساخته شده. اين مساله همان طور که پيش‌تر گفتم، به تفاوت ميان تابوي بازنمايي هيتلر و بازنمايي هولوکاست بر مي‌گردد. از آن جا که اين دو با هم در ارتباطند، تغيير در يکي از آن‌ها، بر ديگري نيز اثر مي‌گذارد. با اين حساب اين عبارت که «هولوکاست خوب مي‌فروشه»، اين عبارت را هم به دنبال دارد که «هيتلر هم خوب مي‌فروشه». از آن جا که حتي غيرقابل ارائه‌ترين مسائل هم توسط کارگردان‌ها به تصوير کشيده مي‌شود ــ همان گونه که در آثاري مثل «منطقه‌ي خاکستري» ساخته‌ي تيم بليک و کمدي هولوکاستي و محترمانه‌ي روبرتو بنيني به نام «زندگي زيباست» به تصوير کشيده‌شده ــ فيلم‌سازان را بر آن مي‌دارد تا تصويري از هيتلر ارائه دهند که در دهه‌ي ۱۹۷۰يا 1980 غير قابل پذيرش مي‌نموده.

جا دارد به منو ميژس، کارگردان فيلم «مکس» اشاره کنم که قبل از ساخت فيلم هيتلري خود، با اسپيلبرگ کار مي‌کرده و ابتدا فيلمنامه‌اش را به او پيشنهاد داده، چون تصور مي‌کرده او کسي است که قادر است همان گونه که سينماي هولوکاستي را به جريان اصلي سينما معرفي کرده، به نوسازي چهره‌ي هيتلر هم علاقه داشته باشد و آن را نيز به جريان اصلي فيلم‌سازي بشناساند.

نکته‌ي ديگر در خصوص ساخت فيلم‌هاي جديد درباره‌ي هيتلر، موفقيت آثار پست‌مدرن نظير Starship Troopers ساخته‌ي پل ورهوورن(۱۹۹۷)، «گاتاکا» (۱۹۹۷)ساخته‌ي اندرو نيکول و «پسر جهنمي» (۲۰۰۴) ساخته‌ي گي‌يرمو دل‌تورو است. همان طور که فلورنتين استژلچيک معتقد است، اين گونه فيلم‌ها، سعي در بازنمايي، تفصيل و لذت بردن از به تصوير کشيدن نازي‌ها دارند، و حتي نظم و انضباط آن‌ها را مي‌ستايند. اما با توجه به روايت اين داستان‌ها در زمان آينده و استفاده از راه‌کارهاي متعلق به خرده‌سينماها، خود را از هر گونه مسووليت اخلاقي در قبال موضع ايدئولوژيک آن‌ها مبرا مي‌کنند.

ساخت فيلم‌هاي تاريخي درباره‌ي هيتلر اين قابليت را دارد که در حکم سودجويي از جاذبه‌ي فاشيسم تلقي ‌شود در حالي که ادعا مي‌کند با نمايش منبع و ماخذ اين گونه فيلم‌ها، نقاب از چهره‌ي اين تقليد‌ها و بازسازي‌هاي پست‌مدرن بر خواهد داشت.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.