گفت‌وگو با سيد مصطفي محقق داماد درباره سنت فقهي آيت‌الله بروجردي

اوج مکتب قم

حسين سخنور

 
[ شناسه مقاله: 3640 ]   [ موضوع: تاریخ ]   [ بازدید: ۲۶۲۱ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

تأملي بر آثار و دقتي در احوال آيت‌الله بروجردي، مي‌رساند که کليدواژه سنت فقهي و چارچوب فکري ايشان «تقريب مذاهب» است و از اين رو در گفت وگو با سيد مصطفي محقق داماد و در بررسي امتيازات و ويژگي‌هاي «جامع احاديث الشيعه» گرفته تا اصول و ابداعات فقهي آيت‌الله، خط ثابت انديشه تقريب را پي گرفتيم و رئيس گروه علوم و معارف اسلامي فرهنگستان علوم نيز با توضيحات مبسوط خود، وجوه متعددي از اين انديشه را تبيين کرد. در پايان هم نکات و توجهاتي در خصوص علل و دلايل انزواي سنت فکري و عملي آيت‌الله بروجردي در حوزه‌ها مي‌آيد.

اگر قرار باشد از سنت فقهي آيت‌الله بروجردي شروع کنيم، مي‌توان از شاخصه‌ها و فصل مميزهاي متعددي سخن گفت که در سنت‌هاي فقهي پيش از ايشان يا رايج نبود، از جمله توجه خاص ايشان به فقه اهل سنت، تا جايي که آگاهي از فتاواي اهل سنت در عصر امامان معصوم را از لوازم فقاهت مي‌دانستند و حتي معتقد بودند فقه شيعه، حاشيه‌اي بر فقه اهل سنت است. سوال اينجاست آيا اين نوع اظهارات، بالواقع باورهاي فقهي ايشان بود يا صرفاً تاکتيکي براي تقريب مذاهب بود؛ چون قطعاً واقفيد که ايشان تلاش زيادي براي تقريب مذاهب داشتند و مي‌توان اين گمانه را مطرح کرد که تأکيد به فقه اهل سنت هم در اين راستا بود.

اگر به آثار اينجانب مراجعه شود، اين نکته روشن مي‌شود که مکاتب گوناگوني در حوزه‌هاي مختلف وجود داشته که مي‌توان از مکتب نجف، مکتب سامرا، مکتب قم و مکتب مشهد نام برد که هر يک داراي ويژگي‌هاي مختلفي است.

در برخي از کتب از مکتب اصفهان هم نام برده‌اند که اتفاقاً جواني آيت‌الله بروجردي و شکل‌گيري انديشه تقريب مذاهب را هم به آن دوران‌شان نسبت مي‌دهند.

بله، دوران جواني مرحوم آيت‌الله بروجردي در اصفهان سپري شد و بعد هم به نجف رفتند و طبيعي است از تفکرات رايج حوزه‌هاي مختلف، حتي حوزه اصفهان نيز بهره برده باشند. اساساً اين نوع تقسيم‌بندي مکاتب اين حسن را دارد که ما را با دوره‌هاي فکري فقها نيز آشنا مي‌سازد. به همين دليل اين مدل تقسيم‌بندي که در آثار چند سال پيش من آمده است، مورد توجه ساير محققان و پژوهشگران قرارگرفت، به نحوي که اکثر تحقيقات اين حوزه‌ها، از آن زمان تاکنون، با تقسيم بندي مکاتب فقهي ياد شده، انجام مي‌شود. لذا در اين گفت وگو نيز من بر اساس تفکيک مکاتب پيش مي‌روم. از اين منظر براي شناخت بيشتر آيت‌الله بروجردي، بايد مکتب قم را خوب شناخت، مکتبي که با تأسيس حوزه علميه قم شکل گرفت و توسط مراجع بزرگي چون آيت‌الله بروجردي، اوج گرفت که هنوز هم شاگردان اين مکتب به فعاليت خود ادامه مي‌دهند و مبتني بر اين مکتب فقاهت مي‌کنند. من به تفصيل در اين باره در کتاب «تحولات اجتهاد شيعي، در قرن معاصر، حوزه‌ها، مکتب‌ها و روش‌ها» توضيح داده‌ام و به همين دليل در اينجا بيش از اين نمي‌گويم و ترجيح مي‌دهم براي تبيين سنت فقهي آيت‌الله بروجردي و پاسخ به سوال شما، توجه‌تان را به نکاتي جلب کنم که در مقدمه کتاب «جامع احاديث شيعه» آمده است. کتابي که با زحمات فراوان ايشان جمع‌آوري شد و مي‌توان مستقلاً درباره اين کتاب هم صحبت کرد. نکته نخست اينکه آيت‌الله بروجردي در مقدمه کتاب مدعي‌اند که فقه شيعي از زمان صادقين (عليهم السلام) شروع نشده است. چون باور رايج اين است که فقاهت شيعي از قرن دوم آغاز شده است.

مگر غير از اين است؟ آيا اختلافات فقه شيعه و فقه سني از زمان صادقين (عليهم‌السلام) که همان قرن دوم مي‌شود، نيست؟ مذاهب اهل سنت و همچنين فقه شيعه، مولود اين دوران‌اند.

اولاً: اين‌گونه نبود که پيش از امام صادق (ع) هيچ اختلاف فقهي‌اي در ميان نباشد. برخي از اين اختلافات را من در کتاب‌هايم آورده‌ام. حتي در زمان حيات رسول‌الله (ص) نيز اختلاف پيش مي‌آمد و مثلاً درباره نماز در سفر، دچار اختلاف نظر مي‌شدند و مي‌آمدند از ايشان مي‌پرسيدند. بعد از رحلت پيامبر اين وضعيت تشديد شد و هر يک از اصحاب براي خود اجتهاد مي‌کرد و حکم مي‌داد. روايات متعددي داريم که مثلاً داشتند حدي را جاري مي‌کردند و اميرالمومنين (ع) مي‌آمدند و مي‌گفتند اين حد نبايد جاري شود. لذا من نمي‌پذيرم که همه اختلافات فقهي مربوط به قرن دو به بعد است. به هر حال خلفاي راشدين يک برداشت از حرف‌هاي پيامبر داشتتند و علي (ع) برداشتي ديگر که البته در خيلي از موارد آنها، به‌خصوص خليفه دوم به رأي امام علي (ع) احترام مي‌گذاشتند و او را افقه زمان خود مي‌دانستند. ثانياً: پايه‌گزاري مکتب فقاهت مربوط به زمان صادقين (عليهم‌السلام) است، اما از جهتي ديگر آيت‌الله بروجردي طبق اسناد و رواياتي که در مقدمه «جامع احاديث شيعه» آورده، مدعي است تدوين فقه شيعي از زمان حيات پيامبر اکرم (ص) آغاز و در کتابي جمع‌آوري شده است.

چيزي از اين کتاب فقهي باقي مانده است؟

خير، اين کتاب در ميان خاندان رسالت و ائمه هدي (عليهماالسلام) بوده و از ابتدا در دسترس همگان نبوده و در حال حاضر نيز نزد حضرت بقيه‌الله (عج) محفوظ است. در بسياري موارد، امامان معصوم به آن کتاب مراجعه مي‌کردند يا در پاسخ به برخي اصحاب و شاگردان، اظهار مي‌داشتند که پاسخ اين سوال در آن کتاب آمده است. مثلاً امام باقر (ع) در برابر سوال و روايتي در خصوص ارث فرموده بودند: هکذا کانت في کتاب رسول‌الله به خط جدي علي. در ادامه مقدمه «جامع احاديث شيعه» و در دومين نکته، مرحوم آيت‌الله بروجردي معتقد بودند، فقه از همان ابتدا برخلاف تصور عده‌اي از علما به صورت سماع نبوده و به نقل حديث از معصومين خلاصه نمي‌شد. امامان شيعه، از ياران و شاگردان خود تنها نقل حديث و روايت طلب نمي‌کردند و آنها را به تحقيق و تعقل نيز فرا مي‌خواندند و بر اين اساس استنباط بر اساس آيات و سنت بسيار توصيه شده است. به همين دليل مرحوم بروجردي اعتقاد داشتند شاگردان بارزي در اين دوران تربيت شدند که با توجه به روش‌هاي محکم و کارآمدي که از امامان معصوم آموخته بودند، تفقه مي‌کردند و تنها ناقل حديث نبودند. حتي بنا به اعتراف بسياري از منابع اين شاگردان در ساير علوم همچون علوم رياضي، شيمي و نجوم نيز ورود پيدا کرده بودند و معناي واقعي تفقه را دريافته بودند. معنايي که در قرآن در سوره برائت آمده «فلولا نفر من كل فرقه منهم طائفه ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون» مشخص است در اينجا تفقه به معناي حفظ چند حديث و روايت نيست و مراد عالم بودن و فکر کردن است. سيره امامان شيعه نيز همين بود. به عنوان نمونه وقتي عبدالاعلا مولي آل سام از امام صادق (ع) مي‌پرسد تکليف مسح پاي من چه مي‌شود، وقتي که من زمين خورده‌ام و ناخن پاي‌ام شکسته و مرهم گذاشته‌ام؟ امام در پاسخ مي‌فرمايند براي چه از من مي‌پرسي؟ خودت تفقه کن. او پرسيد چگونه تفقه کنم؟ امام گفتند: رجوع کن به قرآن. يعرف هذا و امثاله من کتاب الله، عبدالاعلا. باز پرسيده بود در کجاي قرآن چنين حکمي هست؟ امام صادق هم خاطرنشان کرده بودند که در آيه آخر سوره حج که مي‌گويد: «وما جعل عليکم في الدّين من حرج» از خود اين آيه استنباط کن حکم خودت را. مرحوم آيت‌الله بروجردي هم تأکيد مي‌کنند، تفقه و تفکر در دين در همان دوران حضور، رايج بود و مربوط به بعد از قرون دوم و سوم هجري نيست. با اين مقدمه نسبتاً طولاني مي‌توانيم برگرديم به سوال نخست شما: در طول تاريخ فقه شيعه، ما چند فقيه بزرگ داريم که هرکدام‌شان «نقطه عطف» به حساب مي‌آيند و پايه‌گذار يک سنت جديد هستند. شيخ طوسي و علامه حلي از جمله اين فقهايي‌اند و نقش تحول آفريني دارند. اين دو فقيه بزرگ صاحب ويژگي قابل توجهي بودند که مي‌توان آيت‌الله بروجردي را راهروي واقعي آنان تلقي کرد.

ولي مي‌گويند کتاب «جامع احاديث شيعه» متأثر کتاب «وافي» و «وسائل‌الشيعه» شيخ حر عاملي است؟

آنچه شما مي‌گوييد مربوط به روش‌شناسي کتاب است و آنچه من گفتم مربوط به عقبه و ريشه‌هاي فکري آيت‌الله بروجردي است و آن اينکه، همه اين بزرگواران نامبرده، تخصص و آشنايي با مکتب‌هاي فقهي معاصرشان (غير شيعه) داشتند. شيخ طوسي کتابي در همين زمينه دارند با عنوان «الخلاف» و توسعه يافته آن، کتاب‌هاي «نهج الحق» و «تذکره الفقها» به کوشش علامه حلي است، که به نوعي فقه مقارن است.

من هم به مناسبت مطرح شدن فقه مقارن، سوال نخست را طور ديگري بيان مي‌کنم. عدم استقبال از فقه مقارن در حوزه‌ها به دشواري آن بازمي‌گردد يا به آن اعتقادي نداشته و ندارند.

طبيعتاً فقه مقارن، کار دشواري است و هر کسي نمي‌تواند دست به مقايسه و تطبيق بزند. در ساير علوم نيز چنين است. ما چه کسي را يک حقوقدان برجسته و مبرز مي‌دانيم؟ حقوقداني که علاوه بر آشنايي با حقوق و قوانين کشور خود، بتواند آنها را در مقايسه با ساير نظام‌هاي حقوقي و مکاتب قضايي بررسي کند. همان‌طور که حقوق مقايسه‌اي و حقوق تطبيقي کار هر حقوق‌داني نيست، فقه مقارن نيز کار هر فقيهي نيست. بين شيخ طوسي و علامه حلي نيز فقط علامه حلي موفق شده ساير نظرات را نقد کند و شيخ طوسي در «الخلاف» فقه ساير مذاهب را تنها نقل کرده است. به اين منظور فقيه بايد در يک موضوع علاوه بر وقوف با فقه شيعي، نظر فقه شافعي، حنبلي، حنفي و مالکي را نيز به خوبي بداند. آقاي بروجردي از چنين قدرتي برخوردار بودند و وقتي مي‌خواستند در موردي نظر فقه امامي را بگويند، ابتدا فقه ساير مذاهب را نقد مي‌کردند. از اين رو بود که فقه مقارن موجب رقاء فکري ايشان شده بود. خودشان هم معتقد بودند کسي که فقه مقارن را بداند و آشنايي لازم به مکاتب فقهي ديگر داشته باشد، مي‌تواند برداشت و استنباط جامع‌تري از آيات و روايات داشته باشد. چون خيلي از سوال‌کنندگان از ائمه با توجه به اقليت شيعه در آن زمان، از ساير مذاهب بودند. ضمن آن که خيلي از مناصب حکومتي مانند مقام قضاوت در اختيار فقهاي ديگر مذاهب بود و به همين دليل مردم يا حتي همان قضات در خيلي از رأي‌ها و احکام سراغ امامان شيعه مي‌آمدند و از درستي و نادرستي رأي مي‌پرسيدند. به همين دليل همان‌طور که گفتيد آيت‌الله بروجردي معتقد بودند آگاهي از فتاواي اهل سنت در عصر امامان معصوم را از لوازم فقاهت است. اما در روش فقاهتي ايشان يک نکته بيش از بقيه نظر مرا جلب کرده است که اگر ديگران هم گفتند به اين نظر عنايت داشتند، و آن اينکه مرحوم آيت‌الله بروجردي در طرح هر مسأله، ابتدا تاريخچه آن مسأله را نيز مطرح مي‌کردند و بيان مي‌داشتند که اولين بار چه کسي، چرا و به چه نحوي آن را مطرح کرده است. اين روش منحصر به فرد است. نه در نجف نظير دارد و نه در خود قم. مثلاً آثار مرحوم آيت‌الله حجت يا آثار جد ما آقاشيخ عبدالکريم منتشر شده است و شما چنين روشي را نمي‌بينيد. ولي آيت‌الله بروجردي تأکيد به تاريخچه مباحث داشتند. مثلاً وقتي ايشان بحث طلب و اراده را که شروع مي‌کنند، ابتدا کلام نفسي را مطرح و تاريخچه همين موضوع را در مکاتب و مذاهب مختلف بيان مي‌کنند. يا در بحث تخطئه و تصويب که يک بحث اصولي است، زيباترين بيان، متعلق به آيت‌الله بروجردي است که پيشينه طرح اين بحث، شيوه ارايه اهل سنت و چرايي طرح آن، به تفصيل، آمده است. نقل تاريخ مسأله، اهميت قابل توجهي دارد و در فهم فقهي فقيه مؤثر است. من اين امتياز را خودم وقتي درک کردم، که در کلاس‌هاي فلسفه استاد شهيد مرتضي مطهري شرکت مي‌کردم. ايشان متأثر از استاد خود، آيت‌الله بروجردي، در مباحث فلسفي هم به تاريخ بحث تأکيد ويژه‌اي داشتند و در چند جلسه، تنها نقل تاريخي مسأله را تدريس مي‌کردند. به خاطر دارم وقتي مرحوم آقاي مطهري مي‌خواستند اصالت وجود را تدريس کنند، از تاريخچه آن مي‌گفتند و اين که اولين بار اين بحث چگونه مطرح شد، چگونه معنا شد و چه کساني به آن پرداختند و مباحثي از اين دست. به‌عبارتي يک تاريخ فلسفه مي‌گفتند. الان هم برخي تاريخ فلسفه مي‌نويسند، اما في‌الواقع تاريخ فلاسفه است نه تاريخ سير افکار فلسفي. آقاي بروجردي هم در حقيقت وقتي فقه مي‌گفت، تاريخ فقه را هم مي‌گفت. به همين دليل فقه زمان ايشان و با اتکا به اين روش، تحول و پيشرفت چشمگيري داشت و از درجا زدن خارج شد. اين روش در ديگر شاگردان ايشان به يادگار مانده است و در تقريرات شاگردان هم اين نکته مشهود است.

چند تقرير از درس‌هاي آيت‌الله بروجردي وجود دارد؟

مهم‌ترين تقريرها، عبارتند از: تقرير آيت‌الله فاضل‌لنکراني در بحث صلاه، تقرير آقا شيخ علي پناه اجتهادي در بحث ضمانات، تقرير آيت‌الله منتظري از درس‌هاي اصول آيت‌الله بروجردي با عنوان «نهايه الاصول» و در بحث فقه «البدرالزاهر»، «في صلاه‌الجمعه» و «المسافر»، ديگر تقرير مباحث اصولي ايشان مربوط به مرحوم آيت‌الله دکتر مهدي حايري يزدي است، با عنوان «الحجه في الفقه». غرض از اين نام‌گذاري نيز اين است که خود آقاي بروجردي معتقد بودند موضوع علم اصول، الحجه في الفقه است. دوره کامل فقه و اصول آيت‌الله بروجردي هم در کارهاي آيت‌الله دکتر مهدي حايري يزدي آمده است.

تمامي تقريرات فقهي و اصولي مهدي حايري يزدي، منتشر شده است؟

متأسفانه خير. يک جلد اصول ايشان منتشر شد و پس از آن فوت کردند و مابقي هنوز چاپ نشده است. لذا شايسته است بودجه‌اي باشد يا افرادي همت کنند تا کارهاي خطي آيت‌الله دکتر مهدي حايري يزدي را تلفيق و تحقيق کنند و آنها را منتشر سازند. خودم زماني تصميم چنين کاري را داشتم، اما محدوديت‌هاي زماني اجازه نمي‌دهد.

در بررسي سنت فقهي آيت‌الله بروجردي، کتاب «جامع احاديث شيعه» نقش بسزايي دارد. کتابي که مقدمه‌اش، در بخش‌هايي از اظهارات شما نيز مورد توجه قرار گرفت و به برخي از نکات آن اشاره داشتيد و از اين رو در ادامه سوالاتي در خصوص اين کتاب که مرتبط با سنت فقهي آيت‌الله بروجردي است، مطرح مي‌کنم. تأليف و جمع‌آوري گروهي «جامع احاديث شيعه» بخش مهمي از سال‌هاي پاياني عمر ايشان را به خود اختصاص داد، سال‌هايي که مرحوم بروجردي به عنوان صاحب يک سبک فقهي شناخته شده است و بر اين اساس اراده مي‌کند براي رفع معايب «وسائل الشيعه»، آن را گردآوري کند. آيا به نظر شما معايب وسائل در جامع برطرف شد؟

شايد شما مشخصاً مواردي را سراغ داشته باشيد که چنين نشده و «جامع احاديث شيعه» نتوانسته است مشکلات و کاستي‌هاي «وسائل الشيعه» را برطرف کند؛ اما به‌طور کلي مرحوم آيت‌الله بروجردي با انگيزه رفع نقايص «وسائل الشيعه» کار جمع‌آوري «جامع احاديث شيعه» را آغاز کردند. يکي از نقايص «وسائل» از نظر مرحوم بروجردي آغاز ابواب با روايات است نه آيات و اساساً بسياري از آيات نيامده است. آيت‌الله بروجردي عکس اين روند را در «جامع» اتخاذ کردند. البته اين کار شايد تقليدي از مجلسي باشد که او نيز در ابتدا آيات را آورده و بعد روايات را. اما مرحوم آيت‌الله بروجردي به نسبت مجلسي، آيات بيشتري را استخراج کردند، هرچند توقع مي‌رفت شاگردان ايشان، کار استاد را ادامه مي‌دادند.

ظاهراً از بين شاگردان ايشان، آيت‌الله معزي‌ملايري، تلاش‌هايي در اين خصوص داشتند و بازبيني و تصحيحاتي بر متن کتاب جامع احاديث داشتند.

بله، ولي کتاب «جامع احاديث شيعه» بيش از اين ظرفيت دارد و شاگردان آيت‌الله بروجردي بايد جديت بيشتري در اين خصوص داشته باشند. من هيچ‌گاه شاگرد مستقيم ايشان نبودم. سال 1336 وارد حوزه شدم و آيت‌الله بروجردي سال 1340 فوت کردند. به همين دليل خيلي ايشان را درک نکردم و تنها در خدمت ايشان امتحان دادم و موفق به شرکت در کلاس‌هاي خارج‌شان نشدم. گرچه منظره درس ايشان را به کرات تماشا مي‌کردم و شاگردان ايشان را به خاطر دارم. خيلي از بزرگان حوزه که برخي‌شان فوت شدند، در کلاس‌هاي ايشان شرکت مي‌کردند. شاگردان مرحوم آيت‌الله بروجردي دو دسته‌اند: شاگردان تشريفاتي که شاگردان آموزشي نبودند و تنها براي تعظيم و تکريم ايشان در کلاس‌هايشان حاضر مي‌شدند. مثل مرحوم امام خميني، مرحوم محقق داماد. اين دو از شاگردان شيخ عبدالکريم بودند، اما وقتي آقاي بروجردي آمد قم، اين اساتيد رفتند و آيت‌الله بروجردي را آوردند و مرجع کردند و از اين رو سعي داشتند تا مدتي در درس‌هاي ايشان شرکت کنند تا مرجعيت‌شان در قم تثبيت شود. اين کار در قديم در حوزه‌ها رسم بود. مثلاً شيخ انصاري، شاگرد آموزش ديده صاحب جواهر نيست و وقتي نجف رفتند به‌رغم آن که خود را مستغني از درس‌هاي صاحب جواهر مي‌ديدند، به جهت تکريم ايشان در درس‌هايشان هم حاضر مي‌شدند. دسته ديگر شاگردان آموزش‌ديده آيت‌الله بروجردي بودند که مستقيماً از ايشان درس مي‌گرفتند. از بين اساتيدي که همچنان در قيد حيات هستند و در کلاس‌هاي خارج ايشان شرکت مي‌کردند، مي‌توان از اساتيد و آيات عظام، واعظ‌زاده، مکارم، صانعي، صافي و سبحاني نام برد. به هر ترتيب، شايسته است اين نوع شاگردان آقاي بروجردي، برخي از آياتي که در ابتداي هر بحث آمده است را بيشتر تبيين کنند. از اين رو من قصد داشتم اين پيشنهاد را با آيت‌الله واعظ زاده که ذوق قرآني فراواني داشتند، مطرح کنم. در مجموع نظير کاري که شاگردان آقاسيد محمدکاظم طباطبايي بر روي «عروه» کردند، شاگردان آيت‌الله بروجردي بايد بر «جامع» کنند. اما در حال حاضر در کتاب «جامع احاديث شيعه» معلوم نيست روش تحرير و تقرير بيان استدلال به آيات چگونه است. مثلاً در موضوع احتکار چندين آيه ذکر شده است، ولي مشخص نيست چگونه و با چه روش و استدلالي مي‌توان به آيات ذکر شده، تمسک کرد. ما در رابطه با آيات هر حکم فقهي، کتاب‌هاي ديگري داريم با عنوان «آيات‌الاحکام» که اين رابطه را توضيح مي‌دهد يا برخي به وضوح معلوم است، ولي در کتاب «جامع احاديث شيعه» آيات ديگري آمده که در اين قسم کتاب‌ها نيست و توضيحي نيز ندارد. از ديگر اشکالاتي که آيت‌الله بروجردي بر «وسائل» وارد مي‌دانستند، تقطيع روايات است که اين کارباعث مي‌شود، فهم فقاهتي سخت‌تر شود. نقد سوم: آيت‌الله بروجردي بر «وسائل» خلط احاديث آداب و سنن و احاديث احکام فقهي است. نقد چهارم: نقل نکردن برخي از احاديث کتب اربعه به‌طوري‌که گاه معناي احاديث نقل شده در وسائل از اصل احاديث متفاوت است. نقد پنجم: استفاده از ارجاعات مبهم «تقدم و يعطي»، بدون ارايه نشاني دقيق. در خيلي از موضوعات در «وسائل» گفته شده است تقدم و ياتي ما يدل يعني قبلاً هم گفته شده يا در آينده هست و دلالت مي‌کند، ولي در واقع معلوم نبود چه کسي گفته و چه دلالتي دارد. البته اين اشکال «وسائل» با تلاش مرحوم رباني شيرازي مرتفع شد و در پاورقي چاپ‌هاي جديد کتاب، اين استنادات را آورد و تقدم و يعطي‌ها را تحقيق کرد. ولي در مجموع، کتاب ارزشمند «جامع احاديث شيعه» توانست نقدهاي ياد شده بر «وسائل» و برخي اشکالات ديگر کتاب را جبران کند و به همين دليل اين کتاب را بايد يکي از سرمايه‌هاي معنوي حوزه‌ها دانست.

اما برخي نقايص و مشکلات «وسائل» در «جامع» نيز همچنان به قوت خود باقي است و مثلاً در برخي از بحث‌ها، خيلي از آيات نيامده‌اند و هم چنان قرآن در حاشيه است و توجه بر احاديث است. به عنوان نمونه در باب «تحريم صحبه السلاطين و اعانه الظالمين» به ذکر 6 آيه بسنده شده است، در صورتي که ذيل اين بحث مي‌توان بيش از 15 آيه را مورد بررسي قرار داد. من به اين بهانه يک سوال کلي‌تر و اساسي‌تر دارم، و آن اينکه چرا فقه ما به قرآن بي‌توجه است، تا جايي که مرحوم علامه طباطبايي هم در اظهارات قابل تأملي، گفته‌اند: «علوم حوزوي به گونه‌اي تنظيم شده‌اند که به هيچ وجه به قرآن احتياج ندارند، به طوري که شخص متعلم مي‌تواند تمام اين علوم را از صرف، نحو، بيان، لغت، حديث، رجال، درايه، فقه و اصول فرا گرفته و به آخر برسد و آنگاه متخصص در آنها بشود و ماهر شده در آنها اجتهاد کند ولي اساساً قرآن نخواند و جلدش را هم دست نزند!»

من هم اين نقد بر «جامع» را مطرح کردم. غير از تعداد آياتي که مي‌توانسته ذيل هر بحث، ذکر شود، همان‌طور که گفته شد همان آياتي که آمده است نيز فاقد تبيين است و در موارد متعددي شما نمي‌توانيد نسبت آيات را با احکام و مسائل پيدا کنيد. اما در پاسخ به بخش دوم سوال شما، بايد گفت، اتفاقاً مرحوم آيت‌الله بروجردي از جمله فقهايي بودند که همواره به طلاب توصيه مي‌کردند براي فهم فقه و استنباط بهتر، بيشتر بايد با قرآن مأنوس بود. خصوصاً طلابي که از نجف مي‌آمدند. چون در نجف خيلي به مسائل قرآني توجه نداشتند و آقاي بروجردي هم منتقد همين موضوع بودند.

در قم، وضعيت چگونه بود؟

در قم اين‌گونه نبود. از زمان آقا شيخ عبدالکريم حائري توجه به قرآن وجود داشت و با حضور افرادي چون آقاي بروجردي در قم، تأکيد به قرآن دوچندان شد. از اين رو در قم، تفسير قرآن هم رشد کرد که علامه طباطبايي نيز يکي از نمونه‌هاي بارز اين جريان هستند. در حالي که آيت‌الله خويي در نجف، وقتي يک جلد تفسير نوشتند، مانعش شدند و گفتند اگر شما تفسير بنويسيد، ديگر مرجع نمي‌شويد. لذا تلاش‌هايي که در قم آغاز شد را بايد ارج نهاد و تا حد خيلي زيادي، قرآن را در حوزه‌ها احيا کرد. کتاب «جامع» نيز از اين منظر، قابل توجه است. در اينجا بايد يادآوري کنم که نقدهايي بر «جامع» گفته شد، را نبايد به معناي ناديده گرفتن ارزش‌هاي اين کتاب دانست. ضمن آنکه امتيازات و محاسن آن را هم به اختصار اشاره داشتيم.

بله، مثلاً در خصوص تنظيم ابواب هم ظاهراً «جامع» بهتر «وسائل» ترتيب يافته است و رده‌بندي ابواب بر اساس ترتيب طبيعي و فقهي است.

مرحوم آيت‌الله بروجردي در خصوص تنظيم ابواب، اشکالاتي بر «وسائل» داشتند و از اين رو کتاب «جامع احاديث شيعه» از اين حيث، بهتر عمل کرده است و با در نظر گرفتن حکم يا عمل شرعي، اگر حکمي متوقف بر حکم ديگر يا عمل ديگري است، در تنظيم ابواب، نيز تقدم داشته است.

من از حوزويان شنيده‌ام، به‌رغم جامعيت کتاب «جامع احاديث شيعه» خيلي مورد استقبال طلاب قرار نمي‌گيرد و همچنان به «وسايل الشيعه» رجوع مي‌کنند. چرا اين کتاب مورد توجه قرار نگرفت؟

اولاً تا زمان حيات آيت‌الله بروجردي، اين کتاب منتشر نشد و خيلي طولاني شد. ثانياً اولين چاپ «جامع احاديث شيعه» خيلي خوب نبود. ثالثاً با تحقيقات و پاورقي‌هايي که به «وسائل» اضافه شد، استفاده از اين کتاب ساده‌تر از «جامع احاديث شيعه» است، چراکه کتب فقهي ديگر مثل جواهر، ارجاعات‌شان «وسائل» بود. اين مهم‌ترين عامل انزواي «جامع» است.

در وقت باقيمانده، بپردازيم به‌انديشه‌هاي تقريبي آيت‌الله بروجردي که نتيجه آن همکاري گسترده قم با دارالتقريب در زمان حيات ايشان بود. اما اين دغدغه در آراي فقهي ايشان هم نمود داشت و در يک قاعده فقهي معتقد بودند، در فقه حد وسط را بگيريد، تا وحدت حاصل شود. آيا اين نوع قواعد، فقه را قرباني وحدت نمي‌کرد؟

برداشت من چنين نيست و در آثار ايشان جايي را نمي‌بينم که به قول شما فقه قرباني وحدت شده باشد. اتفاقاً من از يکي از شاگردان برجسته ايشان درباره فکر تقريبي مرحوم آيت‌الله بروجردي، نکته‌اي را شنيدم که عکس ادعاي شماست. ايشان نقل مي‌کردند از نظر استاد، تقريب به معناي تقريب فقاهت نيست، تقريب به معناي همکاري فقه شيعه در کنار مکاتب اربعه است. آنها نيز اين مکتب را بپذيرند و ما نيز با تعامل منطقي با آنان، مباحثات علمي با آنان داشته باشيم و مهم‌تر اينکه، اختلافات را اختلافات عداوتي قرار ندهيم. آيت‌الله بروجردي تعبير جالبي از اختلاف شيعه و سني داشتند. ايشان مي‌فرمودند ما به دو صورت مي‌توانيم اين اختلافات را مطرح کنيم. يکي آنکه اختلافات رايج را به عنوان يک قضيه تاريخي ببينيم و در مورد احق به خلافت بعد از پيامبر در 1400 سال پيش صحبت کنيم. ديگر اينکه در مورد تفسير دين و منابع بهره‌گيري، صحبت کنيم. ذکر اين نکته ضروري است ايشان بحث نخست را رد نمي‌کردند چون در اينکه اميرمؤمنان، علي (ع) احق براي خلافت در آن زمان بوده و اينکه به نظر شيعه ايشان منصوص از سوي پيامبر (ص) بوده‌اند که ترديدي وجود نداشت ولي در عين حال معتقد بودند اين نوع مباحث به جايي نمي‌رسد و جز عداوت نتيجه ديگري در زندگي امروزمان ندارد. اما شيوه دوم سخن گفتن با هم، يعني تفاهم و گفت‌وگو به‌وسيله فقه، مي‌تواند مذاهب را به يکديگر نزديک سازد چون از منابع تفسير دين‌مان با هم سخن مي‌گوييم. به عبارت ديگر ما از برادران اهل سنت بايد بپرسم که ما تفسير کتاب و سنت را بايد از چه کسي بگيريم؟ از هرکس با هرشرائطي؟ يا شرائط خاصي دارد؟ يعني ما بايد بروري مرجعيت علمي-ديني سخن بگوييم نه صرفاً جايگاه سياسي.

به همين دليل هم ايشان بيش از آنکه تأکيد به حديث غدير داشته باشند، تأکيد به حديث ثقلين داشتند؟

دقيقاً، چون حديث غدير همان روايت تاريخي از اختلافات است و حديث ثقلين به منابع بهره‌گيري و تفسير دين و مذهب‌مان اشاره دارد.

يعني حديث ثقلين اشاره به مرجعيت علمي امامان شيعه دارد و حديث غدير بحث خلافت‌شان را مطرح مي‌کند.

بله، ولي باز تأکيد مي‌کنم توجه ايشان به حديث ثقلين، به معناي ناديده گرفتن و بي‌توجهي به حديث غدير نبود و نقطه نظرشان به سودمندي مباحث در حال حاضر، بازمي‌گشت.

تأکيد به حديث ثقلين و برجسته کردن مرجعيت علمي امامان شيعه، آيا تأييدي بر نظريه علماي ابرار نيست؟

خير، اين دو مقوله را بايد از هم تفکيک کرد و هر يک را در جاي خود بررسي کرد. مرحوم آيت‌الله بروجردي با توجه به منطق و نوع نگاه خود به حديث ثقلين تأکيد داشتند و همان‌طور که گفته شد در جهت منابع تفسير دين و اخذ احکام شرعي و قرار دادن فقه شيعي در کنار ساير مکاتب فقهي، قائل به وحدت فقهي بودند. تلاش ايشان اين بود که فقهاي اهل سنت را قانع کنند که فقه شيعي نيز همچون ساير مکاتب فقهي، منابع خود را دارد و از استحکام فقهي برخوردار است. اين نوع وحدت، يعني وحدت به وسيله فقاهت.

آيا به نظر شما اين نوع وحدت، محقق شد يا خواهد شد؟ چون آيت‌الله بروجردي معتقد بودند، وحدت کلامي ميسر نمي‌شود و به همين دليل قائل به وحدت فقهي بودند. با توجه به ورودي که شما هم در فقه و هم در کلام داريد و همچنين فاصله‌گيري زماني از آن عصر، واقعاً مسير وحدت فقهي را از مسير وحدت کلامي هموارتر مي‌دانيد؟

به نظر من اگر طرفين منصف باشند، وحدت فقهي کار چندان مشکل و آرزوي دست‌نايافتني‌اي نيست. چون من معتقدم اگر در ابتدا تکليف چند بحث روشن شود، خيلي از ابهامات و اختلافات برطرف مي‌شود. مثلاً روشن سازيم که تفسير متون مقدس بر عهده افراد خاصي است يا هر کسي مي‌تواند اين کار را انجام دهد؟ ضمناً تفسير با چه معياري بايد صورت گيرد، يعني مفسر بر اساس چه موازيني عمل مي‌کند؟ حال اگر بنا را بر وحدت فقهي بگذاريم و به اين سوالات عالمانه پاسخ دهيم، چه بسا مفسراني را ما از آنها بپذيريم و اهل سنت هم امامان شيعه را قبول کنند. به اين شکل خيلي از احکام اختلافي، با گفت‌وگوهاي فقهي مرتفع مي‌شود. مثلاً وقت نماز مغرب، يکي از اختلافات فقهي اهل سنت و شيعه است. اهل سنت زمان نماز مغرب را مطابق با زمان غروب آفتاب مي‌دانند و شيعه با يک فاصله زماني آن را اقامه مي‌کند. اما جالب است بدانيد بسياري از فقهاي طراز اول شيعه نيز مانند اهل سنت، زمان نماز مغرب را همان زمان غروب آفتاب مي‌دانند.

از فقهاي معاصر هم بودند؟

بله، مرحوم آيت‌الله داماد. در کتاب «صلاه» که آيت‌الله جوادي‌آملي نوشتند به همين نتيجه رسيدند. آيت‌الله داماد قبل از آيت‌الله خويي بر اساس روايات به اين نتيجه رسيده بودند که هر کس در هر جا ماه را ديد، نصف کره زمين، فردايش روز عيد فطر است. اين استنباط فقهي خيلي شبيه فتاواي اهل سنت است. خواندن سوره در نماز هم از ديگر اختلافات فقهي ما و اهل سنت است. آنها بخشي از سوره را مي‌خوانند و فقهاي شيعه معتقدند بايد يک سوره کامل را خواند. اما فقهايي همچون مرحوم محقق داماد، مجوز قرائت بخشي از قرآن را به عنوان سوره داده‌اند. فقهاي ما با همان متدلوژي فقه شيعي، به نتايج مشترک و مشابه فقه اهل سنت رسيده‌اند نه آنکه صرف براي تقريب يا تقيه مماشاتي و امثال آن.

قبول کنيد که اين تلاش‌ها اولاً فاقد گستردگي بود و ثانياً وحدت‌آفرين نشد. وحدت کلامي را که آيت‌الله بروجردي منتفي مي‌دانست، وحدت فقهي هم به هر ترتيب محقق نشد، آيا بهتر نيست صحبت از يک وحدت فلسفي داشته باشيم، به اين معنا که بحث‌هايي شبيه پلوراليسم ديني را فربه کنيم تا بلکه از اين راه به وحدت برسيم؟

آن تفکر کوپرنيکي که جان هيک مي‌گويد، نه فقط شيعه و سني را به تعامل مي‌رساند که همه عالم را با هر دين و مذهبي به دوستي و تسامح مي‌رساند. اما اين راه هم چندان اميدوار‌کننده نيست. زيرا اين راه مبتني بر نظريه پلوراليسم ديني و به‌قول عرب‌ها «تعدديه» است. تنها راهي که من به آن اميد دارم، رشد تعقل و تفکر بشر است که نتيجه آن، کاهش تعصب آدمي است. وقتي تعصبات رنگ باخت، اشتراکات پررنگ مي‌شود و وحدت نيز به دنبال آن مي‌آيد. خوب حالا برگرديم به نقطه آغاز که همان تعقل و تفکر بود، مگر تفقه هم چيزي غير تعقل و تفکر است؟ لذا اگر معناي واقعي تفقه منظور شود، وحدت فقهي هم حاصل مي‌شود. تفقه واقعي نه تنها سودمند براي فقها که براي عموم مردم سودمند و کارآمد است. تفقه باعث مي‌شود از پوسته تنيده بر دور خود رها شويم و خود را نقد کنيم و از بالا ببينيم. بنابراين مطمئن باشيد خيلي از تعصبات و عداوت‌ها نتيجه جهالت‌هايي است که از عدم تفقه سر مي‌زند. اين نوع جهالت‌ها برخلاف آنچه عوام مي‌انديشند، ريشه در شيطان دارد و ربطي به غيرت ديني ندارد. امام جماعت مسجدي که شيعيان را تکفير مي‌کند چه چيزي غير از علم ضم و مد کلمات و حفظ آيات دارد؟ شيعه‌اي که مفتخر به معارف اهل بيت است، توسط شيطان و به تحريک او، تکفير مي‌شود. از اين سو نيز، شيعياني که اهل سنت را نامسلمان مي‌دانند، سخت در اشتباه‌اند. گويندگان و منبري‌هاي ما هم متأسفانه گاهي، به جاي معرفي معارف والاي امامان شيعه، نکاتي را مطرح مي‌کنند که فقط تحريک احساسات توده مردم را به همراه دارد. بايد فارغ از هوا و هوس صحبت کرد. اين نوع تهمت‌ها راه به جايي نمي‌برد و نتيجه‌اي جز افزايش اختلافات و عداوت‌ها ندارد.

در مقام جمع بندي: همان‌طور که از اين گفت‌وگو برمي‌آيد، سنت فکري آيت‌الله بروجردي در حد خود، مورد توجه قرار نگرفت و سنت عملي ايشان هم مخدوش شد، وقتي که استقلال حوزه‌ها کم‌رنگ شد. علل دومي چيست و چرا حوزه‌ها و طلاب برخلاف رأي و نظر ايشان، سياسي شدند؟

اين تغييرات، نتيجه انقلاب اسلامي و تشکيل جمهوري اسلامي بود. نظام جديد نمي‌توانست نسبت به حوزه بي‌اعتنا باشد. وقتي رابطه شکل گرفت، مناسبات هم تغيير مي‌کند. يکي از کارهايي که در دولت‌هاي سابق انجام شد، اختصاص بودجه دولتي براي حوزه‌ها بود. در حالي‌که حوزه‌ها در گذشته از محل وجوه شرعيه، اداره مي‌شد و هيچ‌گونه ارتباط و بستگي تشکيلاتي و مالي به حاکميت نداشت. بعد از تشکيل جمهوري اسلامي و مديريت جديد حوزه‌ها، ارتباط تنگاتنگي بين حوزه و حاکميت شکل گرفت. علاوه بر اين در برخي از پست‌هاي اجرايي کشور، عده‌اي از روحانيون، شاغل شدند که بعضي از آنها بنابر قانون جمهوري اسلامي، غير از روحاني نمي‌توانست باشد. به موجب قانون اساسي، برخي از شغل‌ها و مناصب کليدي کشور، متعلق به روحانيون و خروجي‌هاي حوزه است، مانند رئيس قوه قضاييه، فقهاي شوراي نگهبان، دادستان کل کشور و... از اين رو بود که براي سياست اداري حوزه نيز تمشيت ديگري اتخاذ شد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.