وحدت متعالي اديان، پلوراليسم ديني و جان هيک در گفت‌وگو با سيد حسين نصر

يا بايد همه اديان را پذيرفت يا اصلاً دين را نپذيرفت

حامد زارع

 
[ شناسه مقاله: 3633 ]   [ موضوع: الهیات ]   [ بازدید: ۴۲۹۸ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

سيد حسين نصر به عنوان يکي از مهم‌ترين متفکران ديني در دنياي معاصر، از جهات مختلفي مورد توجه جان هيک و ديگر فيلسوفان دين غربي است. ديدگاه سنت محورانه نصر و اتخاذ موضع وحدت اديان، نکته‌اي است که فلاسفه دين و علماي علم دين در آکادمي‌هاي غربي را به او و نگرش سنت‌گرايانه‌اش علاقه‌مند کرده است. جان هيک نيز به عنوان يکي از اين علاقه‌مندان، سال‌ها ارتباط علمي و دوستي نزديکي با سيد حسين نصر داشته است. در اين گفت‌وگو، استاد دانشگاه جورج واشينگتن از اختلافات‌اش با جان هيک، در عين دوستي و نزديکي که با او داشته است، با من سخن گفته است. گفت‌وگو را از دست ندهيد، چه اينکه حامل ايده‌ها و انگاره‌هايي است که با دقت نظر در آن مي‌توان به گوهر سنت‌گرايي سيد حسين نصر و تفاوت قرائت او از ديانت با ديگر ديگر قرائت‌ها و تفسيرها پي برد.

شما در کنار رنه گنون، فريتيوف شوان و آناندا کوماراسوامي از سنت‌گراياني هستيد که با محوريت خرد جاويدان معتقد به «وحدت متعالي اديان» هستيد و از اين منظر بر آن هستيد که همه اديان الهي، سوگيري واحدي دارند. مي‌خواستم بدانم نسبت اين موضع شما با آموزه پلوراليسم که قائل به کثرت‌گرايي ديني است و توسط فيلسوفان دين قرن بيستم پيگيري مي‌شود، چيست؟ اين آموزه هر تصوري از خداوند و هر مجموعه گزاره‌هاي نظام يافته از معنويت را نه تنها بر حق مي‌داند، که نجات بخش نيز ارزيابي مي‌کند. مي‌خواستم بدانم شما به عنوان نماينده معاصر جريان سنت‌گرايي که معتقد به وحدت متعالي اديان هستيد، آيا به آموزه پلوراليسم جديد هم قائل هستيد و خود را پلوراليست مي‌دانيد؟

آنچه که شما در باب آموزه‌هاي قرن بيستم مطرح کرديد، نظر يک عده معدودي است. همان‌طور که گفتيد سنت‌گراياني مثل بنده معتقد به وحدت اديان هستيم. اما شما به اين اديان بايد واژه «سماوي» را نيز بيفزائيد. به اين معنا که ما معتقد به وحدت ادياني هستيم که سرمنشاء و سرمنزل آسماني دارند و در اين بين اديان خودساخته بشري جايي ندارند. همان‌طور که مي‌دانيد قرن نوزدهم، دوره‌اي تاريخي بود که در آن دوره دين‌سازي‌هاي عديده‌اي در اکثر نقاط جهان صورت گرفت. البته من پرهيز دارم که از واژه دين در اينجا استفاده کنم، ولي به هر حال در قرن نوزدهم افرادي پيدا شدند که دين‌هاي خودساخته را ترويج مي‌دادند. در قرن بيستم هم فرقه‌هاي جديدي که از آنها تحت عنوان « New Age religion » ياد مي‌کنند؛ به اينها افزوده شد. اين مذاهب عصر جديد عمدتاً برخاسته از غلياني بود که در دهه 60 و 70 ميلادي در غرب و به خصوص ايالات‌متحده به وجود آمد. اما نمي‌شود اين مکتب‌ها را نجات بخش دانست، چه اينکه تنها اديان و مکاتبي منتج به نجات مي‌شوند که منشا الهي داشته باشند نه اينکه بشر آن دين را ساخته و پرداخته باشد. بنابراين من با اين نظر موافق نيستم که هر چيزي که نام آن را دين بگذارند، بر حق و نجات بخش است. تنها دين‌هاي اصيل و تاريخي عالم که آخرين آنها نيز اسلام است، نجات بخش و بر حق هستند. البته هر ديني با يک سري مسائل مواجه است و من نمي‌خواهم بگويم که همه اديان از لحاظ عملي در يک سطح هستند، اما از لحاظ نظري و بالذات اين اديان از جانب خداوند آمده‌اند و پيام‌شان رستگاري و وصول به حق هستند.

پس از ديدگاه شما پلوراليسم واکنشي در برابر تعدد و تکثر اديان، حال چه الهي و چه نوساخته بود که در قرن بيستم در غرب به وجود آمده بود.

پلوراليسمي که شما مي‌فرمائيد ريشه تاريخي کمي قديمي‌تري نيز دارد. اين اصطلاح در بين دانشمندان اديان در ايالات‌متحده و اروپا و درست بعد از جنگ جهاني دوم متداول شد و اين به علت ظهور و حضور ادياني به غير از مسيحيت در خاک و آب و فرهنگ غربي بود. در اينچنين وضعيتي که به ناچار بايد توجهي نو به اين اديان مي‌شد، بحث از پلوراليسم و کثرت‌گرايي درگرفت و ديدگاه‌هاي متفاوتي مطرح شد. در همين زمينه سخن از تاريخ اديان نيز به ميان آمد و دانشمنداني نظير «جيمز جورج فريزر» نقش مهمي در پژوهش در باب اديان غير غربي و غير ابراهيمي همانند هندوئيسم و بودائيسم بر عهده گرفتند. بالطبع مساله‌اي که در اين دوره مطرح مي‌شد، نوع رابطه‌اي بود که اين اديان با يکديگر مي‌توانند داشته باشند. در اين زمينه ديدگاه‌هاي متفاوتي به وجود آمد. قابل ذکر است ديدگاهي که من و ديگر سنت‌گرايان در مورد وحدت اديان داشتيم، تا مدت‌هاي مديدي در محافل آکادميک غرب پيگيري نمي‌شد و دانشمندان اديان نمي‌خواستند که اين ديدگاه را پذيرا باشند. ولي زماني که در سال 1979 من به ايالات‌متحده بازگشتم به همراه دوست خوبم آقاي «هيستون اسميت» که يکي از مهم‌ترين فلاسفه معاصر و بزرگترين دانشمند اديان جهاني در ايالات متحده است، دست به ايجاد يک مرکز جديد زديم. ما به کمک يکديگر و با توجه به نفوذي که داشتيم موفق شديم بخش جديدي در «آکادمي اديان آمريکا» تأسيس کنيم که مبتني بر ديدگاه «وحدت متعالي اديان» بود.

تأسيس اين بخش آيا با موفقيت‌هايي نيز همراه بود؟

قبلش اين نکته را متذکر شوم که اين «وحدت متعالي اديان» هم متعالي است و هم دروني است. به اين عبارت که ما معتقد بوديم اين اديان يک وحدت دروني دارند نه اينکه در شکل و در نحو صوري با هم اشتراک داشته باشند. البته ما احترام کاملي براي ساحت صوري اديان داشتيم و درصدد تحقير وجه شکلي اديان نبوديم. چه اينکه معتقد بوديم شکل اديان نيز همچون محتواي آنها، از جانب خداوند نازل شده است. به هر حال از اين مسائل که بگذريم، خوشبختانه تأسيس اين بخش توسط ما مسبب گشايش باب جديد در مباحثي که امروزه از آن به عنوان پلوراليسم نام مي‌برند، باز کرد. اينکه مي‌پرسيد آيا اين کار ما موفق بود يا نه، بايد بگويم ما با تأسيس اين بخش، لباس امروزي بر تن يکي از شاه‌راه‌ها و شاه‌فکرهاي تفکر دورني اسلام که در قرون گذشته، در تصوف و عرفان متجلي شده بود، کرديم. مخصوصاً در آثار دو بزرگواري که در قرن هفتم زندگي مي‌کردند، يعني مولانا و ابن عربي، به صورت‌هاي مختلف اين مسأله قابل رويت بود. به عنوان مثال اين پلوراليسمي که از آن نام مي‌برند يا وحدت ادياني که مدنظر من و ديگر سنت‌گرايان است توسط مولانا در دو بيت خلاصه شده است: «اختلاف خلق از نام افتاد/چون به معنا رفت آرام افتاد/از نظرگاه است اين مغز وجود/اختلاف مؤمن و گبر و يهود» من بارها ديده‌ام که در ايران از منظر اسلام به وحدت متعالي اديان حمله مي‌کنند و آن را غيراسلامي ارزيابي مي‌کنند. پاسخ آنها را مي‌توان با همين دو بيت مولانا داد. البته اين مسائل نياز به توضيح دارد و هما‌ن‌گونه که به شما گفتم نيازمند اين بود که از مباحث «جيمز جورج فريزر» در قرن نوزدهم در باب متدولوژي آغاز شود و بعدها در آثار متفکراني نظير «الياد» با جزئيات بيشتري طرح و بسط يابد. اما کسي که در اين ميان به نحو مبسوطي وارد شد و به لحاظ محتوايي و مبنايي اين بحث را به پيش برد، «فريتيوف شوان» بود که البته بعد از او خود من نيز در اين مسير گام‌هايي را برداشتم. بعد از اين تلاش‌ها بود که بحث از پلوراليسم چند بعدي و چند ساحتي شد و لااقل اين ثمره را داشت که افکار عمومي و دانشگاهي، ديدگاه مبتني بر «وحدت متعالي اديان» را در پاسخ به اين پرسش اصيل که «چرا اديان مختلف وجود دارد؟» پذيرفتند. البته ناگفته پيداست که ديدگاه‌هاي ديگري هم مطرح بود؛ از جمله ديدگاه مارکسيستي که هيچ‌کدام از اديان الهي را قبول ندارد و به جاي توجه به سرمنشاء الهي، اديان را با توجه به ايده محوري «پديده‌هاي اجتماعي» تحليل مي‌کنند. خيلي از راسيوناليست‌ها يا تاريخ‌گراياني نيز هستند که اديان را به مثابه پديده‌هاي تاريخي ارزيابي مي‌کنند. مي‌خواهم به اين نکته برسم که ديدگاه‌هاي متنوع و زيادي به وجود آمدند تا با مستمسک قرار دادن تعدد اديان يا احتمالاً اختلاف اديان، مبنا و بنياد ديانت را رد کنند. البته ديدگاه ديگري نيز وجود داشت که هنوز هم در اديان مختلف هوادار دارد و مبتني بر برحق بودن دين خود و باطل بودن ديگر اديان است. البته اين ديدگاه که فقط معتقدان و عاملان به يک دين را رستگار مي‌داند، برخاسته از نوعي فردگرايي و خودخواهي بشري است که همان‌طور که گفتم هنوز هم در همه اديان از جمله اسلام و مسيحيت پيرو دارد. البته وضع اسلام در اين مورد بهتر از مسيحيت است و آن هم به دليل ديد جهاني که کتاب آسماني «قرآن» داشته است. چرا که قرآن کريم، پيام جهاني دارد و هماره وقتي بحث از دين مي‌کند، نگاه کثرت‌گرايانه دارد. از اين جهت همه اديان يکي است. درست است که ما مي‌خوانيم:«ان الدين عند‌الله الاسلام» اما اسلام تنها به معناي وحي‌اي که در مکه توسط حضرت جبرئيل بر پيامبر اکرم (ص) نازل شده است، نيست. بلکه حضرت ابراهيم (ع) و حضرت مسيح (ع) هم مسلمان بوده‌اند. چراکه اسلام به معناي تسليم در برابر خداوند بودن است. خداوند متعال نيز در سوره مائده به اين نکته اشاره کرده است که ما مي‌توانستيم يک دين بياوريم، اما اديان مختلف آورديم تا شما را در تقوا و رستگاري بيازمائيم...

ولي وقتي که...

من فقط يک جمله ديگر بر عرائضم بيفزايم که مهم مي‌دانم. اخيراً در ايران بحث از پلوراليسم مذهبي بالا گرفته است. ولي کاربرد اين مفهوم، بدون هيچ گونه توجهي به تاريخچه و ابعاد آن صورت مي‌گيرد. من گاه گاهي که مقالات از ايران برايم ارسال مي‌شود را مي‌خوانم، متوجه مي‌شوم که ابهامي در اين زمينه و در کاربرد اين واژه وجود دارد. البته شايد تقصير ايراني‌ها هم نيست؛ چون از «جان هيک» بگيريد که ما امروز داريم در مورد او صحبت مي‌کنيم تا «ولفن کن اسميت»، تا «هيستون اسميت» و تا «ويلن‌گرام»؛ همه آنها قرائت‌هاي مخصوص به خودشان براي بيان مسأله کثرت‌گرايي ديني داشته‌اند و اين تنوع قرائت‌ها در بيست سال اخير باني نوعي ابهام در ادبيات پلوراليسم ديني در ايران شده است. البته کارهاي موفقي هم ارائه شده است؛ يکي از دانشمندان جوان ايراني به نام دکتر حسيني که رساله دکترايشان را با من گذرانده‌اند، به آراء و افکار جان هيک پرداخته‌اند که امروزه مورد بحث قرار گرفته است. به هر حال خوب است که در هر زمينه‌اي که بحث مي‌کنيم، توجه به تاريخچه کاربرد آن بحث و مفهوم و ابعاد نظري آن مورد عنايت ما باشد. در زمينه پلوراليسم هم به همين گونه است. هيک سخني دارد، ديگري سخن متفاوت‌تري دارد...

در همين‌جا که سخن به جان هيک رسيده است، علاقه‌مندم که نظر شما را در مورد او بدانم. به نظر مي‌رسد يکي از اختلافات فکري که مي‌توان ميان وحدت متعالي اديان و پلوراليسم ديني و به عبارت ديگر ميان شما و جان هيک جست‌وجو کرد، در ماهيت دين و همچنين ارتباط بشر با دين است. شما دين را مسأله الهي مي‌دانيد، در حالي‌که هيک دين را مسأله‌اي مي‌داند که فراروي انسان قرار دارد و در نتيجه انساني است.

کاملاً درست است! در اينجا دو مسأله وجود دارد که بنده را از جان هيک و انديشه‌اش جدا مي‌سازد. ابتدا اين را عرض کنم که من و هيک سال‌هاي سال بود که همديگر را مي‌شناختيم و او دوست من بود. هيک فردي خليق بود که من براي او احترام زيادي قائل بودم و نقدي که در اينجا بر او وارد مي‌کنم شخصي نيست، بلکه فکري است. نقدي که بسيار مهم و اساسي هم هست. اولاً جان هيک معتقد بود که پيامي که از آسمان مي‌آيد يکي است و واحد است اما دريافت‌کننده زميني اين پيام که انسان باشد، متعدد است. بنابراين تکثر در اديان از تکثر در دريافت‌کننده پيام واحد آسماني سرچشمه مي‌گيرد. ثانياً هيک بر آن بود که براي نزديکي و وفاق هر چه بيشتر اديان به يکديگر، بايد وجوه متمايز را به کناري نهاد و به وجه‌هاي اشتراک‌گرائيد.

شما با اين دو مسأله مخالف هستيد؟

من به نحو بنيادي و به طور اساسي با اين دو موضوع مخالفت دارم. نه تنها من؛ که همه آناني که هوادار «سنت» به معناي اصيل کلمه هستند، با اين دو موضوع مخالف هستند. در وهله اول ما معتقديم که هم پيام آسماني واحد و هم گيرندگان متعدد زميني، مورد تأييد خداوند هستند. اين‌گونه نبوده است که خداوند حضرت جبرئيل (ع) را به صحراي عربستان فرستاده باشد و او در اين صحرا ندا سر داده باشد و به طور اتفاقي مردي به نام «محمدبن عبدالله» (ص) آن ندا را شنيده باشد و بگويد چون من اين ندا را شنيده‌ام، پس دين جديدي را پايه‌گذاري مي‌کنم. اصلاً به اين گونه نبوده است. ما معتقديم که آن قالب و کالبدي که حقيقت وحياني در آن ريخته مي‌شود، درست همانند خود حقيقت وحياني، الهي است و مورد تأييد و انتخاب خداوند است. حتا صورهايي همچون «نماز» که منعکس کننده حقائق دين هستند، بشر ساخته نيستند و توسط حق تعالي تعيين مي‌شود. شما نمي‌توانيد فردا صبح در قريه‌اي در قزوين از خواب بلند شويد و 11 رکعت نماز بخوانيد. اين نماز ديگر نماز اسلامي نيست، چون مورد تأييد خداوند نيست. همه مناسک ديگر اسلام را بايد اين‌گونه ديد. در وهله دوم ما – من و ديگر سنت‌گرايان- معتقد هستيم که وحدت متعالي اديان برخاسته از يک وحدت دروني در اديان است و اين وحدت با حذف کردن مسائل مورد اختلاف به دست نمي‌آيد. من با هيک در اين مورد بسيار مباحثه داشته‌ام که در يک موردش انعکاس فراواني در مغرب زمين داشت. من در اين مورد با فلاسفه و متکلمان ديگر مسيحيت نيز مباحثه و مناظره داشته‌ام که در اينجا نمي‌توانم به آنها اشاره کنم. اما جان هيک مي‌گفت براي اينکه ما مسيحيان به مسلمانان نزديک شويم، بايد مسيحي بمانيم اما «تثليث» را به کناري نهيم. من به او گفتم که به عنوان يک مسلمان حاضرم با شما در مورد «تثليث» و «توحيد» مباحثه کنم، اما هنگامي‌که شما تثليث را کنار مي‌گذاريد، من با شما سخني ندارم. چون شما ديگر نماينده ديانت مسيحي نيستيد، بلکه فردي هستيد که اعتقادات خاصي داريد.

اتفاقاً جان هيک در يک گفت‌وگو وقتي نام شما به ميان مي‌آيد، به خاطره‌اي از ديدار با شما در يکي از کنفرانس‌ها اشاره مي‌کند و مي‌گويد شما از او در باب اعتقاد به تجسد مسيح پرسيده‌ايد و به او توصيه کرده‌ايد که در مقام يک مسيحي بايد به آموزه‌هاي کلاسيک مسيحيت درباره تجسد مسيح دست نزند.

(با خنده) منظور من اين بود که وقتي من مسلمان با هيک مسيحي مي‌خواهيم گفت‌وگو کنيم، نمي‌توانيم يک مسأله بنيادين مسيحيت مثل «تجسد» را به کناري نهيم و بگوئيم آن که هيچ! برويم سراغ مسأله بعدي؛ به نظر من در مورد اديان اين‌گونه نمي‌شود بحث کرد و در صورتي که بتوان بحث کرد، نتيجه‌گيري از اين بحث، هيچ فايده‌اي نخواهد داشت. درست است که هدف از مباحثه و مناظره من به عنوان يک مسلمان با هيک به عنوان يک مسيحي، ايجاد نزديکي ذهني و تفاهم است، اما در اين ميان هر دو طرف بايد به تماميت دين طرفين احترام بگذراند. از سوي ديگر شما اگر به عنوان يک مسيحي بيائيد و تثليث يا تجسد را از دين خود حذف کنيد، واضح است که ديگر مسيحيان اين مسأله را رد مي‌کنند و قبول نمي‌کنند.

يعني شما معتقديد که ما به عنوان مسلمان، مسيحيت را بايد با «تثليث» و «تجسد» آن به رسميت بشناسيم؟

نه اينکه به رسميت بشناسيم! بلکه سعي کنيم که آن را درک کنيم و حتماً قرار نيست آن را بپذيريم. اما بايد بدانيم که تثليث و تجسد، جزئي از ديانت مسيحي است. اگر ما درصدد باشيم که با مسيحيان به يک هماهنگي دست يابيم، راهش اين نيست که حذفي برخورد کنيم. از سوي ديگر نيز مي‌توان به ماجرا نگاه‌انداخت. مسيحيان نيز در گفت‌وگوي با ما بايد «شرع اسلامي» را به عنوان جزئي از ديانت اسلامي بپذيرند. چون اسلام تنها «لا اله الا الله» نيست، بلکه حرمت گوشت خوک و شرب خمر نيز هست. اين حرمت‌ها در کنار وجوب نماز و روزه، شرع اسلامي را تشکيل مي‌دهند. اما شرع يا «شريعت» به معنايي که در اسلام و يهوديت وجود دارد، در مسيحيت وجود ندارد. اگر قرار باشد بايد براي نزديکي و تفاهم، مسيحيان بيايند تجسد و تثليث خود را به کنار نهند و مسلمانان نيز بيايند گوشت خوک بخورند و شراب بنوشند و از وحدت خداوندي و عشق الهي صحبت کنند، که نمي‌شود. پس هر ديانتي بايد با تماميت‌اش در نظر گرفته شود.

شايد جان هيک خود را به عنوان مخاطب مسيحيتي که فراروي او قرار داشته است، تصور مي‌کرده است که با حذف تجسد، بهتر بتوان اين ديانت را عقلاني و بين الاذهاني کرد؟

يعني ادعاي پيغمبري مي‌کرد؟ نه!

منظورم از اينکه هيک را به عنوان مخاطب مسيحيت طرح کردم، مخاطب پيام الهي مسيحي نبود، بلکه مخاطب مسيحيتي که با تاريخ و سنت خاصي به هيک و ديگر معاصرانش به ارث رسيده است و...

جان هيک معتقد بود کساني که مخاطب پيام الهي هستند، تنها پيامبران و مؤسس اديان هستند. البته من اگر جاي شما بودم اين‌گونه مي‌گفتم که جان هيک براي خودش اين رسالت قائل بود که ميان اديان مختلف يک نوع «تقريب» به وجود آورد. وقتي در اينجا مي‌گوئيم که هيک اين «رسالت» را براي خودش قائل بود، به معناي «رسول» بودن جان هيک نيست و او نيز هيچ‌گاه ادعاي پيغمبري نکرد. صرفاً همان‌طور که گفتم براي خودش رسالت و وظيفه‌اي احساس مي‌کرد که اديان را به همديگر نزديک کند. چنانکه بنده هم همين رسالت را براي خودم قائل هستم و پنجاه سال است که دارم در اين مورد سخن مي‌گويم و کتاب مي‌نويسم و مصاحبه مي‌کنم. در حاليکه مي‌توانستم بگويم خداوند خودش از ادياني که ارسال کرده است، حفاظت مي‌کند؛ اما من حس مي‌کنم که در اين زمينه خداوند وظيفه‌اي بر دوش من نهاده است. به همين خاطر هم از جواني با مسيحت، هندو و بودا مأنوس بودم و سال‌ها روي آنها مطالعه و تحقيق کرده‌ام. در زمينه مطالعات اسلامي هم که خدواند مرا مورد لطف خود قرار داده و در خانواده‌اي مذهبي به دنيا آمدم. من نتيجه آقا شيخ فضل‌الله نوري هستم و از خانواده پدري و مادري‌ام، تعليمات قوي ديني ديدم و خودم نيز در تمام عمرم روي اسلام کار کرده‌ام. حس مي‌کنم که اين وظيفه من است و من در اين زمينه رسالتي دارم. در حالي‌که من استاد فلسفه هستم و مي‌توانستم هيچ بحثي راجع به اديان و رابطه آنها با يکديگر نداشته باشم. ولي همان‌طور که گفتم وظيفه‌اي را بر دوش خود احساس کردم و امروزه نيز در ايران، ترکيه، مالزي و پاکستان؛ آثار و سخنان من پيروان زيادي دارد و حداقل مي‌توان گفت که باعث بحث شده است. در کل مي‌خواهم بگويم همان حسي که من در مورد ديانت اسلامي داشتم، جان هيک نيز در مورد ديانت مسيحي داشت.

اما در مورد مخالفت‌هايي که شما با پلوراليسم ديني جان هيک داشتيد، ناظر بر نتيجه اين ديدگاه نيز بود که شايد نتايج نسبي‌گرايانه به بار آورد. درست است؟

صد در صد! من خدمت خود جان هيک هم عرض کرده بودم. اصلاً مقايسه بين اديان در دوره‌هاي ابتدايي تاريخ مواجهه بشر با دين ضروري نبود. سال‌هاي سال مسلمانان و مسيحيان در قسطنطنيه و استانبول با يکديگر همزيستي داشتند؛ اما هيچ وقت مسلمانان اين ضرورت را حس نکردند که بروند کلام مسيحي را بفهمند يا مسيحيان هيچ‌گاه در پي فهم کلام اسلامي نرفتند. اين تجدد است که توجه به اديان ديگر را ايجاب مي‌کند و در واقع اين دعوايي براي مرض تجدد است. به اين ترتيب مي‌بينيم که توجه به اديان مختلف و در نتيجه تأييد حقائق معنوي توسط اديان ديگر، پشت‌گرمي براي کساني است که با وجهه لاادري‌گري تجدد مواجه هستند...

البته خود جان هيک، اتهام نسبي‌گرا بودن را رد مي‌کند. چون مي‌گفت که...

همين‌طور است! جان هيک از يک حيث نسبي‌گرا نبود. او مي‌گفت من معتقدم خداوند مطلق است، پس من نسبي‌گرا نيستم. اما جايي که نسبي‌گرايي رخ مي‌نمود، آنجا بود که جان هيک دريافت پيام خداوند را فقط بشري مي‌دانست و اين در عالم نسبيت معنا پيدا مي‌کند. پس جان هيک مي‌گفت خدا مطلق است، اما دريافت‌کننده پيام خدا متعدد است، پس معنايي نسبي دارد. اينجا بود که من با هيک مخالف بودم...

من از شما يک سوال واضح دارم. مگر انسان در انتخاب دين اختيار و اراده ندارد؟

انسان اختيار دارد اما به نحو بالقوه اختيار دارد. دقت داشته باشيد تا قبل از دوران جديد؛ وقتي يک قوم به سرزمين ديگري هجوم مي‌آورد و آنجا را تسخير مي‌کردند، دين خود را به سرزمين‌هاي مغلوب مي‌آوردند. درست همانند اعراب که به ايران حمله کردند و دين اسلام را در ايران رواج دادند. البته بر عکس اين قضيه هم صادق بود؛ چه اينکه مغول‌ها نيز به ايران هجوم آوردند، اما در ايران با اسلام مواجه شدند و مسلمان شدند. حالا از اين ماجراها که بگذريم، معمولاً انسان‌ها در دنيايي زندگي نمي‌کردند که قدرت انتخاب دين خودشان را داشته باشند. مردمان دوره گذشته همسر خود را نيز نمي‌توانستند خودشان انتخاب کنند، چه برسد به اينکه بتوانند دين خودشان را خودشان برگزينند. اين سخني که تحت عنوان پرسش طرح کرديد، براي فردي که در دوره صفويه در زنجان مي‌زيسته است، کاملاً بي‌معني است و اين چيزي که مي‌گوئيد خودش يک مسأله جديد است و ره‌آورد تجدد است. پس اگر بخواهم به سوال شما پاسخ دهم بايد بگويم که هر کجا تجدد مي‌رود، پاسخ شما مثبت است.

حالا ما کاري به شهروند زنجاني در دوره صفويه نداريم! اگر من که امروز در تهران و در دوره جديد زندگي مي‌کنم بگويم که انسان در انتخاب دين خود مختار است، يک گزاره متجددانه گفته‌ام؟!

اين يک گزاره متجددانه نيست، يک واقعيت متجددانه است! در دوران سنتي و پيش از برآمدن تجدد، بشر در اين‌گونه وضعيتي نبوده است که دين خود را آزادنه انتخاب کند.

يعني شما که سنت‌گرا هستيد، مخالف اين گزاره يا واقعيت متجددانه هستيد که هر کسي بتواند دين خود را آزادانه انتخاب کند؟

بحث بر سر موافق بودن يا مخالف بودن من نيست...

اتفاقاً بحث بر سر همين است؛ من مي‌خواهم نظر شما را بدانم. لطفاً به نحو واضح...

من معتقدم که ساختار فکري بشر به گونه‌اي نيست که بتواند به خواستگاري چند دين برود، با آنها صحبت کند، روي آنها مطالعه داشته باشد و سپس يکي از آن اديان را انتخاب کند. اين يک نکته بسيار مشکل و غريب است و بشر هيچ‌وقت اين‌گونه زندگي نکرده است و اين‌گونه دين خود را انتخاب نکرده است. شما اگر همين صد سال پيش در يکي از قريه‌هاي بيرون از رم ايتاليا متولد شده بوديد، خود به خود کاتوليک مي‌شديد. شما مجبور نبوديد که برويد آئين‌هاي بودا و هندو و اديان اسلام و يهودي را مطالعه کنيد و به صورت خيلي طبيعي همين مسيحيت را مي‌پذيرفتيد. حالا هم اين چيزي که شما مي‌گوئيد در باب آزادي انسان در انتخاب دين، تنها در مغرب زمين و آن هم در شهرهاي بزرگ غربي همانند نيويورک که فرهنگي جهاني شده دارد، امکان رخداد دارد. من هميشه به شاگردان جوانم اين نکته را گوشزد مي‌کنم و به آنها مي‌گويم شما که در دانشگاه‌هاي درجه يک ايالات‌متحده درس مي‌خوانيد، يا بايد همه اديان را بپذيريد، يا بايد اصلاً دين را کنار بگذاريد.

چرا؟

چون شق ثالث که مي‌گويد دين من درست است و بقيه دين‌ها غلط است، فقط زماني امکان‌پذير است که شما در يکي از شهرهاي کوچک و جوامع روستايي اعم از مسلمان، مسيحي و يهودي زندگي کنيد که به نحو ملموس از درک و لمس حقيقت اديان ديگر محروم باشيد. شما اگر يکي از بزرگان اديان مسيحي يا يهودي را ببينيد و اگر عطر معنوي اين‌گونه انسان‌هاي بزرگ و الهي را درک کرده باشيد، مي‌بينيد که تفاوتي ميان بزرگان اديان مختلف نيست. حال سوال اين است که چرا بدين شکل است؟ پاسخ‌اش واضح است! وقتي همه اديان الهي پيش از دوران جديد، از حقيقت واحد و متعالي الهي برخوردار هستند، قطعاً مردان بزرگ اين اديان الهي نيز رنگ و بوي معنويتي يکسان دارند. ما در ادبيات اسلامي خودمان از اين موارد زياد داشتيم. خيلي وقت‌ها ملاقات با يک «جوکي» يا «يوگي» يا يک عارف هندو نتايجي داشته است که نمي‌شده از نتايج آن صرف نظر کرد. حتي پيغمبر مکرم اسلام، راهبان مسيحي را دوست داشتند. در دوره ابتدايي اسلام نيز بسياري از زهاد و متصوفه مسلمان به ديرهاي مسيحي در سوريه مي‌رفتند و با عابدان مسيحي مراوده معرفتي داشتند. ما از اين نمونه‌ها نيز در تاريخ داريم.

ولي از همه اين حرف‌ها گذشته به نظر مي‌رسد که مي‌توان گفت سخن جان هيک بهره‌اي از حقيقت دارد اگر که به قول شما فردي در شهرهاي عرفي شده غربي پيدا شود و درميانه راه، با مطالعه و تحقيق، دين خود را انتخاب يا تغيير دهد. در اين صورت قطعاً يک مواجهه انساني با مقوله دين داشته است و نه مواجهه الهي که دست تقدير خداوندي او را مؤمن به يک دين خاص کرده باشد. نظر شما چيست؟

من عقيده‌ام اين است که اگر کسي به يک دين اصيل الهي‌گرايش پيدا کند، اول از همه اين دست الهي و اين خداوند است که درب برکت آن دين را به روي آن فرد باز کرده است. در نتيجه انتخاب دين با انتخاب يک پيراهن از فروشگاه زنجيره‌اي متفاوت است. من اعتقاد دارم که ابتدا يک کششي از سوي حضرت حق مي‌آيد و بعد از آن فرد در مسير اين کشش قرار گرفته و دين مورد نظر حق تعالي را انتخاب مي‌کند. البته ممکن است برخي‌ها به خاطر منافع مادي دين خود را انتخاب کنند؛ همانند کساني که کيسه‌هاي برنج به‌اندونزي يا گندم به آفريقا مي‌برند و از ساکنان آنجا مي‌خواهند که مسيحي شوند. من به اين موارد کاري ندارم. اما در مورد نسبت دين و انسان، همان‌گونه که گفتم يک رابطه خدايي و الهي وجود دارد.

اما هيک اين رابطه را انساني مي‌ناميد...

همين‌طور است! البته در کار هيک اشکالات ديگري هم وجود دارد. به نظر من جان هيک اختلافات صوري ميان «هنر مقدس»، «مناسک مقدس» و حتي «اصول عقايد» اديان مختلف را ناديده مي‌گرفت يا در بهترين حالت، اين اختلافات را بشري ارزيابي مي‌کرد. بنابراين حقيقت متعالي جان هيک در ظرف انساني و بشري قرار مي‌گرفت و نوعي ناسازوارگي يا ناهماهنگي به وجود مي‌آورد. درحالي‌که براي بنده و ديگر سنت‌گرايان، تمام اجزاء يک دين، اعم از صورت و محتوا، به اين دليل که از سوي خداوند نازل شده است، مقدس است. نمازي که ما مسلمانان مي‌خوانيم، بشرساخته نيست؛ بلکه توسط پيامبر اسلام(ص) از خداوند متعال دريافت شده است. جان هيک اموري همانند نماز را بشري مي‌دانست و اين اختلاف من با او بود. البته ايشان ديگر در ميان ما نيست و از خداوند متعال مي‌خواهم که روح او را قرين رحمت خود سازد. به هر حال جان هيک نيت پاکي داشت و درصدد بود که با کنار زدن چيزي که به نظرش سد اصلي راه است، پلي ميان اديان مختلف زند. ايشان فکر مي‌کرد که تنها مشکلاتي که مسلمانان و مسيحيان دارند در دو چيز است: يکي تثليث و ديگري تجسد...

تجسد در ادبيات عرفاني ما نيز قابل رويت است.

بله! بزرگان ما نظير «منصور حلاج» به اين مسأله توجه داشته‌اند. حتي ما يک تعبير عرفاني از تجسد مي‌کنيم که بي‌ارتباط با برخي از فرقه‌هاي قديم مسيحيت نيست که در قرون اوليه مسيحي توسط کليساي کاتوليک طرد شد. به هر حال جان هيک از اين مسائل شايد اطلاعي نداشت ولي مي‌خواست اين سد‌ها و موانع را از ميان بردارد و به همين دليل ايشان را مي‌توان جزء خدمت‌گزاران انديشه ديني به حساب آورد. من بسيار خرسندم که کتاب‌هاي جان هيک در ايران خوانده مي‌شود. نه تنها هيک، بلکه بايد آثار ديگر انديشمنداني که در زمينه فلسفه دين فعاليت دارند را بايد خواند.

به عنوان آخرين نکته مي‌خواستم، پرسشي را که يکي از روشنفکران ديني روبه‌روي شما مي‌گذارد، از شما بپرسم. هفت سال پيش عبدالکريم سروش گفت‌و‌گويي با جان هيک مي‌کند که در ميانه گفت‌وگو نام شما به ميان مي‌آيد. سروش مي‌گويد براي من اين سوال مطرح است که کسي که به سنت عرفاني علاقه‌مند است و با ايده‌هاي عرفاني نظير بي‌صورت بودن خدا و صورت افکندن ما بر او آشنايي دارد، چرا و چگونه نمي‌تواند يک پلوراليسم نباشد؟

من که پلوراليست هستم! امروزه مبرهن است که بزرگترين مدافع احترام به اديان ديگر در جهان اسلام سنت‌گرايان هستند...

البته به نظر مي‌رسد منظور سروش از آموزه بي‌صورت بودن خدا، ناظر به نگاهي مدرن به عرفان است که خواستار مرکزيت انسان و نگاه انساني به پديده‌هاي الهي و معنوي است.

بنده افتخار مي‌کنم که دنباله رو سنت هزارساله عرفان اسلامي هستم. هيچ‌کدام از عرفاي ما از اهميت صورت در رسيدن به معنا غافل نبوده‌اند. چه اينکه صورت را هم خدا خلق کرده است. ما که دو خالق نداريم که يکي صورت را خلق کرده باشد و ديگري معنا را آفريده باشد...

البته سروش اشاره به بي‌صورت بودن خدا و صورت افکندن آدميان بر خدا دارد.

اين درست نيست! اولاً اسلام به صورت کامل صورت افکندن انسان بر خدا را نفي مي‌کند. ثانياً اگر ما مي‌توانيم راجع به خداوند صحبت کينم، به اين خاطر است که خداوند اين علم را به ما داده است که درباره ذات اقدس‌اش صحبت کنيم. همان‌طور که مي‌دانيد متافيزيک من با آقاي سروش يا در اين مواردي که ذکر شد با آقاي هيک کاملاً متفاوت است و بيش از اين نيز مجال سخن گفتن ندارم و شما را به امان خدا مي‌سپارم

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.