جان هيک و روشنفکري ديني در ايران در گفت‌وگو با سروش دباغ

نيازمند پلوراليسم هستيم تا اهل مدارا شويم

سروش دباغ

 
[ شناسه مقاله: 3632 ]   [ موضوع: الهیات ]   [ بازدید: ۲۶۶۲ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

در باب نسبت آراء هيک با روشنفکري ديني در ايران صحبت‌هاي فراواني وجود دارد. در اين گفت‌وگو سعي کرديم اين صحبت‌ها را با سروش دباغ در ميان بگذاريم. استاد مدعو دانشگاه تورنتو و عضو هيأت علمي مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران، از آن جهت که سال‌ها با پروژه روشنفکري ديني مأنوس بوده و در عين حال آشنايي نزديکي با جان هيک داشته است، پاسخگوي مناسبي براي پرسش‌هايي است که در باب نسبت جان هيک و روشنفکري ديني در ايران طرح مي‌شود.

آخرين پاسخ جان هيک به پرسش شما در مصاحبه‌اي که در سال 2004 با او داريد اين است که فعلاً بايد سکوت اختيار کرد! جدا از کنايه و استعاره‌گونگي اين پاسخ، مسائل طرح شده در انديشه‌هاي جان هيک به نحوي است که گاهي واقعاً بايد با سکوت از برابر آن گذشت.

بله! به خاطر دارم که در همان گفت‌وگو از ايشان پرسيدم که با کدام خوانش از سکوت ويتگنشتاين هم‌رأي هستيد؟ چنانکه مستحضريد در آخرين فقره تراکتاتوس مي‌خوانيم که «درباه آنچه نمي‌توان از آن سخن گفت، بايد به سکوت از آن گذشت.» در ادبيات ويتگنشتاين‌پژوهي چند نوع خوانش از اين «سکوت» به دست داده شده؛ چنانکه من نيز در مقاله «سکوت در تراکتاتوس» چهار تلقي از سکوت تراکتاتوس را به بحث گذاشته‌ام. جان هيک با خوانش عرفاني از سکوت تراکتاتوس موافقت دارد و معتقد است ما وقتي به سخن گفتن در باب امر قدسي مي‌رسيم، چون به سر وقت امري مي‌رويم که بي‌رنگ و بي‌صورت است و نمي‌توان درباره آن «کما هو حقه» سخن گفت، بايد سکوت اختيار کرد. به تعبير دقيق‌تر، انسان دچار سکوت مي‌شود؛ چرا که چندان اين عمل اختياري نيست. مولوي هم مي‌گفت: «کاشکي هستي زباني داشتي/تا زهستان پرده‌ها برداشتي» اين مسأله ناظر به‌انديشه عرفاني و درک هيک از مواجهه با امر بيکران است که در کتاب «تفسيري از دين» به تفصيل به بحث گذاشته شده است. اين تصويري است که هيک از سکوت عرفاني داشت؛ در عين حال بايد گفت که او در اين ميان تا حدودي متأثر از سنت اسلامي و افکار مولوي و ابن عربي هم بوده.

يک سوال مطرح و چالش‌برانگيز براي دنبال‌کنندگان مباحث ديني و فلسفه دين اين است که چگونه مي‌توان معتقد به اسلام بود و هم به حقانيت ديگر نحله‌هاي ديانت محوري يا معنويت محوري نيز معترف بود؟

بحث از «کثرت‌گرايي» ديني اساساً بحثي درجه دوم است و اولاً و بالذات بحثي فلسفي است و نه کلامي. به اين ترتيب شما نه در مقام يک مسلمان يا يک مسيحي اين بحث را به پيش مي‌کشيد، بلکه ناظر به چگونگي تبيين کثرت باالفعل اديان اين بحث طرح مي‌شود. در ادبيات فلسفه دين مي‌توان در اين باب سه نحله را از يکديگر تفکيک کرد: شمول‌گرايي، انحصارگرايي و کثرت‌گرايي؛ هر کدام از اين مواضع در گستره فلسفه دين امروزه قائلاني دارد. در جهان معاصر «جان هيک» از مناديان بلند آوازه کثرت‌گرايي ديني است.کسي مي‌تواند با پذيرش کثرت‌گرايي ديني که يک موضع درجه دوم است، همزمان مسلمان يا مسيحي يا يهودي معتقد به دين خود نيز باشد. در اينجا مرادم از پلوراليسم، پلوراليسم «نجات» است و نه پلوراليسم «صدق»؛ پلوراليسم نجات بر آن است که عموم متدينان اديان گوناگون مهتدي به هدايت خداوندند و در عين حال مواضع مختار ديني خود را حفظ مي‌کنند و فرو نمي‌نهند.

اما آيا لازمه اين‌گونه‌انديشيدن، پوشيدن رداي روشنفکري نيست؟ آيا واقعاً مي‌توان به تعداد آدميان روي زمين، روشنفکر داشت؟

مبحث کثرت‌گرايي ديني، از آن دست مباحثي است که فلسفي است و کم و بيش نخبه‌گرايانه است. عموم متدينان اگر دينداري‌شان مبتني بر علت باشد و نه دليل، اساساً در پي اين‌گونه امور نيستند. قاعدتاً به تعداد آدميان روي زمين روشنفکر وجود ندارد و قرار هم نيست که اينگونه باشد. اين مباحث صبغه فلسفي و نخبه‌گرايانه دارد، اما چه باک! عموم مباحث فلسفي اين‌گونه هستند؛ مباحث باريک‌بينانه عرفاني درباره سلسله مراتب هستي نيز لزوماً در خور فهم و علاقه متوسطان و اکثريت افراد جامعه نيست. در عين حال «کثرت‌گرايي ديني» بحثي است که به وسيله برخي از روشنفکران و فيلسوفان و متکلمان اين ديار نيز طرح شده است. چنانکه گفتم، مسأله عبارت است از تبيين کثرت باالفعل اديان و بسته به پاسخي که شما به پرسش چرايي کثرت باالفعل اديان مي‌دهيد، ذيل سه نحله «شمول‌گرايي»، «انحصارگرايي» و «کثرت‌گرايي» قرار مي‌گيريد.

با توجه به اينکه شما پلوراليسم ديني را يک بحث درجه دوم ارزيابي مي‌کنيد، در اين ميان جان هيک را در چه مرتبه‌اي ارزيابي مي‌کنيد. به عبارت ديگر پلوراليسمي که در آراء جان هيک مطرح مي‌شود، آيا برخاسته از يک امر درون ديني و تجربي‌انديش است يا اينکه نشأت گرفته از يک امر برون‌ديني و معرفت‌انديش است؟ به زبان ديگر، هيک در بر ساخت نظريه کثرت‌گرايي خود، همچنان فرد ايمان‌مندي است يا اينکه با فراروي از اعتقادات شخصي، به نحوي نظري و فلسفي، اين نظريه را بنيان گذاشته است؟ اين سوال را به اين خاطر بايد طرح کرد که نسبت آراء هيک با روشنفکري ديني در ايران مورد بررسي قرار دارد.

مي‌شود گفت پلوراليسمي که در آراء جان هيک مطرح مي‌شود، يک امر برون ديني است به اين معنا که اولاً و بالذات فلسفي است. چرا که مي‌توان در باب کثرت اديان از منظر جامعه‌شناختي، روان‌شناختي و تاريخي هم سخن گفت، اما هيک در کسوت يک فيلسوف مي‌کوشد که از منظر فلسفي اين ماجرا را ببيند و تبيين کند. به اين ترتيب مي‌توان گفت مسأله فلسفي و معرفت‌شناسانه است با اين توضيح که آنچه دستمايه هيک در اين کند و کاو فلسفي است، آموزه‌هاي اديان مختلف است. در مقاله معروفي که هيک در مورد مسلمانان، مسيحيان و يهوديان نوشته توضيح مي‌دهد که مسلمانان «الله» را مي‌پرستند، مسيحيان «خداي مسيحيت» را مي‌پرستند و يهوديان «يهوه» را پرستش مي‌کنند و منِ هيک ترديد دارم که فقط گروندگان به يکي از اين اديان مهتدي به هدايت خداوند باشند و بقيه گمراه و افتاده در وادي ضلالت. مرادم اين است که جان هيک نگاه تجربي- پسيني دارد و در تاريخ سنن اديان ديگر نيز به ديده عنايت مي‌نگرد؛ و البته براي تقرير موضع فلسفي خويش از بحث نومن و فنومن کانت آغاز مي‌کند و توضيح مي‌دهد که تلقي ما موجودات زمان‌مند، مکان‌مند و زبان‌مند از حقيقت مطابق با واقع نيست و نمي‌توانيم همه حقيقت را، چنانکه بايد، فرا چنگ آوريم. در عين حال تجربه‌هاي ديني و معنوي متعدد عرفا در اديان گوناگون از نظر هيک دور نمي‌ماند. استيس نيز در کتاب «عرفان و فلسفه» بر اين تنوع تأکيد مي‌کند و از قرابت ميان تجربه‌هاي باطني و عرفاني انسان‌هاي معنوي گوناگون که در سنن ديني و عرفاني مختلف باليده‌اند، سراغ مي‌گيرد. هيک در کتاب «تفسيري از دين» به تفصيل به اين امور مي‌پردازد؛ تصور مي‌کنم اين اثر او هنوز به فارسي منتشر نشده است

اين کتاب توسط بهزاد سالکي ترجمه شده است، اما به طبع سپرده نشده است و احتمال دارد در سال جاري منتشر شود.

بله! در آن کتاب جان هيک به شرح ايده‌هاي بوديستي و هندوئيستي نيز مي‌پردازد و در عين حال تجربه‌هاي ديني و باطني محقق شده ذيل اديان ديگر را از نظر دور نمي‌دارد و براي تنسيق بحث فلسفي خويش از آنها مدد مي‌گيرد. در نهايت هيک از اعتقادات فلسفي خود فراتر نمي‌رود و مسيحي مي‌ماند؛ هر چند از مسيحيت ارتودوکس فاصله مي‌گيرد. او پس از تأملات زياد، ديگر به تثليث باور نداشت؛ اما همچنان خود را مسيحي به‌حساب مي‌آورد، چنانکه چندين بار از او شنيدم. در عين حال تأکيد مي‌کرد که عقايد او مورد قبول جامعه مسيحي ارتودکس نيست.

اگر جان هيک همان‌گونه که شما مي‌گويید يک مسيحي معتقد بود، بايد به نحو پيشيني پذيرفت که پلوراليسم جان هيک از درون فرهنگ و ديانت مسيحيت انحصارگرا سربرآوده است. سوال اين است که چه نيازي است که اين نظريه کثرت‌گرايانه را به فرهنگ و ديانتي انتقال دهيم که حداقل از منظر نظري، مشکلي حادي با پيام و حقانيت اديان و پيامبران ديگر ندارد؟ احساس نمي‌کنيد که روشنفکري ديني در ايران معاصر، به دليل موقعيت تاريخي و سياسي زمانه خود، به سمت مباحث کثرت‌گرايانه کشيده شد و نه به دليل مواضع جزم و دگم ديانت اسلامي؟ در واقع به نظر مي‌رسد که پلوراليسم معرفتي جان هيک به عنوان سلاحي در دست روشنفکران ديني در برابر قرائت سياسي از اسلام به کار گرفته شد. آيا اين به کارگيري را اصيل و مفيد ارزيابي مي‌کنيد؟

چند نکته در اين پرسش وجود دارد که مايلم به تفکيک به آنها بپردازم. در اين امر که استقرار يک حکومت ديني که بر قرائت رسمي از دين تکيه زده و همان قرائت را نيز طي سه دهه گذشته ترويج کرده، برانگيزاننده و منبه روشنفکران ديني در تقرير مباحث خود بوده، شکي نيست. در عين حال به هوش باشيم که در دام خلط ميان انگيزه و انگيخته نيفتيم. اينکه به چه علل و عوامل و انگيزه‌اي کسي يا کساني سخني را طرح مي‌کنند در قياس با ادله‌‌اي که براي مدعيات خود ذکر مي‌کنند و بررسي صدق و کذب آن مدعيات، اهميت چنداني ندارد: «نحن ابناءالدليل». «اخلاقِ باور» اقتضا مي‌کند اين ساحات را از يکديگر جدا کنيم و احکام آنها را به يکديگر نياميزيم؛ توقف در انگيزه‌ها و دائم از آنها سراغ گرفتن، بار ما را بار نمي‌کند. مثلاً در بررسي کارنامه فکري مرحوم شريعتي صرف انگيزه‌خواني و تأکيد بر اين امر که او مي‌خواست به وسيله دين در ايران انقلاب کند، کفايت نمي‌کند؛ بايد مدعيات و ادله او در به‌دست دادن خوانش انقلابي از اسلام را بررسي کرد و صدق و کذب آن‌را سنجيد و ارزيابي کرد. در عين حال، چنانکه من در مي‌يابم و تجربه زيسته من طي ساليان مشارکت در مباحث روشنفکري ديني بر اين امر گواهي مي‌دهد، طرح اين سنخ مسائل از سوي روشنفکران ديني اولاً و بالذات «معرفتي» است و نه «سياسي». علاوه بر اين توجه داشته باشيم مقوله «انحصارگرايي ديني» که شما در پرسش‌تان طرح کرديد، تنها متوجه مسيحيت نيست بلکه در همه اديان و مذاهب وجود دارد. شما مذهب تشيع را بنگريد و نسبتي که بر خي از متکلمان و روحانيون شيعي و حتي مردمان عادي معتقد به تشيع با اهل سنت و باورهاي آنان دارند. در ايام تحصيل در تهران به دبيرستاني مي‌رفتم که معلمان آن قرائت خاصي از تشيع داشتند و آن را به ما مي‌آموختند. مطابق با تلقي ايشان، نه تنها گروندگان به ديگر اديان بر سبيل هدايت و مهتدي به هدايت خداوند نيستند که مسلمانان سني مذهب نيز حظ و سهم چنداني از هدايت و رستگاري ندارند و تنها شيعيان اثني عشري از نعمت هدايت برخوردارند. چنانکه ملاحظه مي‌کنيد، باور به انحصارگرايي ديني اولاً و بالذات سياسي نيست و در معتقدات متدينان نسبتاً زيادي به چشم مي‌خورد.

البته همين دوگانه سازي افراطي تشيع – تسنن نيز تا حد زيادي به يک حادثه تاريخ و سياسي باز مي‌گردد و نه يک علت معرفتي. اگر تأسيس دولت صفويان را به مثابه نقطه‌اي براي آغاز اين نوع مواجهه با اهل سنت در نظر بگيريم، متوجه مي‌شويم که اين مسأله نيز «سياسي» است و نه «معرفتي»...

اشکالي ندارد! با شما مخالفتي در اين امر ندارم. اما بالاخره امروزه ما ميراث بر صفويه هستيم و از زماني ايرانيان به نحو اکثري و اغلبي به تشيع گرويده‌اند و به قول مرحوم شريعتي مذهب شيعه به مثابه يک حزب تمام در ايران نهادينه شده است. چون شما در سوالي که طرح کرديد، اشاره به فرهنگ انحصارگراي مسيحي و اروپايي جان هيک کرديد، مي‌خواهم بگويم ما هم به نحوي در فرهنگي مشابه قرار گرفته ايم. اينکه شما زمينه تاريخي بحث را موسع‌تر کرديد، مؤيد عرائض بنده است و نشان مي‌دهد بحث ما از چه پيشينه‌اي برخوردار است. به هر حال ما ميراث بر پيشينيان هستيم و همان ايده‌ها در جان ما رسوخ و رخنه کرده و مسأله‌اي که امروزه براي ما هم مطرح است؛ اين است که چه تصوير و تلقي از گروندگان به ديگر اديان و مذاهب داشته باشيم. اين مسأله اولا و باالذات چنانکه من مي‌فهمم و گفتم، غير سياسي است. در اينجا خوب است اشاره‌اي کنم به نحوه مواجهه برخي از شيعيان با اهل تسنن که آنان را حداکثر معذور و معفو مي‌دانند. به خاطر دارم در ايام نوجواني به مجلس وعظي رفته بودم که واعظ آن بر سر منبر از کراهت داشتن و اجتناب کردن از کمک کردن به گدا و فقير سني مذهب سخن مي‌گفت. مطابق با فتاواي عموم فقهاي شيعه، زکات فطره تنها به شيعيان تعلق مي‌گيرد؛ همچنين بنا بر فتاواي شيعه، نماز ميت بر اهل سنت تؤام با سخنان ناروا در حق ايشان است. در چنين شرايط و فضايي مشخص است که «پلوراليسم ديني» به مثابه امکاني است که مي‌تواند‌ هاضمه ديني جامعه ديني و انسان‌هاي متدين ما را فراخي بخشد و در تنظيم مناسبات ما با ديگر گروندگان به اديان نهادينه شده تاريخي مؤثر و مفيد افتد. اين نکته را هم در نظر داشته باشيد که ما در جامعه‌اي زندگي مي‌کنيم که پلوراليسم در فرهنگ آن نهادينه نشده و به چشم نمي‌آيد. شما که در تهران زندگي مي‌کنيد به من بگوييد که در دانشگاه يا در کوچه و بازار و خيابان با چند انسان غير ايراني برخورد داشته‌ايد و با چند نفر از آنان نشست و برخاست داشته‌ايد؟ اين تفاوت، وقتي پايتان را از ايران بيرون مي‌گذرايد و به اروپا و آمريکاي شمالي سفر مي‌کنيد و در آن ديار زندگي مي‌کنيد، بسيار پر رنگ است و به وضوح ديده مي‌شود؛ بدين معنا که در اين ممالک، پلوراليسم فرهنگي و ديني به نحوي کاملاً طبيعي به خورد فرهنگ رفته و در آنجا نهادينه شده. شخصاً اين قضيه را به عيان در انگلستان و کانادا تجربه کرده و از نزديک مشاهده کرده‌ام؛ کودکي که در مدارس اين کشورها درس مي‌خواند، دانشجويي که در اين دانشگاه‌ها تحقيق مي‌کند؛ با فرهنگ‌هاي ديگر به سهولت آشنا مي‌شود. آشنا شدن با ديگر فرهنگ‌ها و اديان و همزيستي مسالمت‌آميز پيشه کردن با انسان‌هاي ديگر و مدارا و تساهل را در عمل آموختن به بخشي از فرهنگ اين مردمان و تجربه زيسته آنها بدل شده است. نه اينکه همه اين مردمان، فيلسوف و روشنفکر باشند و کانت و ويتگنشتاين و هيک خوانده باشند، بلکه تجربه زيسته دارند و اين تجربه زيسته براي آنان‌ هاضمه فراخ و تحمل آراء و افکار ديگراني که به لحاظ نژاد و مذهب و زبان و رنگ پوست با آنان متفاوتند، به ارمغان آورده است. ما متأسفانه فاقد اين تجربه زيسته‌ايم. در اين شرايط دست کم بحث و فحص نظري درباره پلوراليسم مي‌تواند به ما کمک زيادي کند تا از تساهل و مداراي بيشتري برخوردار شويم. با احتساب نکاتي که تا کنون آمد، من طرح بحث از پلوراليسم ديني در جامعه ايراني را در وهله نخست ديني و معرفتي و در جهت گره‌گشايي‌هاي نظري مي‌دانم؛ بحثي ناظر به تصور و تلقي ما از مقوله نجات و مهتدي بودن گروندگان به ديگر مذاهب و در وهله بعد ديگر اديان ابراهيمي و غير ابراهيمي؛ و از سوي ديگر در جهت ايجاد يک بستر نظري براي تحقق تجربه زيسته توأم با مدارا و از اين‌رو در افکنده شدن اين بحث را مهم و رهگشا مي‌دانم. با پيش چشم داشتن همه اين نکات مي‌توان دريافت که چرا روشنفکري ديني در باب کثرت‌گرايي ديني سخن گفته است. به ياد داشته باشيم که پلوراليسم معرفتي يا کثرت قرائات از دين از اواخر دهه 60 خورشيدي و با دغدغه‌هاي معرفت‌شناختي و هرمنوتيکي مطرح شد. مباحث معطوف به چرايي کثرت قرائت‌ها و فهم آدميان از دين، پيش از درگرفتن آراء و افکار جان هيک در ايران در آثار «عبدالکريم سروش» و «محمد مجتهد شبستري» به تفصيل به بحث گذاشته شد. پس از آن بحث کثرت تجربه‌هاي ديني و عرفاني به ميان آمد؛ به مثابه دليلي در دفاع از پلوراليسم ديني. سخن گفتن از کثرت قرائت‌هاي ديني در ايران با جان هيک آغاز نمي‌شود که به قول شما سلاحي در دست روشنفکران ديني باشد. همان‌طور که گفتم اين بحث از اواخر دهه 60 آغاز مي‌شود و البته اين بحث لوازمي هم در پي دارد و به تعبير مجتهد شبستري، متضمن «نقد قرائت رسمي از دين» است و دلالت‌هاي سياسي نيز دارد؛ اما چنانکه من مي‌فهمم بحث با دواعي فرهنگي و ديني آغاز مي‌شود. به نظرم در مجموع طرح اين مباحث براي جامعه ما مبارک و مفيد بوده است.

به چه دلايلي آن را مفيد ارزيابي مي‌کنيد؟

مفيد بودن بحث به اين سبب که براي عبور از يک جامعه وحدت‌گرا يا مونيست به سمت يک جامعه کثرت‌گرا و پلوراليستِ مشحون از مدارا مفيد است. در عين حال به منقح‌تر شدن درک ما از ديانت هم قطعاً کمک مي‌کند. همان‌طور که مستحضريد، ما در سنت ايراني – اسلامي خود، پيشينه عميق فقهي، فلسفي، تفسيري و کلامي داريم. يکي از کارهاي مهم روشنفکري ديني در ايران، انگشت نهادن و برجسته کردن مؤلفه عرفاني سنت ايراني-اسلامي است. تأسي جستن به سنت عرفاني براي هضم و نهادينه شدن مبحث کثرت‌گرايي ديني بسيار رهگشاست؛ عموم عرفاي ما، خصوصاً عرفاي سنت خراساني، صلح کل بودند و اهل تساهل و تسامح. در عين حال توجه داشته باشيم که روشنفکران ديني موضع کثرت‌گرايي ديني را موجه مي‌انگارند و براي آن ادله‌اي اقامه مي‌کنند؛ به تعبير ديگر دفاع ايشان از پلوراليسم ديني مدلل است و نه معلل و مبتني بر علت. اگر ادله ايشان موجه و برگرفتني باشد، که به نظر من هست، مي‌توان به نتيجه آن که عبارت باشد از نهادينه شدن کثرت‌گرايي ديني در جامعه ما نيز خوشامد گفت.

اجازه بدهيد کمي بنيادي‌تر به قضيه نظر افکنيم. نسبت جرياني از روشنفکري ديني در ايران دهه 70 شمسي که متکفل ارائه بحث بسط تجربه نبوي و مسائلي نظير ذاتي و عرضي در دين است، با آراء و افکار پلوراليستي جان هيک که 30 سال پيش از آن طرح شده است چيست؟

تصور مي‌کنم نسبت مستقيمي با آراء جان هيک ندارد؛ هر چند بي‌نسبت هم نيست. کتاب «بسط تجربه نبوي» در سال 1378 منتشر شد، اما کتاب «صراط‌هاي مستقيم» و مباحث پلوراليسم ديني بر مي‌گردد به سال‌هاي 1376و1377. در مقاله «صراط‌هاي مستقيم»، عبدالکريم سروش 10 دليل براي موجه بودن کثرت‌گرايي ديني اقامه مي‌کند. درآنجا ايشان به تفاريق از مولوي مدد مي‌گيرد و از پلوراليسم سلبي و ايجابي سخن به ميان مي‌آورد؛ همچنين با مدد گرفتن از آيزايا برلين، بحث پلوراليسم ارزش‌ها و فضايل و آداب را پيش مي‌کشد. البته قرابت‌هايي ميان بحث سروش و هيک هست؛ چنانکه در مقاله «صراط‌هاي مستقيم» به هيک اشاره شده، هر چند درآنجا سروش مي‌گويد اگر من جاي هيک بودم به ابيات ديگري از «مثنوي» استشهاد مي‌کردم؛ در مجموع، پلوراليسم ديني به روايت هيک و ادله او له اين مدعا در قياس با پلوراليسم ديني به روايت سروش تفاوت‌هاي معتنابهي دارد. هيک براي موجه‌سازي پلوراليسم ديني خود از تفکيک ميان نومن و فنومن کانت آغاز مي‌کند و سروش از کثرت قرائت‌هاي ديني مي‌آغازد و پس از طرح کثرت غير قابل تحويل به وحدت تجربه‌هاي ديني، هشت دليل ديگر ذکر مي‌کند که کثيري از آنها در صورت‌بندي هيک ديده نمي‌شود. دقت کنيم که اينجا درباره نحوه ورود اين دو متفکر به اين مبحث سخن مي‌گويم. در عين حال ذکر اين نکته خوب است که در مباحث اوليه، گويي سروش هم بر پلوراليسم صدق تأکيد مي‌کرد و هم بر پلوراليسم نجات و تفکيک ميان پلوراليسم صدق و پلوراليسم نجات در کار او کمتر ديده مي‌شد؛ اما بعدها در گفت‌وگويي که در «صراط‌هاي مستقيم» نيز منتشر شده، توجه به پلوراليسم نجات پررنگ‌تر شده است. اکنون نيز برخي از روشنفکران ديني در ايران بيش از آنکه بر پلوراليسم صدق تأکيد کنند، بر پلوراليسم نجات تکيه مي‌کنند و بر مهتدي بودن متدينان اديان گوناگون به هدايت خداوند تأکيد مي‌کنند و از آن دفاع مي‌کنند. در عين حال بايد توجه داشت که مباحث مطروحه به وسيله روشنفکران ديني ايران طيف گسترده‌اي دارد و ايشان علاوه بر پلوراليسم ديني به مباحث زيادي پرداخته‌اند که از آن ميان مي‌توان به پي‌افکني الهيات جديد، رابطه علم و دين و نسبت ميان ديانت و سياست اشاره کرد.

در عين حال، تفاوت‌هايي ميان پروژه روشنفکري ديني معاصر و آراء و افکار هيک نيز وجود دارد. از جمله هيک در آثار خود به اديان شرقي و سنت‌هاي معنوي شرقي توجه زيادي نشان داده که اين امر در کارهاي عموم روشنفکران ديني ايران غائب است. البته مصطفي ملکيان از اين حيث مستثني است، اما ديگر روشنفکران ديني در طرح مباحث خود به سنت‌هاي ديني شرقي توجه چنداني نکرده‌اند. يکي ديگر از فصل‌هاي مفترق آثار هيک با آثار روشنفکران ديني در ايران، تأمل فلسفي درباره مرگ است که در کارهاي هيک ديده مي‌شود، اما در آثار روشنفکران ديني ديده نمي‌شود. علاوه بر اين، چنانکه ذکر شد، چگونگي موجه‌سازي کثرت‌گرايي ديني نزد هيک و روشنفکران ديني معاصر متفاوت است. بر خلاف برخي از نويسندگان و روشنفکران ايراني که تأکيد مي‌کنند پروژه روشنفکري ديني، پروژه‌اي سياسي و حداکثر ترجمه‌اي است و به مباحث فکري مستقلي در کشور دامن نزده؛ بر اين باورم که اين پروژه مسائل نظري اصيلي را در اين ديار صورت‌بندي کرده و در انداخته؛ مسائلي که مسائل جامعه کنوني ماست با مختصات فرهنگي و ديني ويژه خود، نه مسائل جامعه انگلستان و فرانسه و آلمان قرن هجدهم و نوزدهم. چرا داشته‌ها و محصولات فکري متفکران خود را جدي نگيريم و دائماً در پي اين باشيم تا نسب فلان ايده را به بهمان متفکر غربي برسانيم. به نظرم در نوشته‌هاي برخي از روشنفکران و اهالي فرهنگ وطني نوعي خودکم‌بيني ديده مي‌شود. روشن است که برخورد شعاري و سطحي با مغرب زمين از سر بي‌دانشي و اعتماد به نفس کاذب مردود است و در ترازوي تحقيق وزني ندارد؛ اما خود را دست کم گرفتن و همه فرآورده‌هاي فرهنگي را از جنس ترجمه ديدن و براي آن نسب‌نامه سياسي درست کردن نيز خطا و نارواست. ما هم مسائل اصيل خود را داريم و هم ناظر به اين مسائل ايده توليد مي‌کنيم؛ بررسي اين ايده‌ها و ارزيابي صدق و کذب و حجيت معرفت شناختي آنها کار رهگشا و اصيل فرهنگي است، نه سراغ امور ديگر رفتن و فرع را به جاي اصل نشاندن.

با اين تفاسير از ديدگاه شما آيا گريزي از پلوراليسم در سپهر روشنفکري ديني ايران نيست؟

در مجموع فکر مي‌کنم اگر قصه، قصه پلوراليسم نجات باشد، مي‌توان از پلوراليسم دفاع کرد و بايد گفت در قياس با نظريه‌هاي بديل، يعني شمول‌گرايي و انحصارگرايي ديني، اشکالات کثرت‌گرايي ديني کمتر است. به همين دليل من از نشر و بسط کثرت‌گرايي ديني در سپهر روشنفکري ديني دفاع مي‌کنم و آن‌را موضع موجهي مي‌دانم.

اما اينک سوال اين است که اين کثرت‌گرايي ديني را بايد در چه هوايي منتشر کرد؟ در هواي فقه، در هواي اخلاق، در هواي فلسفه و يا در هواي کلام؟ مي‌دانيد که نگرش پلوراليستي به هر کدام از اينها تبعات خاصي را نيز به دنبال خود خواهد داشت؟

اجازه دهيد پرسش شما را با پرسشي ديگر جواب دهم. مگر ما در طول تاريخ با مکاتب مختلف فقهي و کلامي و فلسفي مواجه نبوده ايم؟ فکر مي‌کنم اگر به نحو پسيني، تجربي و تاريخي به اين قضيه بنگريم، تصديق مي‌کنيم که ما همواره با يک کثرت غيرقابل تحويل به وحدت در اين ميان مواجه بوده‌ايم. به عنوان مثال در مبحث اخلاق، معتزله درکي از اخلاق داشتند، اشاعره درک ديگري داشتند. در فقه هم وضعيت به همين گونه بوده است. در فلسفه نيز ما با سه سنت متفاوت مشاء و اشراق و حکمت متعاليه روبه‌رو هستيم. بنابراين در اين زمينه‌ها ما با يک کثرت غير قابل به وحدت روبه‌روييم. اما آنچه پيش چشم روشنفکران ديني است، رفورمي است که بايد در فقه و اخلاق و کلام و فلسفه صورت پذيرد. اين روشنفکران با وام کردن فرآورده‌هاي معرفت شناختي و فلسفي و ابزارهاي منطقي جديد؛ در پي ايجاد نوعي رفورم در فقه و پي افکني الهيات جديدند. اين کاري است که روشنفکران ديني با پيش چشم داشتن فرآورده‌هاي معرفتي دنياي جديد انجام مي‌دهند، نه صرفاً تأکيد بر پلوراليسم؛ چرا که اگر شما از سيد حسين نصر هم بپرسيد اين کثرت را به رسميت مي‌شناسد و قاعدتاً مکتب‌هاي مختلف در فلسفه، عرفان و اخلاق از يکديگر تفکيک مي‌کند. اما ايشان چون سنت‌گراست، به رفورم به معناي وام کردن برخي مفاهيم و ايده‌ها از جهان جديد باور ندارد و تصور مي‌کند که ما نيازي به مدرنيته نداريم و بايد صرفاً به سنت و سنت‌گرايي پناه بريم. شخصاً چون با بخش معتنابهي از ايده‌هاي مدرنيستي بر سر مهرم، اصلاح‌گري در سنت و مؤلفه‌هاي گوناگون آ‌ن‌را شدني، موجه و رهگشا مي‌انگارم. بدين معنا، از نظر من، گريزي از نگرش پلوراليستي و مدرنيستي در سپهر روشنفکري ديني در ايران به تعبير شما نيست.

به عنوان نکته پاياني اگر خاطره و نکته‌اي از ديدار‌ها و گفت‌وگوهايتان با جان هيک داريد، براي ما بيان فرمائيد.

من از سال 2003 توفيق آشنايي با جان هيک را داشتم و تا آخرين ديدارها در آگوست 2011 (مرداد)1390 با اين فيلسوف ديني برجسته نشست و برخاست داشتم. اين ديدارها که در کثيري از آنها دوست عزيزم سيد اميراکرمي نيز حضور داشت، يا در دانشگاه بيرمنگام يا در منزل جان هيک صورت مي‌گرفت. در گفت‌وگوهاي درازآهنگ و طولاني که با او داشتم، گشودگي نسبت به حقيقت و باور داشتن به ديالوگ فلسفي را به عيان در او مي‌ديدم. من چه در دوران تحصيل‌ام در انگلستان و چه پس از آن، هر از گاهي که به انگلستان سفر مي‌کردم و هيک را مي‌ديدم، از او بسيار آموختم؛ ملتزم بودن به قواعد بازي عقلاني در گفت‌وگوهاي هشت ساله ما در او موج مي‌زد. نکته ديگر اينکه هيک در باب مرگ تأملات فراواني داشت. زماني که من با او آشنا شدم، بيش از هشتاد سال سن داشت و همسرش نيز درگذشته بود و به تنهايي زندگي مي‌کرد. تنها خدمت‌کاري بود که به او سر مي‌زد و کارهاي او را انجام مي‌داد. يادم مي‌آيد که در باب تنهايي معنوي، مرگ و حيات پس از مرگ چند نوبت با هم گفت‌وگو کرديم. هيک بر اين باور بود که پس از مرگ، به نحوي از انحا، حيات ما ادامه پيدا مي‌کند. در عين حال تأکيد مي‌کرد تصويري که در اديان غربي در باب جهان پس از مرگ به دست داده شده را بايد استعاري فهميد. در يکي از آخرين ديدارها مي‌شد تشخيص داد که در انتظار مرگ است و آماده اين اتفاق مهيب و منحصر به فرد شده؛ وقتي از من پرسيد نوبت آتي کي به ديدن او مي‌روم، در پاسخ گفتم سفري در پيش دارم و حدوداً 45 روز ديگر به ديدارتان مي‌آيم؛ درنگي کرد و لبخندي زد و گفت احتمالاً آن موقع ديگر من زنده نباشم و يکديگر را نبينيم، از سخن او سخت تکان خوردم و در انديشه فرو رفتم. گويي به عيان مي‌ديد که قرار است آخرالامر گل کوزه گران شود: «در نبنديم به روي سخن زنده تقدير که از پشت چپرهاي صدا مي‌شنويم». هيک متواضع بود و نخوت و تکبري نداشت. يکبار در بحثي که سر «معجزه» درگرفته بود، مرا به کتابخانه ديدني‌اش برد و برخي از کتاب‌هاي چاپ قديم ديويد هيوم را به من نشان داد که برايم خاطره‌انگيز بود. اين اواخر با کوايکرها نشست و برخاست مي‌کرد و به توضيحي که خودش مي‌داد با ديگر اعضاي اين نحله هر يکشنبه در بيرمينگام دور يک ميز مي‌نشستند و هيچ سخني نمي‌گفتند و سکوت پيشه مي‌کردند. پس از يک ساعت خاموشي و مراقبه، افراد به نوبت به سخن در مي‌آمدند و هر چه از سنخ تأملات و احوال خوش معنوي در اين سکوت دريافته بودند بر زبان مي‌آوردند و ديگران را در تجربه خويش سهيم مي‌کردند. او تا سال 2008 هم کتاب منتشر مي‌کرد و اجازه نمي‌داد که کهولت سن و نااميدي از ادامه زندگي بر او غلبه پيدا کند. علاوه بر اين به صراحت از واقع‌گرايي ديني دفاع مي‌کرد و بر اين باور بود که زور ادله شکاکان ديني بيش از واقع‌گرايان ديني نيست؛ هر چند اذعان مي‌کرد که شکاکان و لا‌ادري‌گراها در حوزه دين امروزه در محافل آکادميک و روشنفکري در مغرب زمين از جهت تعداد در اکثريتند و دست بالا را دارند؛ اما بدون شرمندگي از موضع خود دفاع مي‌کرد. در اين ميان وقوع «تجربه‌هاي ديني موجه» را مهم‌ترين دليل له واقع‌گرايي ديني و وجود خداوند به‌حساب مي‌آورد. علاوه بر اين، هيک مسائل و تحولات فکري جهان اسلام و ايران را کم و بيش دنبال مي‌کرد و در ديدارهايمان، بخشي از گفت‌وگو صرف اين امور مي‌شد. هيک وقت‌شناس بود و گاهي پيش مي‌آمد که وسط بحث فلسفي يا در ميانه مکالمات جدي، اشاره به ساعت مي‌کرد و تذکر مي‌داد که چند دقيقه تا قرار بعدي او بيشتر نمانده و تلويحاً مي‌گفت که بايد خانه‌اش را ترک کنم تا او آماده ملاقات بعدي شود. اين رک بودن و بي‌تعارف بودنش، بر خلاف ما ايراني‌ها که بسيار اهل تعارف هستيم، برايم جالب و تأمل‌برانگيز بود. او دفتري داشت که همه ملاقات‌کنندگان‌اش آنرا امضاء مي‌کردند. در يکي از ديدارها از من خواست آن دفتر را امضاء کنم، اين شوق بر من غالب شد تا دفتر را تورقي کنم. ديدم که از سراسر دنيا و از عموم مذاهب و اديان و شخصيت‌هاي دانشگاهي و ديني برجسته اين دفتر را امضاء کرده‌اند.

البته جان هيک به ايران هم سفري کرده بود.

بله! اتفاقاً در يکي از اين ديدارهايي که داشتيم، در مورد سفر خود به ايران هم سخن گفت و از آن ابراز خرسندي کرد؛ خصوصاً از ديدار از «مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران» و «مؤسسه گفت‌وگوي اديان». اما از برنامه‌اي که براي او در «پژوهشگاه فرهنگ و انديشه اسلامي» ترتيب داده بودند، جا خورده بود. ظاهراً در آن ديدار، پيش از آنکه جان هيک سخنراني کند، رئيس آن پژوهشگاه که حجت‌الاسلام صادقي رشاد باشد، يک ساعت سخنراني انتقادي در باب آراء هيک مي‌کند که اين مسأله موجب تحير و تعجب هيک شده بود؛ چون معمولاً در محافل آکادميک وقتي از محقق و فيلسوفي دعوت مي‌شود، رسم بر اين است که ابتدا آن شخصيت دانشگاهي سخن بگويد و در پي آن بحث و نقد و پرسش و پاسخ انجام شود. اما عدم رعايت اين رسم در اين پژوهشگاه موجب تعجب زياد هيک شده بود. اميدواريم در آينده اين امر مد نظر مسوولان و دست اندرکاران فرهنگي و دانشگاهي باشد و در سامان بخشيدن به اين امور دقت بيشتري کنند و ادب مقام را نگه دارند

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.