در باب اهميت اخلاقي-سياسي جان هيك

سياست اخلاقي كثرت‌گروانه

محمدمهدي مجاهدي

 
[ شناسه مقاله: 3631 ]   [ موضوع: الهیات ]   [ بازدید: ۲۲۳۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

او سابقه عضويت در هيأت علمي دانشگاه مفيد را دارد، اكنون استاد مدعو انديشه سياسي در دانشگاه ليدن انگلستان است. اين مقاله نخستين مقاله‌اي است که از او در سرويس فلسفه و الهيأت مهرنامه منتشر مي‌شود و ناظر به جان هيک از منظر انديشه سياسي است.

جان هيك تا آنجا كه از آثار او برمي‌آيد، نه فيلسوف اخلاق بود، نه فيلسوف سياسي، و نه علايق سياسي داشت. اما براي او، هم به عنوان يك دين‌شناس پركار، تأثيرگذار و حرفه‌اي، و هم يك متأله كثرت‌گرا، دين صرفاً موضوعي براي مطالعات فارغ‌دلانه‌ي فلسفي، تاريخي، جامعه‌شناختي، مقايسه‌اي يا كلامي نبود. او، مانند هيوستن اسميث و شماري از ديگر دين‌شناسان هم‌نسل خود، از خانواده‌ي دين‌شناساني بود كه تدين، هم موضوع مطالعه‌ي ايشان است و هم موضوع تعلق خاطر و دغدغه‌ي وجودي و تجربه‌ي شخصي‌شان. از اين رو بود، كه هيك براي مطالعه‌ي مقايسه‌اي اديان و نظرورزي و نظريه‌پردازي درباره‌ي آن‌ها، روي‌كردي ديني و هم‌دلانه اتخاذ مي‌كرد. روي‌كردي كه در نگاه نخست ممكن است عجيب يا حتي ناممكن به نظر برسد. اما به توضيحي كه خواهم آورد، جان هيك يكي از رهروان پيش‌گام اين وادي بود كه حيات موفق علمي‌اش بر امكان اتخاذ اين روي‌كرد گواهي مي‌دهد. با آن‌كه او به لحاظ حرفه‌اي، نه فيلسوف اخلاق بود و نه فيلسوف سياسي، اما در آثار او، مي‌توان نشانه‌هاي آشكاري يافت از درگيري جدي او با پرسش‌هاي بنيادين سياست و اخلاق. او در واقع، از معبر توجه به جنبه‌ي فراادياني يا بيناادياني گونه‌هاي تدين، به مسير انديشيدن درباب «اخلاق در حوزه‌ي سياست و اجتماع» و نيز «سياست اخلاقي» راه يافته بود و اين مسير را تا آنجا كه مجالي يافت، پي گرفت.

او با تفكيكي دوسطحي از مفاهيم و آموزه‌هاي ديني، روي‌كردي ديني به مطالعه‌ي اديان را ممكن مي‌دانست. لايه‌اي از مفاهيم و آموزه‌هاي ديني، در نگاه او، هيچ تعلق فرهنگي يا چسبيد‌گي سنتي ويژه‌اي به يك دين خاص ندارند؛ يعني، بينا‌ادياني‌اند و، به معنايي خاص، فرا‌ادياني‌اند. درحالي‌كه، لايه‌اي ديگر از مفاهيم و آموزه‌هاي ديني دقيقاً مقوم همان وجوه تمايز و مؤلفه‌هاي هويت‌بخش هر سنت ديني نسبت به ديگر سنت‌هاي ديني‌اند. يكي از اركان مقوم كثرت‌گروي ديني جان هيك به‌رسميت‌شناختن همين وحدت بيناادياني، وراي همه‌ي تفاوت‌هاي فرهنگي و سنتي ميان اديان، است. با فرض چنين وحدتي، «كثرت» اديان به «تنوع» جلوه‌ها يا زبان‌ها يا صورت‌بندي‌هاي فرهنگي و سنتي از دين فروكاسته مي‌شود. اين وحدت ژنتيك اديان همه‌ي آن كثرت‌ها را زير چتر شباهتي خانوادگي (family resemblance) گرد مي‌آورد و مناسباتي كثرت‌گروانه ميان آنها برقرار مي‌كند.عمده و مهم براي هيك اين است كه اين شباهت از سنخ شباهت صوري نيست (surface resemblance)، بلكه شباهتي خانوادگي است—و در مورد اديان بزرگ، ناشي از خويشاوندي نَسَبي و ژنتيك—است. اهميت و اثر سياسي رويكرد جان هيك به دين‌شناسي از همين تفكيك و تمايز دو‌وجهي، جان و مايه مي‌گيرد.

جان هيك درباب اين وجه بيناادياني تدين كه در وراي تفاوت‌هاي سنتي و فرهنگي ميان اديان مي‌ايستد، فراوان گفته و بسيار نوشته است. اما تا آنجا كه نگارنده مي‌داند، او از جمله در دو موضع، مجالي يافته است تا دنباله‌ها و پيامدهاي عنايت به اين وجه فراادياني يا بيناادياني تدين را در حوزه‌ي اخلاق سياسي و اجتماعي (نه صرفاً اخلاق فردي) پي‌گيرد: يكي در مقاله‌اي با عنوان «اهميت مهاتما گاندي براي امروز» و ديگري، در يكي از سخنراني‌هاي اواخر عمرش، در فوريه‌ي ۲۰۰۷ در مركز مطالعه‌ي اخلاق جهاني دانشگاه بيرمنگهام با عنوان «آيا اخلاقي جهاني وجود دارد؟». اين دو مطلب را در دو بند آتي، تا آنجا كه در حدود تعيين شده براي اين يادداشت مي‌گنجد، بررسي مي‌كنم.

اين كه دين‌شناسي مانند هيك، در دوران اوج فعاليت‌هاي دين شناسانه‌اش، كتابي را در مورد گاندي ويرايش كند و هفده سال بعد باز با نوشتن مقاله‌اي نسبتاً بلند به همان موضوع رجعت كند، نمي‌توانسته است تصادفي يا از سر تفنن باشد. از يك سو، فهم اين كه چه چيزي در طرز فكر و سبك زندگي يك رهبر سياسي مانند گاندي براي دين‌شناسي مانند هيك اهميت يافته بوده است، مي‌تواند نوري بر بخشي از پرسش اصلي اين مقاله بتاباند: «اهميت سياسي جان هيك چي‌ست؟» از سوي ديگر تأملات هيك درباره‌ي «اخلاق جهاني» كه صرفاً به سخنراني پيش‌گفته هم منحصر نمي‌شود، گوياي توجه او به اخلاق سياسي-اجتماعي است. دنبال كردن اخلاق سياسي-اجتماعي كه دامنه‌اش بسي از اخلاق فردي و نيز اخلاق درون‌ديني فراتر مي‌رود، نمي‌توانسته است براي هيك صرفاً مشغله‌اي دين‌شناسانه باشد. بنابراين، فهم موضع او درباره‌ي «اخلاق جهاني» هم مي‌تواند بخشي ديگر از پرسش اين مقاله را روشن كند: «اهميت انديشه‌ي اخلاقي جان هيك چي‌ست؟»از ديگر سو، چنانكه خواهد آمد، با روشن شدن حدودي از پاسخ اين دو پرسش، و وجه اهميت سياسي و هم اهميت اخلاقي جان هيك، نكته‌ي سومي نيز آشكار مي‌شود. توجه او به سياست و اخلاق، توجهي در‌هم‌تنيده بود، يعني وجه عنايت او به اخلاق و حيث التفات او به سياست هم‌عنان بودند، هم عزيمت‌گاه مشترك و هم غايت مشتركي داشتند.

جان هيك، با روي‌كرد خاص خود به فهم مقايسه‌اي اديان و طرحي كه از آموزه‌ها و مفاهيم مشترك فراادياني يا بيناادياني پرورده بود، ضرورت انديشيدن به اخلاقي اجتماعي، سياسي و جهاني را به‌جد دريافته بود. او به اين جمع‌بندي رسيده بود كه «زمان آن فرارسيده است كه سازوكاري جهاني براي صورت‌بندي يك اخلاق پايه‌ي جهان‌شمول آغاز شود. [...] چشم‌اندازي جهاني از اخلاق جهان‌شمول يا در صورت امكان مجموعه‌اي از اصول اخلاقي جهاني نيازاست كه همه‌ي جريان‌هاي عمده‌ي فرهنگ بشري با آن موافق باشند، چشم‌اندازي كه بتواند بر رفتارهاي ايشان تأثير بگذارد. ما بايد از زمينه‌ي وحدت بشري كه در وراي تنوعات منازعه‌خيز ميان ملت‌ها، فرهنگ‌ها، نظام‌هاي اجتماعي، اديان و ايده‌ئولوژي‌ها نهفته است، پرده برگيريم و آن را بپروريم.»

طرح هيك براي يك اخلاق سياسي-اجتماعي جهان‌شمول

جان هيك«اخلاقي جهاني يا چيزي نزديك به آن» را هم ممكن و هم مطلوب مي‌دانست، و ريشه‌ي آن را در اديان بزرگ جهاني مي‌جست. تبييني كه او خود از اين امكان و مطلوبيت به دست داده است را مي‌توان چنين صورت‌بندي كرد:

(۱) لايه‌هاي مختلف فرهنگ‌ها، مفاهيم و آموزه‌هاي ديني را بايد از هم تفكيك كرد: لايه‌اي عام و بنيادين، بيناادياني يا فراادياني، و جهاني، و لايه‌اي فرهنگي، تاريخي، سنتي و محلي.

(۲) سطوح گوناگون احكام اخلاقي را هم بايد از هم تشخيص داد: اصول بنيادين، اصول ميانجي و قواعد راهنماي مقام عمل (به شرحي كه در بندهاي ۴، ۵، ۶ و ۱۲ خواهد آمد).

(۳) «همه‌ي فرهنگ‌هايي كه تا كنون پاييده‌اند، مبنايي ديني داشته‌اند» (تأكيد از متن نيست).

(۴) «عام‌ترين ترازِهمه‌ي اديان متضمن جهان‌شمولي «قاعده‌ي انصاف» است كه در سنت مسيحي «قاعده‌ي زرين» خوانده مي‌شود» اعم از روايت‌هاي ايجابي اين قاعده، مثلاً به قول سعدي «آن روا دار كه گر بر تو رود بپْسندي، » يا روايت‌هاي سلبي آن، مثلاً «بر كس مپْسند آن‌چه تو را نيست پسند.» (تأكيد از متن نيست). اين همان ترازي است كه متضمن اصول عام و بنيادينِ اخلاق است.

(۵) افزون بر اشتراك همه‌ي اديان در «قاعده‌ي انصاف، » اين قاعده، مفروض مشترك همه‌ي نظريه‌هاي اخلاقي نيز هست، از نظريه‌ي كانت گرفته تا نظريه‌ي ميل و راولز، از اخلاق وظيفه‌گرا گرفته تا اخلاق پيامد‌گرا و اخلاق فضيلت‌گرا. اين قاعده بيان‌گر همان بنيادي‌ترين آگاهي اخلاقي نوع بشر است كه در مقدمه‌ي اعلاميه‌ي جهاني حقوق بشر هم به آن ارجاع داده شده است.

(۶) با نظر به مقدمات (۴) و (۵)، عام‌ترين اصل اخلاقي را «اصل نيك‌خواهي» (principle of benevolence) مي‌ناميم كه «ظاهراً در مقام نظر، به معناي دقيق كلمه، جهان‌شمول است.»

(۷) چه درون تك‌تك فرهنگ‌‌ها و ملت‌ها و چه در سطح بين‌المللي و بينافرهنگي، در مقام عمل اين اصل وسيعاً نقض شده است و مي‌شود.

(۸) ارتكازات عميقاً جاافتاده‌ي اهالي هر فرهنگ و كشوري محتواي «اصل نيك‌خواهي» يا همان «قاعده‌ي زرين» را به‌ نحوي تعبير مي‌كنند كه در مقام عمل مآلاً چيزي از آن باقي نمي‌ماند. مانند آنچه پيش‌تر نازي‌ها در آلمان و طرف‌داران تبعيض نژادي در آفريقاي جنوبي كردند و اين سال‌ها اعضاي حزب ملي بريتانيا (BNP)مي‌كنند. امثال ايشان صميمانه به باورهاي ضدبشري خود اعتقاد دارند، «اما شرورترين ايشان، همان صميمي‌ترين آنها بود، يعني حزب نازي.»

(۹) تفسير‌هاي مادي‌گرايانه‌ي طبيعي و تكاملي از پيدايش و بقاي اصول اخلاق، مانند آنچه ريچارد داوكينز (Richard Dawkins)با معرفي «ژن خود‌خواه» (Selfish Gene) در ميان نهاده است، به اين دليل براي تبيين وجود و بقاي «اصل نيك‌خواهي» كفايت نمي‌كند كه اولاً، تفسيرهايي خيال‌بافانه و غيرعلمي‌اند (به هر دو معناي غيرعلمي‌بودن، يعني تأييد‌ناپذيري و ابطال‌نا‌پذيري). ثانياً، چهار منبع طبيعي و تكامل‌گرايانه‌اي كه داوكينز براي «اصل نيك‌خواهي» معرفي كرده است—يعني خويشاوندي، تعامل به مثل، شهرت‌طلبي و استعلاجويي—نمي‌توانند تك‌تك يا دركنارهم توضيح دهند كه چرا و چگونه اشتياقي شديد ميان بسياري از مردم اين سوي جهان وجود دارد كه به‌طور ناشناس هدايايي را في‌المثل براي آسيب‌ديد‌گان سونامي در آن سوي جهان بفرستند، يا چرا و چگونه مردم نوعاً از ديدن اينكه جانوري از درد به خود مي‌پيچد متأثر مي‌شوند، يا چرا و چگونه مردم از گريستن يك كودك يتيم متألم مي‌شوند.

(۱۰)تبيين بديل و برگرفتني‌تر اين است: همه‌ي اديان بزرگ كه حامل «قاعده‌ي زرين» هستند، مستقيماً يا به‌واسطه، ريشه در دوراني از تاريخ بشر دارند كه كارل ياسپرس آن را عصر محوري (axial age)ناميده است. ويژگي اين دوران اين است كه برخلاف دوران پيشا‌محوري (pre-axial age)، خدايان اين دوران بالفعل يا بالقوه مخاطبان جهاني يافته بودند و به همين دليل، بنيان آموزه‌هاشان ديگر نمي‌توانست محدود به مناسبات يك فرهنگ قومي و قبيله‌اي يا محلي باشد. «اصل نيك‌خواهي» و «قاعده‌ي زرين» كه هنوز هم راهنماي اخلاقي همه‌ي فرهنگ‌هاي جهان هستند، يادگار همين دوران اند.

(۱۱)اما اديان اين آموزه را از كجا آورده‌اند؟ پاسخ اين پرسش از منظري ديني محتملاً اين است كه پيامبران و حكيمانِ عصر محوري دركي رفيع از واقعيتي غائي و متعالي داشتند—واقعيتي متعين و شخصي (personal)، نامتعين و غيرشخصي (impersonal) يا فراتر از تمايز شخصي-غيرشخصي. اين آگاهي رفيع از امر متعالي (the Transcendent) باردار حُكمي اخلاقي (moral imperative) بود كه همين محتواي «قاعده‌ي زرين» باشد. اما فارغ از اين كه اين اصل را اديان از كجا آورده‌اند، مهم اين است كه قاعده‌اي است با پذيرشي جهاني.

(۱۲) براي رسيدن به منشوري براي يك اخلاق جهاني، بايد علاوه بر شناسايي اصول عام و بنيادين اخلاقي، ميان دو دسته‌ي ديگر از قواعد و اصول اخلاقي نيز تمايز نهاد: اصول ميانجي (intermediate principles) و قواعد خاص (specific rules) يا همان قواعد راهنماي مقام عمل. اصول ميانجي ميان بنياد اخلاقي انصاف و قواعد مقام عمل وساطت مي‌كنند. يك نمونه از اين اصول مي‌تواند چنين بيان شود: «جامعه را چنان سامان دهيد كه در آن با هركس منصفانه رفتار شود.» نمونه‌اي از قاعده‌ي مقام عمل كه از طريق اين اصل ميانجي با قاعده‌ي زرين پيوند مي‌خورد، مي‌تواند اين باشد كه «رفتار منصفانه با افراد مستلزم دمكراسي انتخاباتي است كه در آن هركس حق رأيي برابر با ديگري دارد.»

(۱۳)غرب ارزش‌هايي فردگرايانه، دمكراتيك، ليبرال، علم‌‌محور و تاريخي‌انديشانه را از روشنگري اروپايي برگرفت كه مي‌توان در نگاه كلان به آن مدرنيته گفت. هم پيش از اين دوران و هم در اين دوران فرهنگ غرب هم‌چنان مسيحي بود و ماند و اكنون هم نه غيرمسيحي كه عمدتاً پسامسيحي است. نادرست اما اين است كه فرهنگ مسيحي را با اين ارزش‌هاي روشن‌گري هم‌پيوند و هم‌عنان بدانيم، چه رسد كه آنها را يكي بگيريم. «در واقع اين مدرنيته‌ي سكولار بود كه چشم انداز جهان مسيحي را، دست كم در غرب، دگرگون ساخت، نه ‌آنكه مسيحيت با بهره‌گرفتن از منابع درون‌ديني‌اش، فرهنگ غرب را با اين ارزش‌هاي ليبرال آشنا كند. بخش بزرگ‌تر تاريخ مسيحيت هيچ نسبتي با دمكراسي و ليبراليسم و علم‌محوري و تاريخي‌انديشي نداشته است.» بنابراين، نبايد و نمي‌توان در طرحي براي يك اخلاق جهاني به ديده‌ي دريچه‌اي براي جهاني‌سازي اخلاق مسيحي نگريست. اما در عوض، شايد بتوان به پذيرش جهاني ارزش‌هاي روشن‌گري كه مسيحيت هم اكنون در غرب دروني كرده است، انديشيد، آن هم صرفاً به اين خاطر كه شايد روندهايي در جهان يك‌پارچه‌شونده‌ي كنوني در كار باشند كه ديگر فرهنگ‌هاي بزرگ جهان را به همان خوي و سويي بگردانند كه پيش‌تر بخش‌هايي از فرهنگ مسيحي را بدان سوي و خوي دگرگون كردند.

(۱۴) اما اين تنها بخشي از ماجرا ست. از سوي ديگر، بايد ديگر تأثيرات فرهنگي را هم كه در شكل‌گرفتن مدرنيته مي‌توانند از اين پس مؤثر افتند، جدي گرفت. فرهنگ‌هاي آفريقايي، هندي، چيني و ديگر فرهنگ‌ها مي‌توانند به مرور تأثير خود را بر روند‌هاي مدرنيته، چه در غرب و چه ديگر بخش‌هاي جهان، بگذارند. مثلاً، دزموند توتو در كتاب بخشايش اگر نباشد، آينده‌اي نخواهد بود توضيح داده است كه مفهوم آفريقايي اوبونتو (ubuntu) يا بوتو (botho) چگونه آدميت را نه در خودفرماني و خود‌محوري بلكه در تعلق داشتن به جمع، و رنج‌بردن از درد و رنج ديگران معرفي مي‌كند. مطابق اين رويكرد، بودن «من» در گرو بودن «ديگري» است. رويكردي كه اساساً نه بر دوگانه‌ي «حقوق دربرابر وظايف» استوار است، نه بر خودفرماني كانتي و نه بر ايده‌ي دكارتي «من مي‌انديشم، پس من هستم.» همين انديشه بود كه مبناي سياست پسا‌آپارتايد در آفريقاي جنوبي قرار گرفت و راهنماي عمل نلسون ماندلا براي تأسيس شورا‌هاي حقيقت‌يابي و آشتي (Truth and Reconciliation Commission) شد.

گاندي هم در شيوه‌ي عدم‌خشونتي كه پيش گرفت، بر اصلي مشابه تكيه كرده بود، اصلي كه بر اين باور سنتي هندويي استوار است كه آتمن يا روح در همه‌ي افراد مآلاً يكي بيش نيست. بنابراين، كسي كه به ديگري رنجي مي‌رساند، در واقع خويشتن را مي‌رنجاند.

به اين ترتيب، هيك با جدا كردن اصل بنيادين اخلاق كه همان نيك‌خواهي معطوف به «قاعده‌ي زرين انصاف» است از اصول ميانجي (intermediate principles) و هم از قواعد خاص (specific rules)، راهي مي‌گشايد به سوي تعبيه‌ي سازوكاري پلوراليستي براي انديشيدن و رسيدن به منشور جهاني اخلاق. در نگاه او، مفاد اين منشور نه قواعد خاص، بلكه اصول ميانجي بايد باشند. اين اصول بايد بتوانند ميان ارزش‌هاي بنيادين فراادياني يا بيناادياني از يك سو و قواعد خاص زندگي سياسي و اجتماعي درون هر وضعيت فرهنگي خاص، مولدانه وساطت كنند. اين اصول ميانجي به نظر هيك بايد از فرهنگ‌هاي گوناگون بيايند.

هيك و سياست اخلاقي

توجه هيك به زندگي و مشي‌ و‌ مرام اجتماعي مهاتما گاندي به عنوان يك رهبر سياسي از همين التفات او به اخلاقي سياسي-اجتماعي مي‌تواند نشأت گرفته باشد. چنان‌ كه از نوشته‌ي او درباره‌ي گاندي برمي‌آيد، او در زندگي گاندي به عنوان يك رهبر سياسي، نمونه‌اي از سياست اخلاقي مي‌جست كه حاصل كاربست قواعدي خاص (specific rules) برآمده از اصول ميانجي (intermediate principles) مبتني بر اصول اخلاقي فراادياني (trans-religious ethic) بود، قواعدي خاص كه در مورد الگوي رهبري گاندي متأثر از اصول ميانجي برگرفته از فرهنگ متكثر شبه قاره‌ي هند و خصوصاً آيين هندو بود. او در مقاله‌ي مفصل پيش‌گفته كه مستقلاً درباره‌ي گاندي نوشته است، دو اصل را به عنوان مهم‌ترين ركن‌هاي سياست اخلاقي او معرفي كرده است.

۱. دو آموزه‌ي هم‌پيوند و هستي-انسان‌شناختي زير در كنار هم، اصل اول را تشكيل مي‌دهند:

الف. همه‌ي ما موجودات، نه‌تنها انسان‌ها، در عمق وجودمان در واقع يكي هستيم.

ب. در عمق وجود همه‌ي ما بهره‌اي از هستي خدا نهفته است.

اقتضاي تديني مبتني بر اين اصل هستي-انسان‌شناختي، در باختن هستي «خود» در خدمتي مدام و پي‌جويانه به زندگي است، زندگي چنانكه در هستي هم‌پيوند همه‌ي موجودات پيرامون ما جاري است. نفع و خير هر يك از ما در گرو نفع و خير ديگران است.

۲. اصل دوم اصل نفي خشونت يا پرهيز از خشونت است.

در واقع مبتني بر اصل نخست، اصل دوم راهنمايي مي‌كند كه در شرايطي ظالمانه بهترين موضعي كه در برابر ستمگر مي‌توان گرفت پرهيز از خشونت اما نافرماني عامدانه، مجدانه و سرسختانه در برابر خشونت‌ورزي است. آمادگي براي تحمل درد و رنج در راه خشونت‌پرهيزي گوهر حقيقت‌جويانه‌اي را با خود دارد كه گاندي براي اشاره به آن اصطلاح ساتياگراها (satyagraha) را وضع كرد، «يعني قدرت حقيقت، واقعيت» (the power of Truth, Reality). ساتياگراها از اين باورِ هستي-معرفت‌شناختي جان و مايه مي‌گيرد كه هميشه بهره‌اي از حقيقت در ديگري هست كه ممكن است عميقاً مدفون و بي زبان شده باشد، اما زمان كه بگذرد، بالأخره، به‌زبان خواهد آمد و به نيك‌خواهي ما به‌نيكي پاسخ خواهد داد.

اما براي اينكه ساتياگراها به نتيجه برسد، در نگاه گاندي، لازم است كه ما شجاعت رويارويي بي‌باكانه با ستمگر را داشته باشيم. ترس مانع ساتياگراها ست. شجاعت رويارو شدن با ستمگر اگر نباشد خشونت‌پرهيزي هم ناممكن است. در نظر گاندي نقيض عشق، نفرت نيست، ترس است. ترس كه از در درآيد، عشق از پنجره مي‌گريزد. به نظر او، هر مشكلي قابل حل است اگر آدميان مصمم باشند كه صرفاً ساتياگراها و خشونت‌پرهيزي را قانون زندگي خود بدانند.

آنچه گذشت مي‌تواند توصيف و تحليلي گذرا و معرفي اوليه‌اي از رويكرد جان هيك هم به اخلاق جهان‌شمول سياسي و اجتماعي و هم به سياست اخلاقي دانسته شود. در نگاه جان هيك، زندگي مهاتما گاندي مي‌تواند الگويي از يك سياست اخلاقي كثرت‌گروانه به دست داده باشد. به نظر مي‌رسد جان هيك دين‌شناس در اين افق‌گشايي سياسي و اخلاقي، ولو به‌اجمال، در صدد بوده است پي‌رنگي از نظامي اخلاقي-سياسي را نقش زند كه امكان زيست متكثرانه‌ي فرهنگ‌هاي متنوع و متعدد ديني را در جهان واقعي فراهم ‌كند. داوري درباب اين طرح در حدود تعيين شده براي اين مقاله نمي‌گنجد. نگارنده اميدوار است در مجال ديگري بتواند اين مقال را پي گيرد

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.