جان هيك و سير انديشه‌هاي او در گفت‌وگو با سيد امير اكرمي

تفکر سیار و نگاه واقعگرایانه

سيد امير اكرمي

 
[ شناسه مقاله: 3630 ]   [ موضوع: الهیات ]   [ بازدید: ۲۵۷۲ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

سيد امير اكرمي عضو هيات علمي موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران در رساله دكتري خويش به جان هيك پرداخته و علاوه بر آن در تماس مداومي با اين انديشمند قرار داشته است. در اين مصاحبه او از آخرين تاملات فكري جان هيك با ما سخن گفته است.

جناب آقاي دكتر! شما در مدت زمان حضورتان در بريتانيا، ملاقات‌هاي مدوامي با جان هيك داشته ايد. بفرمائيد كه محضر اين انديشمند را چگونه و اصلا نحوه آشنايي شما با هيك به چه نحو بود؟

آشنايي من با انديشه‌هاي جان هيك به حدود سال‌هاي آغازين دهه نود ميلادي برمي‌گردد كه دانشجوي دكتراي فلسفه دين در دانشگاه مك گيل كانادا بودم. جدّ و جهد او در رويارويي با مسائل مهم فلسفه دين، كوشش براي يافتن پاسخ‌هاي استواري كه محدود به يك سنت ديني نيست و بيان روشن و خالي از پيچيدگي‌هاي نالازم آثار او مرا به خود جذب مي‌كرد. انتخاب آراء او به عنوان موضوع رساله دكترايم آشنايي و همدلي مرا با انديشه‌هاي او شتاب بخشيد. تا اينكه در سال 2002 براي شركت در كنفرانسي به بيرمنگهام رفت و براي نخستين‌بار او را ملاقات كردم. از آن زمان تا فوريه 2012 كه در 90سالگي درگذشت، با وي ارتباط داشتم. به ويژه از اواخر سال 2003 تا نيمه سال 2009 كه در بيرمنگهام ساكن بودم، به نحو مستمر (ماهي دو بار) با يكديگر ديدار داشتيم و در آنها از مسائل گوناگون فلسفه دين سخن مي‌گفتيم. علاقه جدي‌اي به اسلام و به ويژه عرفان اسلامي داشت و به‌طور مشخص همدلي بسياري با ابن‌عربي و به ويژه مولانا مي‌ورزيد. انساني مهربان، آرام، بسيار فروتن و علاقه‌مند به دين و دانش بود. از رنج انسان‌ها در هرجا آزرده مي‌شد و به سهم خود نسبت به آن دغدغه و دلسوزي نشان مي‌داد. آمدن به ايران در سال 2005 و ارائه چند سخنراني و شركت در چندين برنامه ديگر در فرصتي بسيار كوتاه، آن هم در سن هشتادوچند سالگي و با رنج بردن از مشكلي در ناحيه نخاع و كمر، برايش كار آساني نبود، اما اصرار من را با بزرگواري پذيرفت و رنج سفر را بر خود هموار كرد. آنچه در پاسخ به سوال‌ها مي‌آيد اداي ديني به آن شخصيت بزرگ انساني است كه ديگر در ميان ما نيست.

كز براي حق صحبت سال‌ها/ بازگو رمزي از آن خوش‌حال‌ها

جناب آقاي دكتر! اگر بخواهيم نگاهي زمينه مند به آراء و افكار جان هيك بيندازيم، موقعيت تاريخي و جغرافيايي اين متفكر، چه تاثيري در ساختار انديشگي او و مهمتر از همه برساخته شدن نظريه كثرت‌گرايي ديني دارد؟

بدون ترديد زندگي كردن هيك در شهري مانند بيرمنگهام، كه در آن متدينان به اديان گوناگون زندگي مي‌كنند، تأثيري جدي و مهم در نگاه او به موضوع تنوع اديان و تدوين و بسط نظريه كثرت‌گرايي در آراء وي داشته است. اين تأثير را بر مسائل ديگر همچون نگاه او به موضوع مرگ نيز مي‌توان ديد. فرا رفتن از چارچوب‌هاي تنگ كلامي و تأمل درباره موضوعات مهم فلسفه دين از نگاه فلسفي، تا حد بسياري ناشي از شرايط زماني و مكاني زندگي او بوده و اين نكته به گمان من درباره همه انديشمندان صادق است. خود وي در زندگينامه خود نوشتن‌اش به روشني اين موضوع را تصديق كرده است.

نقش معارف اسلامي و شخصيت‌هايي همچون مولانا و ابن عربي در تصور جان هيك از ديانت اسلامي به مثابه يكي از دين‌هاي الهي مشمول پلوراليسم چگونه قابل ارزيابي است؟

ديدگاه كثرت‌گرايانه هيك نتيجه تأملات فلسفي او درباره تنوع اديان است. اما وي در اديان گوناگون و از جمله در عرفان اسلامي و به‌طور مشخص در آراء مولانا و ابن‌عربي مؤيداتي براي ديدگاه خود يافته و به آنها اشاره كرده است. در گفت‌وگوهايي كه با وي داشتم، مي‌پذيرفت كه پذيرش كثرت‌گرايي در اسلام نسبت به برخي اديان ديگر با موانع كمتري روبه‌رو است.

جناب آقاي دكتر! شما در رساله دكتراي خود به تفصيل در مورد آراء و افكار جان هيك تحقيق و پژوهش كرده‌ايد و يكي از مسائلي كه مورد توجه شما در تحقيقات بوده است، عنايت به دوره‌هاي فكري متفاوت جان هيك بوده است. بفرمائيد كه شما چه دوره‌هاي فكري را براي اين فيلسوف دين قائل هستيد؟

به‌طور خلاصه بايد بگويم كه هيك متفكري بود كه مي‌كوشيد از تعصبات فكري و جزم‌ها و يقين‌هاي متضاد اما بدون دليل بپرهيزد و همين او را در طول حيات فكري بلندش به تلاطم‌ها افكنده بود و در نتيجه تحول‌هاي فكري بسياري را تجربه كرده بود. ذكر و تبيين اينها در اين مجال ميسر نيست، اما به‌طور خلاصه و به عنوان مثال در زمينه تنوع اديان بايد گفت كه او ابتدا همچون ساير انديشمندان مسيحي به برتري اين دين بر ساير اديان معتقد بوده و بيشتر در جامه يك متكلم مسيحي مي‌انديشيده و رفته‌رفته به سوي فلسفه دين و نگاه آزاد گرايش پيدا كرده است. البته در همان آثار اوليه‌اش نيز نشان مي‌دهد كه برتري مسيحيت بر اديان ديگر برايش كاملاً پذيرفتني نبوده، اما اين مشكل چنداني ايجاد نمي‌كرده و دغدغه او نبوده است. به تدريج به سوي شكلي از كثرت‌گرايي گرايش پيدا مي‌كند كه در كتاب «خدا و جهان اديان» آن را مي‌يابيم. در اين تفسير خداي متشخص در مركز اديان قرار مي‌گيرند و اديان همچون دوايري در حول او. اما در تفسيرهاي متأخر او از كثرت‌گرايي خداي متشخص جاي خود را به حق كه امري فوق مقولات و ازجمله تشخص و عدم تشخص است مي‌دهد كه در كتاب «تفسيري از دين» اين نگاه به كثرت‌گرايي بسط يافته است. به گمان اينجانب آنچه در تحولات فكري هيك به شكلي ثابت مانده نگاه واقع‌گرايانه به دين و زبان آن است، اما آنچه دستخوش تحول جدي شده است، آن است كه توصيف‌هاي اديان درباره خدا و معاد را بايد توصيفات استعاري و اسطوره‌اي دانست و نه حقيقي.

در ايران هنوز كتاب‌هاي مهمي از جان هيك وجود دارد كه به فارسي برگردانده نشده است. در باب كتاب شناسي جان هيك به زبان فارسي و نحوه مواجهه مترجمان ايراني با اين انديشمند اروپايي چه نظري داريد؟ به نظر شما مخاطب ايراني در ابتدا بايد با كدام اثر جان هيك مواجه مي‌شد؟

تا جايي كه من مي‌دانم تاكنون مهم‌ترين كتاب هيك كه «تفسيري از دين» است، به فارسي ترجمه نشده كه بايد بشود. همچنين كتاب «مرز جديد دين و علم» ‌كتاب مهمي است كه دربردارنده مباحثي بسيار تازه است كه پيش‌تر به آن اشاره شد. كتاب «گفت‌وگوهايي در فلسفه دين» نيز كتاب دقيق و نقادانه‌اي است و در آن گفت‌وگوي بسيار سودمندي بين هيك و چند فيلسوف دين و متكلم طراز اول آمده است. آخرين كتاب هيك «بين ايمان و شك»‌نيز كتاب بسيار خواندني و شيريني است. اينها جزء مهم‌ترين آثار هيك است كه ظاهراً ترجمه نشده‌اند و بسيار مناسب است كه ترجماني كه با فلسفه دين آشنايند، آنها را ترجمه كنند.

جان هيك در ايران به عنوان نظريه پرداز كثرت‌گرايي ديني شناخته مي‌شود اما پيش و بيش از آن يكي از مهمترين فيلسوفان دين در قرن بيستم به شمار مي‌آورد كه تاملات فراواني در باب مسائل مورد توجه ديانت همچون «خدا» و «مرگ» دارد. از نظرگاه حضرتعالي جايگاه جان هيك در فلسفه دين چگونه جايگاهي است؟

از سال 1975 كه جان هيك كتاب «ايمان و معرفت» (faith and knowledge) را منتشر كرده، همواره يكي از اثرگذارترين و مهم‌ترين فيلسوفان دين بوده است. در طول اين ساليان دراز هر اثر جدي كه در فلسفه دين يا الهيات معاصر نگاشته شده، ارجاعاتي كم يا زياد به انديشه وي داشته است. وي در اين مدت بيش از 30 كتاب تأليف كرده و حدود صد مقاله در نشريات دين‌شناسي منتشر كرده است. همچنين در بيش از 200 مقاله و 30 كتاب، نويسندگان صاحب‌نظر به نحو مستقيم به آراء هيك پرداخته‌اند و آن را نقد و بررسي كرده‌اند. در سال 1993 يادنامه‌اي براي انتشار يافته كه در آن دانشمنداني چون ويليام آستون (William alston)، آلوين پلنتينگا (Albin Plantinga)، ويليام رو (William Rowe)، ماسا او آبه (Masao Abe)، جان كاب جونير (Jahn Cobb.yr) نينيان اسمارت (Ninian Smart)، كيث وارد (Keith Ward) آرويند شارما (Arvind Sharma) و محمد اركون (Mohammad Arkoun) مشاركت داشته‌اند. نام اين اثر «خدا، حقيقت و واقعيت»‌ (God, Truth and Reality) است.

مهم‌ترني ويژگي فكري هيك جسارت در پرداختن به موضوعات مشكل و چالش‌برانگيز فلسفه دين، بررسي عقلاني جوانب آنها و تبيين روشن و قابل نقد آراء خود درباره آن موضوعات است. وي همچنين همواره در گفت‌وگو با ساير انديشمندان دين‌شناس بوده و نقدهاي ناقدان را به جد مورد بررسي قرار داده و بدان‌ها پاسخ گفته است. او با استقبال از نقدها نشان داده كه انديشه جز از راه نقد و گفت‌وگو رشد و عمق نمي‌يابد. هيك با برگزاري و شركت در كنفرانس‌هاي متعدد كوشيده است تا آراء خود را در معرض نقد ديگر صاحب‌نظران قرار دهد. كتاب «گفت‌وگوهايي در فلسفه دين» (Dialogues in the Philosophy of Religion) كه مشتمل است بر ديدگاه‌هاي هيك، پاسخ‌هاي فيلسوفان و متكلمان به او و پاسخ‌هاي دوباره او به آنان، چاپ دوم كتاب «تفسيري از دين» مقدمه‌اي مفصل در پاسخ به نقدهاي منتقدان به چاپ اول كتاب را دربر دارد. شركت هيك به مدت بيش از چهل سال در جلسات ماهيانه بحث و گفت‌وگو بين صاحب‌نظران فلسفه و الهيات در شهر بيرمنگهام انگلستان، كه خود بنيان‌گذار آن بوده است، نيز حكايت از اين‌گونه رويكرد دارد. ويژگي مهم ديگر افكار هيك آن است كه وي همواره به مسائل گوناگون و متنوع در فلسفه دين و الهيات پرداخته و با تمركز صرف بر يك يا دو موضوع از توجه به ساير پرس‌هاي مهم غافل نمانده است. به عنوان مثال او درم معرفت‌شناسي دين، پاسخ‌هاي فلسفي به چالش پوزيتيويزم، مسأله مرگ و حيات جاويدان، چالش علم عصب‌شناسي نسبت به تجربه ديني، تنوع اديان، كاركردهاي دين، رستگاري در اديان، نسبت مدعيان دين با واقعيت و درك‌هاي گوناگون از خداوند مشاركت جدي و مؤثري داشته است. مشخصه ديگر انديشه هيك فكر سيار، ‌جاري و تحول‌يابنده اوست. وي ابتدا متكلمي است كه در درون چارچوب انديشه كلامي مسيحيت مي‌انديشد، اما رفته‌رفته با آشنايي با فلسفه دين و نيز اديان ديگر آراء خود را مورد بازبيني مستمر قرار مي‌دهد و به ديدگاه‌هاي نوين و تنقيح يافته‌اي مي‌رسد كه تفاوت روشني با انديشه‌هاي پيشين او دارد. انديشه متأخر او تأملي جدي در آموزه‌هاي فلسفه، علم و ساير اديان را نشان مي‌دهد.

نحوه نگارش و بيان افكار هيك در كتاب‌هايش چگونه ارزيابي مي‌شود؟

به تصديق ديگر دانشمندان، هيك از قلمي روشن و بياني توانا در تبيين انديشه‌هاي عميق خود به شيوه‌اي قابل فهم براي صاحب‌نظران و نيز افراد عادي برخوردار است. اين كار نه از سر ناتواني در پيچيده‌نويسي بلكه با توجه آگاهانه به آثار سودمند بيان روان و روشن و خالي از تعقيدات نالازم است. خود وي نسبت به اين انتخاب هشيارانه تصريح مي‌كند و نوشته‌هاي مبهم و پيچيده برخي فيلسوفان را نمي‌پسندد. اين ويژگي‌ها و مشخصات ديگر آراء هيك او را به انديشمندي برجسته تبديل كرده است تا جايي كه فيلسوف دين نام‌آوري مانند ويليام آلستون معتقد است كه هيك بر او تأثير عمده‌اي داشته و او را در الهيات فلسفي سال‌ها از خود پيش‌تر مي‌داند. ويليام رو به اين باور است كه آثار هيك «آنقدر وسيع و پردامنه‌اند كه بررسي جدي مشاركت‌هاي او در حدود توانايي‌ و شايستگي هيچ دانشمندي نيست».

مهم‌ترين مشاركت‌هاي هيك در زمينه مسائل اساسي فلسفه دين به ترتیب تقدم و تأخر چگونه قابل اشاره است؟

ببینید، دغدغه اصلي هيك در كتاب اول خود، كه بسط رساله دكتري‌اش در دانشگاه آكسفورد بوده است، عبارت است از بررسي سرشت ايمان ديني و تبيين جايگاه معرفت‌شناختي آن، هيك در اين كتاب بين دو نوع نگاه به ايمان تفكيك مي‌كند: در يك نگاه ايمان عمدتاً از جنس اعتقاد به پاره‌اي گزاره‌ها شناخته مي‌شود و در نگاه ديگر ايمان بيشتر از نسخ تجربه است. مشاركت مهم هيك تبيين ساختار معرفت‌شناختي ايمان براساس تفسير دوم است. در اين تبيين وي بين ايمان و ساير معارف بشري تفاوت ماهوي‌اي نمي‌بيند و آن را محكوم به احكام عام معرفت‌شناسي مي‌داند. اهميت عنصر تجربه در اين نگاه به ايمان، هيك را ملزم به توضيح روند تجربه مي‌كند كه در آن همواره دو عنصر مهم معنا و تفسير حضور دارند. از نظر وي در هر سه سطح تجربه حسي، اخلاقي و ديني، ما در شيء يا وضعيتي خاص معنايي خاص مي‌فهميم و اين فهم در گرو تفسير خاص ما از آن شيء يا وضعيت است. هرجا كه تجربه‌اي صورت مي‌گيرد، معنايي را از راه تفسير بدان پديده يا وضعيت نسبت مي‌دهيم. معنا در اينجا ارتباط نزديكي با كاربرد و عمل متناسب با شيء يا وضعيت دارد. معناي يك شيء عبارت است از تفاوتي كه آن شيء در عمل براي شخص وارد مي‌كند.

به اعتقاد او ايمان ديني وقتي تحقق مي‌يابد كه شخص جهان را به مثابه يك كل محل تجلي و حضور امر متعالي مي‌داند و شخص دين‌دار اين وضعيت معنايي مي‌يابد كه پاسخ مناصب بدان توكل و طاعت است. ايمان ديني از نوع استنباط عقلاني نيست. بلكه رويارويي خدا و انسان در قالب تجربه ديني است. مومن جهان را به عنوان محل حضور امرغايي تجربه مي‌كند. اين البته اختصاصي به تجربه ديني ندارد و ما همه‌جا چيزي را به مثابه چيزي تجربه مي‌كنيم، حتي در تجربه حسي ـ فيزيكي. البته در تجربه حسي آزادي و مجال كمتري براي تنوع در ادراك وجود دارد، اما وقتي به سطح تجربه اخلاقي و ديني مي‌رسيم اين مجال بيشتر مي‌شود و اين ناشي از ابهام ذاتي جهان است. ما در فاصله‌اي معرفتي از امر متعالي قرار داريم و اين آزادي تجربه ديني را تضمين مي‌كند.

ابهام ذاتي جهان موجب مي‌شود كه فرد مومن به همان اندازه مجاز و موجه باشد كه جهان را به شيوه‌اي ديني تجربه و تفسير كند كه شخص نامؤمن آن را به گونه‌اي طبيعي تجربه و تفسير مي‌كند. روشن است كه هيك در اين نگاه به ايمان وامدار كانت و ويتگنشتاين است و خود اين نكته را در آثار مختلفش تصديق مي‌كند. مشاركت جدي ديگر هيك پاسخي است به چالش پوزيتيويزم منطقي، كه با معيار معناداري خود زبان دين را بي‌معنا مي‌يافت، داده است. اين چالش در دهه‌هاي چهل و پنجاه قرن بيستم گستردگي بسيار داشته و انديشمندان گوناگون را به يافتن پاسخي مناسب به تكاپو وا داشته است. آنتوني غلو پرسش را چنين مطرح كرده است: «تو به وجود خدا باور داري؛ اما اگر خدا نبود جهان چگونه مي‌بود؟» اگر وجود خداوند در جهان تفاوتي قابل مشاهده ايجاد نكند، باور به وجود او باوري تحقيق‌ناپذير و ابطال‌ناپذير و بنابراين بي‌معنا مي‌شود. هيج جزء كساني است كه اين چالش را به جد مي‌گيرد و براي آن پاسخي فراهم مي‌آورد، برخلاف متفكراني كه خود اين چالش را بي‌معنا مي‌دانند يا با وارد دانستن آن زبان ديني را بي‌معنا مي‌شمرند. لب پاسخ او آن است كه درست است كه وضعيت انسان و جهان مبهم است و به هر دو تفسير ديني و غيرديني راه مي‌دهد، اما ساختار كلي جهان چنان است كه در حيات واپسين امكان تحقيق تجربي‌ گزاره‌هاي ديني فراهم مي‌شود. اين ديدگاه را هيك در قالب تمثيلي چنين بيان مي‌كند: فرد مؤمن و فرد نامؤمن همچون دو مسافري هستند كه در مسير واحدي گام برمي‌دارند، يكي از آنان فرجام سفر را شهري آسماني مي‌داند و ديگري آن را منتهي به ناكجاآباد. ابهام ذاتي جهان نمي‌گذارد كه تا زماني كه در حال سير و سلوك هستند، بتوانند به حجتي دست يابند كه همسفر خود را نسبت به حقانيت مدعاي خود متقاعد سازند، اما در پيچ آخر مسير آشكار خواهد شد كه يكي از آن دو دعوي درستي داشته و ديگري دعوي نادرست. اين نشان مي‌دهد كه تفاوت بين اين دو تفاوتي واقعي بوده و نه اختلافي پوچ و بي‌معنا و تحقيق‌ناپذير.

جان هيك در سير تأملات خويش به مساله شر نيز توجه نشان داده است. اين تاملات را چگونه مي‌بينيد؟

بله! هيك به مسأله شر پرداخته و در اين باره كتابي مفصل نگاشته است. وي تصديق مي‌كند كه مسأله شر مهم‌ترين مشكلي است كه باور ديني با آن روبه‌روست. از نظر او پاسخ‌هاي متداول در انديشه ارتدوكس الهيات مسيحي كه بر آراء سنت آگوستين متكي است، پاسخ‌هاي پذيرفتني‌اي نيستند. در ديدگاه آگوستين شيطان، فرشتگان و بشريت همه در برابر خدا دست به طغيان زدند و اين به سقوط آدميان از مقام منيع پيشين منتهي شد و شر طبيعي و اخلاقي را در پي داشت. اما به باور هيك در بين آراء ‌برخي از آباء كليسا مانند ايرنائوس و كلمنت اسكندراني كه بسيار پيش از آگوستين مي‌زيستند، نگاه ديگري به انسان و جهان و مسأله شر وجود داشته كه مي‌تواند بسط يابد و پاسخ بهتري براي مسأله شر فراهم آورد. در اين نگاه هبوط آدم گناهي و جرمي كه نتايج عظيم كيهاني دربر داشته است، ديده نمي‌شود، بلكه لغزش قابل‌فهم انساني ناقص و ناپخته دانسته مي‌شود كه در آغاز روند تكاملي طولاني‌اي قرار دارد كه در آن به منزله حيواني ديني، عقلاني و اخلاقي با تكيه بر انتخاب و اختيار خود پوياي مسيري بلند است كه به تدريج با طي آن مي‌تواند از خودمحوري فاصله بگيرد و به حق‌محوري ميل كند. اين سير تكاملي مختارانه البته مستلزم جهاني است كه در آن رنج و شر وجود داشته باشد، چراكه رويارويي با آنها چالش‌هايي را فراهم مي‌آورد كه مقتضاي دستيابي به كمال است. از اين منظر، جهان مكاني براي رفاه و آسودگي ما نيست، بلكه جايگاهي براي رويارويي با مشكلات و حوادث پيش‌بيني نشده است تا آدمي در آن با تكيه بر اختيار خويش كمال يابد. اين كمال نيز تنها در اين حيات به دست نمي‌آيد و بنابراين از نظر هيك توجيه عدل الهي بدون ارجاع به جهان ديگر ناقص است. موضوع «مرگ و حيات جاويدان» كه هيك در كتاب خود با اين عنوان بدان پرداخته مسأله مهم ديگري است كه وي درباره آن مشاركت جدي داشته است. اثر او در اين زمينه از مفصل‌ترين و خواندني‌ترين آثار اوست. وي در اين كتاب از آموزه‌هاي موجود در همه اديان، مكاتب روان‌شناسي و زيست‌شناسي و نيز فلسفه‌هاي گوناگون بهره برده و تركيب موزوني از مهم‌ترين نكته‌هاي آنها در اين باره فراهم آورده است. هيك تأكيد مي‌كند كه فلسفه دين بايد فلسفه دين باشد و نه تنها فلسفه مسيحيت. اين رشته بايد هرجا كه لازم باشد، به دستاوردهاي علم نيز توجه جدي نشان دهد، هيك در اين كتاب خود كه به سال 1976 نوشته نگاه وسيع، همدلانه و جدي‌اي به اديان شرقي كرده است. اما خود او تصريح مي‌كند كه همه آنچه درباره مرگ مي‌گوييم تنها نظرپردازي است، چراكه مانند خداوند، مرگ و احوال پس از آن فراتر از ظرفيت مقولات و مفاهيم انساني است.

نظر و سخن هیک درباب مرگ چیست؟

خلاصه سخن هيك در باب مرگ آن است كه روند كمال انسان اقتضا مي‌كند كه او در جهان‌هاي متعددي زندگي كند و به تدريج در آنها رشد يابد. رويارويي با لوازم مرگ و انتقال به حيات ديگر از عواملي است كه‌ايم كمال را تسريع مي‌كند. اين مي‌تواند از طريق تناسخ صورت گيرد، اما از نظر هيك تناسخ داراي مشكلاتي است و بنابراين گزينه بهتر آن است كه معتقد به جهان‌هاي گوناگون باشيم كه آدمي با طي مسير كمال در هر يك از آنها بيشتر و بيشتر به نقطه مطلوب نزديك شود. البته او در تأملات بعدي خود پس از حدود بيست سال لازم مي‌ديد كه بين ego كه مي‌توان آن را روح شخص واحد دانست و يك ساختار بنيادين كارميك (Karmic) تفكيك ند و گذر از جهان‌هاي متعدد را به دومي نسبت دهد. البته دومي از اولي تأثير مي‌پذيرد و بر آن نيز اثر مي‌گذارد. بر وفق اين ديدگاه خود آگاه شخصي من تا ابد زنده نخواهد بود، بلكه آن خود عميق‌تري تداوم مي‌يابد كه خود شخصي من تجلي‌اي از آن است. آن خود عميق‌تر همواره از طريق نوع پاسخي كه من به گزينه‌هاي پيش‌رويم در هر وضعيتي مي‌دهم، شكل مي‌گيرد و تغيير مي‌يابد و بدين‌ترتيب من همواره خودهاي آينده‌ام را مي‌سازم. انديشه‌ها، احساسات و اعمال كنوني من آن خودهاي آينده را بنا مي‌كنند. هيك البته بر اين نكته هميشه تأكيد داشت كه مطالعه تطبيقي آنچه كه فلسفه‌ها و اديان درباره مرگ گفته‌اند، او را به چنين ديدگاهي به عنوان تفسير بهتر و پذيرفتني‌تر رسانده است و آماده بود كه داده‌هاي جديد را در اين زمينه بخواند و بشنود و در صورت لزوم نظر خود را عوض كند. اما جدي‌ترين مشاركت هيك در فلسفه دين ديدگاه كثرت‌گرايانه او در رويارويي با پرسش اساسي تنوع اديان است. از آنجا كه اين موضوع به تفصيل در برخي نوشتارها مطرح شده و اينجانب خود پيشتر در مقاله «نردبان‌هاي آسمان» بدان پرداخته‌ام، از بسط مطلب در اين زمينه پرهيز مي‌كنم و به نكاتي اشاره مي‌كنم كه شايد پيش‌تر بيان نشده است. از نظر هيك، يك فيلسوف دين مي‌تواند به اديان ديگر بنگرد و بدان‌ها پاسخ مثبت يا منفي دهد. پاسخ منفي آن است كه اديان ديگر را تهديدي براي خود بشماريم.

هيك پاسخ آستون را از اين نوع مي‌داند. آستون مي‌پذيرد كه همانگونه كه تجربه مسيحي مبنايي براي حجيت باورهاي مسيحي فراهم مي‌آورد، تجربه متدينان ساير اديان نيز مبناهايي براي باورمندي آنها به اديان خود به دست مي‌دهد و اين «مشكل‌ترين مسأله براي موضع معرفت‌شناختي او است.» مشكل آن است كه يك مسيحي چگونه مي‌تواند مسيحي باقي بماند. از نظر آستون حداكثر يك دين درست و صادق وجود دارد، يعني ديني كه حقيقت را بيان مي‌كند. با اين فرض چگونه مي‌توان ترجيح اعتقاد به مسيحيت را بر باور به ساير اديان توجيه كرد؟ توجيه آستون آن است كه در نبود راهي براي اثبات معرفت‌شناسانه برتري ديني بر ديگر اديان، انتخابي عقلاني است كه شخصي در سنت ديني‌اي كه در آن قرار داشته است، باقي بماند. اين‌گونه دفاع از نظر هيك دفاعي فيلسوفانه و پذيرفتني دانسته نمي‌شود، اما ممكن است به درد كشيشي بخورد كه در كليسايي مشغول موعظه است. در موضع آستون هرجا كه عقايد ساير اديان با مسيحيت ناسازگار باشد، آنها باطلند. از نظر هيك آن اصل دقيق معرفت‌شناسي آستون كه تجربه ديني عموماً باورهاي درستي را به دست مي‌دهد به يك اصل دلبخواهي تبديل مي‌شود كه (در اديان ديگر) تجربه ديني عموماً مولد باورهاي باطل و نادرست است، ولي در مسيحيت عقايد صادق به بار مي‌آورد! اين موضعي نيست كه هيك آن را بپذيرد. هيك خود بيان مي‌كند كه با اين مشكل چندين سال دست و پنجه نرم كرده (از حدود دهه شصت تا دهه هشتاد) و براي پاسخ بدان به مطالعه وسيع‌تر اديان گوناگون پرداخته تا بتواند فيلسوفانه به اين پرسش دشوار پاسخ دهد. پاسخ هيك آن است كه مطالعه در اديان گوناگون و نيز تأمل در احوال متدينان به آنها نشان مي‌دهد كه هريك از آنها ساختار رستگاري بخشي را فراهم مي‌كنند كه در درون آن فرد مؤمن مي‌تواند از راه ارتباط با حق از وضعيت خودمحوري به حق‌محوري برسد. مطالعه در زندگي مؤمنان اديان گوناگون نيز نشان مي‌دهد كه اديان كم يا بيش به يك اندازه در تربيت انسان‌هاي حق محور موفق و ناموفق بوده‌اند و در اين باره نمي‌توان به برتري يكي بر ديگري حكم كرد. اديان هريك با نظام اعتقادي خاص خود كه مبتني بر تجربه ديني بنيان‌گذاران آن بوده است، اين ساختار رستگاري‌بخش را فراهم كرده‌اند. براي آنكه اين داده‌ها را بهتر بفهميم و تفاوت اديان را به شكلي پذيرفتني‌تر تفسير كنيم، بايد بين حق آنگونه كه في‌نفسه هست و آنگونه كه بر آدميان در اديان گوناگون پديدار مي‌شود، تفكيك كنيم. حق في‌نفسه فراسوي همه صورت‌ها و مفهوم‌هاي انساني آن در اديان است. اين تفكيك خود در اديان گوناگون به شيوه‌هاي گوناگون بيان شده و مورد تصديق است.

بر اين اساس همه اديان، تا جايي كه مي‌توان از نقطه‌نظر فلسفي بدان‌ها نگريست، پاسخ‌هاي متفاوت اما كم يا بيش به يك اندازه معتبري به حقيقت هستند و نمي‌توان به برتري يكي بر ديگران حكم كرد. پذيرفتن چنين ديدگاهي البته از نظر هيك دلالت‌هايي دارد كه بر ديدگاه ما درباره هر يك از ادياني كه بدان معتقديم، اثر مي‌گذارد. يكي از آن دلالت‌ها آن است كه بايد جنبه‌هايي از هريك از اديان را كه بر برتري آن دين بر ساير اديان تأكيد مي‌ورزد، كنار گذاشت. هيك خود جسارت آن را داشته كه ايده تجسد خدا در مسيح را، كه اساسي‌ترين آموزه مسيحيت ارتدوكس است، مورد بازبيني قرار دهد و سه ايده تجسد، تثليث و رهايي‌بخشي مسيح را به گونه‌اي كاملاً متفاوت بفهمد كه در آن برتري مسيحي نسبت به ساير اديان ديگر جايي ندارد. از نظر وي كاوش در تاريخ الهيات مسيحي نيز نشان مي‌دهد كه ايده الوهيت مسيح چيزي حدود 60 تا 70 سال پس از او به وسيله متكلمان ابداع شده است. هيك ايده الوهيت را به گونه‌اي استعاري تفسير مي‌كند و تفسير حقيقي آن را در طول تاريخ مسيحيت زمينه‌ساز بروز آفات و شرور بسيار و ازجمله كشتار يهوديان و استعمار جهان سوم مي‌داند. از نظر هيك بايد كار مشابهي در اديان ديگر نيز صورت پذيرد، اما اين كار بايد از درون آن اديان انجام شود. چنين است كه فلسفه دين بر الهيات اديان اثر مي‌گذارد و آنها را از نگاه انحصارگرايانه نجات مي‌بخشد و به مسائل عام‌تر و مهم‌تري كه انسانيت به آنها روبه‌روست، متوجه مي‌سازد.

آخرين مجاهدت‌هاي فكري جان هيك ناظر بر چه ايده‌هايي است؟

يكي از مشاركت‌هاي مهم و اخير جان هيك در كتاب «مرز جديد بين دين و علم»‌(2006) آمده است. از نظر او بايد چالش بزرگي را كه دستاوردهاي علم عصب‌شناسي امروزه در برابر دين قرار داده است، به جد مورد توجه قرار داد. برخي مي‌پندارند كه يافته‌هاي اين علم تجربه ديني را امري موهوم و بي‌بنياد مي‌كند و بنابراين اگر بخواهيم حجيت عقايد ديني را بر اعتبار تجربه ديني بنا كنيم. آب در‌هاون مي‌‌كوبيم. پرسشي كه هيك در بخشي از اين كتاب بدان مي‌پردازد اين است كه آيا واقعا يافته‌هاي علمي تجربه ديني را بي‌اعتبار مي‌سازد؟

خلاصه پاسخ هيك اين است كه چنين استنتاجي مبتني بر نگاه فلسفي طبيعت‌گرايانه به تجربه ديني است و صرف دستاوردهاي علمي عصب‌‌شناسانه به چنين نتيجه‌اي منتهي نمي‌شود. بحث اصلي حول اين پرسش است كه آيا هشياري / آگاهي / ذهن انسان با مغز يكي است. پاسخ هيك آن است كه بررسي مباحث عصب‌شناسان ما را به اين نتيجه مي‌رساند كه نمي‌توان هشياري آدمي را از راه فعل و انفعالات عصبي مقر به نحو كامل و تام توضيح داد. ذهن آدمي واقعيتي رازآلود باقي مي‌ماند كه البته با مقر ارتباط مستقيم دارد، اما يافته‌هاي علمي محض نمي‌تواند اين ادعا را ثابت كند كه ذهن همان مغز است. به نظر مي‌رسد آدمي چيزي بيش از اندام‌واره‌اي فيزيكي است و بنابراين نمي‌توان اين امكان را مردود و منتفي دانست كه واقعيتي غيرمادي وجود دارد كه بعد معنوي انسان نيز بدان پاسخ مي‌دهد. همچنين هيك به اين بحث مي‌پردازد كه اينكه في‌المثل با برخي داروها مي‌توان احوالي مشابه احوالي كه در تجربه ديني يافت مي‌شود ايجاد كرد، دلالتي ندارد كه تجربه ديني موثق و معتبر نمي‌توان داشت

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.