ديدار جان هيك و گفت‌وگو با او

به میان افکندن یک برهان نو

بهاءالدين خرمشاهي

 
[ شناسه مقاله: 3629 ]   [ موضوع: الهیات ]   [ بازدید: ۲۳۷۰ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

قرآن‌پژوه، حافظ‌شناس، روزنامه‌نگار، مترجم، دانشنامه‌نويس و انديشمند فلسفه اسلامي معاصر است. سابقه همکاري وي با سرويس فلسفه و الهيأت مهرنامه به شماره پانزدهم و پرونده سيد جلال‌الدين آشتياني باز مي‌گردد. اين يادداشت دومين اثر فلسفي وي در مهرنامه است.

درست به ياد ندارم كه دقيقاً چه سالي بود. اما حدوداً چهار يا پنج سال پيش بود كه جان هيك متكلم و فيلسوف دين بلندآوازه معاصر، به دعوت انجمن فلسفه، به ايران آمد و در آن نهاد علمي و چند بنياد ديني و فرهنگي ديگر سخنراني كرد.

همكاران سابقم در انجمن كه از دلبستگي من به مسائل فلسفي و كلامي و دين‌پژوهي خبر داشتند، از من هم براي استماع سخنراني ايشان و احتمالاً شركت در گفت‌وگو با ايشان دعوت كرده بودند. خوشبختانه نيم‌ساعت پيش از آغاز جلسه در دفتر انجمن حاضر شدم و ديدم كه اين بزرگمرد سي ـ چهل دقيقه پيش از آغاز سخنراني‌اش، در آنجا حضور يافته. آقاي دكتر اكرمي كه تخصص در رشته اديان و عرفان دارد، همراه ايشان بود و در نقش مترجم همكاري مي‌كرد.

فرصت را غنيمت شمردم، از آقاي پرفسور هيك اجازه گرفتم كه برهان جديدي را كه در زمينه اثبات وجود خداوند، به تازگي تلفيق كرده بودم، در همان فرصت كوتاه در ميان بگذارم. ايشان با خوشرويي پذيرفت و برهان را مطرح كردم. هرجا كه در يافتن كلمه يا تعبيري به انگليسي كم مي‌آوردم، آقاي دكتر اكرمي ياري مي‌كرد.

گزاره اول) ‌از هيچ، هيچ‌چيز پديد نمي‌آيد. گزاره دوم) اما اينك چيزي به نام جهان (اعم از كيهاني و طبيعي و انساني) وجود دارد. گزاره سوم) لاجرم آنچه هست بايد از چيزي (مبدأ وجودي) پديد آمده باشد. چون اگر بگوييم از هيچ پديد آمده خُلف است.

اما براي گزاره اول استدلال لازم نيست. زيرا بداهتاً و تحليلاً هر انسان عاقلي به محض تأمل كوتاه مي‌پذيرد كه از هيچ، هيچ پديد نمي‌آيد وگرنه، يعني اگر پديد مي‌آمد، معلوم مي‌شد كه آن هيچ، فقط نامش هيچ بوده، در واقع چيزي / وجودي / موجودي بوده است.

يك گام ديگر باقي ماند و آن اينكه چون پذيرفتيم كه جهان و هرچه در آن هست از چيزي پديد آمده معلوم نيست آن چيز يا آن مبدأ وجودي همان خداي اديان باشد.

در اين مورد توضيح دادم كه آن مبدأ وجودي از سه وجه خالي نيست، يا حادث است، يا ممتنع يا واجب. اما حادث نيست زيرا حادث خود بايد حدوث يافته باشد يعني مُحدث لازم دارد. ديگر آنكه حادث يا ممكن نمي‌تواند حادث يا ممكن ديگر پديد آورد. زيرا مرتبه وجودي آنها يكي است و به قول سنايي:‌خفته را خفته كي كند بيدار. اگر در جهان طبيعت مي‌بينيم كه في‌المثل درخت آلبالو، ميوه آلبالو پديد مي‌آورد، اين پديد آوردن خود دنبال وجودي همان درخت يعني تداوم همان حدوث درخت است و تحول احوال او، نه خلق و ايجاد مستقل.

چنانكه همه قبول دارند كه پدر يا مادر، يا پدر و مادر، خالق فرزند يا فرزندان‌شان نيستند، بلكه فرزندان، دنباله ممكن وجود ممكن / حادث پدر و مادر هستند. در مورد حضرت عيسي(ع) هم، مادر (حضرت مريم ـ س ـ ) وجود داشت، و نقش پدر را نفخه الهي كه از سوي خداوند، روح‌القدس (برابر با جبرئيل) در دامن پاك مريم دميد ايفا كرد.

شق دوم اين است كه آن مبدأ وجودي، ممتنع باشد، و اين به بداهه عقل، درست نيست. زيرا ممتنع خود نوعي عدم است، و پيداست كه ممتنع شأن وجودي ندارد تا بتواند ايجادكننده جهان و جهانيان باشد. حال منطقاً مي‌ماند وجه سوم (و در منطق به حصر عقلي بيش از سه وجه نداريم) يعني واجب يا واجب‌الوجود و البته واجب‌الوجودي كه موجود موجودات است. زيرا جهان / كيهان / طبيعت و عالم انساني وجود دارند.

به اينجا كه رسيديم جناب جان هيك گفت اين برهان شما تازگي ندارد، زيرا مخالف استدلال شما خواهد گفت: جهان آفريده نيست و قديم است. بنده عرض كردم اين را به دو وجه مي‌توان پاسخ گفت: 1) جهان متغير است و هر متغيري حادث است 2) امروزه علم كيهان‌شناسي براي كيهان و هرچه در آن هست عمري ـ ولو بسيار دير سال و دراز آهنگ ـ قائل است و در فلسفه و كلام، به ويژه در فلسفه و كلام امروز نمي‌توان حكمي داد كه با يافته‌هاي مسلّم علمي مبانيت داشته باشد.

باري مقبول‌ترين فرضيه / نظريه براي پيدايش جهان بيگ‌بنگ، است كه مي‌گويد در گذشته‌اي بس دور، بين 10 تا 15 ميليارد سال پيش كيهان از انفجار بزرگ (همان بيگ‌بنگ) پديد آمده. يعني به اصطلاح از «چيزي» با چگالي بسيار زياد، در حرارت بسيار زياد انفجاري رخ داده و جهان مادي گسترش‌ياب، كه همچنان گسترش مي‌يابد، پديد آمده. حال بگذريم كه اين نظريه داستان پيدايش جهان را از نيمه، نه از آغاز آغاز، حكايت مي‌كند و مي‌توان پرسيد آن چيز (كه نه نامش را ماده، نه حتا ضدماده مي‌توان گذاشت) خود چگونه پديد آمده بوده. اين معضل، مشكل مادي‌انديشان و فيزيكاليست‌ها و طبيعت‌باوران است كه خود بايد پاسخش را بدهند و آنچه از داستان بيگ‌بنگ به بحث ما ارتباط دارد اين است كه نگفته‌اند جهان وجود، از عدم محض پديد آمده. و اينكه اخيراً پرفسور هاوكينگ در مصاحبه جنجالي‌اش گفته است كه جهان وجود، از عدم پديد آمده. خود خُلف است، نه علم آن را مي‌پذيرد، نه فلسفه، نه كلام / دين، و نه عقل عرفي يا عقل جمعي و حتا عقل علمي و علم عقلي و چنانكه در گزاره اول گفتيم اينكه از هيچ، هيچ پديد نمي‌آيد، صدق بديهي و تحليلي دارد. به قول حكماي قديم يا معطي شيء نمي‌تواند فاقد شيء باشد.*

در اينجا ممكن است بعضي از خوانندگان بگويند پس چرا مومنان نظريه «خلق از عدم» را پذيرفته‌اند؟

پاسخش اين است كه اين خلق از عدم يا Creatio ex nihilo با خلق از عدم بي‌پايه‌اي كه هاوكينگ مي‌گويد فرق دارد. زيرا در اين اعتقاد كلامي قديم مسيحي و اسلامي، به شرط وجود خداوند و با اراده اوست كه از مرحله، نه از «ملاط» ناموجود عدم، ماسوي الله پديد مي‌آيد.

استاد بزرگ بنده جناب آقاي دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، فيلسوف عقل‌گراي معاصر هم در يكي از مفاوضات خود فرمودند كه قول به خلق از عدم (به معنايي كه در اديان مي‌گويند، نه پندار بي‌پايه هاوكينگ) قابل دفاع نيست. بنده در دفاع از اين تعريف از خلق از عدم (يعني روايت ديني آن) عرض كردم: اگر جهان / ماسوي الله از وجود پديد آمده باشد (يعني بي‌دخالت خداوند و مستقل از اراده او) در اين صورت تحصيل حاصل است كه بداهتاً نامعقول است و چون بين وجود و عدم، شق سومي نيست لاجرم از عدم پديد آمده (و به خواست خداوند.)

از سخن سخن زايد، فيزيكدان و اخترشناس نامدار معاصر آقاي دكتررضا منصوري مصاحبه و مباحثه‌اي درباره قول اخير هاوكينگ انجام داده‌اند، در آنجا به اشاره و در گفت‌وگو به صراحت بيشتر فرمودند كه عدم از نظر فيزيكي و فيزيكدانان و كيهان‌شناسان، با عدم منطقي ـ فلسفي يا عدم از نظر فيلسوفان فرق دارد. در پاسخ ايشان مي‌گويم عدم دوگونه بيش نيست. يا عدم مطلق يا عدم مضاف. عدم مطلق معنايش معلوم است. مراد از عدم مضاف اينكه في‌المثل در اتاق بنده اكنون پلنگ وجود ندارد.

افزون بر آن، عدم مطلق فقط يك معنا بيشتر ندارد. به قول حكماي ما «لاميزَ في الأَعدام من حيث العدم». مگر اينكه عدم از نظر فيزيكدانان موردنظر استاد منصوري «مختصري» وجود داشته باشد. يا مراد از آن عدم ماده و انرژي باشد. اين معنا از عدم اشكالش اين است كه عدم مطلق و واقعي و نفس الامري نيست و حتا مي‌توان آن را پذيرفت و گفت اين تعريف با خلق از عدم ديني و آفرينش باورانه قابل جمع است. يعني خداوند ماسوي‌الله را در شرايطي آفريد كه ماده و انرژي وجود نداشت.

به بحث اوليه خود بازگرديم. آن روز، در خدمت استاد جان هيك، نه وقت كافي بود، و نه شرايط و حضور ديگران اجازه مي‌داد كه همه اين حرف‌هايم را با ايشان درميان بگذارم و دريغا كه ايشان به جان كلام و احتمالاً تازگي برهان نويافته بنده توجه نفرمودند.

در پايان، از آن‌جا كه تناسب موضوعي دارد، برهان ديگري را كه در اثبات وجود باري‌تعالي، تلفيق كرده‌ام و صورت و شرح آن و انتقاد سه تن از بزرگان عرصه علم و دين را از آن در مقدمه كتاب خدا در فلسفه (چاپ پژوهشگاه علوم انساني)‌درج كرده‌ام، براي يادگاري و امعان نظر اهل نظر درج مي‌كنم.

1)چرا جهان هست به جاي آنكه نباشد؟ 2) حال آنكه اصل، عدم است 3) و ترجيح بلامرجّع محال است 4) لاجرم مرجع (ترجيح‌دهنده) وجود داشته كه جهان را پديد آورده است. علاقه‌مندان به شرح و بسط اين برهان و نقدهاي سه‌گانه آن و پاسخ كوتاه بنده به آنها، به كتابي كه نام بردم مراجعه فرمايند

* در فلسفه و علم كلام مسيحي هم چنين عبارتي داريم: ex nihilo nihil fit يعني از هيچ، هيچ پديد مي‌آيد.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.