زندگينامه مختصر جان هيک(1)

زندگي که کرده‌ام زندگي که خواهم کرد

سيد امير اکرمي/ مؤسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران

 
[ شناسه مقاله: 3627 ]   [ موضوع: الهیات ]   [ بازدید: ۲۰۲۰ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

جان‌هاروود هيک (John Harwood Hick) در سال 1922 در شهر اسکاربورو در ايالت يورکشاير انگلستان به دنيا آمد. ابتدائي‌ترين آموزه‌هاي الهياتي خود را در کليساي محلي انگليکن فرا گرفت. هرچند برنامه مذهبي هفتگي کليسا را بي‌نهايت خسته کننده(2) مي‌يافت اما به ياد مي‌آورد که درآن زمان احساس قوي‌اي نسبت به حضور يک خداي متشخص که عاشق انسان‌ها و پروردگار جهان است، در خود مي‌يافت. همچنين زندگي را درچارچوب غايت و مشيت الهي «معنادار» مي‌دانست. شايد اين تجربه شخصي خداوند در زندگي را بتوان با آنچه که بعدها وي درجهان انديشه‌اش به عنوان مهم‌ترين جنبه فکر ديني مي‌داند، يعني تجربه ديني، مرتبط يافت.

درهفده سالگي هيک به خواندن آثار نيچه، لايب‌نيتز، ميل، شوپنهاور، وايتهد، فرويد، راسـل و ديگران مي‌پردازد و به آثار افلاطون، دکارت، لاک، برکلي، هيوم، کانت و نيز برخي آثار مربوط به حکمت چيني علاقه‌مند مي‌شود.(3) در هجده سالگي کتابي مربوط به سنت حکمت الهي شرقي (Theosophy) که آميزه‌اي از آموزه‌هاي هندوئي و بودائي است، به دست وي مي‌رسد و آن را اولين فلسفه ديني منسجم و جذاب و متقاعدکننده‌تر از تعاليم مسيحي که تا آن زمان با آن آشنا بوده است مي‌يابد.(4) يک سال بعد براي تحصيل دررشته حقوق به شهر‌هال (Hull) مي‌رود و در آنجا با گروهي از دانشجويان که علائق عميقي نسبت به مسيحيت بنيادگرا و تبليغي دارند آشنا و مرتبط مي‌شود و مطالعه جدي انجيل را آغاز مي‌کند. به تعبير خود هيک در آنجا به مسيحيت تغيير آئين (‌(conversion مي‌دهد (يعني براي اولين بار آن را جدي مي‌گيرد). يکي از حوادث مهم و تأثيرگذار بر زندگي او تجربه معنوي‌اي است که درآن زمان به او دست مي‌دهد. هيک خود، تجربه راچنين بيان کرده است: «هنگامي که در ‌هال به تحصيل حقوق مشغول بودم، روزي در مرکز شهر سوار اتوبوس دو طبقه‌اي بودم. در آنجا تجربه‌اي که هيچ‌گاه آن را فراموش نمي‌کنم، رخ داد. تجربه‌اي که هيچ توصيفي نمي‌تواند آن را بيان کند. در طبقه دوم اتوبوس، گوئي آسمان‌ها باز شدند و نوري از بالا به پائين تابيد و همه وجود مرا مملو از احساس بهجتي سرشار كرد که در پاسخ به خير و عشق عميق متعالي حاصل شده بود. به ياد مي‌آورم که نتوانستم جلوي تبسم عميق خود را بگيرم که گوئي لبخندي در پاسخ خداوند بود. اگر مسافران اتوبوس به من مي‌نگريستند مي‌انديشيدند که ديوانه‌اي هستم که بي‌دليل مي‌خندد.» (5)

اين تغيير آئين که زير نفوذ توصيف شخصيت مسيح در عهد جديد حاصل شده است هيک را براي چند روز دچار چنان «آشوب عميق روحي و فکري مي‌کند که در آن از حقيقتي والاتر و واقعيتي عظيم‌تر که او را تحت تأثير قرار مي‌دهد و تشخيص و پاسخ او را مي‌طلبد آگاه مي‌شود.»(6) هيک اين طلب را درآغاز چندان مطلوب نمي‌يابد، زيرا که آن را مستلزم انقلابي در شخصيت خود مي‌يابد اما رفته رفته آن طلب به دعوتي رهايي‌بخش تبديل مي‌شود و او آن رابه شدت جذاب مي‌يابد و بدين ترتيب با لذتي عظيم و هيجاني عميق وارد جهان ايمان مسيحي مي‌شود.(7) به لحاظ الهياتي، پذيرش اين ايمان براي او مساوي با پذيرش کل بسته اعتقادي مسيحيت بنيادگراست: انجيل عين الهيات خداست، اعتقاد به خلقت و هبوط آدمي، خدابودن مسيح و تجسد، تولد از مادر باکره، آگاهي مسيح از طبيعت الهي خود، وقوع معجزات، رستگار شدن آدميان از گناه و تقصير به‌وسيله خون مسيح، رستاخيز جسماني او، عروج و بازگشت شکوه‌مند وي، بهشت و دوزخ و...

اين ورود جدي در جرگه مسيحيان بنيادگرا، که با توجه به فضاي زندگي هيک، شکل ورود در کليساي پرسبيتري (Presbyterian) انگلستان را به خود گرفت، سبب شد که او به سراغ تحصيل در علوم ديني مسيحي برود.اما پيش از آن تصميم مي‌گيرد که در دانشگاه ادينبورو (Edinburgh) اسکاتلند به آموزش فلسفه روي آورد. در آنجا او اين کار را زيرنظر نورمن کمپ اسميت (Norman Kemp Smith)، از متخصصان طراز اول فلسفه کانت، انجام مي‌دهد.(8)

به موازات آموختن فلسفه، مطالعات خود درباره کتاب مقدس را به همراه شرکت در جلسات دعا و گفت‌وگوهاي ديني ادامه مي‌دهد. درسال 1942، جنگ جهاني دوم تحصيل او را مختل مي‌کند و وي به خدمت سربازي مي‌رود. بسياري از دوستان مسيحي‌اش وارد نبرد نظامي با آلمان نازي مي‌شوند اما هيک احساس مي‌کند که براساس مباني مسيحي نمي‌تواند وارد کارهاي نظامي شود و بنابراين به کساني مي‌پيوندد که به معترضان باوجدان (conscientious objectors) معروف مي‌شوند. نقش او درجنگ به مدت سه سال خدمت در واحدهاي پزشکي و درماني در جاهاي مختلف و ازجمله کشور مصر بوده است. پس از بازگشت به ادينبورو براي ادامه تحصيلات در رشته فلسفه، ارتباط هيک با فرقه‌هاي انجيلي مسيحي تنها به مدت کوتاهي ادامه پيدا مي‌کند زيرا به تعبير خودش آموزه‌هاي فلسفي سبب مي‌شود که او « پرسش‌هاي مشکل سازي»(9) طرح کند که ديگر متدينان مسيحي هم مسلک او، علاقه چنداني به پاسخ‌يابي براي آنها نداشتند. اين پرسش‌ها نه تنها براي دوستان بنيادگرا و انجيلي او عجيب و غريب بود، براي دانشجويان دانشگاه ادينبورو و حتي استادان نيز خطرناک محسوب مي‌شد و آنها آن پرسش‌ها را وسوسه‌هاي شيطاني و مقدمه تزلزل در ايمان او مي‌دانستند.(10)

تحصيلات و مطالعات فلسفي هيک در ادينبورو به خوبي پيش مي‌رود و با درجه ممتاز فارغ‌التحصيل مي‌شود. او معتقد است که فيلسوفان واقعي ساخته و پرورده نمي‌شوند بلکه چنين به دنيا مي‌آيند و او خود را يکي از آنها مي‌داند. کساني که فيلسوف متولد مي‌شوند البته به پرسش‌ها و مسائل مهم و بزرگ مي‌پردازند. اما آنها که مي‌خواهند خود را براي فيلسوف شدن بپرورانند به پرسش‌هاي کم اهميت و فرعي مي‌پردازند، اما کار خود را پيچيده و عميق جلوه مي‌دهند.(11) برجستگي او در دوران تحصيل در ادينبورو سبب مي‌شود که بتواند از دانشگاه آکسفورد بورس تحصيلي براي دکترا دريافت کند. استاد راهنماي او در آکسفورد اچ.اچ پرايس (H.H.Price ) است و موضوع رساله‌اش تدوين چارچوبي براي معرفت ديني و عنوان آن «نسبت بين ايمان و اعتقاد» است که درسال 1950 از آن دفاع مي‌کند ودرسال 1957 با عنوان «ايمان و معرفت» (Faith and Knowledge) به شکل کتاب منتشر مي‌شود.نکته بنيادين در اين رساله آن است که بهترين تفسير از ايمان ديني آن است که آن را «عنصرتفسيري موجود در تجربه ديني» بدانيم. دو منبع الهام درانديشه هيـک درآن رساله، معرفت‌شـناسي کانت از يک سو و انديشه‌هاي «جــان اومـن»(John Oman) فيلسوف و الهيات‌دان انگليسي است که در سنت شلايرماخر مي‌انديشيده است، که در آن براهميت تجربه ديني انگشت تأکيد نهاده شده است. پس از اتمام کار دکتري، هيک به دانشگاه کمبريج مي‌رود تاباگذراندن دوره‌اي سه ساله خود را براي مقام کشيشي در کليسا آماده سازد. اين دوره (1953- 1950) را زير نظر اچ.اچ فارمر (H.H.Farmer) مي‌گذراند که از دانشجويان و دوستان جان اومن بوده است. هيک به فارمر در آماده‌سازي کتاب «وحي و دين» (Revelation and Religion)کمک مي‌کند. اين کتاب مجموعه سخنراني‌هاي گيفورد فارمر است که درآن براين نکته تأکيد مي‌رود که مسيحيت ديني درکنار ساير اديان نيست بلکه صورت هنجاري (normative) دين است. درطول سال‌هايي که هيک در کمبريج مي‌گذراند «از دانشجويي که معتقد است مسيح نه خداي متجسد بلکه انساني برجسته بوده است به شدت دچار تعجب مي‌شده است».

درپايان تحصيلات در کمبريج، هيک ازدواج مي‌کند و سپس به شهرکوچک بلفورد (Belford) درشمال انگلستان مي‌رود تا به عنوان کشيش کليساي پرسبيتري آن شهر به خدمت ديني بپردازد. درطول سال‌هاي 1956-1953 که درآن شهر مي‌گذراند، کتاب ايمان و معرفت (Faith and Knowledge) را براي انتشار آماده مي‌سازد. هنگامي که درشهر بلفورد است، دعوتنامه‌اي از دانشگاه کورنل (Cornell) در آمريکا به دستش مي‌رسد که به عنوان استاديار به تدريس فلسفه در آن دانشگاه بپردازد. وي دعوت را مي‌پذيرد و بدين ترتيب از سال 1956 تا سال 1959 را درآن دانشگاه به تدريس مي‌پردازد. دپارتمان فلسفه دانشگاه کورنل مرکز قوي مطالعات فلسفه ويتگنشتاين در آن زمان بوده است و خود ويتگنشتاين پيش از مرگش در سال 1951 از آنجا ديدار داشته است.ماکس بلک (Max Black) و نرمن مالکولم (Norman Malcolm) که اولي در ويتگنشتاين متقدم و دومي در ويتگنشتاين متأخر صاحب نظراني طرازاول بوده‌اند، درهمان زمان در دانشگاه کورنل مشغول به تدريس بوده‌اند.(12) هيک در درس اين دو و نيزفون رايت (Von Wright) که او نيز از متخصصان فلسفه ويتگنشتاين بوده حاضر مي‌شده است. استاد ديگري که درآن زمان در کورنل تدريس مي‌کرده، اي.اي برت (E.A.Burtt) بوده که صاحب کتاب « مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين» است.(13) هيک او را دانشمند اديان و نيمه بودايي توصيف مي‌کند. او به هيک، که در آن زمان مسيحي محافظه‌کاري بوده است کمک مي‌کند تا بينش وسيع‌تري پيدا کند.(14)

هيک همچنين به ياد مي‌آورد که درسال‌هايي که درکورنل تدريس مي‌کرده، دو الهيات دان بزرگ مسيحي يعني پل تيليش (Paul Tillich) و ريانولد نيبور (Reinhold Niebuhr) به آنجا آمده بودند و چندين سخنراني داشته‌اند. وي از تيليش درخانه خود پذيرائي مي‌کند و او را انديشمندي ممتاز و محضر او را بسيار مغتنم مي‌يابد. در آن سال‌ها هيک به دانشگاه مک گيل کانادا براي سخنراني دعوت مي‌شود و در آنجا براي نخستين بار با کنتول اسميت (Cantwell Smith)آشنا مي‌شود.(15) درهمان زمان از مک گيل و دانشگاه پرينستون جهت تدريس، دعوت‌نامه دريافت مي‌کند و در نهايت درسال 1959 به پرينستون مي‌رود و بر کرسي فلسفه مسيحي مي‌نشيند. در اين زمان او همت اصلي خود را صرف بررسي سه موضوع مهم مي‌کند: 1- استدلال‌هاي کلاسيک اثبات وجود خدا 2- دفاع از معناداري زبان دين در برابرهجوم انديشه‌هاي پوزيتيويستي 3- تدوين پاسخي متفاوت با پاسخ‌هاي پيشين انديشمندان مسيحي به مشکل شرور درسال 1960 جان هيک موضوع يک مناقشه معروف الهياتي قرار مي‌گيرد که افزون بر گسترش سروصداي آن در جوامع کليسايي، دامنه بحث و جنجال به روزنامه‌ها و مجلات نيز کشيده مي‌شود. فصل يازدهم زندگي‌نامه او با عنوان “ملحدي در حوزه پرينستون” به گزارش جالب و تفصيلي اين داستان اختصاص دارد. خلاصه آن، اين است که در جريان انتقال سوابق ديني و علمي مسيحي خود از انگلستان به آمريکا، مسوولان حوزه علميه دانشگاه پرينستون از هيک مي‌خواهند که ديدگاه خودرا درباره برخي معتقدات مهم و بنيادين مسيحيت تبيين کند. هيک در پاسخ برخي تعاليم مسيحي را بدون آنکه نفي کند، نيازمند تأمل و بررسي مي‌يابد. از جمله آن آموزه‌ها مي‌توان به آفرينش جهان در شش روز، محکوميت بسياري از آدميان به دوزخ جاودان، نزول وحي لفظي کتاب مقدس و تولد مسيح از مريم باکره (16) اشاره کرد. هيک مي‌گويد که اين بخش‌ها از تعاليم مسيحيت را نمي‌تواند تصديق يا تکذيب کند و آنها را اجزاي بنيادين ايمان مسيحي نمي‌يابد. اين پاسخ دردسرساز مي‌شود و موقعيت هيک براي تدريس فلسفه مسيحي در دانشگاه پرينستون به خطر مي‌افتد. پس از گفت‌وگوها و جلسات بسيار که انعکاس وسيع و رسانه‌اي پيدا مي‌کند، مجمع ملي کليساي متحد پرسبيتري هيک را در سمت خود ابقا مي‌کند. در اين زمان وي نامه‌هاي حمايت بسيار و همچنين تهديدهاي مکرر و دل‌آزار از سوي موافقان و مخالفان دريافت مي‌کند.(17) او تأکيد مي‌کند که در طول مدت وقوع اين حوادث خدشه‌اي بر تصديق وي نسبت به مسأله تجسد خداوند در مسيح ايجاد نشده است. هيک درسال 1964 براي مدت سه سال دوباره به کمبريج و اين بار براي تدريس مي‌رود و دراين مدت که بيشتر صرف تحقيق و تأليف مي‌شود، کتا ب خود را درباره شر با عنوان “شر و خداي عشق” (Evil and the God of Love) تأليف مي‌کند. در اين کتاب که هيک در آن از انديشه‌هاي شلايرماخر تأثير پذيرفته است، وي دربرابر ديدگاه مسلط در تعاليم متکلمان مسيحي درباره موضوع شر که برگرفته ازافکار آگوستين و دردوران متأخر کارل بارث بوده است ديدگاه ديگري را عرضه مي‌کند که برسنت فکري ايرنائوس از آباء کليسا تأکيد دارد. برخلاف تأکيد اکوستين برمفاهيمي چون گناه آغازين و سپس هبوط ناشي از آن که جهان دنيوي را کاملاً نامطلوب و مطرود مي‌شمارد، در انديشه ايرنائوس اشاراتي هست که براساس آنها جهان را مي‌توان محيط و چارچوبي براي ساختن و پروردن روح آدمي دانست که البته مستلزم وجود نوعي شرور در آن نيز هست.يکي از مهم‌ترين ناقدان هيک معتقد است که تأليف اين کتاب (که درسال 1966 انجام مي‌شود) آغاز فاصله گرفتن هيک از راست‌انديشي مسيحي است که درنهايت به گسستي بنيادين از آن مي‌انجامد.(18)

هيک خود تصريح مي‌کند که ديدگاه کتاب ديدگاهي ليبرال است، اما چنان برمباني استواري مبتني است که در زمان انتشار در آمريکا و انگلستان، مقبوليتي وسيع در جوامع مسيحي گوناگون پيدا مي‌کند. او همچنان معتقد است که ايده اصلي کتاب درست و قابل دفاع است، اما امروزه آن را از مقوله “اسطوره صادق” (true myth)(19) مي‌داند.

درسال 1967 هيک استاد الهيات دانشگاه بيرمنگهام انگلستان مي‌شود. هيک تأکيد مي‌کند که از آنجا که گفت‌وگو و مباحثه را بسيار ارزشمند و مفيد مي‌داند، درکنار فعاليت‌هاي علمي دانشگاهي، از همان سال 67 جلساتي را پايه‌گذاري مي‌کند که در آن گروهي از استادان علاقمند هرماه گردهم مي‌آيند و مباحث مهم رادر قالب ارائه مقاله و بحث آزاد پي مي‌گيرند. اين سنت پس از چهل سال تاکنون ادامه دارد. اما آنچه که حضور هيک رادر بيرمنگهام متمايز مي‌سازد، قرارگرفتن در فضاي به شدت متنوع فرهنگي و ديني آن است که سبب شده است هيک با پيروان ادياني چون اسلام، هندوئيزم، بوديزم، دين سيک و يهوديـت، بيش از پيـش آشنائي نزديـک پيدا کند. هيـک در آن سال‌ها فعاليتـ‌هاي اجتماعـي و سياسي بسياري با هدف نزديک کردن پيروان اديـان گوناگـون جهت روياروئـي با مشـکلات عملي روزمره دارد. خصوصاً در زمينه متعادل کردن مواد درسي مدارس از نظر رعايت حق متدينان اديان مختلف براي داشتن تعليم و تربيت ديني خاص خود درکنار تعليمات ديني رايج در مدارس، تلاش‌هاي فشرده‌اي انجام مي‌دهد. دراين چارچوب رئيس نهادي به نام AFFOR مي‌شود که نام خود را از ايده «همه اديان براي نژاد انساني» (All faiths for one Race) گرفته است و نيز رياست سه جمعيت ديگر را نيز به عهده مي‌گيرد که مسووليت تقريب بين اديان را سرلوحه فعاليت‌هاي خود داشته است. اين تلاش‌ها در تغيير ديدگاه‌هاي ديني او به قوت تمام مؤثر بوده است.(20) پيشتر درسال 1966، جان هيک در مقاله‌اي به موضوع رابطه مسيحيت با اديان ديگر پرداخته و آن را «دردسرسازترين مشکلي که مسيحيت بايد در سده بعد با آن روبرو شود» دانسته بود.(21) درسال 1968 اين موضوع مشغله ذهني هيک درکتاب «مسيحيت در مرکز»

(Christianity at the Centre) را تشکيل مي‌دهد. از سال 1970 به اين سو هيک در مسير طرح ديدگاه‌هاي کثرت گرايانه خود در قالب کنفرانس‌ها، سخنراني‌ها و مقالات گوناگون قرار گرفته است. در 1970، کنفرانسي در دانشگاه بيرمنگهام برگزار مي‌شود که محور بحث‌هاي آن ادعاهاي صدق‌مدارانه متعارض (conflicting truth- claims) اديان است. هيک، ويرايش و تدوين مجموعه مقالات ارائه شده در اين کنفرانس را زير عنوان «حقيقت و گفت‌وگو»(Truth and Dialogue)(22) بر عهده دارد. انديشمنداني چون زينر، کنتول اسميت، نينيان اسمارت، اريک شـارپه، پارينـدر و کنت کرگ، هيک را در اين کنفرانس همراهي کرده‌اند. در سال 1973 هيک خود به تاليف کتابي مستقل درباره تنوع ديني اهتمام مي‌ورزد که عنوان آن «خدا و جهان اديان» (God and the Universe of Faiths) است. در اين کتاب او به طرح و تبيين ايده انقلاب کپرنيکي در الهيات مي‌پردازد که بر اساس آن به جاي قراردادن مسيحيت در مرکز عالم اديان، بايد خداوند را در مرکز نهاد و همه اديان از جمله مسيحيت را سياره‌هايي در حال چرخش به دور آن محسوب کرد. به اين ترتيب هر ديدگاهي که مدعي برتري يکي از اديان بر ديگران است، به الهياتي بطليموسي تنزل رتبه مي‌يابد که ديگر قابل دفاع نيست. در همان کتاب مقاله‌اي به عنوان “ تجسد و نگاه اسطوره‌اي” (Incarnation and Mythology) آمده است که در آن هيک در پرتو ديدگاه کثرت‌گرايانه عرضه شده در فصول ديگر کتاب، به طرح مساله حساس ايده تجسد (Incarnation) مسيح مي‌پردازد.(23)

از سال 1973 تا 1976 جان هيک بيشتر اهتمام خود را صرف توجه به موضوع مرگ از ديدگاه فلسفي اديان گوناگون، خصوصاً اديان شرقي مي‌کند.محصول اين کار،کتاب مفصلي به نام «مرگ و حيات جاودان» (Death and Eternal life) است. پيش‌تر درسال 1969 وي در قالب سخنراني‌هايي در دانشگاه ويرجينيا برخي از مقدمات کتاب را فراهم آورده بود. براي بررسي عميـق‌تر ديدگاه اديان شـرقي درباره مرگ، هيـک يک سال به هند و سريلانکا سفر مي‌کند تا از نزديک با آموزه‌هاي اين اديان آشناتر شود.

سپـس براي مطالعـه بيشتر درباره دين سيـک به پنجـاب سفر مي‌کند و در آنجـا با يـکي از رهبران ديني سيک آشنا مي‌شود که تاثير معنوي عميقي بر هيک گذاشته است.هيک او را يکي از اولياء خداوند مي‌داند که به او «کمک کرده است تا باور کند که وجود ما ابعادي بيش از آنچه که تبيين ماده‌گرايانه يا طبيعت‌گرايانه توصيف مي‌کند،درخود دارد». سپس به سريلانکا مي‌رود تا در آنجا با بوديزم آشنايي عميق‌تري پيدا کند و ازراه گفت‌وگوهاي بسيار با متفکران بودايي و نيز ملاحظه احوال و آداب راهبان بودايي بزرگ، ديدگاه خودرا درباره آن دين عمق بيشتري بخشد. دستاورد علمي اين سفرها در تدوين کتاب هيک درباره مرگ نقش موثري داشته است.(24)

سال 1977 با انتشار کتاب «اسطوره خداي متجسد» (The Myth of God Incarnate)(25) تبديل به سالي پرمناقشه براي هيک مي‌شود.هيک ويراستار اين کتاب است که در آن به همراه شش دانشمند ديگر مسيحي از جمله دان کيوپيت، مي‌کوشد که تفسير سنتي مسيحيان از مسيح را مورد بازبيني قرار دهد. دستاورد اين کار جمعي، به‌رغم برخي تفاوت‌ها بين متکلماني که درتدوين آن نقش داشتند، آن بود که ايده تجسد خداوند در مسيح را نبايد حقيقي دانست و اين آموزه ‌بايد به گونه‌اي اسطوره‌اي تفسير شود.هيک به درستي به اين موضوع توجه مي‌کند که اگر مسيح خداي متجسد باشد، اين تنها مسيحيت است که درجهان اديان دين خداست و بنابراين منطقاً از اديان ديگر برتر است.اعتقاد به عدم برتري مسيحيت با اعتقاد به تجسد خدا در مسيح منافات دارد.هيک بدون آنکه اين نقد را آسيب‌رسان به‌ انديشه‌هايش بداند، مي‌پذيرد. هيک تأکيد مي‌کند که حضور او در محيط‌هاي متنوع ديني و فعاليت در فضاي شهر بيـرمنـگهام و آشنـائي باپيـروان اديان گوناگـون يکي از مهمترين عواملي است که او را به ديدگاه‌هاي کثرت‌گرايانه‌اش رهنمون شده است.(26)

انتشار کتاب « اسطوره خداي متجسد» مناقشات بسياري را در جوامع علمي و ديني مسيحي پديد مي‌آورد. نويسندگان آن به الحاد و خروج از حدود اعتقادات بنيادين مسيحي متهم مي‌شوند و نقدهاي بسياري بر آن نوشته مي‌شود. دست کم نتيجه انتشار کتاب آن است که توجه زيادي را به موضوع جلب مي‌کند و اين واقعيت را روشن مي‌سازد که اعتقاد به آموزه تجسد خدا در مسيح در قلمرو دانشگاهي چندان استوار و راسخ نيست. در همان سال هيک کتاب « مسيحيت در مرکز»(27) (Christianity at the Centre) را تجديد چاپ مي‌کند که در آن به تفصيل بيشتر ديدگاه کثرت‌گرايانه خود را تبيين مي‌کند.از سال 1979 به موازات تدريس در دانشگاه بيرمنگهام هيک به مدت سه سال همزمان در دانشگاه کاليفرنيا در آمريکا استاد فلسفه دين است. در سال 1980 مجموعه مقالاتي را که عمدتاً به موضوع تنوع اديان مربوط است، با عنوان « خدا نامهاي بسياري دارد» (God Has Many Names)(28) منتشر مي‌سازد. تا پيش از اين کتاب، رويگرد هيک به موضوع تنوع اديان بيشتر از موضع الهيات مسيحي است.اما در اين کتاب کوشش مشهودي صورت گرفته تا از موضع فلسفي به مساله توجه شود. درسال 1982 هيک پيشنهاد دانشگاه کاليفرنيا را براي کرسي فلسفه دين به صورت تمام وقت مي‌پذيرد و به مدت 10 سال تا 1992 در آمريکا مقيم مي‌شود. محيط فعالتر دانشگاه‌هاي آمريکا با تاکيد بيشتر بر بحث‌هاي فلسفه دين در مقايسه با محيط دانشگاهي بريتانيا که در آن رويکرد غالب الهيات مسيحي است، و نيز جامعه پرتنوع فرهنگي و ديني کاليفرنيا از عوامل جذب هيک به آمريکاست. همچنين حضور انديشمند بودايي چون ماسااوآبـه Masao Abe)) و نيز فيلسوف و متکلم مسيحي نماينده مکتب پويش (Process school) جان کاب (John Cobb) به تعميق و تدقيق بيشتر انديشه‌هاي هيک کمک کرده است. طي سفري سه ماهه در سال 1980، هيک به آفريقاي جنوبي مي‌رود و با مسائل مربوط به نژادپرستي و موضع کليساي مسيحي و نيز ديگر اديان در اين باره آشنائي عميق‌تري حاصل مي‌کند. هيک با انجام سخنراني‌هائي به روشني از تساوي نژادها و مخالفت با آپارتايد از موضع يک متکلم مسيحي سخن مي‌گويد و به نحو عملي از سياهان مظلوم دفاع مي‌کند.به پايان آمدن دوران سياه نژادپرستي را درافق آن ديار مي‌بيند و پيوندهاي دوستي خود را با آزادي‌خواهاني چون اسقف اعظم دزموند توتو (Desmond Tutu برنده جايزه صلح نوبل) تحکيم مي‌کند. در طول سالياني که هيک در دانشگاه کاليفرنيا به تدريس اشتغال دارد، کنفرانس‌هاي متعددي را به عنوان «مدير برنامه‌هايي درباره اديان فرهنگ‌هاي جهان» برگزار مي‌کند که بيشتر بر مساله تنوع ديني تاکيد دارد. به عنوان مثال در سال 1985 کنفرانس گفت‌وگويي بين مسلمانان، مسيحيان و يهوديان برگزار مي‌شود که حاصل آن درکتاب «سه دين، يک خدا»(29) به‌وسيله هيک وويراستاري ديگر تدوين شده است. همچنين هيک خود درسال 1985 کتاب ديگري درباره کثرت‌گرايي ديني منتشر مي‌کند که درآن ديدگاه خاص خود را با تامل و بسط بيشتري عرضه کرده است. اين کتاب که مجموعه‌اي از مقالات است بانام «مسائل کثرت گرائي ديني»(30) منتشر شده است. در سال 1986 کنفرانسي با هدايت جان هيک و پل نيتر (Paul Knitter) دانشمند کثرت‌گراي کاتوليک آمريکايي در کاليفرنيا برگزار مي‌شد که درآن چهره‌هايي چون کنتول اسميت (Cantwell Smith)، ريموندو پنيکار (Raimundo Panikker)، جان کاب (John Cobb) و ديويد تريسي (David Tracy) شرکت مي‌کنند و دستاورد آن در کتاب « اسطوره بي‌همتابودن مسيحيت»(31) به چاپ مي‌رسد. مقاله هيک در اين کتاب: «مطلق نبودن مسيحيت» (The Non-Absolutness of Christianity) است. درسال 1989 هيک مهمترين، تکامل يافته‌ترين و مفصل‌ترين کتاب خود يعني «تفسيري از دين» (An Interpretation of Religion)(32) را منتشر مي‌کند. اين کتاب محصول سخنراني‌هاي گيفورد (Gifford Lectures) است و درسال 1991 برنده بهترين کتاب ديني جايزه گرومير (Grawemeyer award) مي‌شود.در اين کتاب جويبارهاي فکري گوناگوني که هيک آنها را درکتابها و مقالات پيشين خود عرضه کرده بود به رودي تبديل مي‌شود که در آن انديشه‌هاي پـديـدارشناسي دين، رستـگاري در اديان، ابهـام ديني جهان، مسائل مربوط به معرفت شناسي دين، نسبت دين و واقعيت، عقلانيت باورديني، کثرت گرائي ديني، جنبه‌هاي اخلاقي دين، و موضوعات مهم ديگر طرح وتبيين مي‌شوند. براي آشنايي و تعامل با انديشه هيک هر انديشمندي بايد بااين اثر دست و پنجه نرم کند، چرا که آن نمايانگر مرحله‌اي پخته و عميق از انديشه اوست.

از سال 1993که هيک از دانشگاه کاليفرنيا بازنشسته شده همچنان به نوشتن و سخنراني ادامه داده است.موضوعي که بيش از موضوعات ديگر بدان توجه داشته است، مساله کثرت‌گرايي ديني و پاسخ‌گويي به نقدهايي بوده است که از سوي ناقدان بيان شده است.

تلاش‌هاي فکري هيک هم متمرکز بر جوانب فلسفي موضوع وهم ابعاد الهياتي آن بوده است. به عنوان مثال درسال 1993 وي کتابي منتشر مي‌کند که بيشتر ناظر به سويه‌هاي الهياتي موضوع است: «استعاره خداي متجسد» (The Metaphor of God Incarnate). موضوع اصلي اين کتاب آن است که: «ايده تجسد انساني خدا در شکل استاندارد مسيحي آن، که در آن بر هر دو جنبه انساني و الوهي مسيح تاکيد تام مي‌رود، هيچگاه معناي حقيقي رضايت‌بخشي نيافته است، اما معناي مجازي و استعاري بسيار خوبي مي‌توان از آن به دست داد».(33)

در سال 1995 هيک کتاب « رنگين کمان اديان»(34) را منتشر مي‌کند که دوباره بيشتر مي‌کوشد از ديدگاهي درون ديني (مسيحي) به نقدهاي ناقدان خود نسبت به کثرت‌گرايي ديني پاسخ دهد.همچنين درسال1999،هيک کتاب «بعد پنجم، جستجويي در قلمرو معنوي »(35) رامنتشر مي‌کند که در آن، با تکيه برمنابع معنوي اديان بزرگ جهان، بروجود ساحت معنوي زندگي بشردرکنار ساحت مادي و علمي تأکيد شده است.

از سال 1992 هيک به بيرمنگهام درانگلستان برمي گردد، اما تا سال 1999 هرساله براي شرکت در کنفرانس‌هاي گوناگون به آمريکا سفرمي کند. سال 2001 شاهد انتشار کتاب مهمي از هيک به نام «گفت‌وگوهایي در فلسفه دين»(36) است که حاوي مجموعه‌اي از مقالات او و ديگر صاحب نظراني چون ويليام آلستون (William Alston)، آلوين پلنتـينگا Alvin Plantinga))، جرج ماورودس (George Mavrodes)، ويليام رو (William Rowe) و دي.زد. فيليپس (D.Z. Philips) است. در اين کتاب که هم سويه فلسفي دارد و هم الهياتي، هيک در گفت‌وگو با ديگر فيلسوفان دين در پي دفاع از نظريه کثرت گرائي ديني خود و تنقيح و تکميل آن است. ويژگي جالب و متمايز اين کتاب آن است که در آن مقالاتي کوتاه اما پرنکته و کاملاً مربوط به نکات مقاله متفکر ديگراز ناحيه نويسندگان عرضه شده است و سطح بحث بسيار عميق و فني است. هيک درسال 2004 کتاب«تفسيري از دين»(37) را تجديد چاپ مي‌کند و به آن مقدمه‌اي بيست و پنج صفحه‌اي مي‌افزايد که در آن به نقدهاي اخير ناقدان نسبت به موضوعات گوناگوني که در چاپ اول کتاب آمده به ويژه موضوع کثرت‌گرايي ديني، پاسخ مي‌دهد.

ديگر اثر هيک« مرزهاي نوين دين و علم»(38) است که در سال 2006 منتشر شده است. در اين کتاب هيـک به موضوعات مهمي چون تفـاوت‌هاي دين نهادينه و دين معنوي، اهميـت تجربه ديني، نسبت بين دين و علم اعصاب و روان و نيز معرفت‌شناسي تجربه ديني پرداخته است. موضوع اصلي کتاب البته نسبت بين تجربه ديني و دستاوردهاي نوين علم اعصاب و روان است.اثر ديگري از هيک در سال 2008 منتشر شده است که عمدتا مجموعه‌اي از مقالات پيشين و پاره‌اي مقالات نو است که عنوان «خدا کيست يا چيست؟»(39) را دارد. يکي از مقالات اين کتاب «مسيحيت و اسلام» از سخنراني‌هايي است که او درسفر خود به ايران در سال 2005 ارائه نمود.هيک در مقدمه اين کتاب گزارشي نيز از سفر خود به ايران آورده است. آخرين اثر هيك كتابي است با عنوان “بين ايمان و شك” كه در سال 2010 انتشار يافته است. در اين كتاب، هيك در قالب گفت‌وگويي روشن، صميمانه و غير تخصصي نزاع بين اهل ايمان و منكران را با تمركز بر موضوعاتي مانند ايمان به خدا، تجربه ديني و مسائل مربوط به آن در علم عصب شناسي، مسآله شر و رنج و مرگ وحيات پس از آن تبيين مي‌كند.

پس ازبازنشستگي از دانشگاه کاليفرنيا هيک عضو«موسسه تحقيقات پيشرفته علوم انساني» در دانشگاه بيرمنگهام بوده است.وي همچنين عضو نهادهاي برجسته‌اي چون انجمن فلسفي آمريکا (American Philosophical Association)، فرهنگستان دين آمريکا American Academy of Religion))، جامعه مطالعات الهياتي (Society for the Study of Theology) و جامعه مطالعات ديني آمريکا ( American Society for the Study of Religion) بوده است. آثار متعددي از هيک تاکنون به شانزده زبان ترجمه شده است. او مهم‌ترين منبع تاثيرگذار را برخود در جنبه‌هاي نظري کانت و در جنبه‌هاي عملي از نظرروابط بين فرهنگ‌ها و اديان،مهاتما گاندي مي‌داند. وي احساس خود را درباره زندگيش چنين بيان كرده است: « وقتي پرسش غايي چالش‌انگيز نيچه را از خود مي‌پرسم که آيا حاضري دوباره چنان زندگي کني که تاکنون کرده‌اي، با همه لحظات خوب و بد آن؟پاسخ من مثبت است.اما، به عنوان بخشي از فلسفه جامع ديني، معتقدم اين زندگي کل وجود ما نيست بلکه پاره‌اي مهم-پاره‌اي که اکنون براي ما مهم است – از يک فرآيند عظيم‌تر و طولاني‌تر است که اگر اين حيات دنيوي را در پرتو آن فرآيند ببينيم، ارزش بيشتري خواهد يافت.» (40)

* اين بخش عمدتاً از اثر زير برگرفته شده است:

John Hick, An Autobiography, Oneworld Oxford Publications, 2002.

پي‌نوشت‌ها در دفتر مجله موجود است

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.