در صحبتِ شاهرخ

حسن کامشاد

 
[ شناسه مقاله: 3622 ]   [ موضوع: ادبیات ]   [ بازدید: ۲۵۵۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

ترجمه کتاب خواندنی «تاریخ بی‌خردی» باربارا کمن «قبله عالم» از عباس امانت و استالین مخوف از جمله ترجمه‌های حسن کامشاد است.

زخم معده

در سال نخست اقامت لندن به فكر زخم معده‌‌ام افتادم. من و شاهرخ مسكوب هر دو تا ياد دارم از ناراحتي معده رنج مي‌برديم. «آلسر» شاهرخ توأم با درد شديد بود مال من خيلي درد نداشت، ولي مرتب ترش مي‌كردم و اسيد معده آزارم مي‌داد. چند سال پيش در تهران روزي در اداره، سرم بي‌اختيار روي ميز افتاد و لختي بي‌هوش شدم. وقتي به حال آمدم احساس ضعف كردم، پس خود را به خانه رساندم. در سرسراي خانه تلفن زنگ زد. گوشي را كه برداشتم باز بي‌هوش افتادم. اين بار در بيمارستان چشم گشودم. مدتي در بيمارستان تحت مداوا بودم و مسلم شد كه زخم اثني‌عشر مزمن دارم. در لندن در صدد درمان برآمدم. دوستي از دوران كيمبريج كه خود پزشك حاذفي شده بود، جراح نامداري را توصيه كرد و گفت اين شخص روش تازه‌اي براي معالجه زخم اثني‌عشر ابداع كرده است: دكتر كركهام، تا آنجا كه من فهميدم، عصب‌هاي منتهي به اثني‌عشر را يك يك مي‌بريد، در نتيجه ديگر اسيدي به معده تراوش نمي‌كرد. عمل با موفقيت انجام شد و در دوره نقاهت در بيمارستان با دكتر جراح، كه او هم فارغ‌‌التحصيل كيمبريج بود،‌ دوست شديم. هنگام مرخصي پرسيد صورت‌حساب را خصوصي بنويسم يا كويتي؟ (آن روزها شيوخ كويتي با درآمد هنگفت نفتي بي‌پروا همه‌جا ريخت و پاش مي‌كردند.) گفتم من بيمه كامل پزشكي دارم، وجه بيمه را هم شركت فخيمه بي‌پي مي‌پردازد. هر چه مي‌خواهي «كويتي» بنويس! از بيمارستان درآمدم. پس از سال‌ها محروميت و روزه‌‌داري، انواع و اقسام ميوه‌ها، سبزي‌ها، غذاها و آشاميدني‌هاي پرهيزدار را به دل خوردم. از ترشي معده، حالت اسيدي و خون‌ريزي ديگر اثري نبود.

شاهرخ بيش از من از درد و ناراحتي به تنگ آمده بود، هميشه مي‌ناليد كه «زخم معده دست از سر كچلم برنمي‌‌دارد!» رهايي خود را از شر اين بيماري به او نوشتم. بي‌درنگ به لندن آمد و به زير چاقوي جراح رفت. از بخت بد، عمل او به راحتي عمل من انجام نشد. خون‌ريزي و عفونت پيدا كرد. براي رفع اين عوارض ناگزير مدت بيشتري در بيمارستان ماند. هر روز به ديدنش مي‌رفتم و ساعت‌‌ها كنار بسترش مي‌نشستم. از آنجا كه حال و حوصله صحبت نداشت و مرتب چرت مي‌زد، عيادت بيشتر در سكوت مي‌‌گذشت. گاه‌‌گاه گوشه‌‌چشمي مي‌گشود و لبخندي بر چهره‌‌اش نقش مي‌بست. شايد باور نكنيد ولي من و شاهرخ در عين خاموشي با هم حرف مي‌زديم. راز درون يكديگر را درمي‌يافتيم. اين نكته ظريفي است كه شاهرخ بهتر از من شرح داده است. در توصيف سفر ديگري مي‌گويد:

آمده‌ام به لندن... براي ديدن حسن... فقط ديدن. چون اين دو روز حتي ده دقيقه هم با هم گفت‌وگوي دوستانه يا خلوتي نداشته‌‌ايم. اين بار مصاحبت بصري است. احتياجي هم به گفت‌وگو نيست. ياد مولانا افتادم:

حرف و گفت و صوت را برهم زنم

تا كه بي‌اين هر سه با تو دم زنم

دم زدن با هم! در مورد حسن بسيار حس كرده‌ام كه هيچ كدام حرفي براي گفتن نداريم زيرا نيازي به گفتن چيزي نيست و در سكوت نوعي رابطه بي‌‌خدشه و بكر، نوعي پيوند ناپيدا و نياشفته برقرار شده است. مثل وقتي كه آدم آب شفاف چشمه‌اي را به هم نمي‌زند تا صورت آيينه‌‌اي زلال پريشان نشود. خيلي وقت‌‌ها كافي است كه آدم دم‌زدن خاموش ديگري را دريابد. مردم كمتر حرمت سكوت را نگه مي‌دارند.

روزها در راه، 20 ژوئيه 1979

روزهاي بيماري شاهرخ بالاخره سرآمد و او تندرست از بيمارستان مرخص شد. با دكتر كركهام قبلاً طي كرده بودم كه هر چه صورت‌حساب مرا «كويتي» نوشت. مال شاهرخ را «خداوكيلي» بنويسد و الحق اين كار را به نحو شايان كرد.

شاهرخ در اين زمان سرگرم نوشتن «در كوي دوست» بود، گشتي در باغ ديوان خواجه شيراز، كه چندي بعد منتشر شد. در يكي از يادداشت‌هايش مي‌نويسد: «ديروز «در كوي دوست» از چاپخانه بيرون آمد. چند تائيش هم به دست من رسيد. يك وقتي ترس برم داشته بود كه نكند بميرم و كتاب ناتمام بماند. موقع جراحي زخم معده در لندن كه تقريباً كتاب به نيمه رسيده بود، مي‌ترسيدم بشريت از چنين شاهكاري بي‌نصيب بماند!»

كتاب در گيرودار روزهاي انقلاب درآمد و توجه چنداني جلب نكرد. اين را خودش هم پيشاپيش حدس زده بود: «كتاب با روحيه فعلي اجتماع ايران سازگار نيست... گمان مي‌‌كنم كتابي است كه احتياج به زمان دارد.»

شام دلچسب

بزرگ علوي، پس از سال‌ها تبعيد، به وطن بازگشته بود. اين دومين ديدار او بود. در غيبت طولاني‌‌اش از كشور، ناشران مختلف آثار او را بي‌اجازه بارها چاپ زده بودند. آقابزرگ دعوت حزب توده را براي همكاري نپذيرفته بود و حالا به كمك عليرضا حيدري، مديرعامل انتشارات خوارزمي، در تقلا بود حق تأليف‌‌هاي غصب‌‌شده‌‌اش را از ناشران تجاوزكار بگيرد. شبي در منزل عليرضا، پشت كافه شهرداري، شام به راستي دل‌چسبي خورديم. علاوه بر عليرضا و آقابزرگ – ميزبان اجباري و ميهمان افتخاري – ديگراني كه در اين ضيافت حضور داشتند، تا آنجا كه حافظه ياري مي‌كند،‌ حميد عنايت، اميرحسين جهانبگلو و شاهرخ مسكوب، كه همه از دست رفته‌‌اند،‌ نجف دريابندري و كاووس جهانداري، كه عمرشان دراز باد و البته همسران‌شان، بودند. دست‌پخت مادر عليرضا شهره شهر بود و دوستان آن شب شكمي از عزا درآوردند. از هر دري صحبت به ميان آمد. مضمون بحث‌ها يادم نيست – اگر هم بود لابد قابل چاپ نبود! ـ يادم مي‌‌آيد كه حميد سرش حسابي گرم شده بود و مدام به لهجه هندي انگليسي بلغور مي‌كرد:

English speaking is not difficult, the shaking of the head is difficult!

خودش مي‌گفت و خودش بيش از همه غش‌غش مي‌‌خنديد. جوك‌‌هاي كاووس تمام‌شدني نبود و صداي خنده‌هاي نجف تا خانه‌‌هاي مجاور مي‌رفت. آخر شب شاهرخ برخاست، دكمه كتش را محكم بست، با اِهن و تُلُپ سينه صاف كرد و در نطق غرايي به سپاسگزاري و ميهمان‌‌نوازي صاحب‌خانه و مادر هنرمند و همسر «بردبار»ش پرداخت. ولي هنوز چند جمله نگفته تكمه كتش از نفخ شكم كنده شد و دگمه به ديوار روبه‌رو خورد. آقابزرگ از ذوق در پوست نمي‌گنجيد،‌ يكپارچه تبسم و خوشرويي و مهرباني بود.

شاهرخ در پاريس

شاهرخ با وضعي فكار به پاريس كوچ كرده بود: خودش بيكار، همسرش بيمار و دخترش آسيب‌پذير و ناتوان. در تهران يكي دو مقاله تند در روزنامه آيندگان نوشته بود و از كشور رانده شده بود. در اوج نااميدي و سرگشتگي، معجزه‌‌آسا راه فرجي پيدا شد.

هانري كربن، فيلسوف، عالم الهيات، ايران‌شناس و استاد مطالعات اسلامي در دانشگاه سوربن، يك سال پيش از انقلاب درگذشته بود. كربن در عرفان ايراني و اسلامي، در فلسفه سهروردي و در سنت شيعي اسماعيلي تأليفات زياد داشت و پيروان اين فرقه براي او و كارهايش احترام فراوان قائل بودند. همسر كربن، پس از مرگ او، كريم آقاخان، امام اسماعيليان، را راضي كرده بود شعبه‌اي از انستيتوي مطالعات اسماعيلي، كه مركزش در لندن است، در پاريس بنياد نهد تا ضمن تدريس و تحقيق و فعاليت‌هاي مرسوم انجمن، دست‌نوشته‌‌هاي كربن را گرد آورند و به پژوهش و ترجمه و ترويج آثار او بپردازند. براي سرپرستي مؤسسه داريوش شايگان را پيشنهاد كرده بود. داريوش علاوه بر تحصيلات خودش در رشته فلسفه، حكمت اسلامي، زبان سانسكريت و اديان هندي، سال‌ها در پاريس نزد كربن تحصيل و در ايران با او همكاري كرده بود و صلاحيت اين كار را از هر حيث داشت. پس به ديدار «امام» اسماعيليان مي‌رود، موردپسند قرار مي‌گيرد و دست به كار مي‌شود. داريوش در همان روزهاي نخست، شاهرخ را به دستياري خود فرا خواند. رفته رفته شمار كاركنان مؤسسه افزايش يافت، چند پژوهشگر خارجي استخدام شدند و در سال‌‌هاي نهايي، رضا علوي نيز با آنها همكاري مي‌‌كرد. شعبه پاريس انستيتوي اسماعيلي، به هر حال، هشت سال بيشتر دوام نياورد، چراكه مدام با هم‌چشمي و كارشكني مسوولان هندي اداره مركزي در لندن مواجه بود. هندي‌هاي ديواني كه از ساليان ديرين، اداره امور را در قبضه خود داشتند مي‌‌ترسيدند همكاران دانش‌پژوه پاريس‌، گوي سبقت از آنها بربايند. از اين رو چوب لاي چرخ‌شان مي‌كردند و به ويژه، در مورد هزينه‌‌ها و پرداخت‌ها زورشان مي‌‌آمد از كيسه خليفه ببخشند.

شاهرخ در خاطراتش (روزها در راه)، جز يكي دو جا گذرا، اشاره‌‌اي به اين هشت سال كار در مؤسسه ندارد. به گمانم چون در حقيقت كار چنداني هم براي مؤسسه نمي‌‌كرد، در دفتر خود مي‌نشست، كتاب خود را مي‌خواند، مطلب خود را مي‌‌نوشت و حقوقكي آخر ماه مي‌گرفت – و لابد در دل مي‌گفت خدا بركت دهد به بيت‌المال «امام»! ـ اما در چند سال آخر ورق برگشت. از او خواستند هفته‌اي سه روز در لندن به «طلاب راه حق» فارسي درس دهد. شرح ماجرا را از زبان خود او بشنويد:

در لندن هستم، در ناف بريتانياي كبير... براي درس فارسي آمده‌ام. الفبا درس مي‌دهم به دانشجويان انستيتوي تحقيقات اسماعيلي كه مثل بقيه اسماعيليان اينجا اكثراً «هندي – آفريقايي – كانادايي» هستند. معجون عجيبي است. توي مؤسسه اردو مي‌شنوم و سواحيلي، بوي دارچين، كاري و ماهي گنديده و غذاهايي كه نمي‌شود خورد و انگليسي زشتي كه نمي‌شود شنيد... براي تدريس زبان فارسي مي‌آيم. هفت تا شاگرد دارم. هفته‌اي يك بار مي‌آيم و سه روز مي‌‌مانم. با مخارج هتل، ناهار و شام و رفت و آمد. گمان مي‌‌كنم گران‌ترين فارسي تاريخ را دارم درس مي‌‌دهم. سر از كار مسوولان خوش‌فكر انستيتو كه چنين برنامه خسته‌كننده‌اي ريخته‌اند، درنياوردم. چه برنامه خسته‌كننده‌‌اي براي من!... تمام كارهايم، نوشتن كتاب كذايي و ... همه به هم ريخته است. فقط در راه و توي اين زندگي شاگرد شوفري، كمي كتاب مي‌خوانم. سومين هفته است كه مي‌‌آيم. از خانه تا انستيتوي لندن يا برعكس تقريباً 5 ساعت وقت تلف مي‌شود، هفته‌اي دو بار تشريفات گمركي و فرم پر كردن و جواب مأموران را دادن و دويدن توي راهروهاي دراز و نفس‌‌گير فرودگاه لندن و كيف به دوش دنبال علامت‌ها دويدن و... از جمله اقدامات هفتگي است... فعلاً جيكم درنمي‌‌آيد. چندان اظهار خستگي نمي‌كنم. تا بعد چه شود.

دل‌مشغولي هنري

شاهرخ هر وقت به لندن مي‌‌آمد، بامداد روز نخست، سر از خواب كه برمي‌داشت مي‌‌گفت برويم زيارت! مقصودش از «زيارت» بازديد تابلوي تعميد مسيح اثر پيرو دلافرانچسكا، نقاش ايتاليايي عصر رنسانس بود. به اين نقاشي نوعي تعلق خاطر روحاني پيدا كرده بود. علت اين دلبستگي را خودش هم نمي‌‌توانست توضيح دهد. در گفت‌وگو با پژوهشگري مي‌گويد «هر دفعه كه مي‌‌روم لندن... حتماً بايد بروم آن را ببينم، نبينم كمبود دارم و دليل‌اش را هم نمي‌دانم.» با همه قدرت قلم و نيروي تصور شگرفش از توصيف اين اثر هنري ناتوان است. فقط مي‌گويد «چه تركيب، چه رنگ‌‌ها و چه فضاي عجيبي كه گفتني نيست.» نقاشي حضرت عيسي را زير درختي نشان مي‌دهد، كبوتري نماد روح‌القُدُس به شكل ابر بالاي سرش در پرواز است، يحياي تعميددهنده بر سر او آب مي‌ريزد. سه فرشته در لباس‌هاي رنگارنگ، به جاي آنكه به مراسم كمك كنند، دست در دست هم سرگرم حرف‌زدن‌اند، مردي در پشت بي‌اعتنا به اين واقعه تاريخ‌‌ساز، جامه از تن درمي‌آورد كه تن به آب نهر (اُُردن) دهد.

فرانچسكا بيشتر مهندس بود و رياضي‌دان تا هنرمند. طرح‌‌هاي معماري او شهرت جهاني دارد و كتابي هم درباره ژرف‌نمايي (پرسپكتيو) نوشته است. او را نخستين «كوبيست» تاريخ نقاشي خوانده‌اند. پيوند مباني طبيعي و هندسي زيبايي و حساسيت ديد در چشم‌انداز تصوير در كارهايش زياد ديده مي‌‌شود. نگاهي با هم به نقاشي بيندازيم: اهل فن درباره جايگاه عيسي – دقيقاً در وسط – روح‌القدس بر فراز سر، تناسب دست راست و پاي چپ يحيي، توازن دست چپ او و پوشش عيسي،‌ موضع درخت،‌ طرز ايستادن فرشتگان، تپه‌‌هاي پس پشت، بازتاب آنها در آب راكد و... كتاب‌ها نوشته‌‌اند. من اينها را خيلي نمي‌‌فهمم. اما هر بار كه به اين تصوير مي‌نگرم انگار به عالمي ديگر مي‌روم، نوري بين نگاهم و تصوير مي‌بينم،‌ احساس آرامش دروني مي‌‌كنم. شايد هم شاهرخ را در آن مي‌‌بينم.

چندي پيش روزنامه گاردين چاپ لندن در يك نظرخواهي عقيده خوانندگانش را درباره چيزهاي ديدني جهان پرسيد و در گزارشي با عنوان «پنجاه اثر هنري كه پيش از مرگ بايد ديد» يك يك آنها را برشمرد (گاردين. 5 دسامبر 2006). در صدر فهرست تابلو تعميد مسيح پيترو دلا فرانچسكا بود و در مقام سوم مسجد شاه (امام) اصفهان.

شاهرخ و آقابزرگ

در ميان يادداشت‌‌هاي چاپ‌نشده شاهرخ هم شرحي درباره ديداري با آقابزرگ ديدم كه بي‌جا نيست در اينجا بياورم:

امشب آقابزرگ را در خانه حسن ديدم. موحد و تورخان و زنش هم ميهمان بودند. اتفاقاً هفته پيش چند بار به ياد آقابزرگ افتادم. به خودش هم گفتم. نمي‌دانم سال 73 بود يا 74، بعد از نزديك سي سال، تصادفاً آقابزرگ را در پاريس ديدم... براي شركت در آخرين كنگره مستشرقين به پاريس آمده بود... رفتم به سراغش، دستي به شانه‌اش زدم. برگشت و سلام كردم و جواب داد و وراندازم كرد و به جا نياورد. گفتم بي‌خود زحمت نكش كه خيلي عوض شده‌‌ام، من فلاني هستم. دوباره سلام و عليك كرد، پا شد و همديگر را بوسيديم. «سوگ سياوش» را خوانده بود و زيادي پسنديده بود و خيلي از آن صحبت كرد. دلش مي‌‌خواست، آرزو داشت كه برگردد به ايران، فقط مي‌ترسيد كه بكشندش پاي تلويزيون و بي‌آبرويش كنند. نمي‌‌دانست چه كند. از من پرس و جوي بسيار كرد. يادم نمي‌رود اشك توي چشمش جمع شده بود و مي‌گفت آخر عمري آرزو دارم كه در ايران بميرم. خوشبختانه آخر عمرش نبود.

امشب گفتم آقابزرگ آن حرفي كه به من زدي، مردن در ايران، يادت هست؟ گفت آره و هنوز هم همين آرزو سر جايش هست. گفتم هفته پيش در پاريس همين حال به من دست داده بود و بارها به ياد تو افتادم و هر دو به اين رسيديم كه جاي مردن‌مان هم دست خودمان نيست. عجب روزگاري است!...

12/1/83

سير و سفر

دود چراغ خوردن، سينه به حصير ماليدن و قلم زدن بس است. اندكي هم برويم به گشت و گذار. شاهرخ در پاريس تنها بود. همسر و دخترش رفته بودند به آمريكا. خانه خالي بود و من و ناهيد روانه پاريس شديم كه دويستمين سالگرد انقلاب فرانسه را جشن بگيريم. شب جشن صدها هزار نفر به تماشاي رژه، آتش‌بازي، پايكوبي و ساز و آواز آمده بودند. هجوم جمعيت به حدي بود كه ما در واقع چيزي نديديم مگر سايه‌روشن‌هايي از دورادور. دير جنبيده بوديم و هر جا رسيديم بساط برچيده شده بود. همه داشتند برمي‌گشتند، ولي خود اين منظره، موج موج مردم، همه شاد و شنگول، گويي بي‌خبر از جهان، تماشايي بود.

روز بعد رفتيم به ديدن كاخ ورساي، مقر قدرت مطلق لويي چهاردهم. اين كاخ، يا به قول فرانسويان شاتو، شاهكار معماري كلاسيك فرانسه در قرن هفدهم است. علاوه بر شاه و ملكه ده، هزار تن از اشراف، درباريان و خدم و حشم «پادشاه آفتاب» در اينجا زندگي مي‌كردند. تجملات درون كاخ وصف‌ناپذير است. شكوه و جلال خوابگاه سلطنتي و از همه تماشايي‌تر، تالار آينه شگفتي برمي‌انگيزد. بي‌اختيار دست ناهيد را گرفتم و در ميان درياي آينه چرخي زدم و در عالم خيال لويي چهاردهم و ماري ترز و اطرافيان را در حال رقص ديدم. چه زندگي و روزگار عجيب و غريبي! پيمان صلح پايان جنگ جهاني اول در 1919 در همين تالار امضا شد.

چشم و ذهن سيراب، به رستوران كاخ رفتيم و ناهاري سنگين و لذيذ خورديم. آنگاه در باغ و بستان پهناور ورساي، كه شهرت جهاني دارد، در ميان درخت‌ها، گل‌ها، مجسمه‌ها و فواره‌ها ولو شديم. طولي نكشيد كه از پا افتاديم و هر سه روي چمن‌هاي پارك دراز كشيديم، خواب‌مان برد و مدتي چرت زديم، آخر سر خسته و رفته به شهر بازگشتيم.

اين آخرين روزهاي «آزادي» شاهرخ بود، دو هفته ديگر دكان عكاسي او و شركا باز مي‌شد و او بايد روزها پشت دخل مي‌ايستاد و به كار و كاسبي مي‌پرداخت.

جشنواره ادينبورگ

سال بعد شاهرخ در لندن به ما پيوست كه براي جشنواره بين‌المللي ادينبورگ از چندي پيش جا ذخيره كرده و بليت تئاتر، نمايشگاه و مراسم گوناگون خريده بوديم. با اتومبيل به راه افتاديم. از آكسفورد كه هر سه بارها ديده بوديم به سرعت گذشتيم. سر راه در كاخ بلنهايم، زادگاه چرچيل، ايستاديم. اينجا روزگاري يكي از كاخ‌‌هاي سلطنتي بود. در قرن هجدهم به پاس غلبه دوك مارلبرا – يكي از نياكان وينستن چرچيل – بر ارتش لويي چهاردهم به او هديه شد. از اثاث و اسباب نفيس، كارهاي هنري و تجملات درون كاخ كه بگذريم، محوطه فراخ باغ، طرح‌ريزي‌ها و گل‌كاري‌هاي بيرون بنا هم ديدني است. شب در استرتفورد، شهر كسپير، در كنار رود ايون، لنگر انداختيم. يادم نمي‌آيد در آنجا نمايشي ديديم، ولي به خانه شكسپير سر كشيديم و اشياء و خرده‌ريزهاي برجامانده او را تماشا كرديم. روز سوم به ناحيه درياچه‌ها، در شمال غربي انگلستان، رسيديم. اينجا سرزمين وردز ورث، شاعر بزرگ قرن نوزدهم، است كه از فرط دلبستگي‌اش به اين كوه‌هاي سرسبز، درياچه‌هاي دلربا و دهكده‌هاي زيباي گوشه و كنار اين ديار، كتابي راهنماي بازديدكنندگان زادگاه محبوب خود نوشت. شوربختانه يك ريز باران مي‌باريد و ما فقط از پشت شيشه خودرو حظ بصر برديم.

خواهي‌نخواهي به ياد نخستين سفرم به اين نواحي در ايام جواني افتادم. چه كيفي داشت سواري مجاني پس از چشم به راهي كنار جاده‌ها، بيتوته رايگان در باشگاه‌هاي جوانان، نظافت كردن و ظرف شستن به جاي كرايه پرداختن و...

روز بعد از مرز اسكاتلند گذشتيم و وارد گلاسكو شديم، شهري كه خيابان‌هاي منظم و بناهاي معظم ولي رنگ و رو باخته‌اش فرياد مي‌زند كه زماني رونق و ثروت و جلال و حشمت داشته است. به تعبير شاهرخ مثل شازده‌هاي مفلس اما پر اهن و تلپ قاجار، البته در گذشته، نه در اين روزگار كه پشم و پيلي همه ريخته. يك شب هم در اينجا خستگي در كرديم و براي خالي نبودن عريضه، نگاهي «توريستي» هم به موزه شهر انداختيم.

روز بعد، هنگام خروج از شهر گم شديم، سرگردان در جاده‌هاي پيرامون گلاسكو دور مي‌چرخيديم كه شاهرخ ناگهان در ميان انبوه درختان، چشمش به شماري مجسمه افتاد و صبر و قرار از دست داد. نزديك رفتيم همه كارهاي هنري مور بود و يكي از ديگري شگفت‌انگيزتر و اندكي دورتر در چشم‌انداز محوطه باغ، ساختماني مدرن و نوظهور ما را به درون مي‌خواند. بي‌‌آنكه خود بدانيم به پارك معروف پولاك و كلكسيون بي‌همتاي سر ويليام بارل، مجموعه‌‌اي از اشيا و كارهاي هنري نفيس از انگلستان، فرانسه، آلمان و ديگر جاهاي اروپا، از چين و هند و خاورميانه، راه پيدا (يا گم) كرده بوديم.

سر ويليام بارل، سرمايه‌دار و كشتي‌دار فرهنگ‌دوست اسكاتلند، بيش از نه هزار اثر هنري خود را به شهر گلاسكو پيشكش كرد. اين يكي از بزرگترين مجموعه‌هاي شخصي در جهان از همه دوره‌ها و كشورهاست. فرشينه‌هاي ديواري، شيشه‌كاري‌هاي رنگي، تابلوهاي امپرسيونيست‌هاي فرانسوي، به‌ويژه كارهاي سزان و دگا، قالي‌هاي ايراني، هنرهاي اسلامي و آثار باستاني چين، مصر، يونان و روم موزه، شهرت جهاني دارد. روز خوش و پرباري را در آنجا گذرانديم و شب خسته و كوفته در شهري به نام كالندر، در ميان تپه‌ها و درياچه‌ها در پارك ملي اسكاتلند، مانديم.

چندي پيش روزنامه‌هاي لندن نوشتند كه موزه سر ويليام بارل در اسكاتلند عتيقه نادري متعلق به قرن دوازدهم ايران به دست آورده و روز 21 مارس 2006، مصادف با نوروز ايرانيان، در حضور فرماندار و بزرگان شهر گلاسكو آن را رونمايي كرده است. دستاورد جديد موزه قطعه سفاليني است با نقش و نگارهاي پيچيده و شش نوازنده آلات گوناگون موسيقي سرگرم اجراي آهنگ براي دو شنونده بلندپايه، نشسته بر يك تخت.

و سرانجام رسيديم به ادينبورگ، پايتخت اسكاتلند و چه شهر زيبايي و از بخت نيك چه هواي دل‌پذيري! فستيوال بين‌المللي ادينبورگ، نخستين و بزرگترين جشنواره در نوع خود، از 1947 پس از پايان جنگ جهاني، هر ساله در نيمه ماه اوت براي سه هفته در اين شهر برپا شده است. كثرت برنامه‌ها به حدي است كه هر چه هم شور و شوق به خرج دهي، تنها گوشه‌اي از آنها را مي‌توان ديد و شنيد. براي نمونه سالي كه ما آنجا بوديم (1990) بيش از سي نمايش از شكسپير يا مربوط به شكسپير روي صحنه بود: از جمله ليرشاه، روياي يك شب نيمه تابستان و رومئو و ژوليت و هر چه بخواهي موسيقي كلاسيك، اپرا، تئاتر، رقص، نمايشگاه نقاشي و هنرهاي اجرايي از سرتاسر جهان. آن سال براي بار نخست جشنواره كتاب هم بر ساير برنامه‌ها افزوده شده بود و در حاشيه اين نمايشگاه شاعران سروده‌هاي خود را «دكلمه» مي‌كردند و نويسندگان داستان‌هاي نوشته خود را مي‌خواندند و سخنراني‌هايي نيز در اين بخش ايراد مي‌شد.

اما هنگامه در اينجا ختم نمي‌شد. اندكي از مركز شهر كه دور مي‌شدي در هر سوراخ و سنبه برمي‌خوردي به مناظر عجيب و برنامه‌هاي جشنواره جنبي. در همان سال نخست فستيوال، هشت گروه تئاتر بدون دعوت در شهر پيدا شدند. ميهمانخانه‌ها، خوابگاه‌ها و تماشاخانه‌ها همه پر بود، پس بيرون شهر خيمه و خرگاه زدند و بساط خود را گستردند و «جشنواره جنبي» به وجود آمد. از گيشه بليت‌فروشي، از آگهي و تبليغ، از ذخيره جا و اين چيزها خبري نبود. مشتي جوان فضول معركه، دكان جلو دكان حرفه‌اي‌ها گشودند و شب زنده‌داري جوان‌ها آغاز شد. جشنواره جنبي در سال‌هاي بعد سامان و سازمان يافت، جا و مكان و تشكيلات مستقل پيدا كرد و فروش بليت برنامه‌هاي جورواجور آن، فرهنگي و ضدفرهنگي، به بيش از يك ميليون رسيد. اين برنامه‌ها بيست و چهار ساعته اجرا مي‌شد. فستيوال جنبي در سال جاري (2009) به نوشته روزنامه‌ها، 2098 نمايش و هنرنمايي گوناگون روي صحنه آورده است.

مالك بزرگ

نشئه و سيراب از هنر برگشتيم به لندن. روزي آسمان آبي و هوا آفتابي بود و نسيمي دل‌نواز مي‌وزيد كه در اين ديار ابرآلود طُرفه حال و هوايي است. فكر كرديم شاهرخ را به گردش‌گاه ناديده‌اي ببريم. رفتيم به دامن خلنگ‌زار و بيشه و درياچه و پستي و بلندي كن‌وود در شمال شهر. اينجا سال‌ها مقر اشراف انگلستان بود، در 1922 گروهي «بساز و بفروش» درصدد خريد و تقسيم آن به واحدهاي كوچك برآمد. سيسيل گينس، غول صنعت آبجوسازي، با شنيدن اين خبر گام پيش نهاد و ملك هفتاد جريبي را يكجا خريد. گينس در 1928 در بستر مرگ زمين‌هاي كن‌وود و خانه اربابي‌اش را كه به صورت موزه‌اي مجلل درآورده بود، به ملت اهدا كرد. طرح و آرايش باغ و بستان كن وود شاهكار هنر طبيعت‌‌گرايي است. همه چيز به حال خود رها شده: تپه، بيشه، درياچه، سبزه‌زار، در عين آراستگي و پيراستگي، انگاري سال‌ها دست به تركيب‌شان نخورده است. در اين دشت و دمن آسان مي‌توان گم شد و به سمت و سويي كژراهه رفت. ما پس از گردشي جان‌فزا در اطراف و اكناف، گرد درياچه رفتيم بر فراز «تپه پارلمان» و بناهاي تاريخي پايتخت را يك به يك ديد زديم.

اينجا روزگاري گردشگاه كارل ماركس بود. او روزهاي يكشنبه خانواده‌اش را از اين تپه بالا مي‌برد و در شيب راه براي آنها شكسپير و شيلر و شعر مي‌خواند. روزهاي هفته گاه با فردريش انگلس، كه در همين نزديكي مي‌زيست، چالاك به هر سو قدم مي‌زدند و درباره كمون پاريس، انترناسيونال دوم و ماهيت كاپيتاليسم بحث مي‌كردند.

اما صحبت مريدان امروزي (بلكه هم ديروزي) آنها به اين طراوت يا برودت نبود. ما پايين تپه لابه‌لاي انبوه درختان مدتي گم شديم، سرگردان و خسته بر سر سنگي نشستيم. شاهرخ، سرمست طبيعت و چشم‌انداز دور و بر، دلقكي‌اش گل كرد:

-‌ اين ملك را مي‌شود خريد؟

- چرا نشود؟

- پول كافي اينجا در حساب من هست؟

- گمان مي‌كنم.

- اگر كسر داري بگويم احمد برايت بفرستد.

- نه، خيال‌تان راحت باشد.

- پس زودتر دست به كار شو، حيفه از دست بره.

- چشم!

- ولي...

اين دلقك‌بازي و چرت و پرت‌گويي‌ها هميشه به درازا مي‌كشيد و ناهيد با همه خون سردي اغلب جوش مي‌آورد و نهيب مي‌زد «ديگه بسه!» و ما ماست‌ها را كيسه مي‌كرديم.

(در توضيح گفت‌‌وگوي بالا براي خواننده كنجكاو بايد بيفزايم كه خانه مادري شاهرخ چندي پيش به همت يار دلسوز و فداكار او، اميرهوشنگ پورعسگري، در تهران به فروش رفته بود، مبلغي از وجوه دريافتي در پاريس به زخم كارها خورده بود و تتمه، براي فرار از تيغ ماليات،‌ به حسابي برون‌مرزي در انگليس به نام شاهرخ و دخترش سپرده شده بود. شاهرخ معمولاً چند تا كاغذ سفيد امضا نزد من مي‌گذاشت كه هرگاه پول بخواهد يكي را به كار اندازم - «حسن جان بعد از سلام به ناهيد دو تا سفيد امضاء ديگر مي‌فرستم تا كيفش را بكني و خوش باشي. تا مرا داري غم نخور از نظر امضا آتيه‌ات كاملاً تأمين است. قربانت شاهرخ 7 دسامبر 92» - احمد خواهرزاده وفادار و نازنين شاهرخ است كه با هم در پاريس دكان عكاسي داشتند.)

باري، از آن پس هر وقت شاهرخ به لندن مي‌آمد، همين كه خورشيد لبخند مي‌زد، مي‌گفت برويم به «املاك و مستغلات» سري بزنيم و هنگام گردش در گوشه و كنار «كن‌وود» با قيافه مالكانه و لحن عتاب‌‌آميز دستورهايي براي ترميم و بهبود و رفع نواقص آنجا مي‌داد و من در نقش پيشكار او «بله قربان! بله قربان» مي‌گفتم.

شاهرخ مسكوب شخصيت دوگانه‌اي داشت. پشت سر شاهرخي كه مدام ليجار مي‌گفت و مسخرگي مي‌كرد شاهرخ ديگري پنهان بود، شاهرخي بسيار جدي، حال آنكه خودش، به گفته خود، از آدم‌هاي جدي بيزار بود «قيافه مي‌گيرند، حرف‌هاي گنده مي‌زنند و انگار از بشريت طلبكارند.»

من از ديرباز همه كارهايم، ترجمه يا نوشته، را پيش از چاپ از «صافي» شاهرخ مي‌گذراندم. او هم گاه از اين ناپرهيزي‌ها مي‌كرد. داشتم دنبال كاغذ «سفيدامضاها»ي او مي‌گشتم، به يادداشت زير برخوردم كه همراه مقاله «افسانه طبيعت» فرستاده بود:

«حسن جان، بعد از سلام، اين هم تخم دوزرده تازه كسي كه از تخم افتاده. افتادگي آموز اگر طالب فيضي. فصل اول كتابي است كه اگر غيرت و عمر باشد فصل بعد درباره زنان و امور زنانگي است. سوم و چهارم و شايد پنجمي هم داشته باشد با يك مقدمه هفت هشت صفحه‌اي. اين ده، دوازده روز ديگر براي چاپ فرستاده مي‌شود. هنوز تمام نيست و دست‌كاري‌هايي دارد. اگر چيزي براي تكميل يا حشو و زايدي به نظرت برسد كه بايد ازاله شود به قول ما فضلا «خسيس العلم» نباش. بگو و ناهيد را فراوان ببوس البته به وكالت از طرف من و به اصالت از طرف خود، سيد حشري شهوت‌پرست شهوت‌رانت، قربانت شاهرخت.

هجدهم اوت 92

«افسانه طبيعت» بعداً فصلي از كتاب داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع (نشر فرزان، 1373) شد.

يك عروسي و يك عزا

شاهرخ براي عروسي پسرم مريد به لندن آمده بود (سپتامبر 1997) ولي شاهد يك سوگواري ديدني هم بود. در همان روزها پرنسس ديانا در پاريس، در نيمه شب، كنار معشوقش و راننده‌اي مست، در يك تصادف اتومبيل جان سپرد و ميليون‌ها تن انگليسي و غيرانگليسي در ماتم او گريستند. من و شاهرخ و سيروس غني براي تماشاي عزاداري مردم به هايد پارك (باغ كنزينگتن) رفتيم. جمعيت هيجان‌زده در «جنوني آرام»، خرمن خرمن گل، خرس اسباب‌بازي، سروده‌هاي سوزناك و يادداشت‌هاي عجيب و غريب شخصي، در محوطه پشت ديوار كاخ اقامتگاه ديانا به يادگار گذاشته بودند. منظره شگفت‌انگيزي بود. شاهرخ مي‌نويسد «بي‌عدالتي دردناك و چاره‌ناپذيري است كه مانند كارد، مغز استخوان را مي‌شكافد: يكي مي‌ميرد و هزاران نفر زار مي‌زنند، هزارها هزار را مي‌كشند (چند صد هزار تن همين چند ماه پيش در آنگولا و زئير) و داد كسي – از جمله خود من – درنمي‌آيد.»

روزها در راه ديد و بازديد

شاهرخ به ديدن ما آمده بود، ده روزي با هم بوديم كه چهار روزش در طبيعت چشم‌نواز ويلز گذشت. خاطره چنداني از اين سفر در ذهنم نمانده است، مگر آرامش و مناظر شگفت‌انگيز آن ديار. اما يادم نمي‌رود كه شبانگاهي به مقصد رسيديم و در خانه‌اي روستايي اتراق كرديم، صبح چشم از خواب كه گشوديم و پرده را پس زديم بيرون پنجره تا دامنه تپه‌ها هزاران بره و گوسفند سفيد درهم مي‌‌لوليدند و در سبزه‌زار مي‌چريدند...

چندي بعد ما به بازديد شاهرخ كه تازه از ايران بازگشته بود و نيز ديدن نمايشگاهي از سزان، به پاريس رفتيم. اجازه دهيد اين بخش را از يادداشت‌هاي شاهرخ، روزها در راه نقل كنم:

24/11/95

حسن و ناهيد دو سه روزي است كه اينجا هستند. پريشب رفتيم به نمايشگاه Cezanne در Grand palais حيرت‌‌انگيز بود. گاه جلو بعضي از تابلوها بي‌اختيار لرزه بر اندام آدم مي‌افتاد. ديروز پيش از ظهر يوسف [اسحق‌پور] تلفن كرد و گفت زيارت قبول گفت (مي‌دانست كه قرار است برويم نمايشگاه). نفهميدم اشاره‌اش به چيست. گفتم چه زيارتي؟

- مگر نرفتيد به نمايشگاه؟

- آه، چرا.

- چطور بود؟

- چطور مي‌خواستي باشد. زيبايي وقتي به نهايت برسد به قدرت، به شكوه عشق يا مرگ است. در برابرش احساس مي‌كني كه خلع سلاحي، نوع تسليم و بي‌خويشتني، رهايي خوشايند و سكرآور! (البته نه در برابر مرگ) اين ديدارها همان زيارت مومنان و نمايشگاه همان نيايشگاه آنهاست. امروز انگار، هنر است كه آدم (يا اقلاً بعضي از آدم‌ها) را از ابتذال روزمره، از ملال كدر خاك برمي‌كند (اينها را به يوسف نگفتم...)

و دو روز بعد:

بعضي وقت‌ها زمان از من مي‌گريزد. غزاله را از ديشب تا حالا نديده‌ام، حسن و ناهيد امروز ظهر برگشتند ولي انگار مدت‌‌هاست كه دخترم را نديده‌ام و حسن و ناهيد اينجا نبوده‌اند. چرا؟ امروز هوا باراني و آسمان تاريك بود. به نظرم مي‌آيد از روشني آفتاب كه ماه گذشته در كوه‌هاي بختياري ديدم سال‌هاي سال گذشته است. هنوز يك ماه نشده. آيا دوري مكاني، زمان را هم دور مي‌كند؟ فرار مي‌دهد؟

پيرمردان بازيگوش

زنگ هراس‌آور تلفن و صدايي نرم و ملايم از پشت خط گفت به درخواست شاهرخ تماس مي‌گيرد: «شاهرخ ديروز در نيويورك عمل قلب كرد، حالش خوب است، خودش خواسته به شما خبر دهم، مي‌توانيد با او صحبت كنيد.» و شماره بيمارستان را در اختيارم گذاشت. دستپاچه تلفن زدم، غزاله دختر شاهرخ گوشي را برداشت، سپس خود شاهرخ روي خط آمد و بي‌اعتنا به هول و هراس من، مقداري ليچار گفت و دلقكي كرد كه اين قلب هوس‌باز بالاخره كار دست ما داد... و توصيه كه نگران نباش بادنجان بم آفت ندارد!

براي شركت در نشست سالانه انجمن مطالعات خاورميانه (MESA) به اورلاندو، فلوريدا، رفته بود. در حين اين جلسات دردي در سينه احساس مي‌كند ولي چيزي به روي خود نمي‌آورد. در بازگشت چند روزي ميهمان دوستانش، وحيد و مهشيد نوشيرواني، در نيويورك بود. همان روز نخست با اتومبيل جايي مي‌رفته‌اند،‌ تصادفاً صحبت از ناراحتي قلب مي‌شود و شاهرخ مي‌گويد قلبش در پاريس گاه قلقلكش داده است و در فلوريدا هم... وحيد بي‌درنگ سر خودرو را كج مي‌كند و پيش پزشك آشنايي كه متخصص قلب است مي‌رود. آنگاه بيمارستان، معاينات مختلف و چند ساعت بعد عمل قلب باز. رگ‌هاي قلب سخت گرفته بوده است و پزشك جراح به غزاله مي‌گويد اگر با اين وضع پرواز مي‌كرد زنده به زمين برنمي‌گشت. پس از عمل اجازه پرواز به او ندادند. بايد چند هفته دوره نقاهت بگذراند و زير نظر باشد. از اين رو در خانه مرفه و دلگشاي نوشيرواني‌ها در حومه نيويورك بستري شد و اين زن و شوهر مهربان نهايت محبت را در حق او روا داشتند. شاهرخ واقعاً خود را مديون اين دو دوست مي‌دانست. بي‌سبب نيست كه در سرآغاز آخرين اثرش، ارمغان مور، نوشته است: «براي مهشيد و وحيد نوشيرواني، با سپاسگزاري.»

شاهرخ بعد از اين عمل اغلب عليل بود و ديگر هيچ‌گاه كاملاً تندرست نشد. از سال‌ها پيش زانوي چپ او اذيتش مي‌كرد: «اين زانو كه نمي‌گذارد راه بروم. مثل يك تاپاله سنگين و مزاحم به پايم چسبيده...» يا «يكشنبه است. درد شديد پا از دو روز پيش بستري‌ام كرده است. زمستان تاريك، سرد و گرفته‌اي است: در برون و درون. تقريباً تمام روز افقي گذشت، درازكش، روي تخت، نتوانستم كار بكنم، هيچ كاري جز فكر به گذشته، درازكش در سي سال و چهل سال پيش و بيشتر به سر بردم، با كساني كه دوست‌شان داشتم...

شاهرخ عاشق درختان تنومند و كهن بود. در باغ لوكزامبورگ، گردشگاه روزانه‌‌اش در پاريس،‌ به درختي ويژه دل بسته بود. از راه رفتن كه خسته مي‌شد روبه‌روي درختش مي‌نشست و به قد و قامت زيباي آن چشم مي‌دوخت. درخت او: «شاه‌بلوط تنومند كهن‌سالي است كه پشتي كمابيش راست و كشيده دارد، ولي رو به باغ دست‌هاي دراز پربارش از دو سو باز است و آغوشي سراسر گشاده‌ دارد. انگار مي‌خواهد آفتاب صبح و عطر هواي باغ را بغل كند. در بهار دست‌هايش پر از خوشه‌هاي گلريزه صورتي است كه آنها را روز به روز به خاكپاي باغ مي‌ريزد. وقتي درختم را تماشا مي‌كنم زيبايي باشكوه، بزرگوار و فروتني دارد كه در سايه‌اش آدم احساس ايمني و اطمينان مي‌كند.»

در آخرين سفرش به لندن روزي آفتابي در «ريجنتز پارك» قدم مي‌‌زديم. پس از گشت و گذار در باغ گل سرخ‌‌ها و كناره بركه، در راه بازگشت زانوي ناتوان شاهرخ سستي كرد. از فرط درد روي نيمكتي نشستيم. درختي ديرينه سال و ستبر در برابرمان سر به آسمان مي‌ساييد، در بلندبالاي انبوه شاخ و برگ‌ها جعبه‌اي چوبي ديده مي‌‌ربود. شاهرخ به تقليد نوه كوچك من كه تازه زبان باز كرده بود و هر چه مي‌‌ديد بي‌اختيار مي‌گفت «اين چيه؟» با اشاره به جعبه، با لحني كودكانه پرسيد «آن چيه؟» با قيافه جدي گفتم «شوخ‌طبعي انگليسي! اين بلندترين درخت پاركه، آدم خرپول هوس‌بازي اهل محل، جايزه قابل ملاحظه‌اي درون اين جعبه براي كسي گذاشته كه بتواند از اين درخت بالا رود و به محتواي جعبه دسترسي يابد.» گفت «اين كه كاري ندارد» قبراق كفش و جوراب‌هايش را درآورد، پاچه‌هايش را بالا زد، به كنار درخت رفت، تنه تنومند درخت را در بغل گرفت و با زور و ضرب خود را يكي دو متري بالا كشيد. ناگهان دو پاسبان از غيب سر درآوردند، دست به كمر مدتي شاهرخ را، كه پشتش به آنها بود، نگريستند. سپس يكي از آنها با صدايي طعن‌آميز گفت:

- what do you think you are doing?

شاهرخ به پايين خزيد و با لفظ و لهجه فرانسوي، هول زده گفت:

Exercice!

من پا پيش نهادم كه در صدد توضيح برآيم، بي‌درنگ تودهني خوردم، از واكنش آنها فهميدم قضيه جدي است. بردندمان به ساختماني در همسايگي پارك كه به پاسدارخانه مي‌مانست و دفتر و تشكيلات و افسران پليس و انضباط و محيط نظامي داشت. «امان از حواس پرت! تازه يادم آمد كه اينجا اقامتگاه سفير آمريكاست و مأموران با تلويزيون مدار بسته ما را مي‌پاييده‌‌اند.»

اينها روزهاي بعد از وقايع 11 سپتامبر 2001 و فروپاشي برج‌هاي دوگانه منهتن بود. ابتدا به نرمي نام و نشان پرسيدند، وقتي گفتيم ايراني هستيم موضوع بيخ پيدا كرد. ما را به اتاق رئيس پاسگاه بردند و سين جيم شروع شد. حديث نفس دو پيرمرد بازيگوش را بازگفتيم و تا بخواهيد به آن چاشني كتاب و نوشتار و فلسفه و ادبيات زديم. دختر خانمي در گوشه اتاق پشت كامپيوتر حرف‌هاي ما را ثبت مي‌كرد و با پست الكترونيكي ظاهراً به جايي مي‌فرستاد و گاه گاه كاغذي ماشين شده روي ميز آقاي رئيس مي‌گذاشت. اظهار لحيه‌هاي ما درباره كتاب و فلسفه و ادبيات به طور آشكار در محضر اين حضرات خريداري نداشت. آنچه مصرانه مي‌خواستند بدانند اين بود كه ما چند بار به پاكستان سفر كرده‌ايم!

دردسرتان ندهم دو، سه ساعتي زير اخيه بوديم و سرانجام از شاهرخ تعهد كتبي گرفتند كه ديگر از درخت پارك ملكه بالا نرود

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.