چگونه شاهرخِ مسکوب دچارِ اخلاقِ روشنفکري شد

عقلِ خونسرد

مهدي‌يزداني‌خُرم

 
[ شناسه مقاله: 3621 ]   [ موضوع: ادبیات ]   [ بازدید: ۲۴۹۸ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

نگاهِ انتقادي به وضعيتِ موجود و فراروي از روزمره‌گي در انديشيدن امري‌ست که امروز برخي نام‌هاي تازه از راه‌رسيده‌ي هيجان‌زده مدعي‌اش هستند، بي‌آنکه نگاهي به ساختارِ فکري کارِ روشنفکرانِ به‌اصطلاح سنتي داشته‌باشند. اين ادعا که اين نوباوه‌گان خود را منتقدِ واقعي و ديگران را شارح و خارج از مناسباتِ انتقادي بدانند، نشان از کم‌دانشي‌اي دارد که امثالِ شاهرخ مسکوب مقابلِ آن قدعلم کردند. شاهرخ مسکوب بي‌هيچ مداهنه‌اي تکه‌اي متمايز از وضعيتي انتقادي بود که سعي داشت در بيشترِ روزهاي زندگي‌اش از هياهوي مرسومي که برخي روشنفکرانِ ايراني دچارش مي‌شدند عبور کرده و در عينِ دست‌يازيدن به ريشه‌ها، جايگاهِ خود را در نسبتي فراتر از مرزهاي جغرافياي ايران مشاهده کند، بنابراين رفتاري که او با شاهنامه داشت و پژوهش‌هاي‌اش در اين حوزه، نه‌تنها به دليلِ اثباتِ ايران‌دوستي که بيش از هرچيز مبينِ بازخواني سياسي – تاريخي‌اي‌ست از روزگارش. اگر معيارِ کارِ روشنفکر را در دورانِ حاضر درک و بازنُمايي انتقادي رفتارهاي محافظه‌کارانه‌ي تاريخي‌شده و نقدِ مداوم و روشنگرِ قدرت بدانيم، نظريه‌هاي انتقادي‌اي که با واژه‌هاي نچسب سعي مي‌کنند ديگران را متهم به ترجمه‌نويسي کرده و خود را دخيل در مناسباتِ جامعه و ادبيات، دود مي‌شوند و به هوا مي‌روند، زيرا امثالِ رفتارهايي چون شاهرخ مسکوب وجود دارند که در شکلِ کارشان مي‌توان تلفيقي از بوميت و آرمان‌هاي جهاني ديد که هيچ‌يک آن‌ ديگري را نفي نمي‌کند. پس بازخواني رفتارِ شاهرخ مسکوب که هنوز شش سالي بيش از مرگش نگذشته، براي برخي نوباوه‌گانِ منتقد که مدام در حالِ سعايت و حرافي و هتاکي هستند بسيار ضرورت دارد. «اخلاق» نه به‌معنايي مجرد که به‌عنوانِ يک گزاره‌ي فکري – زيستي جدي در نگاهِ برخي از اين روشنفکرانِ سنتي که مسکوب نيز از آنان بود اهميت به‌سزا داشت. اين امرِ مهم در نمايشِ عقب‌مانده‌گي فکري تاريخي ايرانيان بسيار اهميت دارد و مسکوب در بسياري از مقالات و حتا يادداشت‌هاي روزانه‌اش به آن اشاره مي‌کند. او که گرايش‌هاي توده‌اي پررنگ‌اش، به زندان‌اش هم افکند و داغ و درفش پهلوي را نيز به او چشاند،هيچ‌گاه از نقطه‌نظرِ سياسي بر رفتارِ خود پافشاري نکرد و مدام در حالِ يافتنِ فضايي براي ترميم پاره‌اي رفتارهاي‌اش بود که مهم‌ترينِ آنها نوشتنِ خاطراتِ روزانه‌اي‌ست که از منظر اعتراف و ازخودگويي تقريباً کم‌نظير است و از قضا، عکسِ برخي معرکه‌گير‌هاي ادبي و نظري امروز، سرشار است از روندي انتقادي نسبت به هرچيزي که مي‌تواند در سايه‌ي تاريخي محافظه‌کار پوسيده‌شده باشد و مسکوب ابايي ندارد از بيانِ اين امر. در سايرِ آثارش هم مي‌توان اين تأملِ روشنفکرانه را بر فرهنگ و ادبيات و حتا برخي شخصيت‌هاي تاثير‌بخشِ تاريخي مشاهده کرد. هرچند اين يادداشت بر آن نيست که به بررسي آثارِ او بپردازد اما ذکرِ اين نکته خالي از لطف نخواهد بود که بدانيم، مسکوب براي گذر از نگاهِ مستبدي که نسبت به انگاره‌هاي سنتي فرهنگي در ايران وجود داشت از ريشه‌اي‌ترين امورِ اين فرهنگ از جمله زبانِ فارسي آغاز کرد. کنارِ آراء او درباره‌ي زبانِ فارسي، بي‌شک کارِ انتقادي‌اي که او بر شاهنامه و ميراثِ روايي فردوسي انجام داد منحصر به‌فرد و الگويي‌ست براي تمييز‌دادنِ نگاهِ شارحانه با نگاهِ انتقادي‌اي که تاريخ را احضار کرده و گوشه‌هاي از يادرفته‌اش را با وضعيتِ معاصرش گره مي‌زند. اصولاً ين رويکردِ شاهرخ مسکوب را بايد از اصلي‌ترين ويژگي‌هاي روشنفکراني دانست که مي‌خواهند از نظريه‌هاي کلانِ فرهنگي جهاني(بدونِ اينکه به آن انگِ ترجمه‌اي يا امثالهم بزنند) به نگاهي بومي و قوميتي برسند و نسبت‌هاي خود را با جهان آشکار کنند؛ به‌همين خاطر در نگاهِ مسکوب مي‌توان ترکيبِ چسبنده‌اي از آرايه‌ها و مفاهيمِ ادبياتِ کلاسيک را با نظرياتِ فيلسوفان جهاني روزگارش از جمله حوزه‌ي فکري فرانسه ديد که باعث مي‌شود نوشته‌هاي او بيش از اينکه يک واکنش باند نسبت به اُبژه‌ها و اموري انتزاعي، دچارِ احوالي انضمامي شده و اصولا کُنش‌مند باشند. از اين‌رو مي‌توان او را روشنفکري مؤلف محسوب کرد که توانست براي تکه‌هايي از رئاليسمِ فرهنگي ايران ايده‌هايي نو مطرح کند. همان‌طور که اشاره‌شد يکي از اين ايده‌ها بي‌شک تمايزِ مهمي‌ست که مسکوب بينِ «رفتار» و «اخلاق» مي‌گذارد و به‌ويژه در يادداشت‌هاي روزانه‌ي مفصل‌اش مي‌توان اين تمايز را به خوبي مشاهده و تماشا کرد. در واقع او که در بطنِ جريان‌هاي سياسي دهه‌هاي بيست و سي خورشيدي حضور داشت و شاهدِ تبديل‌شدنِ بسياري از روشنفکرانِ ايراني به کارگزارانِ سياسي احزاب بود، بعدها اين رويه را در جامعه‌ي ايراني رفتاري هميشه‌گي دانست که جاي اخلاق را گرفته. خود او سال‌ها در پي نماياندنِ اخلاقِ روشنفکري و بيانِ آن در هيأتي روايي بود، اخلاقي که بي‌شک در آن مي‌توان آموزه‌هاي ژان‌ژاک روسو را مشاهده کرد. به اين معنا رويکردِ روسويي مسکوب به چگونگي زيستِ روشنفکر بيش از پيش اهميت مي‌دهد و منشِ او را در نمايشِ فرديت‌اش همان‌ اندازه پُراهميت مي‌داند که روايت‌اش را از اُبژه‌هاي اجتماعي. با اين روند، مسکوب نمونه‌اي از يک روشنفکرِ خونسردِ شکاک مي‌شود که از هيجان‌هاي دورانِ جواني‌اش دورشده و مي‌کوشد از اموري حرف بزند که علاوه بر تصويرِ بوميت و قوميت، نسبت‌هاي آشکارش را با جهاني که اين قوميت را در بر‌گرفته روشن کند. در بازخواني‌هاي خاصي که او از متونِ کهنِ فارسي انجام داد، مي‌توان اين عُلقه را که سنت چطور مي‌تواند نسبت‌هايي با امر مدرن پيدا کند ديده مي‌شود. شايد از همين‌رو‌ست که اصولاً سنت بُن‌مايه‌ي حرکتِ فکري- انتقادي مسکوب مي‌شود، طوري که حتا در ترجمه‌هاي‌اش مي‌توان توجه خاصِ او را به ميراثِ يوناني فکرِ ادبي ديد؛ ترجمه‌ي آثاري مانندِ «آنتيگون»يا «اُديپ» از سوفوکلس يا غزل‌غزل‌هاي سليمان از کتابِ مقدس، نشان از تمايلِ ذهني او براي بازخواني شکل‌هاي مختلف سنتِ حماسي‌اي دارد که اوج‌اش در ادبياتِ يونان و ايران و همچنين کتاب‌هاي مقدس است. از اين‌رو‌ست که مسکوب مطالعاتي در زمينه‌ي اسلام‌پژوهي نيز انجام داد که براي بسياري روشنفکرانِ به‌اصطلاح متجددنماي آن‌زمان آنقدر اهيت نداشت. با اين ترکيب مي‌توان شمايلِ اين منتقدِ خونسردِ وضعيت‌هاي زيستي ايرانيانِ معاصرش را دقيق‌تر ديد و دريافت که نگاهِ انتقادي چه‌ميزان نيازمند دست‌انداختن‌است به ريشه‌هاي سنت و به‌ويژه بخش‌هايي از آن که بر رفتارِ فکري جامعه تأثيري نهان گذاشته‌اند. بنابراين کالبدشکافي اموري که به وضعيتِ موجود معطوف مي‌شود، عکسِ هياهويي که برخي گرايش‌هاي ديرياب و تهاجمي اظهار مي‌کنند، مي‌تواند شکلي از بازخواني داشته باشد و تلفيق اين بازخواني با تئوري. اين اخلاقِ روشنفکري چون مسکوب بود که باز عکسِ همين گرايش‌هاي امروزي گلو ندارند براي اينکه بگويند امروزمان بد است و ديروزمان بهتر بوده. اصولاً روشنفکراني مانندِ مسکوب در عينِ غوطه‌ور بودن در بطنِ سنت سر به اطراف چرخانده و به هيچ‌وجه در دامِ ارتجاع (از هر نوع‌اش) نيفتادند. شرحِ انتقادي سنت و ارائه‌ي آن به جامعه يکي از جدي‌ترين رفتارهاي انتقادي‌ست که نوباو‌گانِ منتقد‌شده‌ي امروز بهتر است در آن تدقيق کنند و مدام دنبالِ جايگاهِ ادبياتِ ايران در خاورميانه يا بين‌النهرين يا کهکشانِ راهِ سيري و امثالهم نباشند، و مسکوب در روايتِ خود از فرهنگِ ايران در پي اثباتِ مقامِ فرهنگي ايران نبود؛ اصولاً از اين«رفتار»هاي ملال‌آورِ نسلي گذشته و به ديدگاهي رسيده بود که در آن کليتِ فرهنگ و رابطه‌اش با قدرت و شخصِ روشنفکرِ معاصر اهميت داشت. روزمره‌گي‌هاي‌اش به‌تنهايي گواهِ اين نکته‌اند که روشنفکر چه ميزان مي‌تواند دچارِ سرخورده‌گي شود اما از وضعيت انتقادي به سمتِ هتاکي و اتهام‌زدن به ديگران نرود. مسکوب ايراني بود ولي از رفتارهاي جهان‌سومي عبور کرد، مسکوب نمونه‌اي از اخلاقِ روشنفکري بود که مي‌کوشيد از سنتِ قدما عبور‌کرده و خود را به مثابه‌ي يک اُبژه در معرضِ نقد بگذارد. کاري که به‌شدت آوانگارد اما خونسرد است. نمايشي‌ست از نوعي بازآفريني عقلِ کانتي در کتابي که محبوبِ او بود؛ نقدِ عقلِ محض. عقلي که در عينِ روشنگري و پايبندي به خرد، تکيه‌گاه‌هاي سنتي‌اش را از دست نمي‌دهد، عقلي که دچار هيجانِ انقلابي موقتي نيست

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.