مردی‌که با شرافت زندگي کرد

علیرضا غلامی

 
[ شناسه مقاله: 3620 ]   [ موضوع: ادبیات ]   [ بازدید: ۲۵۲۸ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

هفت سال پيش شاهرخ مسکوب درگذشت. او هنگام مرگ هشتاد سال داشت و در بيمارستانِ کوشن پاريس بستري بود. با آنکه سال‌ها در پاريس زندگي کرده بود ولي بعد از مرگ پيکرش به تهران آورده شد و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد. به ياد او سخنراني‌هاي متعددي در تهران و پاريس ترتيب داده شد و دوستانِ نزديک‌ترش از خصلت‌هاي استثنايي او صحبت کردند و دوستانِ دورترش از کتاب‌هاي او درباره‌ي شاهنامه. با اين حال در صحبت‌هاي آن‌ها کمتر ارتباطي بين زندگي مسکوب و توجه خاص‌اش به شاهنامه بود. مسکوب حدود نيم قرن با جدي‌ات درباره شاهنامه و حماسه مطالعه کرد. ظاهراً او دست‌کم براي خودش دلايلي داشته که در زندگي بيش از هر موضوعي روي حماسه و شاهنامه تمرکز کرده است.

مسکوب از حدود بيست سالگي توده‌اي شد. آن موقع در دانشکده‌ي حقوق درس مي‌خواند. خودش گفته است از روي احساسات و عواطف اين کار را کرد. علاوه بر اين پاي عدالت اجتماعي و بشردوستي هم در ميان بوده است. حدود ده سال بعد از اين عضويت او را توي خيابان گرفتند. گفته‌اند اواسط اسفند 1333 بود. يکي از توده‌اي‌ها او را لو داده بود. با اين حال مسکوب اسم او را هيچ وقت به زبان نياورد. حرف‌هاي مسکوب نشان مي‌دهد همان دلايلي که او را به داخل حزب توده کشانده بود همان دلايل هم اسبابِ دلزدگي و بيرون آمدنش شده است. در ايام بازداشت او را شکنجه مي‌دادند تا همکاري کند، آدم‌ها را لو بدهد و از گذشته‌اش متأسف شود. مسکوب گفته است آنچه شکنجه‌ها را براي او قابل تحمل مي‌کرده يک مسأله‌ي عاطفي بوده است. «دو تا آدم بودند که حاضر و ناظر بودند آنجا. يعني وجودشان حس مي‌شد. يک مرده و يک زنده. مرده، مرتضي کيوان بود و زنده‌اش مادرم بود. گويي آنها در آنجا ايستاده بودند و مرا تماشا مي‌کردند.» از طرف ديگر همان عدالت اجتماعي و بشردوستي که انگيزه‌ي مسکوب براي رفتن به سمت حزب بود در زندان باعث بي‌اعتقادي‌اش به حزب شد.

مسکوب بعد از زندان به سراغ ادبيات و ترجمه رفت و تا پايان عمر با ادبيات زندگي کرد. خصوصاً ادبياتِ حماسي. سال 1335 نمايشنامه‌ي درخشان «آنتيگن» از سوفوکلس را ترجمه کرد و بعد «اديپ شهريار» را و بعد هم «پرومته در زنجير» آشيل را. اولين کتابي که نوشت «مقدمه‌اي بر رستم و اسفنديار» بود که سال 1342 منتشر شد و در زمينه تفسير و تحليل متن جريانِ تازه‌اي به راه‌انداخت. آخرين کتابي هم که از او منتشر شد «ارمغان مور» بود. سال 1384 و هنگام مرگش. اين علاقه به حماسه و تراژدي در زندگي او ظاهراً بي‌دليل نبوده است.

سال 1351 مسکوب گفته بود «در اين دوره‌اي که ما زندگي مي‌کنيم معمولاً آدميزاد اراده‌ي خودش را نمي‌تواند عملي بکند. کساني که به زندگي فکر مي‌کنند معمولاً برخلاف فکرشان عمل مي‌کنند و زندگي‌اي که دارند ندگي دلخواه نيست. اما شاهنامه درباره‌ي آدم‌هايي صحبت مي‌کند که زندگي دلخواه دارند. به اين معني که وقتي عمل مي‌کنند مطابق فکر و خواست‌شان است. فکرشان واقعيت پيدا مي‌کند... مثل اينکه اين اراده جسم پيدا مي‌کند... اگر من خودم يک زندگي حماسي داشتم يا آن‌جور که فکر مي‌کردم مي‌توانستم عمل کنم، آن وقت ديگر به نفسِ عمل کردن مي‌پرداختم. اما الان زندگي براي من بيشتر يک نوع حالت حسرت دارد و... جنبه‌ي تراژيک‌اش کمي بيشتر مي‌شود و شايد هم کمي رنگ عارفانه پيدا مي‌کند. همه‌اش نگاه مي‌کنم به جاهاي دور، که آدم‌هايي بوده‌اند که مي‌توانسته‌اند آن چيزي را که دل‌شان مي‌خواست عمل بکنند و من درست نقطه‌ي مقابل آن هستم. هميشه جوري زندگي مي‌کنم که دلم نمي‌خواهد و آن جوري که دلم مي‌خواهد نمي‌توانم زندگي بکنم. علت توجه من به شاهنامه اين است که نسبت به اين کتاب من خودم را در قطب ديگري مي‌بينم. آرزو مي‌کنم که مثل شخصيت‌هاي کتاب باشم که خواست‌شان را به عمل در مي‌آورند و مي‌دانم که نيستم و اگاهي دارم به اينکه نمي‌توانم آن‌طور باشم.»

از يادداشت‌ها و صحبت‌هاي مسکوب برمي‌آيد که او دوبار به شکلي دو آتشه دلبسته‌ي مرام و آيين خاصي شد. دوبار هم ترديد و شک به جان‌اش افتاد و دل از آن مرام‌ها و آيين‌ها کند. يک‌بار ظاهراً در اجراي آموزه‌هاي مذهبي افراط کرد که کتاب‌هاي احمد کسروي ملايم‌اش کرد. يک‌بار هم فريفته‌ي توده‌اي‌ها شد که زندان بيدارش کرد. او سال 1336 از زندان رها شد که 32 سال داشت. با اين حال تا سي سالگي آموزه‌ها و خواسته‌هاي دو ايدئولوژي قدرتمند در ايران را تجربه کرده بود و در باقي عمر دست‌کم اين نکته را آموخت که ديگر فريبِ وعده‌ها را نخورد. تا سي سالگي او تلاش مي‌کرد اطرافيان را به راه‌هايي بکشاند که خودش در آن‌ها بود. راه‌هايي که به شدت ايدئولوژيک بودند. مسکوب خودش گفته بود پنج درصد از کساني که وارد حزب توده شده بودند به دست او وارد شده بودند. در آغاز جواني هم يک خشکه مقدس بود و اطرافيان را به انواع و اقسام اعمالِ مذهبي فرا مي‌خواند. در باقي عمر او ديگر مُبلغ نبود. بيشتر يک تماشاگر آرام بود.

مسکوب غير از زندانِ آخري که دو سال و چند ماه طول کشيد چند بار ديگر هم به زندان افتاده بود. اما هر بار کوتاه کوتاه. اين زندانِ آخر و حقارت‌هاي آن بود که مسکوب را واداشت به شکستنِ تخته‌بندها. هرچند خدعه‌هاي حزب و وحشي‌گري‌ شوروي در مجارستان هم مؤثر بودند. او بعد از زندان حدود نيم قرن در آزادي و رهايي زندگي کرد. اما اين را فهميده بوده که نمي‌تواند همان‌طوري زندگي کند که مي‌خواهد. دست‌کم يک دهه از جواني او با سياست و ادبيات گذشت. از بيست سالگي تا سي سالگي. همان موقع که در کار حزب بود درگير ادبيات هم بود. گفته‌اند يک دست «خمسه‌ي نظامي» مي‌گرفت و يک دست «اوامر حزب» را. آخر سر اين ادبيات بود که براي او ماند. براي هميشه سياست را کنار گذاشت. خودش بارها تأکيد کرد که ادبيات او را سر پا نگه داشت و مانع غرق شدنش شد.

مسکوب از شريف‌ترين روشنفکران ايران بود. او شبکه‌اي گسترده از دوستان داشت که اغلب‌شان توده‌اي بودند. سه چهار سال قبل از مرگ‌اش درباره‌ي آن‌ها نوشت «من گرچه با عقيده و عمل سياسي آنها مخالفم ولي نمي‌توانم دوست‌شان نداشته باشم. چون‌که در نظر من اين پاک‌باختگان گناهکارانِ بي‌گناهي هستند که به اميد نيکي، بدي مي‌کنند و دل‌شان از نتيجه‌ي کار دست‌هاي‌شان بي‌خبر است... من انسانيت آن‌ها را دوست دارم و طرز فکر و مبارزه‌ي سياسي‌شان را دوست ندارم.» (اقليمِ حضور، به کوشش علي دهباشي) گفته‌اند او بعد از زندان چندين سال در يک کارخانه فلزکاري و بعد هم در يک شرکت ساختماني کار مي‌کرد. چند سال هم در سازمان برنامه بود و مدتي هم در جايي که کارش جلب سياحان بود. تا انقلاب اسلامي رخ داد. بعد از انقلاب مدتي به خاطر درمان به پاريس رفت. بعدش براي چند سال کنار داريوش شايگان در مؤسسه مطالعات اسماعيلي کار کرد. ظاهراً درباره‌ي‌هانري کربن. مؤسسه که تعطيل شد به دکان عکاسي خواهرزاده‌اش رفت و آنجا ماند تا آخر عمر. حسن کامشاد گفته است، مسکوب 12 سال آخر را در پستوي يک دکان زندگي کرد. «صبح تا ظهر پشتِ پيشخوان اين دکان مي‌ايستاد و دکانداري مي‌کرد و بعدازظهر و شامگاه به خواندن و نوشتن مي‌پرداخت.»

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.