نامه‌ي مارکس به فرديناند لاسال

«شکسپيري» باش نه «شيلري»

 
[ شناسه مقاله: 3606 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۲۸۳۶ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

مارکس به مثابه‌ي ناقد ادبي

مقدمه‌ي مترجم: در اين نامه مارکس فريناند لاسال، حقوق‌دان، فيلسوف و فعال سياسي يهودي-آلماني (۱۸۶۴-۱۸۲۵) را خطاب قرار مي‌دهد که از مهم‌ترين چهره‌هاي وقت سوسياليسم بين‌المللي و از دوستان و البته مخالفان سياسي مارکس بود. اين يکي از ده‌ها نامه‌اي است که بين اين دو آلماني رد و بدل شده است. لاسال از آن انقلابيوني بود که هر روز سازي متفاوت مي‌زد و دست بر قضا در سال‌هاي حوالي اين نامه شرکت فعال در سياست را کنار گذاشته بود و حتي کار حقوق و فلسفه هم نمي‌کرد و در عوض به نمايش‌نامه‌نويسي رو آورده بود. او نمايشي با نام «فرانس فون سيکينگن: تراژدي تاريخي» نوشته بود. قهرمان اين نمايش‌نامه‌ي تاريخي «فرانس فون سيکينگن» (۱۵۲۳-۱۴۸۱)، شواليه‌اي آلماني و از چهره‌هاي شاخص دوره‌ي اصلاحات ديني در اروپا بود. لاسال نسخه‌اي از نمايش‌نامه را، که توسط نمايش‌خانه‌هاي آلمان زده شده بود، براي دانستن نظر مارکس برايش فرستاده و او در اين نامه نقدش به اين اثر را، ضمن حفظ تعارفات دوستانه که باعث مي‌شود آن‌را بهتر از تمام نمايش‌نامه‌هاي معاصر آلماني بداند، به اطلاع لاسال مي‌رساند.

در خطوط اصلي اين نامه، که اکنون براي اولين بار به فارسي ترجمه مي‌شود، مي‌توانيم رگه‌هاي نقد ادبي مارکس، به‌خصوص در موضوع تراژدي‌هاي انقلابي، را ببينيم. او آن‌چه خود «مفهوم ماترياليستي تاريخ» مي‌ناميد و تحليل بر اساس طبقات جان‌مايه‌ي آن بود در اينجا نيز به کار مي‌بندد تا مشخصه‌ي تاريخي شخصيت‌هاي نمايش لاسال را تحليل کند. او در يک کلام از دوستش مي‌خواهد که بيش از آنچه مي‌تواند وظيفه‌ي تاريخي-طبقاتي شخصيت‌ها باشد بر دوش‌شان نگذارد! و اين‌گونه است که آن روايت‌هاي تخيلي-تاريخي که شخصيت‌هاي هر دوره را با انتزاع صرف به تصوير مي‌کشند در بوته‌ي نقد قرار مي‌دهد.

اما جالب‌ترين نکته‌ي نقد مارکس به لاسال شايد اين است که از او مي‌خواهد از سبک شيلر،‌ شاعر آلماني نيمه‌ي دوم قرن هجدهم، دوري کند و نگذارد شخصيت‌ها تنها «بلندگويي براي بيان روحيه‌ي زمانه» باشند. او پيشنهاد مي‌دهد نمايش بيشتر «شکسپيري» باشد و پرواضح است که از استفاده‌ي زمخت سياسي از نمايش‌نامه و «بلندگو» شدن شخصيت‌ها بيزار است. در اينجا است که ناخودآگاه مي‌پرسيم اگر بنيان‌گذار کمونيسم مدرن Tسال‌ها بعد داستان‌هاي رايج در شوروي استاليني را مي‌ديد، چه در مورد آن شخصيت‌هاي «بلندگو»يي فراوان‌شان مي‌گفت؟

۱۹ آوريل ۱۸۵۹

از لندن به برلين

لاسال عزيز،

جداگانه برايت دريافت ۱۴ پوند و ۱۰ شيلينگ(1) را خبر ندادم چون نامه سفارشي بود. اما اگر بلاي لعنتي «پسردايي از هلند(2)» که آمد و مازاد وقت کاري مرا به خبيثانه‌ترين شکل گرفت، نصيبم نشده بود، زودتر برايت مي‌نوشتم.

حالا رفته و دوباره مي‌توانم نفس بکشم.

فريدلاندر(3) برايم نوشته. شرايط پيشنهادش به آن مطلوبي که اول برايت گفته بودم نيست ولي همچنان «آبرومند» است. چند نکته‌ي فرعي هم که بين ما حل شود (که فکر کنم در طول اين هفته انجام شود) برايش مي‌نويسم.

اينجا در انگلستان، مبارزه‌ي طبقاتي به مطلوب‌ترين شکل پيش مي‌رود. متأسفانه ديگر روزنامه‌ي چارتيستي وجود ندارد و اين است که من مجبور شدم همکاري ادبي با آن جنبش را از حدود دو سال قبل کنار بگذارم.

حالا مي‌رسيم به «فرانز فون سيکينگن». از همين اول بايد هم ترکيب و هم اجرا را تحسين کنم و همين آن ‌را از تمام نمايش‌نامه‌هاي معاصر آلماني بالاتر قرار مي‌دهد. دوم، و گذشته از هرگونه واکنش با ماهيت صرفاً نقادانه، اثر در خوانش اول مرا بسيار هيجان‌زده کرد و بدين‌سان در خوانندگان عاطفي‌تر واکنشي حتي شديدتر ايجاد خواهد کرد. و اين هم جنبه‌اي ديگر و بسيار مهم است.

حالا برسيم به آن سوي سکه: اول - و اين تنها مسأله‌ي صورت است - حالا که تصميم گرفته‌اي نظم بنويسي، مي‌توانستي در نوشتن وزن ايامبي هنرمندي بيشتري خرج کني. اما، اين بي‌توجهي از سوي تو شايد شاعر حرفه‌اي را بهت‌زده کند، من آن‌را عموماً موهبتي مي‌پندارم که تبارِ شاعرين مقلد و دون‌مايه‌ي ما هيچ چيزي نگاه نداشته‌اند مگر زرق و برق رسمي. دوم، تخاصم نهفته در داستان، تراژدي‌اي معمول نيست؛ اين دقيقاً همان تخاصم تراژيکي است که حزب انقلابي ۴۹-۱۸۴۸ به واقع بر سر آن ساقط شد. پس تبديل آن به نقطه اتکاي يک تراژدي مدرن، قطعاً با تاييد صميمانه‌ي من روبه‌رو مي‌شود. اما اينجا است که از خودم مي‌پرسم آيا موضوع مطروحه براي به تصوير کشيدن آن تخاصم مناسب است؟‌ بالتازار شايد تصور کند که اگر سيکينگن شورشش را نزاعي شواليه‌اي جلوه نداده بود و در عوض پرچم مخالفت را در مقابل امپراتور و جنگ علني را مقابل اميران بلند کرده بود، پيروز مي‌شد. اما آيا ما مي‌توانيم در چنين توهمي شريک باشيم؟‌ اگر سيکينگن (و با او، کم و بيش،‌ هاتن(4)) فرو افتاد اين نه به خاطر مکاري‌اش که از اين رو بود که او، به عنوان شواليه و نماينده‌ي طبقه‌اي رو به زوال، عليه واقعيت موجود يا در واقع عليه صورت جديد واقعيت موجود، شوريد. سيکينگن را از مشخصات فردي‌اش و تحصيلات خاص و طبيعتش و … بزدا و آن‌گاه مي‌رسي به… «گوتز فون برليشينگن(5)». در اين مرد بيچاره، تضاد تراژيک بين شواليه‌ها از يک سو و امپراتور و اميران از سوي ديگر، به دقت شخصيت يافته و همين است که گوته به درستي از او قهرمان ساخت. مادام که سيکينگن (و حتي، تا جايي،‌ هاتن، گرچه در مورد او، چونان تمام ايدئولوژيست‌هاي يک طبقه، چنين ادعاهايي بايد از اساس ترميم شود) با اميران مي‌جنگد (او تنها از اين رو عليه امپراتور مي‌چرخد که امپراتور شواليه‌ها به امپراتور اميران بدل شده) در واقع چيزي نيست مگر دن کيشوتي که گيرم مقداري توجيه تاريخي با خود دارد. اين واقعيت که او شورش خود را در پوشش نزاعي شواليه‌اي آغاز مي‌کند تنها به اين معني است که آن‌را به شيوه‌ي شواليه‌اي آغاز مي‌کند. اگر آن را به هر شيوه‌ي ديگري آغاز مي‌کرد مجبور بود مستقيماً و از آغاز نزد شهرها و دهقانان برود، يعني دقيقاً همان طبقاتي که توسعه‌شان برابر با لغو شواليه‌گري است.

بدين‌سان اگر نخواهي تخاصم را به سطح آنچه در «گوتز فون برليشينگن» تصوير شده تقليل دهي (و چنين نمي‌خواستي) سيکينگن و‌ هاتن مجبور به ساقط شدن بودند چرا که خود را انقلابي مي‌دانستند (که در مورد گوتز صدق نمي‌کند) و درست مثل اشرافيت قوام‌يافته‌ي لهستانِ ۱۸۳۰، از يک سو خود را به ابزار افکار مدرن بدل کردند و از سوي ديگر آن منفعت طبقاتي که در واقعيت نمايندگي مي‌کردند،‌ ارتجاعي بود. نمايندگان اشرافي انقلاب (که پشت شعارهاي وحدت و آزادي‌شان هنوز روياي گذشته‌ي امپراتوري و قانون زور خوابيده) در اين صورت نبايد اين منفعت را به انحصار در آورند و در داستان تو آنان چنين مي‌کنند؛ در عوض نمايندگان دهقانان (مشخصاً آنها) و نمايندگان عناصر انقلابي در شهرها بايد روي هم رفته تصوير چشمگير و پويايي از خود به دست دهند. اين‌گونه مي‌توانستي بسيار بيشتر مدرن‌ترين افکار را در خام‌ترين و ناقص‌ترين شکل خود بيان کني؛ اما در حال حاضر، فکر غالب، گذشته از آزادي مذهب، وحدت مدني است. اينجا بود که به طور خودکار بايد کار را بيشتر «شکسپيري» مي‌کردي اما الان ضعف اصلي‌ات به نظر من «شيلري» کردن است يعني اينکه از افراد تنها به عنوان بلندگويي براي بيان روحيه‌ي زمانه استفاده مي‌کني. آيا خود تو (مثل فرانز فون سيکينگن) تا حدودي اسير اين خطاي ديپلماتيک نشدي که مخالفت لوتري-شواليه‌اي را والاتر از مردمي-مونتسري بداني؟

باز، من نمي‌توانم ببينم چه چيز اين شخصيت‌ها شاخصه‌وار است. من انتظار چارلز پنجم و بالتازار و ريچاردِ ترير را مي‌کشم. و آيا هيچ زماني مثل قرن ۱۶ام ويژگي‌هاي شخصيتي قوي و زنده داشته است؟‌ در نظر من،‌ هاتن زيادي نماينده‌ي صرف «شور و شوق» است که آن‌را حوصله‌ سر بر مي‌کند. آيا او در ضمن طناز نبود و طنزي شرور نداشت و از اين رو در حقش بي‌انصافي بزرگي صورت نگرفته؟

ميزان رنجي که حتي سيکينگنِ تو (که، راستي، خيلي انتزاعي تصوير شده) در نتيجه‌ي تخاصي مي‌بيند که مستقل از تمام محاسبات شخصي او است، از ضرورتي پيدا است که او با آن دوستي با شهرها و … را از شواليه‌هايش مي‌خواهد و از سوي ديگر، از رضايتي که خود با آن قانون زور را بر همان شهرها تحميل مي‌کند.

به جزئيات که برسيم، اگر من بودم تأمل گاهي زيادي افراد به خود را کم مي‌کردم - اين هم نتيجه‌ي ميل تو به شيلر است. مثلاً در صفحه‌ي ۱۲۱ که‌ هاتن به ماري داستان زندگي‌اش را مي‌گويد. طبيعي بود که ماري در پاسخ بگويد:

«تمام خورجين احساسات…»

و تا آن‌جا که مي‌گويد

«و بيش از تمام سال‌ها بر سينه‌ام سنگيني مي‌کند.»

ابيات پيش از اين، از «مي‌گويند» تا «پيرتر شده» مي‌توانند در اينجا بيايند اما اين گفته که «باکره يک شبه زن مي‌شود» (گرچه نشان مي‌دهد که عشقي که ماري مي‌شناسد بيش از انتزاعي صرف است) به کلي بيهوده است؛ بيهوده‌تر از آن، اينکه ماري کار را با صحبت از «پا به سن گذاشتن» خودش آغاز مي‌‌کند. بعد از بازگويي آن همه حرف که در طول «يک» ساعت زده، لابد در آن قسمت مربوط به «پا به سن گذاشتن» احساساتش را عموماً بيان کرده. دوباره، آنچه مرا در خطوط بعدي مي‌آزارد اين است: «من فکر کردم حق من همين بود» (يعني سعادت) چرا ديدگاه خالصانه‌اي را که ماري تا به حال نسبت به جهان ابراز کرده، با تبديل به نظريه‌اي از حقوق باطل کنيم؟‌ شايد در وقت ديگري نظرم را مفصل‌تر برايت بگويم.

صحنه‌ي بين سيکينگن و چارلز پنجم را به‌خصوص محشر مي‌دانم گرچه ديالوگ‌هاي دو طرف زيادي رنگ التماس به خود دارد؛ صحنه‌هاي ترير هم همين‌طور. گفته‌هاي ‌هاتن راجع به شمشير را بسيار خوش داشتم.

خوب، براي اين دفعه همين قدر بس است.

همسر من را به خصوص شيفته‌ي نمايشت کرده‌اي. اما ماري راضي‌اش نمي‌کند

سلامت باشي.

مخلصت،

ک. م.

راستي. «پو و راينِ» انگلس چند غلط چاپي دارد. در صفحه‌ي آخر اين نامه فهرستي از آنها را ضميمه کرده‌ام.

اولين انتشار (اصل آلماني): کتابِ «نامه‌ها و نوشته‌هاي منتشرنشده»، ف. لاسال، چاپ اشتوتگارت و برلين، ۱۹۲۲

اولين چاپ ترجمه‌ي انگليسي: «مجموعه آثار مارکس و انگلس»، انتشارات پروگرسِ شوروي، جلد ۴۰ام، چاپ

۱۹۸۳

عنوان،‌ انتخاب مترجم فارسي است.

پي‌نوشت‌ها:

1- لاسال که از خانواده‌ي تجاري ثروتمندي مي‌آمد هم يکي از آن دوستان متعددي بود که هر وقت مي‌توانست به مارکسِ هميشه فقير کمک مالي مي‌کرد -م.

2- مادر مارکس از يهوديان هلند بود و از خانواده‌ي ثروتمندي از تجار مي‌آمد. از اين رو مارکس دايي‌هاي پولداري داشت که گه گاه کمکي هم به زوج جوان مي‌کردند. يکي از اين دايي‌ها بعداً شرکت مشهور «فيليپز الکترونيک» را مشهور گذاشت که لوازم برقي‌اش تا همين امروز هم همه‌جا مورد استفاده است -م.

3- «فريدلاندر» سردبير روزنامه‌ي «داي پرس» وين بود که مارکس مي‌خواست براي تأمين مخارج هم که شده برايش بنويسد - م.

5- اولريخ فون‌هاتن، دانشور، شاعر و اصلاح‌گر آلماني (۱۵۲۳-۱۴۸۸) و از منتقدين جسور کليساي کاتوليک در زمان خود بود. او از رهبران شواليه‌هاي امپراتوري مقدس روم به شمار مي‌رفت و همکاري او با سيکينگن باعث شده از شخصيت‌هاي اصلي نمايش‌نامه باشد -م.

6- برليشينگن (۱۵۶۲-۱۴۸۰) از مزدوران و شواليه‌هاي امپراتوري آلمان که گوته در سال ۱۷۷۳ نمايش‌نامه‌اي بر پايه‌ي خاطراتش تنظيم کرد - م.

تبلیغات

 

    

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.