‌نامه‌ای از مارکس به انگلس در مورد بنیان‌گذاری انترناسیونال اول و چند مسأله‌ی دیگر

جسور در محتوا، معتدل در بیان

کارل مارکس/ ترجمه‌ي آرش عزيزي

 
[ شناسه مقاله: 3605 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۱۶۹۲ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

مارکس به مثابه‌ی سازمان‌ده‌ی سیاسی

مقدمه‌ی مترجم: از میان نوشته‌های بسیاری که از مارکس بر جای مانده در کمتر جایی مثل نامه‌هایش به انگلس می‌توان او را در اوج خودمانی بودن و صراحت یافت. صدها نامه‌ای که این دو یار شفیق برای هم نوشته‌اند در واقع بهترین مخزن دست‌یابی به قلب روند شکل‌گیری افکار آنها است.

در این نامه که مارکس در پاسخ نامه‌ی دو روز قبلِ انگلس نوشته چهار مسأله (که مارکس آنها را شماره زده تا چیزی از نظرش نیافتد) مطرح می‌شود اما مهمترین آنها بدون شک مسأله‌ی دوم یعنی بنیان‌گذاری «انجمن بین‌المللی کارگران» است. در این نامه مارکس از چگونگی تشکیل این «انجمن» سخن می‌گوید که بعدها «انترناسیونال (بین‌الملل) اول» لقب گرفت و هنوز هم نزد فعالین جنبش کمونیستی جهانی به عنوان نقطه آغاز و تولدِ رسمی جنبش‌شان شناخته می‌شود. در اینجا چند نکته به‌خصوص جالب توجه است.

اول، اينكه مارکس نه تنها از بنیان‌گذاران اصلی «انترناسیونال اول» نبوده که نقشی خیلی فرعی در قدم‌ّهای آغازین آن داشته و در جلسات تدوین «بیانیه‌ی اصول» نیز بیشتر به زور تشر دوستش حاضر شده! صحنه‌گردان‌ّهای اصلی در واقع نه تنها مارکسیست نیستند که به نظر بیشتر به طیف لیبرال تعلق دارند از جمله اولین دبیر انجمن، «رندال کرمر» (۱۹۰۸-۱۸۲۸)، که پس از به چپ چرخیدن انترناسیونال به سرعت از آن جدا شد و بعدها نه فقط نماینده‌ی لیبرال مجلس بریتانیا که از اولین برندگان نوبل صلح شد.

دوم، اينكه تصویر مارکس به عنوان شخصیتی که «اندیشمند» صرف بوده و علاقه‌ای به دعواهای حزبی و سیاسی نداشته است در این نامه کاملا از هم فرو می‌پاشد. می‌بینیم که مارکس از همان لحظه‌ی اول تدارکات سیاسی می‌بیند تا نظرات مخالف را دور بزند و از همان ابتدا منتظر اختلافات و انشعابات قریب‌الوقوع در «انجمن» هست. در واقعیت تاریخ نیز دیدیم که مارکسی که در جلسه‌ی بنیان‌گذاری انترناسیونال «در ظرفیت غیرسخنران» دعوت شده بود و تنها روی پلاتفرم کنار کارگر آلمانی سخنران نشسته بود، به زودی شورای عمومی را در دست گرفت و تمام تلاش خود را به کار بست تا «انجمن» از نظریاتی که صحیح نمی‌پنداشت تصفیه شود.

سوم‌ و اما مهم‌ترین نکته‌ی موجود در این نامه صحبتی است که مارکس در مورد چگونگی تدوین «بیانیه» خطاب به طبقه‌ی کارگر می‌کند. او می‌گوید تا وقتی که جنبش دوباره احیا نشده، نمی‌توان از «جسارت زبان» سابق استفاده کرد و شعار آکوآویوا، کشیش یسوعی قرن ۱۶ام، را تکرار می‌کند که باید «جسور در محتوا و معتدل در بیان» عمل کرد. این همان شعاری است که تد گرانت، مارکسیست بریتانیایی، بعدها سرلوحه‌ی کار خود قرار داد و بر اساس آن ساختن سازمان کمونیست‌ها درون «حزب کارگر» بریتانیا و شیوه‌ی تبلیغات میان کارگران انگلیسی که به این حزب تعلق خاطر داشتند توصیه کرد. گرانت می‌گوید مارکس و انگلس «با ترکیب ایستادگی بر اصول با انعطاف‌پذیری تاکتیکی بسیار، به تدریج اکثریت (انترناسیونال اول) را جلب کردند» و توضیح می‌دهد که مارکس، چنان که از این نامه پیداست، هنگام کار میان فعالین سندیکایی بریتانیایی از «تعصبات» آنها خوب مطلع بوده و از همین رو با ظرافت و ملاحظات بسیار عمل می‌کرده. در اینجا می‌بینیم که مارکس بر خلاف بسیاری از «مارکسیست‌»های آتی علاقه‌ای به شعار دادن صرف و «افراشتن پرچم» نبوده و می‌کوشیده با «اعتدال در بیان» مخالفین را جذب کند، ضمن اينكه چنان که از نقدش به مازنیست‌ها و بقیه پیدا است حاضر نبوده یک قدم از محتوای آنچه صحیح می‌پنداشته نیز کوتاه بیاید. بدین سان ۵۶ سال پیش از انتشار «کمونیسم چپ: بیماری کودکی» به قلم لنین یکی از اولین نقدها به «چپ‌روی» را از قلم مارکس می‌خوانیم.

از یکی، دو جمله‌ی کوتاهی که مارکس در پاسخ به دوستش درباره‌ی بحران تجاری در اروپا گفته است که بگذریم، دو بخش دیگر نامه به دو دوست مشترک مارکس و انگلس و دو شخصیت مهم در جنبش سوسیالیسم بین‌المللی مربوط می‌شوند: لاسال و باکونین.

لاسال چند ماه پیش از این نامه به مرگی بسیار تراژیک درگذشته است و مارکس در اینجا داستان پیامد این مرگ و برخورد او با بازماندگان دوست یهودی-آلمانی‌اش را نقل می‌کند. ماجرا این بود که در تابستان همان سال، لاسال در برلین با زن جوانی (هلن فون دونیگز) آشنا می‌شود و تصمیم به ازدواج می‌گیرند. اما پدر دختر، دیپلماتی باوارایی که مقیم ژنو بوده، دل خوشی از لاسالِ رادیکال ندارد و دخترش را در اتاق خود زندانی می‌کند تا اينكه او پس از چند روز حبس خانگی به ازدواج با کنتی والاچیایی (بخشی از رومانی امروز) رضایت می‌دهد. لاسال برای چندمین بار در زندگی‌اش با جسارت خواهان دوئل هم با پدر دختر و هم با شوهر جدید می‌شود. دومی قبول می‌کند و در دوئلی که در روز ۲۸ اوت ۱۸۶۴ در کاروژ، از حومه‌های ژنو، در می‌گیرد، لاسال زخم بدی بر می‌دارد و چند روز بعد از دنیا می‌رود. کنتس هاتزفلد که از آن سخن می‌رود از موکلین و نزدیکان لاسال بوده که در ابتدا بر سر پرونده‌ی طلاق وکیل او شده و اتفاقاً شوهر او را نیز سال‌ها پیش به دوئل طلبیده بود که این یکی نپذیرفته بود! مارکس در این نامه نشان می‌دهد که به غیبت پشت سر دوستان و آشنایان هم علاقه‌ای خاص دارد!

در بخشی از نامه به دیدار پس از ۱۶ سال دوری با یکی از مشهورترین رقبای مارکس، باکونین، رهبر آنارشیست‌ها، اشاره می‌شود. طرفه آنجا که مارکس نظر بسیار مثبتی نسبت به او ابراز می‌کند و امیدوار است روابط سیاسی‌شان بهبود رود اما دقیقاً عکس آن اتفاق می‌افتد و چند سال بعد و در چارچوب همان انترناسیونال اول است که مارکس و طرفدارانش راه خود را از باکونینی‌ها جدا می‌کنند تا اولین انشعاب رسمی در جنبش کارگری جهانی صورت بگیرد.

۴ نوامبر ۱۸۶۴

از لندن به منچستر

فردریک عزیز،

از اينكه دوباره خبری از تو بشنوم بسیار خشنود شدم.

اینجا همه چیز خوب است. خودم هم از وقتی از اینجا رفتی تا همین پریروز که کفگیرک دیگری زیر سینه‌ی سمت راستم پیدا شد، خوب بودم. اگر زود از بین نرود و کفگیرک‌های دیگری هم پیدا شوند می‌خواهم این دفعه از درمان آرسنیک که گومپرت(1) پیشنهاد کرده استفاده کنم.

می‌خواستم « rüm hart» و … که به خط رونی برایم نوشتی این‌گونه ترجمه کنم که در زبان هلندی-فریسی به معنای قلب باز و افق روشن است. اما می‌ترسم که توضیح دیگری پشتش باشد و این است که بی‌خیال حل این معما شدم(2).

باید تمام ضمایم را به محض اينكه خواندی برایم پس بفرستی. من هنوز بهشان نیاز دارم. برای اينكه چند موضوعی که می‌خواستم برایت بگویم یادم نرود، آنها را شماره می‌زنم.

۱- لاسال و کنتس هاتزفلد

این سند طویل نسخه‌ای است از نامه‌ای که زنِ هروگ (شرم بر آن‌که او را شر بداند) (honi soit qui mal y pense)، اِما،(3) بلافاصله پس از فاجعه به برلین فرستاد تا بخش‌هایی از آن در روزنامه‌ها منتشر شود. در آن می‌بینی که اِما چقدر هوشمندانه موفق می‌شود خودش و گئورگِ بی‌جربزه‌اش را در اول و وسط و آخر گزارش زیر نورافکن بگذارد؛ و اينكه چگونه گزارش او دو نکته‌ی مهم را مطرح نمی‌کند: اول دیدار روستوف با دونیگز و دخترش که در آن این دختر حتما لاسال را پیش از صحنه‌ای که اِما نقل می‌کند محکوم کرده بوده. دوم: اينكه چگونه کار به دوئل کشید. لاسال نامه‌ی توهین‌آمیز را نوشت. بعد اتفاقی افتاد که گزارش نشده و مستقیما به دوئل کشید.

سرکوب این دو نکته‌ی به این مهمی و خطیری باعث می‌شود آدم به دقت این روایت شک کند.

نامه‌ی هاتزفلد. او که به برلین رسید از لیبکنخت خواستم نامه‌ی مختصر تسلیتی از سوی من برایش ببرد. لیبکنخت برای من نوشت که هاتزفلد گلایه کرده که «من لاسال را بدجور رها کردم» انگار که من می‌توانستم کمکی بهتر از این به او بکنم که دهانم را ببندم و بگذارم هر کاری خواست بکند. (او در آخرین سخنرانی‌اش در محکمه‌ی دوسلدورف نقش مارکی پوسا را بازی کرد و ویلیامِ خوش‌صورت شده بود فیلیپ دوم و او می‌کوشید قانعش کند قانون اساسی حاضر را معلق کند، حق رای مستقیم و همگانی اعلام کند و خود را با پرولتاریا متحد کند.) می‌توانی ببینی پشت نامه‌اش چه خوابیده و از من چه می‌خواهد. در جوابش نامه‌ای بسیار صمیمانه اما با لحن رد دیپلماتیک نوشتم. وای بر ناجی روز قیامت! این شخصیت و چاپلوسانی که دورش را گرفته‌اند دیوانه‌اند.

راستی! چند شماره از نشریه‌ی «یادداشت‌هایی برای مردمِ» ئی جونز (۱۸۵۱، ۱۸۵۲) دوباره دست بر قضا به دستم رسید؛ تا جایی که به مقالات اقتصادی‌اش برمی‌گردد نکات اصلی آنها تحت راهنمایی مستقیم من و تا حدودی حتی در همکاری مستقیم با خودم نوشته شده‌اند. خوب! در آنها چه می‌یابم؟ این‌ که آن موقع ما همین جدل را (البته با کیفیت بهتر) علیه جنبش تعاونی داشتیم که مدعی بود، در شکل تنگ‌نظرانه‌ی کنونی‌اش، حرف آخر ّرا می‌زند. همان ادعایی که لاسال ۱۰-۱۲ سال بعد در آلمان علیه شولتز-دلیتچ مطرح کرد.

لاسال در آخرین وصیت‌نامه‌اش برنارد بکرِ بیچاره را که سردبیر جوچ در نشریه‌ی «هرمان» بود، به عنوان جانشینش در سمت ریاست «انجمن عمومی کارگران آلمان» «منصوب» کرده است - در «آخرین وصیت‌نامه‌» (مثل امیری حاکم.) کنگره‌ی این انجمن در روز شانزدهم این ماه در دوسلدورف برگزار می‌شود و انتظار می‌رود مخالفتی جدی علیه این «فرمانِ» آخرین وصیت‌نامه صورت بگیرد.

در ضمیمه در ضمن نامه‌ای پیدا می‌کنی از کلینگز، کارگری در سولینگن، که در واقع رهبر زیرزمینی کارگران راین‌لند (اعضای سابق «اتحادیه» (منظور «اتحادیه کمونیست» است-م) ) است. این نامه را پرونده کن و باز پس نفرست.

۲. انجمن بین‌المللی کارگران

چند وقت پیش، کارگران لندن بیانیه‌ای برای کارگران در پاریس راجع به لهستان فرستادند و از آنها خواستند به عمل مشترک در این زمینه دست بزنند.

پاریسی‌ها هم به نوبه‌ی خود هیأتی به ریاست کارگری به نام «تولن» (Tolain) فرستادند که نامزد کارگریِ واقعی در آخرین انتخابات در پاریس و آدم خیلی مقبولی بود. (همراهانش هم بچه‌های مقبولی بودند.) آدگر (کفاش، رئیس «شورای سراسری اتحادیه‌های کارگری لندن» در این‌جا و در ضمن رئیس «انجمن اتحادیه‌های کارگری برای تبلیغ برای حق رأی» که مربوط با «برایت» است) و کرمر)(4) بنا و دبیر «اتحادیه‌ی بناها») جلسه‌ای عمومی در سنت مارتینز هال برای روز ۲۸ سپتامبر ۱۸۶۴ فرا خواندند. (این دو همانند که «جلسه‌ی بزرگ اتحادیه‌های کارگری» راجع به آمریکایی شمالی را با ریاست برایت در سنت جیمز هال برگزار کرده بودند و همین طور سخنرانی‌های گاریبالدی را.) فردی به نام «له لوبز» را نزد من فرستادند و او پرسید که من حاضرم «از طرف کارگران آلمان» (pour le ovrier allemands) شرکت کنم یا نه و مشخصاً حاضرم کارگری آلمانی برای صحبت در جلسه بفرستم و غیره. من اکاریوس را برایشان فرستادم که محشر عمل کرد و خود من هم در ظرفیت غیرسخنران در پلاتفرم حاضر بودم. می‌دانستم که در این موقعیت «آنها که واقعاً اهمیت دارند»، هم از لندن و هم از پاریس،‌ حاضر می‌شوند و این بود که تصمیم گرفتم قانون معمولی خودم برای رد هرگونه دعوت اینچنینی را کنار بگذارم.

(«له لوبز» جوانی فرانسوی است که سی و چند سالش است؛ اما در جرزی و لندن بزرگ شده، انگلیسیِ پایتخت صحبت می‌کند و میانجی خیلی خوبی بین کارگران فرانسوی و انگلیسی است.) (درس موسیقی و زبان فرانسوی می‌دهد.)

جلسه برگزار شد و سالن تا خرخره پر بود (معلوم است که شاهد خیزش دوباره‌ی طبقات کارگر هستیم.) سرگرد ولف (از خاندان تارن-تاکسی، آجودانِ گاریبالدی) از طرف «انجمن کارگران ایتالیایی لندن» حاضر شد. تصویب شد که «انجمن بین‌المللی کارگران» تصویب شود و «شورای عمومی» آن در لندن مستقر شود و به «وساطت» بین «انجمن»های کارگری در آلمان، ایتالیا، فرانسه و انگلستان بپردازد. و در ضمن «کنگره‌ی کارگران» عمومی در سال ۱۸۶۵ در بلژیک تشکیل شود. «کمیته‌ای موقت» در این جلسه تشکیل شد با حضور آدگر، کرمر و بسیاری دیگر که خیلی‌های‌شان چارتیست‌های سابق، اوونیست‌های سابق و … از طرف انگلستان بودند؛ سرگرد ولف، فونتانا و سایر ایتالیایی‌ها از طرف ایتالیا؛ له لوبز و … از طرف فرانسه؛ اکاریوس و من از طرف آلمان. به «کمیته» اختیار دادند هر تعدادی که خواست به اعضایش اضافه کند.

تا اینجای کار بد نیست. در جلسه‌ی اول کمیته شرکت کردم. «زیرکمیته»ای (با حضور من) تشکیل شد تا «بیانیه‌ی اصول» و مقررات موقتی را پیش‌نویس کند. ناخوشی باعث شد در جلسه‌ی زیرکمیته حاضر نشوم و جلسه‌ی بعدی جلسه‌ی کل کمیته بود.

در این دو جلسه که من در آنها شرکت نکردم (جلسه‌ی زیرکمیته و بعد جلسه‌ی کل کمیته) این اتفاق‌ها افتاد:

سرگرد ولف مقررات (قوانین) «انجمن‌های کارگران ایتالیایی» (که سازمانی مرکزی دارد اما چنان‌ که بعداً معلوم شد عملاً انجمن‌های تعاونی هستند) را تسلیم کرد تا توسط انجمن جدید مورد استفاده قرار بگیرد. بعداً متن‌شان را دیدم. واضح بود که مخلوطی است از مازینی(5) و از همین می‌توانی بفهمی به مسأله‌ی واقعی، مسأله‌ی کارگر، با چه روحیه‌ای و چه کلماتی پرداخته شده بود و در ضمن مسأله‌ی ملیت‌ها چگونه در آن آمده بود.

علاوه بر این یکی از اوونی‌های قدیمی به نام وستون (که الان خودش کارخانه‌دار شده و مرد خیلی دوست‌داشتنی و شایسته‌ای است) برنامه‌ای پر از گمراهی شدید و به شدت طول و دراز سر هم کرده بود.

جلسه‌ی بعدی کل کمیته از زیرکمیته خواست برنامه‌ی وستون را، و در ضمن «مقرراتِ» ولف را، از نو بنویسد. خود ولف رفت تا در کنگره‌ی «انجمن‌های کارگران ایتالیا» در ناپل شرکت کند و آنها را قانع کند به انجمن مرکزی در لندن بپیوندند.

بعد زیرکمیته جلسه‌ی دیگری ترتیب داد که من دوباره در آن شرکت نکردم چون خیلی دیر خبرم کردند. در این‌ جلسه «بیانیه‌ی اصول» و نسخه‌ی ویراست‌شده‌ای از مقررات ولف توسط له لوبز ارائه شد و و زیرکمیته آن‌را برای تسلیم به کمیته‌ی کامل پذیرفت. کمیته‌ی کامل در روز ۱۸ اکتبر جلسه گذاشت. اکاریوس برای من نوشت که مسأله‌ی «خطر در تاخیر» (periculum in mora) مطرح است و این شد که من رفتم و وقتی شنیدم له لوبزِ شخیص، آن پیش‌نویس را خواند بهتم برد: متنی هراسناک، پر از کلیشه، با نثر بد و بالکل ویراست‌نشده که مثلاً بیانیه‌ی اصول بود و جای جایش رد پای مازینی بود و همه‌ی اینها زیر سطحی‌ترین تکه پاره‌های سوسیالیسم فرانسوی قرار گرفته بود. به اضافه، «مقررات» سازمان ایتالیایی را کم و بیش تأیید کرده بودند. هدف این «مقررات»، گذشته از بقیه‌ی مشکلاتش، چیزی واقعاً غیرممکن بود، نوعی دولت مرکزی طبقات کارگر اروپا (و البته که مازینی در پس‌زمینه‌ی آن بود.) من اعتراض معتدلی کردم و کلی بحث شد. اکاریوس پیشنهاد داد که زیرکمیته متن را بیشتر «ویراست» کند. اما روح بیانیه‌ی لوبز تصویب شد.

دو روز بعد، در ۲۰ اکتبر، کرمر به نمایندگی از انگلستان، فونتانا (ایتالیا) و له لوبز در خانه‌ی من دیدار کردند. (وستون نتوانست حاضر شود.) من پیش از آن متون (نوشته‌ی ولف و له لوبز) را در اختیار نداشتم و در نتیجه نتوانستم چیزی آماده کنم؛ اما کاملا ًمصمم بودم که اگر از دستم بر آمد نگذارم یک خط از آن حرف‌ها هم سر جایش بماند. برای اينكه وقتی خریده باشم پیشنهاد دادم پیش از «ویراست» پیش‌نویس راجع به «مقررات»، «صحبت» کنیم. همین هم شد. ساعت ۱ صبح بود که تازه اولین از ۴۰ «مقررات» را تصویب کردیم. کرمر گفت (و کل هدف من هم همین بود: (چیزی نداریم جلوی کمیته که روز ۲۵ اکتبر جلسه دارد بگذاریم. باید کار را تا ۱ نوامبر به تاخیر بیاندازیم. اما زیرکمیته می‌تواند دوباره در روز ۲۷ اکتبر جلسه بگذارد و بکوشد به نتیجه‌ای قاطع برسد. سر همین توافق شد و «اسناد» به من «تحویل» داده شد تا آنها را بررسی کنم.

من می‌دانستم که غیرممکن است از این‌ها چیزی در آورد. برای توجیه شیوه‌ی خیلی غریبی که تصمیم گرفته بودم با آن روحیه‌یِ نقدا «تصویب»شده‌ی متون را ویرایش کنم، «بیانیه‌ای به طبقات کارگر» نوشتم (که طرح اولیه نبود؛ نوعی بازبینی ماجراهای طبقات کارگر از سال ۱۸۴۵ به این طرف)؛ به این بهانه که تمام واقعیت‌های لازم در این «بیانیه» آمده و نباید یک چیز را سه بار تکرار کنیم، کل پیش‌نویس را عوض کردم، «بیانیه‌ی اصول» را بیرون انداختم و بالاخره ۴۰ «مقررات» را با ۱۰ مورد عوض کردم. تا جایی که «بیانیه» به سیاست بین‌المللی می‌پردازد، به کشورها و نه ملیت‌ها اشاره کرده‌ام و روسیه را محکوم کرده‌ام و نه ملت‌های کوچک (minores gentium) را. زیرکمیته تمام پیشنهادهای من را تصویب کرد. اما مجبور شدم دو جمله راجع به «وظیفه» و «حق» و در ضمن راجع به «حقیقت، اخلاق و عدالت» در مقدمه‌ی مقررات بیاورم اما اینها را جوری آورده‌ام که آسیبی وارد نیاورند.

در جلسه‌ی کمیته‌ی عمومی «بیانیه‌ی» من و … با شور و شوق بسیار تصویب شد (به اتفاق آرا). بحث راجع به شکل انتشارات و … قرار است سه‌شنبه‌ی هفته‌ی آینده صورت بگیرد. له لوبز نسخه‌ای از «بیانیه» را برای ترجمه به فرانسوی دارد و فونتانا یکی برای ترجمه به ایتالیایی. (برای آغاز کار هفته‌ نامه‌ای به نام «بی‌هایو» (کندو) در می‌آید که سردبیرش، فعالی از اتحادیه‌های کارگری به نام پاتر است، که شبیه «مونیتر» (نشریه‌ای فرانسوی-م) است.) قرار است خود من هم به آلمانی ترجمه‌شان کنم.

بسیار دشوار بود که سند را طوری تنظیم کنیم که دیدگاه‌مان در صورتی ظاهر شود که برای چشم‌انداز کنونی جنبش کارگری قابل قبول باشد. یکی دو هفته‌ی دیگر همین‌ها جلساتی با باریت و کابدن راجع به حق رای خواهند داشت. مدتی پیش از احیای جنبش طول می‌کشد تا بتوانیم دوباره از همان جسارت زبان استفاده کنیم. رفتار ما باید «جسور در محتوا، معتدل در بیان» (Fortiter in re, suaviter in modo) باشد. به محض اينكه چاپ شدند برایت می‌فرستم.

۳. باکونین سلام می‌رساند. امروز از اینجا رفت ایتالیا که آنجا زندگی می‌کند (فلورانس). دیروز برای اولین بار پس از ۱۶ سال دیدمش. باید بگویم از او خیلی خوشم آمد، خیلی بیش از پیش. در مورد جنبش لهستان، گفت دولت روسیه برای آرام نگاه داشتن خود روسیه به جنبش نیاز دارد اما اصلا حساب هیچ چیز مثل مبارزه‌ای ۱۸ ماهه را نکرده بود. همین بود که ماجرای لهستان را پیش آورده بودند. لهستان با دو چیز شکست خورده بود:‌ نفوذ بناپارت و دوم، خودداری اشرافیت لهستان که علناً و بی‌ابهام از همان آغاز سوسیالیسم دهقانی اعلام کند. از این به بعد (پس از فروپاشی ماجرای لهستان) او (باکونین) خودش را تنها درگیر جنبش سوسیالیستی می‌کند.

روی هم رفته او یکی از معدود نفراتی است که من می‌بینم پس از ۱۶ سال به جلو حرکت کرده و نه عقب. در ضمن در مورد حملات آرکارت با او صحبت کردم. (راستی: انجمن بین‌المللی احتمالاً به گسستی بین من و این دوستان می‌انجامد!) کلی از خودت و لوپوس(6) پرسید. از مرگ لوپوس که برایش گفتم بلافاصله گفت که این فقدانی جبران‌نکردنی برای جنبش است.

۴. بحران. به هیچ وجه در اروپای قاره‌ای تمام نشده (به خصوص فرانسه). ‌دست بر قضا هر آن‌چه از شدت بحران‌ها کاسته شده بر تکررشان افزوده شده

سلامت باشی.

مخلصت، ک. م.

پی‌نوشت‌ها:

اولین انتشار (اصل آلمانی): در کتاب «مکاتبات بین ف. انگلس و ک. مارکس»، چاپ اشتوتگارت، ۱۹۱۳

اولین انتشار ترجمه‌ی انگلیسی: «مجموعه آثار مارکس و انگلس»، انتشارات پروگرسِ شوروی، جلد ۴۲ام، چاپ ۱۹۸۷

عنوان از مترجم‌ فارسی است.

پي‌نوشت‌ها:

1- گومپرت نام پزشکی در منچستر و از دوستان انگلس بود که هر وقت مارکسِ مریض‌احوال نزد دوستش به شمال انگلستان می‌رفت او را درمان می‌کرد و نسخه‌هایی تجویز می‌کرد -م.

2- نامه‌های مارکس و انگلس به یکدیگر پر از این رمز و رازها و معماها و بازی‌ها است که دو دوست اندیشمند با یکدیگر می‌کنند. انگلس در نامه‌ای که دو روز پیش از این نامه برای رفیقش نوشته بی هیچ توضیحی گفته «Rüm Hart, klar Kimmang» و اینجا مارکس سعی می‌کند معنای آن‌را حدس بزند - م.

3- اما همسر گئورگ هروگ (۱۸۷۵-۱۸۱۷) شاعر انقلابی آلمانی که برای حزبِ لاسال سرود می‌نوشت - م.

4- «رندال کرمر» چنان که در مقدمه معرفی شده است بعدها نماینده‌ی لیبرال مجلس و از اولین برندگان نوبل صلح شد - م.

5- جوزپه مازینی (۷۲-۱۸۰۵) از رهبران جنبش انقلابی جمهوری‌خواه «ایتالیای جوان» بود که در از جمله در انقلابات ۱۸۴۸ نقش ویژه‌ای داشت. او سال‌ها در لندن پناهنده بود و از این رو برخوردهای متعددی با مارکس داشت. مارکس همیشه ویژگی‌های ضدپرولتری و متناقض برنامه‌ی این انقلابی بورژوایی را نقد می‌کرد. مازینی و طرفدارانش در ایران و جهان شاید بیش از همه با رمان «خرمگس» شناخته شوند که قهرمانش از فعالین «ایتالیای جوان» است. -م.

6- «لوپوس» نام مستعار ویلهلم فردریش ولف (۱۸۶۴-۱۸۰۹) معلم مدرسه‌ای آلمانی از تارنائوی گالیسیا (لهستان امروز) بود که در بحبوحه‌ی انقلاب‌های دهه‌ی ۱۸۴۰ از نزدیک‌ترین دوستان مارکس و انگلس در بروکسل و بعدها از بنیان‌گذاران و اولین رهبران «اتحادیه‌ی کمونیست‌ّها» به حساب می‌آمد. او، که مدتی نماینده‌ی مجلس ملی فرانکفورت بود، آخرین سال‌های عمرش را در انگلستان گذراند و در وصیت‌نامه‌اش ثروت بسیاری برای مارکس به جای گذاشت. نام او احتمالاً بیش از هر چیز به خاطر این به یاد مانده که اولین جلد کتاب «سرمایه»ی مارکس به او، «دوست فراموش‌ناشدنی‌ام و قهرمان بی‌باک و مومن و نجیب پرولتاریا» تقدیم شده است - م.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.