پاسخ‌ به پرسش‌هاي مهرنامه

نتیجه انقلابی فهم منطق سرمایه

محمد مالجو

 
[ شناسه مقاله: 3600 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۲۷۵۴ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

پژهشگر حوزه اندیشه اقتصادی. تا کنون کتاب‌های مختلفی از جمله آثاری از آلبرت هیرشمن را ترجمه کرده است. از او در شماره 11 مهرنامه گفت‌وگویی درباره کارنامه جنبش‌های کارگری منتشر شده است.

مهم‌ترين کتاب و شايد مهم‌ترين ميراث مارکس، سرمايه، کتابي است در اقتصاد سياسي. ايده اصلي مارکس در اين کتاب چيست؟ با مدنظر قرار دادن «سرمايه» وقتي از اقتصاد سياسي مارکس حرف مي‌زنيم از چه حرف مي‌زنيم؟

تاکنون هرچه از مارکس به لحاظ زماني دورتر شده‌ايم کشف اصلي‌اش نيز معتبرتر شده است. گرچه در سده نوزدهم قلم مي‌زد اما اصل بنياديني که کشف کرد براي اوايل سده بيست و يکم معتبرتر است تا روزگار خودش. ويژگي اصلي ميراث مارکس همين است. اما خود ميراث مارکس چيست؟ بگذاريد مشخصاً از کاپيتال بگويم. غالباً گمان مي‌شود که موضوع مطالعه مارکس در کاپيتال عبارت است از سرمايه‌داري متقدم به شکلي که در انگلستان متولد شد، گماني البته نادقيق. صدالبته که مارکس سرمايه‌داري سده نوزدهمي بريتانيايي را بررسي کرد اما فقط به منزله يکي از شکل‌هاي تاريخي ظهور «منطق سرمايه‌.» منطق سرمايه به شکل گسترده براي اولين بار فقط در انگلستان پا به عرصه تاريخ گذاشته بود. به همين دليل نيز بود که شواهد و نمونه‌هاي مارکس عمدتاً از انگلستان سده نوزدهم اخذ مي‌شد. بااين‌حال، دقيق‌تر اين است که بگوييم موضوع مطالعه مارکس در ‌کاپيتال اصولاً منطق سرمايه بود که يکي از شکل‌هاي ظهورش در سطح تاريخ در هيبت سرمايه‌داري بريتانيايي سده نوزدهمي به عرصه رسيده بود. مراد مارکس از منطق سرمايه عبارت بود از حاکميت شکل ارزش و ميل بي‌پايان سرمايه به کسب ارزش اضافي. منطق سرمايه حکم مي‌کند به محض اينکه سرمايه به منزله نوعي رابطه اجتماعي استقرار يابد به گرايشي خودکار در حيات اجتماعي مجهز ‌شود تا همه‌چيز را در خدمت خودافزايي خويش به کار بندد. مارکس در واقع کاشف همين منطق بود، منطقي که در انگلستان سده نوزدهم هنوز خيلي از لحظه تولدش نگذشته بود.

سرمايه در کاپيتال در نقش ابرفاعلي ظاهر مي‌شود که مي‌کوشد همه چيز را به مفعول‌هايي در خدمت خودگستري خويش بدل كند. گرچه مارکس از مقاومت نيروي کار در برابر سرمايه کاملاً آگاه بود اما به مدد انتزاع مي‌کوشيد چنين مقاومتي را ناديده بگيرد تا نشان دهد اگر هيچ مقاومتي در برابر ميل بي‌پايان سرمايه به خودافزايي وجود نداشته باشد سرمايه چگونه عمل مي‌کند. اين يعني منطق سرمايه در حد اعلاي خود. جامعه‌اي که فقط و فقط منطق سرمايه در آن حکمفرما باشد جامعه سرمايه‌داري ناب است. مارکس در کاپيتال کوشيد حد اعلاي منطق سرمايه را تبيين کند و جامعه سرمايه‌داري ناب را به تصوير بکشد. چنين جامعه‌اي نه پيش از مارکس وجود داشته است و نه در عصر مارکس، ايضاً نه امروز وجود دارد و نه در آينده مي‌تواند وجود داشته باشد، آن‌هم به اين دليل که در سطح تاريخي و در دنياي واقعي اصلاً چنين نيست که همه چيزها به ابژه‌هايي محض در مقابل ابرسوژه سرمايه بدل شوند و هيچ عامليت و فاعليتي در حيات انساني نداشته باشند. سرمايه براي خودافزايي به نيروي کار و عناصر گوناگون طبيعت نياز دارد. اما نيروي کار و طبيعت در مقابل تمايل سرمايه به خودافزايي مقاومت مي‌کنند. اين مقاومت‌ها سبب مي‌شود منطق سرمايه نتواند به حد اعلا جلوه کند. بااين‌حال، اهميت بي‌همتاي کشف مارکس در اين حقيقت مستتر بوده که منطق سرمايه، گيرم نه در حد اعلا، اصلي‌ترين نيرو در شکل‌دهي به حيات اجتماعي و اقتصادي مدرن بوده است. مارکس اين اصلي‌ترين نيرو را کشف و صورت‌بندي کرد. مارکس منطق سرمايه را به منزله نوعي گرايش قانونمند در سده نوزدهم به مدد توانايي انتزاع علمي شگفت‌انگيزش کشف کرد. منطق سرمايه در عصر مارکس خيلي شديد عمل مي‌کرد اما نه با شدت و حدت امروز. منطق سرمايه در دنياي پس از مارکس تا امروز با قوت هرچه بيشتر و در جغرافياهاي هرچه گسترده‌تري نقش‌آفريني کرده است. اگر منطق سرمايه در عصر مارکس عمدتاً در حوزه‌هاي مبادله و توليد ايفاي نقش مي‌کرد اما امروزه در حكم منطقي تماميت‌خواه از ديوار كارخانه‌ها عبور كرده و همه عرصه‌هاي حيات اجتماعي را تحت حاكميت خود درآورده است. همچنين اگر منطق سرمايه در عصر مارکس عمدتاً در انگلستان و ساير کشورهاي سرمايه‌داري متقدم نقش‌آفريني مي‌کرد اما امروزه از آن مرزها فراتر رفته و کل کره خاکي را فرا گرفته است. آنچه مارکس به نيروي انتزاع علمي توانست تخيل کند و رگه‌اي پررنگ از آن را نيز در انگلستان سده نوزدهم يافت، يعني منطق سرمايه، امروز بس قدرتمندتر و گسترده‌تر از روزگار مارکس در پيشاروي ما قد علم کرده است.

شناخت گرانبهايي که مارکس از منطق خودگستر سرمايه به دست داد هسته اصلي ميراث مارکسي را تشکيل مي‌دهد. چند حلقه اما دور اين هسته جاي گرفته‌اند. يک حلقه عبارت است از تاريخ‌نگاري ظهور منطق سرمايه در زمان‌ها و جغرافياهاي گوناگون. مارکس در اين زمينه‌ها کم قلم نزد اما اصل کار به گردن نسل‌هاي بعدي گذاشته شد. حلقه بعدي از اين امر نشأت مي‌گيرد که سواي منطق سرمايه، منطق‌ها و نيروهاي ديگري نيز در شکل‌دهي به تاريخ انساني و حيات اجتماعي تأثير دارند، مثلاً دولت يا خانواده يا قوميت يا جنسيت يا مليت و غيره. مارکس اين ساير منطق‌ها و نسبت‌شان با منطق سرمايه را ناديده نگرفت اما تاريخ‌نگاري و نظريه‌پردازي تفصيلي در زمينه عملکرد چنين منطق‌هايي در پيوند با منطق سرمايه نيز بر عهده نسل‌هاي بعدي گذاشته شد. حلقه‌اي ديگر نيز تاريخ‌نگاري و نظريه‌پردازي در زمينه مقاومت‌هايي است که نيروي کار و عناصر گوناگون طبيعت در برابر منطق سرمايه به عمل مي‌آورند. گرچه مارکس در اين زمينه‌ها نظريه‌پردازي نکرد اما رگه‌هايي قوي از تاريخ‌نگاري مقاومت در مارکس يافت مي‌شود. بااين‌حال گمان مي‌کنم تاريخي که مارکس تا روزگار خويش روايت کرد تاريخ شکست بود، تاريخ شکست مقاومت‌ها مقابل منطق سرمايه در جايي که نه انقلاب بلکه رفرم در دستور کار بود.

بنابراين، اگر کانون ميراث مارکس را شناسايي منطق سرمايه در نظر گيريم، روح ميراث مارکس عبارت است از نه اصلاح بلکه انحلال منطق سرمايه. اين يعني ميراثي انقلابي. همين ميراث انقلابي است که نسل‌هاي پس از مارکس را واداشته پرسش‌هايي خطير را پاسخ گويند: انقلاب به چه ترتيب؟ انقلاب با کدام سوژه‌هاي انقلابي؟ نظم پساانقلابي با کدام شکل سياسي؟ با کدام سازوکار اقتصادي هماهنگ‌کننده؟ اين‌ مجهول‌ها نيز بخش مهمي از ميراث مارکس است. نسل‌هاي پس از مارکس هم در عمل و هم در نظر تلاش کرده‌اند اين مجهول‌ها را معلوم كنند. تاريخ اين تلاش‌ها در عمل تاکنون تاريخ شکست‌ها بوده است. در نظر اما تلاش‌ها اصلاً نوميدکننده نيست. هرچه از مارکس به لحاظ زماني دورتر شده‌ايم، معلوم‌هاي ايده‌هاي مارکس هرچه معتبرتر اما مجهول‌هاي آرمان‌هاي مارکس هرچه چالش‌برانگيزتر شده است. ميراث مارکس به گمانم همين مجموعه پرشمار از معلوم‌ها و مجهول‌هاست.

نظرتان درباره نقدهاي اقتصاددان‌هاي نئوليبرال بر اقتصاد سياسي مارکسيستي چيست؟

اجازه ندهيد کلي‌گويي کنم. بگذاريد مشخص حرف بزنم، مثلاً بپردازم به شناختي که در آينه نوشته‌هاي منتشرشده در بخش اقتصادي نشريه خودتان، يعني مهرنامه، بازتاب مي‌يابد، بخشي که ملک طلق طرفداران دوآتشه سرمايه‌داري يا به اصطلاح نظام بازار است. استفاده از واژه شناخت البته در اين مورد کاملاً ناموجه است. اصطلاح مناسب‌تر شايد بي‌توجهي باشد. چند مورد محض نمونه فقط براي انتقال منظور.

ابتدا ترجيع‌بندي ملال‌آور که دائم در ‌بخش اقتصادي مهرنامه به چپ‌ها نسبت داده مي‌شود: «از زماني که کارل مارکس در اواسط قرن 19 در مورد سقوط نظام سرمايه‌داري سخن گفت، هر گاه رکود اقتصادي جدي مي‌شود يا اقتصاد جهان به بحران‌هاي مقطعي مي‌غلتد، از آن به عنوان پايان سرمايه‌داري ياد مي‌شود.» روايتي کاملاً درسنامه‌اي از مارکس و مارکسيسم. کارکرد درسنامه‌ها اين است که چيزکي را به نوآموزان ياد بدهند. انتظار مي‌رود نوآموزان بعداً سر فرصت به سراغ مطالعات جدي‌تر بروند. وقوف بر درسنامه‌ها نه عيب که حسن است اما توقف در درسنامه‌ها نه افتخار که فاجعه است. مارکس گرايش ذاتي نظام سرمايه به بحران را براي ما تبيين کرد اما به‌هيچ‌وجه از ضدگرايش‌هايي که سرمايه را از ورطه سقوط مي‌رهانند غفلت نکرد. يکي از اين ضدگرايش‌ها همين نقش‌آفريني‌هاي دولت است. مداخله دولت‌هاي مدافع سرمايه در طول تاريخ بارها و بارها از سقوط نظام سرمايه جلوگيري کرده است. وانگهي، از نگاه مارکس نه بحران بلکه مبارزه طبقاتي است که گورکن سرمايه‌داري است. عمق بحران سرمايه‌داري نيست كه تعيين مي‌كند آيا بحران نهايي نظام سرمايه فرارسيده است يا خير. عامل تعيين‌كننده عبارت است از قوت و ضف مبارزه طبقاتي. مارکس مورد نظر در بخش اقتصادي مهرنامه اما کاري به اين پيچيدگي‌ها ندارد.

مضمون ضمني ديگري که نويسندگان همکار در اين بخش مکرراً به مارکس نسبت مي‌دهند نگاه يوتوپيستي مارکس است. توجه نمي‌کنند که موضوع اصلي مورد مطالعه مارکس غالباً نظام سرمايه‌داري بود نه نظام پس از سرمايه‌داري، مثلاً در نوشته 2200 صفحه‌اي کاپيتال خيلي گذرا فقط پنج بار از اصطلاح کمونيسم در ارجاع به جامعه آينده سخن گفته است. تعريف و تبيين اصول کلي جامعه پس از سرمايه‌داري عمدتاً به عهده نسل‌هاي بعدي و مبارزات مردمي در جريان عمل گذاشته شده است. نگاه يوتوپيستي، برعکس، مشخصه برخي از منتقدان مارکس از جمله در همين بخش اقتصادي مهرنامه است. نظم انتزاعي بازار که مورد دفاع برخي از نويسندگان ثابت مهرنامه است در واقع همين نگاه يوتوپيستي را بازتاب مي‌دهد. نظم انتزاعي بازار فقط به شرطي شکل مي‌گيرد که قواعدي چون مبادله داوطلبانه و مالکيت خصوصي عوامل توليد رعايت شوند. رعايت کردن چنين قواعدي در گرو اين است که انسان‌ها و ‌محيط‌زيست طبيعي به کالاهاي ناب تبديل شوند، چيزي که هم نابودي جامعه را تضمين مي‌کند و هم نابودي محيط‌زيست طبيعي را. نظريه‌پردازان نظم انتزاعي بازار همواره جوامع انساني را به سوي لبه پرتگاه هل مي‌دهند. اما وقتي پيامدهاي بازارهاي عنان‌گسيخته تدريجاً آشکار مي‌شود، مردم مقاومت مي‌کنند يعني حاضر نمي‌شوند بر لبه پرتگاه به سوي نابودي خودشان گام بردارند بلکه، در عوض، از عقايد بازار خودتنظيم‌گر عقب‌نشيني مي‌کنند تا جامعه و طبيعت را از نابودي برهانند. نظم انتزاعي بازار به اين معنا يوتوپيستي است که نمي‌تواند تحقق يابد زيرا پيامدهايي که براي انسان‌ها و محيط‌زيست به بار مي‌آورد لازمه‌هايي را نابود مي‌کند که نظم انتزاعي بازار براي حيات مستمر خويش وابسته‌شان است. رفتار اتوپيست‌هايي که مارکس را به نگاه يوتوپيستي متهم مي‌کنند فقط نوعي فرافکني است.

نمونه‌اي ديگر اما آقايي است که چنين مي‌نويسد: «نظريه ارزش در سيستم نظري مارکس مربوط به قرن نوزدهم بود و اشتباه است.» اينجا نيز مي‌بينيم که باز درسنامه‌ها کار دست استاد داده‌اند. البته اين خطاي فکري در طول صد و اندي سال گذشته کم رخ نداده است. حتا سوسياليست ممتازي چون کارل پولاني نيز دچار اين خبط انديشه‌سوز شد و نظريه ارزش مارکس را مردود اعلام کرد و خود را از اصول مندرج در ‌کاپيتال محروم كرد هرچند با رجعت به دستنوشته‌هاي پاريس عملاً دستگاه موازي ارزشمندي در سنت سوسياليستي پديد آورد. اگر کنارگذاري نظريه ارزش مارکس به دست پولاني خبطي ناميمون بود که از قضا به نتيجه‌اي ميمون يعني غني‌ترسازي سنت سوسياليستي انجاميد، مخالفان ايراني نظريه ارزش مارکس اما مستقيماً گاه به دامان کاخ شکوهمند ولي بر آب استوارِ اقتصاد خرد نئوکلاسيکي پناه برده‌اند، گاه به اقتصاد اتريشي به منزله افراطي‌ترين ايدئولوژي فکري در صد سال اخير، گاه به اقتصاد نهادگراي جديد چون منظومه‌اي سخت پريشان‌گو و آشفته‌رو، و گاه نيز به اقتصاد کلان جديد اما بي‌محتوايي که مبتني بر پايه‌هاي اقتصاد خردي است.

سياهه بدخواني‌ها و بلکه کم‌خواني‌هايي که در بخش اقتصادي مهرنامه گاه و بيگاه با مناسبت و بي‌مناسبت آفتابي مي‌شوند گرچه بي‌انتها نيست اما طولاني است. اگر مشت حقيقتاً نمونه خروار باشد، اين فرضيه به ذهن متبادر مي‌شود که بازار کتاب و مطبوعات و رسانه‌هاي ما مملو از رديه‌نويسي‌ها به قلم رديه‌نويساني است که دشوار بتوان گفت شناخت دسته‌اولي از مارکس داشته‌اند.

شناخت گرايش‌هاي چپ از مارکس را چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

حدس اوليه‌ام را فقط درباره سال‌هاي پس از جنگ هشت ‌ساله مي‌گويم. گمانم بايد سه مقوله از کارها را از هم تفکيک کرد: اول، ترجمه آثار مارکس و مارکسيستي؛ دوم، تحقيق و تأليف درباره مارکس و مارکسيسم؛ و سوم، پژوهش‌ها درباره تاريخ و جامعه ايراني با اتکا بر ميراث مارکسي و مارکسيستي. از اولي بگويم. در دنياي ترجمه غالباً زبان مقصد از زبان مبدأ عقب است. ما نيز همواره عقب بوده‌ايم. روي ديگر سکه عقب‌افتادگي‌مان در امر ترجمه آثار مارکس و مارکسي و مارکسيستي اما کميت و کيفيت ستايش‌برانگيز کار مترجمان است. بااين‌حال، کارنامه مقوله‌هاي دوم و سوم چندان پربار نيست. نه تحقيق و تأليف درباره مارکس و مارکسيسم خيلي شايع بوده و نه پژوهش درباره تاريخ و جامعه ايراني با اتکا بر ميراث مارکسي و مارکسيستي چندان رواج داشته. اين کارنامه اصلاً قابل ستايش نيست اما کاملاً قابل فهم است. نامزدهاي بالقوه و بالفعل چنين پژوهش‌هايي را جغرافياي حوادث در دهه 60 گاه به زير زمين فرستاد و گاه به آن سوي زمين. بازماندگان و نورسيدگاني از آن سنخ نه چندان به دانشگاه راه داشتند نه به مراکز تحقيقاتي دولتي، نه در جامعه مدني به بساطي دسترسي داشتند نه در جمع رسانه‌ها و مطبوعات و ناشران به امکاناتي قابل مقايسه با امکانات رقباي فکري. در جايي که پژوهشي ضدمارکسي مي‌توانست برنده جايزه کتاب سال باشد، پژوهشي مارکس‌گرايانه در بهترين حالت فقط معاش پژوهشگرش را معطل مي‌کرد. هيچ‌گونه تحليلي از کارنامه اين يا آن جريان فکري نمي‌تواند نظام پاداش و جزا را ناديده بگيرد. خلاصه کنم، نداشته‌هاي‌مان بسيار پرشمار است اما اين از ارزش داشته‌هاي‌مان اصلاً نمي‌کاهد.

در دهه‌هاي اخير چهره‌هاي جريان چپ متفکراني بوده‌اند که بيشتر در حوزه فرهنگ نظريه‌پردازي کرده‌اند. کارنامه اين جهت‌گيري را با توجه به اقبالي که در ايران به آنها شده است چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟ برخي معتقدند اين جهت‌گيري باعث غفلت از اقتصاد سياسي شده است.

به سه مضموني بيانديشيد که مارکسيسم ارتدکس پيش کشيده بود. در مورد مضمون اول، يعني تعميق بحران نظام سرمايه، ماركسيسم ارتدكس از اين گرايش مي‌گفت كه سرمايه‌داري الزاماً بذرهاي نابودي خودش را مي‌افشاند. در مورد مضمون دوم، يعني تشديد منازعه طبقاتي، ادعاي ماركسيسم ارتدكس از اين قرار بود كه، به موازات تعميق بحران‌ها، تجمع ثروت در يك قطب جامعه و تجمع فقر در قطبي ديگر به وقوع مي‌پيوندد و دوقطبي‌ شدن جامعه به تشديد تضادهاي طبقاتي مي‌انجامد. نهايتاً در مورد مضمون سوم، يعني تشكيل نظام بديل نيز ماركسيسم ارتدكس مدعي بود شرايط مادي كمونيسم در زهدان سرمايه‌داري زاده مي‌شود و تحقق نظم كمونيستي عمدتاً اقدام نهايي براي تسخير قدرت دولتي را مي‌طلبد. اين سه فرآيندي که مارکسيسم ارتدکس تعريف کرده بود طي 150 سال اخير يا به وقوع نپيوستند يا دست‌كم با هم مصادف نشدند.

چپ فرهنگي گرچه کليتي همگن و واحد نيست اما سرجمع کوشيده است ابعادي تازه از اين هر سه مضمون را مطرح کند. در زمينه اولين مضمون، يعني تعميق بحران سرمايه‌داري، بحران‌هايي در نظام سرمايه بس فراتر از سپهر اقتصادي را تبيين کرده است. در زمينه دومين مضمون، يعني تشديد منازعه طبقاتي، نشان داده چرا منازعه طبقاتي در حدي كه ماركسيسم ارتدكس در نظر داشت شكل نگرفت. نهايتاً در زمينه سومين مضمون، يعني تشکيل نظام بديل، روايت و رويکرد بديل‌هاي عملاً موجود اما حالا ديگر منقضي‌شده سده بيستمي براي سرمايه‌داري را به تيغ نقد کشيده است.

مزيت جريان چپ فرهنگي خصوصاً در پاسخ به اين پرسش جلوه مي‌کند که چرا منازعه طبقاتي در حدي كه انتظار مي‌رفت شكل نگرفت، يعني زواياي تاريک يورشي را روشن مي‌کند که نخبگان بازاري و متحدان‌شان در بدنه دولت به اذهان توده‌ها سازمان داده‌اند. انگيزه ائتلاف نانوشته ميان بورژوازي و نخبگان دولتي در اين واقعيت نهفته است که هرگونه دگرگوني بنيادي در نظام سرمايه به انهدام قدرت سياسي و ثروت اقتصادي و منزلت اجتماعي نخبگان مي‌انجامد. چرخ نظام سرمايه به لطف قواعد عرفي و حقوقي‌ خاصي مي‌چرخد. ائتلاف بورژوازي و دولت بورژوا با يورش به اذهان توده‌ها از اين قواعد صيانت مي‌کنند، آن‌هم با اشاعه سرسپاري توده‌ها به قواعد بازي سرمايه‌دارانه. اين ائتلاف به طور مداوم مشغول تربيت حساب‌شده اذهان توده‌ها درباره فضايل قواعد بورژوايي است، درباره فضايل مالکيت خصوصي ابزار توليد و کارايي بخش خصوصي و کارآمدي گرداندن چرخ جامعه به دست باکفايت نخبگان بازاري. اين يورش ضرورتاً تندخويانه نيست. از قضا عمدتاً خيلي هم نرم‌خويانه است. بر نوشتن روي الياف نرم مغزها تمرکز مي‌کند. توده‌ها به طور مداوم سهم بيشتري از ثروت اقتصادي و قدرت سياسي و منزلت اجتماعي را مطالبه مي‌کنند. مصالح اعضاي برخوردار جوامع بازاري در اين است که نابرخورداران را مجاب کنند از مزاياي فراواني که جامعه بازاري پيشاپيش به آنها ارزاني کرده است رضايت داشته باشند. اين قصه در همه دوران‌ها صادق بوده است، گيرم با سازوکارهاي متفاوتي. برخورداران هميشه فضايل نابرابري و سلسله‌مراتب و اقتدار و وفاداري و اطاعت و اعتماد را به نابرخورداران تعليم مي‌داده‌اند.

اين تعليم هميشه در خدمت تمکين توده‌ها از نخبگان بوده است، در خدمت وفاداري نابرخورداران به برخورداران، در خدمت سربه‌راهي فرودستان در پيشگاه فرادستان. اين تعليمات هميشه با فرهنگ زمانه متناسب بوده است. قديم‌ترها بر حق الهي پادشاهان متکي بود، در دوران ما بر صحت عقيدتي سرمايه‌داري. لازمه‌هاي استمرار نظام سرمايه به مدد مجمو‌عه متنوعي از ساز و برگ‌هاي ايدئولوژيک دولت صورت مي‌گيرد. اين ساز و برگ‌ها بر الياف نرم مغز اعضاي جامعه حک مي‌کنند که براي برقراري سلسله‌ مراتب موجود بايد چه نقشي را در جامعه بازي کنند. ايفاي نقش را هم به فرادستان و هم به فرودستان تعليم مي‌دهند، به هر يک متناسب با جايگاهي که در نظم سلسله‌ مراتبي موجود دارند. نهادهاي گوناگوني هستند که ساز و برگ ايدئولوژيک دولت به حساب مي‌آيند. خانواده، مدرسه، دانشگاه، نهادهاي حقوقي، نظام سياسي، احزاب سياسي، مطبوعات، رسانه‌ها، ادبيات، هنرهاي زيبا، سينما، ورزش، همه و همه، در نوشتن روي الياف نرم مغزها مؤثراند. اين نهادها در خدمت صيانت از انواع نظم‌هاي سلسله ‌مراتبي قرار دارند، سلسله ‌مراتب‌هاي جنسيتي و قومي و زباني و نژادي و سياسي و سازماني و فرهنگي و اجتماعي. اين نهادها از جمله مخدوم نظم سلسله ‌مراتبي نظام سرمايه نيز هستند. جريان چپ فرهنگي مي‌کوشد استمرار منازعه طبقاتي را در عرصه فرهنگ تبيين کند. اين نقطه قوت جريان چپ فرهنگي است.

اما چنين مزيتي ميان بسياري از نظريه‌پردازان چپ فرهنگي هم به قيمت غفلت از اقتصاد سياسي تحقق يافته است و هم به قيمت ستيزي نابه‌جا با مقوله‌هاي سازماندهي و ايدئولوژي و سانتراليسم. با واقعيت سترگ سرمايه‌داري نمي‌توان بدون برخورداري از سازماندهي جدي و ايدئولوژي مبارزه و سانتراليسم دمکراتيک به مصاف پرداخت. غفلت‌هاي چپ فرهنگي در قالبي که در ايران معرفي شده است به حد اعلا جلوه کرده است، در قالب محروميت جريان چپ منتقد از سه نعمت ايدئولوژي و رهبري و سانتراليسم دمکراتيک

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.