اگر بتوان گفت مارکسيسم مرده است، هنوز این سوال وجود دارد که چگونه می‌توانیم از میراث او بهره ببریم

اشباح مارکس

محمدرضا تاجيک

 
[ شناسه مقاله: 3597 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۲۵۹۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

استاد دانشگاه تربیت مدرس و از محققان مرکز تحقیقات استراتژیک در دولت‌های هفتم و هشتم. در شماره قبل مهرنامه گفتاری درباره رادیکالیسم از او منتشر شده است.

1 اريک‌ هابسبام، «قرن بيستم کوتاه» يعني از 1914 تا 1991 را «عصر نهايت‌ها» ناميده است. وجه مشخصه‌ي اين دوره مبارزه‌ي ايدئولوژي‌ها بود و به‌ويژه مُهر مجادلاتي را بر پيشاني داشت که هم در درون سوسياليسم جريان داشت و هم ميان عناصر گوناگون سنتِ سوسياليستي و بديل‌هاي بازارمدار آن؛ مجادلاتي که پس از جنگِ جهاني دوم در ساختارهاي ژئوپوليتيکي جنگ سرد شکل مشخص به‌خود گرفت. روشن است که اين عصر به پايان رسيده، اما عصرِ پس از آن کدام است؟ به‌نظر مي‌رسد که پاسخ اين پرسش، پساکمونيسم است، اصطلاحي که به کشورهايي که زماني ادعا مي‌کردند به‌سوي کمونيسم پيش مي‌روند، محدود نمي‌شود، بلکه معنايي جهان‌شمول دارد. اين اصطلاح بيان‌گر دوراني است که ادعا مي‌کند «افراطي‌گري» سياست ايدئولوژيکي و «فراروايت‌هاي» مربوط به آن‌را پشتِ سر گذاشته و به‌سوي نوعِ بازتر و «گفتماني»تري از سياست پيش مي‌رود.

در آستانه‌ي بي‌قراري و ازجاکندگي راديکال کمونيسم و کمونيست‌هاي «واقعا موجود» شاهد آن هستيم که چگونه توجه به افزايش عدم تعين، کثرت‌گرايي، ازهم‌گسيختگي، شکل‌هايي از فاعليت که به‌صورت گفتماني بنا مي‌شوند، خصلتِ باز و تکه‌تکه‌ي امر اجتماعي، اهميت دگرگوني زندگي اقتصادي، سياسي و فرهنگي پس از جنگ جهاني دوم، و فقدان ضمانت‌ها يا بنيان‌هاي امن و مطمئن براي تحليل و راهبرد سياسي، بستري براي انديشيدن و انديشه‌اي متفاوت در عرصه‌ي «امر سياسي» و «امر اجتماعي» فراهم ‌آوردند. هم‌زمان با اين آگاهي‌هاي فزاينده، شاهديم که چگونه مشکلاتِ اقتصادي، کمبود بسياري از کالاها و خدمات، کيفيتِ نامطلوبِ کالاها و محصولات و خدمات، موانع موجود در راه نوآوري، مشکلاتِ ناشي از اشتغال کامل و قيمت‌هاي ثابت، اقتصاد دولتي-حزبي، بي‌توجهي مسوولان به مردم و اداره امور کشور و گريزان بودن آنان از مردم، فراگير شدن فساد، رشوه‌خواري، دوست‌بازي، تبعيض و سوء‌استفاده از قدرت در سراسر اين جوامع، محو شدن اعتماد به قدرت، احساس ناتواني شديد، شکل‌گيري يک طبقه‌ي جديد (طبقه‌ي بسته و محدود نظير کاست‌هاي هندي)، قطبي‌شدن جامعه و تقسيم آن به قشر فرمانرواي مرفه و توده‌ي زحمتکش، افزايش فاصله‌ي طبقاتي، فقدان طبقه‌ي متوسط (عدم امکان شکل‌گيري طبقه‌ي متوسط)، ناکارآمدي و ضايعات و بهره‌وري ضعيف و فقدان انضباط در کار و رشد کند در شاخص‌هاي زندگي، برنامه‌ريزي ضعيف و مديريتِ قديمي و منسوخ و کوتاهي در به‌کارگيري نوآوري‌هاي علمي و فني و تکيه‌ي بيشتر بر شيوه‌هاي توليد گسترده تا شيوه‌ي توليد فشرده و فقدان انضباط در کار، تشديد فزاينده‌ي استعداد غيريت‌سازي، شکاف در ميان خودي‌ها: ميان مؤمنان (دگماتيست‌ها يا فشري‌ها) و اهل عمل (پراگماتيست‌ها)، ميان آپاراتچيکت‌ها و مديران، تشديد مبارزات منفي، تعارض فزاينده‌ي تکنولوژي‌هاي نوين و امنيت و... بستري مهيا براي اين بي‌قراري فراهم آوردند. افزون بر اين موارد، شاهد آن هستيم که چگونه مارکسيسم، به‌عنوان ايدئولوژي اين نظام‌ها، پس از مدتي کوتاه ديگر نقشي به‌عنوان عامل مستقل در تعيين سياست‌ها نداشت. به بيان کولاکوفسکي، محتواي مارکسيسم بايد اجباراً آن‌قدر گنگ و کلي باشد که بتواند هر حرکتي را در عرصه‌ي سياست داخلي و خارجي توجيه کند؛ خواه اين حرکت نپ باشد خواه اشتراکي کردن، خواه دوستي با هيتلر باشد خواه جنگ با او، خواه تشديد خفقان رژيم باشد، خواه تخفيف آن. به‌راستي هم وقتي نظريه مي‌گويد که «از يک‌طرف» روبنا محصول و ابزار زيربنا است و «از طرف ديگر» بر زيربنا تأثير مي‌گذارد، پس همچنين مي‌توان نشان داد که هر سياست قابل تصور دولت در جهت اداره‌ي اقتصاد کشور يا کنترل بيشتر يا کمتر فرهنگ، با مارکسيسم منطبق است. اگر افراد «از يک‌طرف» تاريخ را نمي‌سازند و «از طرف ديگر» شخصيت‌هاي استثنايي که ضرورت تاريخ را درک مي‌کنند، نقشي مهم به عهده دارند (و در دفاع از هر دو نظر مي‌توان به قول‌هايي از مارکس و انگلس استناد کرد) پس هم مدح و ثناي ديکتاتور سوسياليست يا مارکسيسم سازگار است و هم انتقاد از رفتار او يک «انحراف» است. اگر «از يک‌طرف» هر ملتي حق تعيين سرنوشت خويش را دارد، اما «از طرف ديگر» امر انقلاب جهاني سوسياليستي، بالاتر از همه‌ي امور است، پس لاجرم هر سياست خشن يا ملايمي که براي فرونشاندن خواست‌هاي ملي خلق‌هاي غيرروس امپراتوري در پيش گرفته شود، عين مارکسيسم است.

در چنين شرايطي، ضرورت درانداختن طرح نظري نويني احساس شد: طرحي که بتواند جنبه‌هاي بالقوه آزادي‌بخشِ آن سياليت يا «بي‌ثباتي» نسبي را که «به شرط هرگونه هويتِ اجتماعي تبديل شده است» توضيح دهد. اکنون هر نظريه‌ي ثمربخشي بايد از اين موضع حرکت کند که هيچ رابطه‌ي ضروري‌اي بين سوسياليسم و عاملانِ اجتماعي مشخص (مانند طبقه‌ي کارگر) وجود ندارد، و هيچ نقطه‌ي ممتايزي (مانند به حاشيه رانده‌شد‌گي) که بتواند منشاء يک سياست مترقي باشد وجود ندارد، و همه‌چيز به‌نوع ديدن رابطه‌ي بين مناسبات سوژه‌هاي مختلف بستگي دارد. جامعه را ديگر نبايد مجموعه‌اي پنداشت که با قوانين ضروري مقيد شده است.

2 اکنون، چه فروپاشي نظم و نظام کمونيستي را به‌مثابه فروپاشي سرمايه‌داري دولتي يا امپرياليسم شرق تحليل کنيم، چه اين واقعه‌ي تاريخي را به‌مثابه نوعي بازگشت به مارکسيسم- لنينيسم (يعني بازگشت به سيستم «شورائي» حاکميتِ بلشويکي، کنترل‌هاي کارگري بر توليد و توزيع فرآورده‌هاي اجتماعي، شيوه‌ي بلشويکي، برخورداري کارگران از حق برگماري و برکناري مسوولين در رده‌هاي مختلفِ اداره‌ي امور جامعه، دولت تصميم‌گيرنده و مجري تصميماتِ خويش، تعيينِ ميزان حداکثر حقوق‌ها در جامعه معادل با دستمزد متوسط يک کارگر)، تعريف كنيم، يا با فيدل کاسترو هم‌صدا شويم و بگوييم: سوسياليسم به علل طبيعي نمرد، آن واقعه يک خودکشي بود، يا بر اين تحليل لاکلاو تأکيد ورزيم که فروپاشي نظم و نظام‌هاي کمونيستي، بي‌گمان نشان‌گر فروپاشي فراگفتمان‌هاي كليت‌باورِ فرجام‌باورانه‌ است. جهان انترناسيونال‌ها، جهان ابراز هويت انساني و سوسياليستي [به‌مثاب‍ه‌ي امري] در تقابل با و فراسوي هرگونه جزئيت‌گرايي، ملازمِ با تاريخ كمونيسم در قرن بيستم، در تراژدي‌اي كه سويه‌هاي حماسي‌اش متناسب با جاه‌طلبي‌هاي آن بوده‌اند، به اوج خود رسيد. در توتاليتاريسم كمونيستي ديالكتيك، تجسد به تمام‌وكمال تحقق يافت. شكاف برناگذشتني ميان كليت‌ رسالت و پيكر محدود و كران‌مندي كه آن‌را تجسد مي‌بخشد، سرانجامِ منطقي خود را در تلافي‌جويي اين پيكر مي‌يابد، پيكري كه هويت خاص خود را از رهگذر فساد بوروكراسي، از خلال سركوب گسترده به‌نام آزادي انسان، به وساطت ناديده‌انگاري حقوق مدني به‌نام رهايي و از رهگذر ناكارآمدي و اتلاف به‌نام برنامه‌ريزي عقلاني ابراز مي‌كند، بايد يادمان باشد - به بيان بديو - توده‌هاي نوريافته‌ي به قيام‌انگيخته نبودند كه حكم به پايان حزب- دولت (پايان امپراتوري شوروي) دادند؛ فروپاشي اين منظومه‌ي پيل‌پيكر از خلال نوعي بي‌نظمي و نابساماني دروني به وقوع پيوست، كه سازوكاري دسته‌جمعي و در عين حال بي‌بهره از چشم‌اندازي روشن بود؛ موضوع تا به امروز به تمام موضوعي دولتي مانده است. هيچ ابداع سياسي ـ يا ابداع سياستي ـ در چفت‌و‌بست وضع امور دخيل نبوده است، اينكه هزاران تن، اينجا و آنجا، در خيابان‌ها و شماري از كارخانه‌ها، ابراز داشته‌اند كه از آنچه اتفاق مي‌افتاد شادمان بودند، كمترين كاري بود كه مي‌توانستند بكنند! اما شاهدي كه گواهي دهد ايشان فكر مي‌كردند و خواستار تجربه‌ي چيزي نو و بي‌سابقه بودند، افسوس. اثري از اين خواهش نيست كه نيست؛ اگر جز اين بود عجب بود، زيرا همه‌ي شواهد حاكي از آن است كه آنچه مردمان روسيه و مجارستان و بلغارستان به آن فكر مي‌كنند و مي‌خواهند، چيزي نيست مگر آنچه نقداً وجود دارد و مدت‌هاست در كشورهاي اسف‌انگيز ما كه خدا مي‌داند به چه دليل «غربي» نام گرفته‌اند، جريان داشته است.

همچنين بايد يادمان باشد – به بيان لاکلاو - ابراز جزئيت‌گرايي كه دارد در اروپاي شرقي جانشين خواب و خيال كليت‌باورانه مي‌شود به‌هيچ‌وجه تصوير جذابي پيش روي‌مان نمي‌گذارد: رودررويي قومي اجتماعات، بيگانه‌هراسي، يهودستيزي و رواج دوباره‌ي انواع و اقسام اشكال هويت‌يابي‌هاي سنتي و تاريك‌انديش. اين اما هم‍ه‌ي ماجرا نيست، بي‌گمان در جوامع اروپاي شرقي گرايش‌هايي كه در سمت‌وسويي دمكراتيك پيش مي‌روند هم وجود دارند، اما پديده‌هاي منفي آن‌قدر چشم‌گير و توجه‌برانگيزاند كه توقفي كوتاه براي تأمل در معنايشان را الزامي مي‌سازند. پاسخ من به اجمال چنين است: غيابِ بنياد امر اجتماعي به اين ‌معناست كه هر شكلي از مفصل‌بندي اجتماعي محصول فرايند پيچيده‌ي برساختِ سياسي است كه عاداتِ جديد، اشكال جديد تفكر و اشكال جديد روابط انساني مي‌آفريند. به بيان ديگر، به‌معناي آفرينش يك سنتِ سياسي است. اما اين امر دقيقاً ‌همان‌چيزي است كه يك رژيم اقتدارگرا ناممكن مي‌كند. لذا سرنگوني ناگهاني آن به يك بديل سراپا دمكراتيك نمي‌انجامد، بلكه در مقابل، نيروهايي را آزاد مي‌كند كه فرصت نداشته‌اند فراگيرند چگونه جامعه‌اي دمكراتيك بنانهند. در اين شرايط، مردم تمايل مي‌يابند هويتِ بي‌واسطه و جزئي‌شان را به‌منزل‍ه‌ي تنها چيزي كه در اختيار دارند ابراز كنند تا در اين چشم‌انداز سياسي نوظهور و آشفته‌ساز، تكيه‌گاهي بيابند. به همين دليل است كه با فروپاشي يك‌باره‌ي رژيم‌هاي اقتدارگرا، اغلب دوره‌اي از هرج‌ومرج و ناآرامي داخلي از راه مي‌رسد. انقلاب فرانسه و مراحل اولي‍ه‌ي جمهوري‌هاي امريكاي لاتين در قرن نوزدهم، نمونه‌هاي گوياي چنين وضعيتي به‌شمار مي‌روند. و در زمان‍ه‌ي ما رويدادهاي اروپاي شرقي و فرآيند پيچيده‌ي آفريقاي جنوبي در‌گذار به يك جامعه‌ي پسا‌آپارتايد، مشابه چنين وضعيتي را از سر مي‌گذراند.

در شرايطي چنين بي‌قرار، شايد بتوان با ساير همراه شد و گفت: سوسياليسم اکنون مفهومي به‌نظر مي‌رسد که چندان محتوايي ندارد. با توجه به سرنوشت سوسياليسم در قرن بيستم «حتي کساني که به اعتبار دادخواست مارکس عليه سرمايه‌داري ايمان دارند، ناچار از روياروي شدن با اين امکان هستند که شايد در خود مفهوم سوسياليسم هم ايرادي وجود داشته باشد... سرمايه‌داري هر قدر هم نفرت‌انگيز باشد، نمي‌توان برتري اخلاقي سوسياليسم را به‌صورت پيشيني فرض گرفت و شايد بتوان اين تحليل آنتوني کراس‌لند در کتاب آينده‌ي سوسياليسم را پذيرفت که: «دگرگوني سرمايه‌داري بعد از جنگ، يک‌بار براي هميشه، ثابت کرده است که تحليل مارکسيستي از سرمايه‌داري نادرست بوده است.... دنياي بعد از جنگ شاهد سه «تغيير بنيادي در چارچوب اجتماعي» بوده است که هيچ قانون پارلماني نمي‌تواند آنها را باطل كند: 1. در قلمرو سياسي، «انقلاب مسالمت‌آميز» دولت را دگرگون ساخته، به‌گونه‌اي که در ارتباط با دولت‌ها، «طبقه‌ي سرمايه‌دار موضع فرمانروايي (خويش) را از دست داده است»؛ 2. در مناسبات اجتماعي و نگرش‌هاي اجتماعي، قدرت طبقاتي به‌سوي طبقه‌ي کارگر و بر عليه طبقه‌ي سوداگر، قاطعانه جابه‌جا شده است؛ 3. در اقتصاد، تغييري بنيادي در ماهيتِ طبقه‌ي سوداگر روي داده به‌گونه‌اي که «قدرت اقتصادي بازار سرمايه و بنگاه‌هاي مالي و در نتيجه کنترل مالي سرمايه‌دار بر صنعت ضعيف‌تر... شده است. اگر تنها همين تغيير را در نظر بگيريم، سخن گفتن از طبقه‌ي حاکم سرمايه‌دار ديگر نامعقول است.» يا هم‌چون کولاکوفسکي ميان ارزش مارکسيسم به‌عنوان «تفسير تاريخ گذشته» و خصلت «خيال‌آميز» آن به‌عنوان ايدئولوژي سياسي تمايز قايل ‌شد، و بر آن شد که گرچه ميراث فکري مارکس وسيعاً جذب علوم اجتماعي مدرن شده است – به‌نحوي که مارکسيسم به‌عنوان يک دستگاه يا روش مستقل توضيحي «مرده» است – به‌عنوان يک آموزه‌ي سياسي مؤثر به‌سادگي «کاريکاتور و صورت تقلبي دين» است. اما، بي‌ترديد، نمي‌توان از کنار اين گفته‌ي دريدا در کتاب اشباح مارکس بي‌تفاوت گذشت که اگر بتوان گفت که مارکسيسم مرده است، بايد فهميد که چگونه از آنچه براي دنياي ما به ارث نهاده ميراث مي‌بريم؟ و با آن ميراث چه مي‌توانيم کرد؟ ارث بردن، همواره گزينش است و بررسي و انتخاب آنچه مي‌خواهيم دوباره به‌دست آوريم يا کنار بگذاريم. چندين نوع «گفتمان مارکسيستي» وجود دارد و بايد بدانيم که از ميان آنها کدام‌يک را بايد حفظ و کدامين را بايد ترک كنيم. وقتي از ميراثِ مارکسيسم سخن مي‌گويم، به‌هيچ‌وجه به‌معني پذيرش کامل آن نيست. همين‌جا نيز بايد همراه با دريدا به نقد شالوده‌شکن آناني پرداخت که به‌خود جرأت مي‌دهند در کسوت پيامبران جديد و به‌نام آرمانِ يک دمکراسي ليبرال، که سرانجام هم‌چون آرمانِ تاريخِ بشري ظهور کرده است، سخن بگويند. دريدا، با صدايي رسا اعلام مي‌کند: بايد فرياد خود را بلند کرد که «هرگز خشونت، نابرابري، طرد از جامعه، گرسنگي و بنابراين، ستم اقتصادي، در تاريخ کره‌ي زمين و بشريت، تا اين اندازه دامن‌گير انسان نبوده است. به‌جاي نغمه سردادن از کاميابي آرمانِ دمکراسي ليبرال، و بازار کاپيتاليستي در شادکامي پايان تاريخ، به‌جاي برگزاري جشن «پايان ايدئولوژي» و پايان گفتمان‌هاي رهائي‌بخش، هرگز نبايد اين نکته بديهي عالم‌گير را که از رنج‌هاي منحصر به‌فرد بي‌شماري فراهم آمده‌اند، از نظر دور داريم که هرگز اين‌قدر مرد و زن و کودک روي زمين به بردگي کشيده نشده‌اند، گرسنه نمانده و نابود نشده‌اند

تبلیغات

 

    

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.