پاسخ‌ به سوالات مهرنامه درباره میراث کارل مارکس

حالا که مارکس بی‌خطر شده است؟

نادر انتخابي

 
[ شناسه مقاله: 3596 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۲۷۳۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

دکترای علوم سیاسی و مقیم پاریس. از او کتاب «جدال علم و فلسفه در اندیشه مارکس» منتشر شده است در شماره 17 مهرنامه گفت‌وگویی با او درباره آخرین کتابش «ناسیونالیسم و تجدد در ایران و ترکیه» منتشر شده است.

با گذشت حدود 130 سال از درگذشت کارل مارکس به نظر شما مهم‌ترين ميراث به جاي مانده از او چيست؟ به سخن ديگر مهم‌ترين شأن مارکس را چه مي‌دانيد؟ کدام مارکس براي شما مهم است؟ اقتصاددان، جامعه‌شناس يا فيلسوف؟

ميراث مارکس پرابهام و انباشته از تناقض است و از همين رو تعيين مهم‌ترين جنبه آن آسان نيست. ريشه اين ابهام‌ها را بايد در تنوع آفريده‌هاي فکري مارکس، گوناگوني سرچشمه‌هاي نظري اين آفريده‌ها، نوسان دائمي او ميان بررسي‌هاي محدود دانشورانه و نظريه‌پردازي‌هاي پردامنه انقلابي، و به شکلي بنيادي‌تر در دوگانگي رهيافت معرفت شناختي او يعني نوسان بين برداشت اثباتي و شهودي از علم جست.

مارکسيست‌ها به پيروي از انگلس دو دستاورد بزرگ مارکس را بينش مادي تاريخ و کشف قانون ارزش اضافي يا افزوده مي‌دانند. از يک جهت مي‌توان گفت که اين ادعا پربيراه نيست. در چارچوب بينش مارکسيستي، رهيافت مادي تاريخ رشته راهنما را براي بازگشودن کلاف پيچيده تاريخ به دست داد و نظريه ارزش اضافي رمز و راز استثمار را در جامعه سرمايه‌داري برملا کرد. اشکال در اين است که مارکس نخستين متفکري نبود که کوشيد رويدادهاي تاريخ بشر را از ديدگاه مادي توضيح دهد. گذشته از اين، آنچه بينش مادي تاريخ خوانده مي‌شود خود نظريه‌اي يکدست نيست و مارکس در نوشته‌هاي گوناگون خود نظريه‌هاي متفاوت و گاه متضادي را بيان کرده است. نظريه ارزش اضافي نيز در مفهومي نزديک به آنچه مارکس مي‌گويد پيش از او طرح شده بود.

رهيافت مادي به تاريخ پديده‌اي کهن است. يک ضرب‌المثل لاتين مي‌گويد «نخست بايد زيست، سپس فلسفه‌پردازي کرد». در سده هجدهم روشن‌انديشان فرانسوي به نقش عوامل مادي در تاريخ اشاره کردند اما پردامنه‌ترين تلاش‌ها را در آثار روشن‌انديشان اسکاتلندي مي‌يابيم. آدام اسميت بر آن بود که براي فهم و توضيح «هنر، علم، حقوق، خرد يا حتا فضيلت» در هرجامعه بايد به چگونگي تامين نيازهاي نخستين آدميان چون خوراک، پوشاک و مسکن توجه کرد. آدام فرگوسن بر بنياد شيوه‌هاي تامين زيست آدميان چهار مرحله را در تاريخ بشر مشخص کرد (گردآوري خوراک و شکار، دامپروري، کشاورزي و تجارت). او همچنين مالکيت خصوصي را سرچشمه بيگانگي انسان با خود دانست و تمايز ميان گروه‌هاي اجتماعي را در درون جامعه با ظهور مالکيت خصوصي مرتبط دانست. واژه و نظريه ارزش اضافي را نيز براي نخستين بار ويليام تامپسون، از نظريه‌پردازان جنبش سوسياليستي و تعاوني اون، به کار برد. آنچه تامپسون درباره ارزش اضافي مي‌گويد چندان دور از کاربرد بعدي آن توسط مارکس نيست. مارکس در سال 1845 در نوشته‌هاي تامپسون به اين واژه برخورد و در جريان نقد اقتصاد سياسي اندک اندک آن را وارد دستگاه مفهومي خود ساخت و امر بر خودش هم مشتبه شد و تامپسون را به کلي از ياد برد. مارکسيست‌ها نيز نظريه ارزش اضافي را آفريده مارکس دانستند. در فصل نخست کتاب هشتصد صفحه‌اي پي‌ير داردو و کريستيان لاوال به نام «مارکس، نام کوچک، کارل» که ماه گذشته توسط انتشارات گاليمار چاپ شده، 90 صفحه به تبارشناسي مفاهيم کليدي انديشه مارکس اختصاص يافته است. اين دو نويسنده مارکس را به ماشيني با دستگاه بزرگ جذب و گوارش و بازآفريني انديشه‌ها و مفاهيم تشبيه کرده‌اند.

به گمان من ميراث ماندگار مارکس پرسش‌هايي است که او درباره جامعه يا به عبارت دقيق‌تر پويايي تاريخي جامعه‌ها مطرح کرده است. براي مثال اين پرسش که پيشرفت‌هاي فني چگونه پديد مي‌آيند و چه نقشي در دگرگوني‌هاي اجتماعي دارند؟ يا مثلاً اينکه بنياد ناروايي‌هاي سياسي و نابرابري‌هاي اقتصادي را در کجا بايد جست و ساختارهاي طبقاتي چه نقشي در اين زمينه دارند؟ علت انقلاب‌ها چيست؟ و مهم‌تر از همه اينکه ميان کنش هدفمند فردي و موجبيت (دترمينيسم) اجتماعي چه رابطه‌اي وجود دارد؟ به سخن ديگر کنش‌هاي آدميان آزادانه و به اختيار و گزينش خود آنهاست يا تابع شرايط اجتماعي و ناشي از ضرورت است؟ به نظر من، مارکس به عنوان يکي از بنيان‌گذاران جامعه‌شناسي تاريخي همچنان اهميت و روزآمدي خود را براي پژوهشگران علوم اجتماعي حفظ کرده است. البته پاسخ‌هاي او به بسياري از اين پرسش‌ها ديگر امروز با سنجه‌هاي علمي سازگار نيستند. پيشرفت علوم گوناگون نادرستي برخي از نظريه‌هاي مارکس را نشان داده است. موريس گودوليه، مردم‌شناس مارکسيست فرانسوي، در دهه 1970 با بررسي نوشته‌هاي مارکس و انگلس درباره جوامع ابتدايي نشان داد که در پرتو دست‌يافته‌هاي مردم‌شناسي و باستان‌شناسي بسياري از فرضيه‌هاي آن دو درباره تحول اين جوامع کهنه و باطل شده است.

حال اين پرسش پيش مي‌آيد که تفاوت اين جامعه‌شناسي تاريخي با بينش مادي تاريخ چيست؟ در جامعه‌شناسي تاريخي آنچه مهم است تاريخي ديدن پديده‌ها و پرسش‌هايي است که مارکس مطرح مي‌کند. حال آنکه در بينش مادي تاريخ که بعدها ماترياليسم تاريخي نام گرفت، پاسخ‌ها مهم است. پاسخ‌هايي که در چند نوشته معروف چون ايدئولوژي آلماني، فقر فلسفه و پيشگفتار درآمدي بر نقد اقتصاد سياسي بيان شده و در سه حکم کلي خلاصه مي‌شود. 1) سطح تکامل نيروهاي توليدي سرشت روابط توليدي جامعه را تعيين مي‌کند. به قول مارکس آسياي دستي نشانگر جامعه‌اي است با ارباب فئودال و آسياي بخار نشان‌دهنده جامعه‌اي است با سرمايه‌دار صنعتي. 2) سرشت روابط توليدي به نوبه خود تعيين‌کننده روبنا يا روساخت جامعه يعني نهادهاي سياسي، نظام‌هاي حقوقي، انديشه‌ها و ايدئولوژي‌هاست. 3) علت دگرگوني‌هاي تاريخي تناقض ميان نيروهاي توليدي و روابط توليدي است. هرگاه روابط توليدي جامعه به مانعي در راه رشد نيروهاي توليدي تبديل شوند، دوره دگرگوني فرا مي‌رسد. طرفه آنکه، مارکس خود در «ايدئولوژي آلماني»‌گذار از جامعه باستان به نظام فئودالي را براساس اين احکام توضيح نمي‌دهد، بلکه زمينه ظهور فئوداليسم را نه در رشد نيروهاي توليدي بلکه در انحطاط آنها و شيوه تشکيلات نظامي ژرمن‌ها مي‌جويد. گذشته از اين، مارکس در برخي از ديگر نوشته‌هايش چون «گروندريسه» تحليل ديگري از رابطه نيروهاي توليدي و روابط توليدي به دست مي‌دهد. بينش مادي تاريخ نوعي فلسفه تاريخ است که پاسخ همه پرسش‌هاي تاريخي را از پيش حاضر و آماده دارد.

در واقع سيروسلوک فکري مارکس از جواني تا پايان عمر تلاش پردامنه‌اي براي يافتن راه غلبه بر از خودبيگانگي آدمي بود. با آنکه مارکس از 1845 به بعد، ديگر بحث‌هاي فلسفي را رها کرد و هم و غم خود را صرف درک سازوکارهاي اقتصادي جامعه سرمايه‌داري نمود، نوشته‌هاي اقتصادي او بر بينشي فلسفي استوار است. در نوشته‌هاي مارکس دو گفتمان علمي و فلسفي درهم تنيده‌اند. گفتمان علمي بر داده‌هاي تجربي تکيه مي‌زند حال آنکه گفتمان فلسفي وظيفه يافتن معناي پديده‌ها و تعبير و تأويل داده‌هاي تجربي را بر عهده دارد و اساس آن فلسفه هگل است. همين درآميختن فلسفه هگل با تحليل‌هاي اقتصادي – اجتماعي مارکس سرشتي غايت‌باور، تاريخ‌پرستانه و آرمان‌شهري به‌انديشه‌هاي او داد.

ارزيابي‌تان از شناختي که در ايران از مارکس وجود دارد، چيست؟

ارزيابي مشخص در اين زمينه نياز به داده‌هايي دارد که من به علت دوري از ايران به آنها دسترسي ندارم. يکي از مهم‌ترين معيارها در اين زمينه نحوه آموزش انديشه‌هاي مارکس در دانشگاه‌ها و بررسي اين نکته است که آيا امکان آموزش و بحث و پژوهش آزادانه درباره مارکس در رشته‌هايي چون فلسفه، اقتصاد و جامعه‌شناسي وجود دارد يا نه. در نخستين سال‌هاي دهه 1350، هنگامي که من دانشجو بودم حتا آوردن نام او ممنوع بود.

جنبه ديگر امکان انتشار آثار مارکس است. در اين زمينه آنچه مي‌توان گفت اين است که وضع با آغاز دهه 1350 متفاوت است. در آن زمان انتشار آثار مارکس تبليغ مرام اشتراکي به حساب مي‌آمد و ممنوع بود و همين ممنوعيت بر جاذبه ‌انديشه‌هاي او مي‌افزود و آن را در ‌هاله‌اي از تقدس مي‌پوشاند. در چنين شرايطي نقد انديشه‌هاي مارکس نيز دشوار بود، زيرا هرگونه انتقادي، همراهي و همدستي با رژيم تلقي مي‌شد. انقلاب 1357 نخست اين سد را شکست، اما پس از مدتي به سبب بالاگرفتن کشمکش‌هاي سياسي بار ديگر محدوديت‌هايي پديد آورد. سرانجام در پي قلع و قمع گروه‌هاي چپ و به ويژه فروپاشي اتحاد شوروي و «سوسياليسم واقعاً موجود»، هنگامي که‌انديشه‌هاي مارکس ديگر شور و شوقي برنمي‌انگيخت و به قول سايه «شد آن زمان که دلي بود در امان اميد» بحث درباره مارکس به بحثي بي‌خطر تبديل شد.

امروزه برخي از آثار مهم مارکس به فارسي ترجمه يا بازترجمه شده‌اند. تفسيرهايي نيز از موضع همدلانه يا سنجش‌گرانه بر نوشته‌هاي او انتشار يافته است. بي‌گمان شمار اين آثار با «ادبيات» دامن گسترده‌اي که در اين زمينه در زبان‌هاي اروپايي وجود دارد قابل قياس نيست، اما با ايران سال‌هاي 1350 نيز متفاوت است. در آن دوره کساني که گرايش‌هاي چپ داشتند اغلب از طريق خواندن کتاب‌هاي تاريخي نوشته آکادميسين‌هاي شوروي با مارکسيسم آشنا مي‌شدند و سپس به خواندن جزوه‌هاي غيرمجاز گروه‌هاي مخفي مي‌رسيدند که اغلب درس‌نامه‌هايي بودند که به جاي انديشه‌هاي مارکس، خواننده را با مارکسيسم – لنينيسم روسي، چيني يا آلبانيايي آشنا مي‌کردند و بالاخره جنبه سوم مسأله، بحث و پژوهش پيرامون مارکس و انديشه‌هاي او در نشريه‌هاست. تا آنجا که من اطلاع دارم نشريه ويژه‌اي در اين زمينه نداريم و اساساً توجه به اين مسأله در نشريه‌هاي روشنفکرانه – دانشورانه ايران اندک است a

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.