سِرّ جذابیت اندیشه مارکس و تدام حیات میراث عینی و ذهنی او در چیست؟

انبوه ميراث بران

احمد نقيب‌زاده

 
[ شناسه مقاله: 3595 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۳۳۶۵ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

استاد علم سياست در دانشگاه تهران است. او نويسنده كتاب‌هاي تاريخ روابط بين‌الملل از كنگره ايران تا به امروز، جامعه‌‌شناسي سياسي و اتحاديه اروپاست. از او در شماره 19 مهرنامه يادداشتي در مورد همگرايي اروپايي به چاپ رسيد.

از ميان پيامبران خدانشناس برآمده از عصر روشنگري و سرآمدان مدرنيته، هيچ کدام به‌اندازه کارل مارکس مرکب مصرف نکردند و امتي از نژادها و مليت‌هاي مختلف فراهم نياوردند و هيچ مکتبي به‌اندازه مکتب او قرباني نگرفت و هيچ انديشه‌اي تا اين حد شاگردان و پيروان پروپا قرص پيدا نکرد و هيچ انديشمند مدرني به جز نيچه و فرويد و مارکس نتوانست همچنان در عصر پسامدرن زنده و سرفراز باقي بماند. آنچه ماندگاري مارکس را شگفت‌انگيزتر مي‌کرد، فروپاشي شوروي به عنوان مدعي تجسم عيني يک نظام مارکسيستي بود که همه فکر مي‌کردند همراه آن مارکس هم به فراموشي سپرده و پرونده مارکسيسم در هم پيچيده خواهد شد. مارکس چه‌كسي بود که توانست اين همه شيفته و فريفته و مريد جان‌برکف پرورش داده و ميليون‌ها انسان را براي دفاع از دين جديدي که مخالف هرگونه تقدس و امر قدسي بود (در حالي که امر قدسي بن مايه همه اديان است) به گذشتن از جان خود و تحمل هزار جور شکنجه مهيا سازد؟ آيا سرشت انديشه‌هاي او از چنان جذابيتي برخوردار بود که چنين شوري برانگيزد يا خود او صاحب چنان قدرت کاريزمايي‌اي بود که پس از مرگش هم به‌اندازه حياتش بل بيشتر واله و شيدا داشته باشد. ميليون‌ها انسان به دين او سرسپردند و وارد عمل شدند و هزاران انديشمند راه او را به طرق مختلف ادامه دادند. سُر اين معما در کجا نهفته است و ميراث عيني و ذهني او امروز چگونه ارزيابي مي‌شود؟

زمانه و کارنامه مارکس

مارکس در سال 1818 يعني در ميانه عصر صنعتي شدن در يک خانواده متوسط رو به پائين در شهر ترو آلمان به دنيا آمد و به تحصيل فلسفه، اقتصاد و حقوق پرداخت و به شدت از هگل و نظريه ديالکتيک او اثر پذيرفت. از زمان دفاع رساله خود (دموکریتوس و اپيکور) تا مرگ خود در سال 1883، مطالعه را با نوشتن و نوشتن را با عمل سياسي توأمان در برنامه زندگي خود قرار داد. طبيعي است چنين کاري مستلزم رفاه نسبي و برخورداري از ثروتي است که بيکاري شغلي او را جبران کند. اگر آشنايي او در سال 1845 با فرزند يک کارخانه‌دار آلماني در بروکسل صورت نگرفته بود تا زندگي او را تأمين کند، شايد هيچ يک از کتاب‌هاي مشهور او مانند گروندريسه و سرمايه، هرگز به رشته تحرير در نمي‌آمد. در واقع «سرمايه» را مديون سرمايه خانواده انگلس بود. سه سال پس از اين آشنايي بود که در آستانه انقلابات 1848 «مانيفست حزب کمونيست» که يکي از متون ماندگار کمونيست‌هاست، با همکاري يکديگر شرف صدور يافت. مارکس با طرح ماترياليسم تاريخي، نبرد طبقاتي و جايگزيني سرمايه‌داري به‌وسيله سوسياليسم، مدعي سوسياليسم علمي در برابر کساني شد که او آنها را سوسياليست تخيلي مي‌ناميد. نکته مهم همين جاست که هيچ يک از آيتم‌هاي فلسفه او ابداع خود او نبود بلکه نسخه برگردان نکات کليدي انديشمندان ديگر بود و اين خود ما را به تحليلي فوکويي از متن‌هاي مارکس سوق مي‌دهد تا نشان دهيم که او فرزند زمانه خود بود. به عبارت ديگر اين او نبود که به خلق انديشه مي‌پرداخت بلکه خود در گفتمان زمانه خود پراکنده بود. تاريخ‌گرايي، عنصر اصلي روشنگري بود و تمام انديشمندان قرن نوزدهم از مارکس چپ‌گرا تا دورکيم راست‌گرا به مراحلي از گذشته و آينده تاريخ باور داشتند که پوزيتيويسم هم جزيي از آن بود. ديالکتيک هگل هم جنبه تاريخ‌گرايي داشت و بايد در پرتو آن روح پديدار شود و روح ملي در چهره دولتي مقتدر تجسم يابد. بي‌اعتقادي به امر قدسي که مارکس از فوئرباخ به عاريت گرفته بود نيز در عين آنکه واکنشي با باورهاي کليسايي بود، بخشي از اين پوزيتيويسم هم بود. اگوست کنت و دورکيم هم دين و قدسيات را برآمده از بطن جامعه و برخاسته از زمين مي‌پنداشتند و نه فرآورده‌اي آسماني. سوسياليسم بخش ديگري از اين انديشه‌هاي مشترک بود که پيش از مارکس، فوريه، پرودن و ديگران به آن پرداخته بودند و اتفاقاً سوسياليسم آنها انساني‌تر و اخلاقي‌تر هم بود در حالي که مارکس آن را سرنوشت محتوم تاريخ و نتيجه تخلف درون سرمايه‌داري (ايزار کار خصوصي و نيروي کار عمومي) مي‌دانست. اما هيچ‌کدام از اين انديشمندان نتوانسته بودند به‌اندازه مارکس به تشريح سرمايه‌داري و انباشت سرمايه بپردازند و در پرتو آن مبارزات اجتماعي را کالبدشکافي کند. آنچه کار مارکس را به سستي مي‌کشاند آينده‌نگري‌هاي او در مورد سرمايه‌داري و تاريخ آينده بود که نمي‌توانست با واقعيت همسو باشد. اتفاقاً اين مکتب تاريخي برلين و شخص رانکه بود که به حقيقت نزديک بود: تاريخ را از پيش ننوشته‌اند. ولي اين مکتب در حاشيه مکتب فرانسه و خسوف نظريه‌هاي تاريخي‌گري عصر روشنگري قرار گرفته بود تا بعدها در قرن بيستم حقيقت ذات خود را نشان دهد. از مارکس دور نشويم. استثمار، استعمار، از خود بيگانگي، شئي گشتگي مفاهيم ديگري بود که مارکس در کارکرد و در پرتو آن آلام روحي انسان مدرن را همراه با ظلمي که بر طبقه کارگر مي‌رفت بيان مي‌کرد. به باور ما اين سوسياليسم علمي او نبود که سخن او را دلنشين مي‌ساخت بلکه شرح دردمند روزگار انسان‌هايي بود که در رديف ايزار کار قرار گرفته بودند تا عده‌اي قليل به ثروتي کلان دست يابند و براي حفظ ثروت خود از هيچ جنايتي فروگذار نباشند. شايد گزافه نباشد اگر بگوييم حتا يک درصد از ميليون‌ها انساني که زير پرچم کمونيسم به مبارزه برخاسته بودند، هيچ آگاهي‌اي از ايدئولوژي مارکسيسم نداشتند. به ياد آوريم نامه سولژنيتسين به رهبران کرملين را که در آن يادآور شده بود: فراموش نکنيد آنچه شما را در جنگ جهاني به پيروزي رساند نه ايدئولوژي بلکه احساسات ملي و مذهبي مردم بود. او که مي‌خواست انسان را از بند ازخودبيگانگي برهاند از ياد برده بود که احساسات و عواطف و در يک کلام انسانيت بخشي از وجود انسان است که اگر از او گرفته شود، فرقي با جمادات ندارد. هم از اين‌رو به باور ما، فاشيسم بيشتر از استالينيسم قابل قبول بود. زيرا فاشيسم به تهييج احساسات مي‌پرداخت ولي استالين احساسات را مي‌کشت تا از انسان‌ها چوب‌هاي خشک فرمان‌بردار بسازد.

ميراث عيني مارکس

همان‌طور که گفتيم مارکس مرد عمل هم بود و با آن دسته از روشنفکران که چيزهايي در عالو ذهن مي‌سازند و مي‌روند متفاوت است. به عبارتي وي مسووليت پيداه کردن نظريه خود را نيز برعهده گرفت و مفهوم پراکسيس يا انطباق عمل با نظريه يکي از مفاهيم کليدي در مارکسيسم بوده و جناب لنين هم خودشان را متخصص اين کار مي‌دانستند که مي‌توانند آن نظريه‌ها را در روسيه پياده کنند. در سطور آتي خواهيم ديد که ايشان موفق بودند يا آتشي در خرمن مارکسيسم زدند. به هر روي مارکس علاوه بر آنکه در تظاهرات کارگري و مبارزات اجتماعي شرکت مي‌کرد، اولين تشکل بين‌المللي کارگري را هم بنيان نهاد. بين‌الملل اول کارگري در سال 1964 به ابتکار و سرپرستي مارکس مرکب از نمايندگان کارگران کشورهاي مختلف شکل گرفت. در آنجا بود که مارکس نشان داد چقدر به‌انديشه‌هاي خود وفادار و يک مارکسيست مؤمن است. زيرا بي‌درنگ با تفکر آنارشيستي باکونين و تجديد نظرطلبي پرودن به مبارزه برخاست و آنها را از بين‌الملل کارگري اخراج کرد. سخت‌گيري و تک‌روي وي تا حدي بود که در آخر خودش ماند و تني چند از پيروان مطيع و در نتيجه بين‌الملل اول مانند شمعي آب شد و از ميان رفت و بين‌الملل دوم که پس از مرگ وي در سال 91-1890 شکل گرفت با وجود ابراز وفاداري به مارکسيسم تا حدي از آن فاصله داشت و از احزاب سوسياليست تشکيل مي‌شد. اما بزرگترين ميراث عيني مارکس حکومت پيچيده و همه جا حاضر و ناظري بود که نمونه آن در تاريخ دولت‌هاي مدرن ديده نشده است. اولاً انقلاب مارکسيستي بر خلاف پيش‌بيني‌هاي مارکس که گفته بود در کشورهاي پيشرفته صنعتي رخ مي‌دهد، در عقب افتاده‌ترين کشور اروپايي يعني روسيه اتفاق افتاد. دوم آنکه اساساً انقلابي در کار نبود. انقلاب واقعي با شرکت ميليون‌ها انسان در مارس 1918 اتفاق افتاده بود ولي دولت برآمده از آن به قدري ناتوان بود که مانند شمع آب شد و آنگاه کمونيست‌ها که در گوشه‌اي منتظر نشسته بودند به ادارات دولتي ريخته و آنها را به تصرف خود درآوردند. سوم اينکه حتا يک درصد مردم روسيه هم از ايدئولوژي مارکسيست اطلاعي نداشتند و آنها هم که چيزهايي به گوش‌شان خورده بود، هيچ اشرافي بر آن نداشته و شايد يک مقاله هم در مورد آن نخوانده بودند. اما آنچه باعث پيروزي لنين و طرفدارانش شد يکي نبود. يک قدرت معارض و رقيب بود و ديگري دو شعار صلح به هرقيمت و اصلاحات ارضي. اين شعار آخر در کشوري که 90 درصد ساكنانش کشاورز و دهقانان فقير بودند بسيار پرجاذبه بود. در آغاز شوراهاي کارگري و دهقاني، کارها را در دست گرفتند ولي اندکي بعد يک حکومت فردي که بر تمام نهادها، گروه‌ها و افراد نظارت سيستميک و دائم داشت به‌وجود آمد. لازمه چنين نظارتي وجود يک دستگاه پليسي ـ اداري گسترده و قوي بود که بر خلاف نظر مارکس که دولت را پديده‌اي زائد و بي‌مصرف مي‌دانست که در يک جامعه بي‌طبقه هيچ توجيهي ندارد، به‌وجودآورنده بزرگترين و گسترده‌ترين حکومت جهان شد. جالب اينکه اين حکومت خود را مارکسيست ناب مارکسي مي‌دانست و بقيه الگوهاي مارکسيستي را منحرف توصيف مي‌کرد. جنگ جهاني دوم فرصتي پيش آورد تا اين حکومت ابتدا بر نيمي از اروپا سپس بر نيمي از جهان مسلط شود.

چين هم در سال 1949 به صف رژيم‌هاي مارکسيست پيوست و تا مرگ استالين مطيع شوروي بود ولي پس از آن راه خود را جدا کرد و به يکي از بدترين و مزاحم‌ترين کشورهاي شوروي تبديل شد. علاوه بر اين دو کشور و کشورهاي اروپاي شرقي تعداد زيادي احزاب بزرگ کمونيست هم وجود داشت که دوتا از قوي‌ترين آنها در فرانسه و ايتالياي سرمايه‌دار بودند. در نهايت با فروپاشي شوروي در سال 1991 پشت کمونيسم شکست و ده‌ها حزب کمونيست در سراسر جهان يتيم شدند. براي نمونه حزب کمونيست فرانسه که هميشه آرائي بين 15 تا 20 درصد را به‌خود اختصاص مي‌داد به زير 3درصد و امروز به 9/1 درصد تنزل کرده است. از آن ميان چيني‌ها راه سرمايه‌داري را در پيش گرفتند و بدون آنکه تغيير چنداني در نظام سياسي خود ايجاد کنند، همان دستگاه عريض و طويل پليسي را در خدمت سرمايه‌داري قرار دادند و به يکي از استثمارگرترين حکومت‌هاي جهان که نمونه آن در تاريخ سرمايه‌داري زالوصفت ديده نشده بود تبديل شدند. در پناه همين استثمار و نيروي کار مجاني، چين امروزه تمام بازارهاي جهان را تهديد مي‌کند. اگر چين به اين سرنوشت دچار شد ولي پرچم داس و چکش خود را حفظ کرد، دو کشور فقير و بدبخت جهان يعني کره‌شمالي و کوبا همچنان به همان شيوه به حيات خود ادامه مي‌دهند تا دانش‌آموزان جهان به جاي مراجعه به موزه رژيم‌هاي تماميت‌خواه به اين دو کشور سفر کنند و به عينه ببينند آنچه گوش‌شان شنيده بود و عقل‌شان باور نمي‌کرد.

ميراث ذهني مارکس

اما داستان ميراث ذهني و نوشته‌ها و نظريه‌هايي که هنوز از مارکس الهام مي‌گيرند يا اصرار دارند خود را در همان خط نگه دارند، حکايتي بس پيچيده‌تر و دلنشين‌تر است.

انديشمندان زيادي به مارکس تأسي جستند و از او الهام پذيرفتند اما جالب‌ترين مبحث به پارادايم‌هايي مربوط مي‌شود که از نظر متد و اپيستمولوژي در مغايرت با بنيان‌هاي فلسفي مارکسيسم قرار داشتند ولي باز هم خود را به مارکسيسم چسبانيدند. کساني مانند لوئي آلتوسر بر اين باورند که بايد بين مارکس جوان و مارکس پير تفاوت قائل شد. زيرا مارکس جوان تا حدي تحت تأثير هگل بوده ولي در پيري کاملاً با آن فاصله گرفته است. اما در ميان پيروان مارکس کسي مانند آنتونيو گرامشي به چشم مي‌خورد که همه او را مارکسيست هگلگرا مي‌شناسند. از ديد او داده‌هاي ذهني و ايدئولوژي، نقشي کليدي‌تر از زيربنا ايفا مي‌کنند. او با طرح بلوک تاريخي، روشنفکران هر دوره را در مرکز دايره‌اي قرار مي‌دهد که کارش تطبيق زيربنا و روبناست. حتا اگر زيربنا هم عوض شده باشد مي‌توان با زور ايدئولوژي، رژيم سياسي را سرپا نگه داشت. در قرون وسطي، کشيش‌ها و در روزگار فعلي دانشگاهيان و روزنامه‌نگاران و نويسندگان با آسمان-ريسمان خود مشروعيت نظام‌هاي سياسي را تضمين مي‌کنند.

پيوند غيرقابل‌باور ديگري که بين مارکسيسم و يک نحله کاملاً مغاير با آن برقرار شد، تأثيري بود که پاره‌اي از مارکسيست‌ها از هوسرل و فنومنولوژي گرفتند. مارکس با فلسفه کانت و نئوکانتيسم هيچ قرابتي نداشت. اما ژان پل سارتر و مرلوپونتي با طرح اگزيستانسياليسم و اينکه چگونه سرمايه‌داري فيلترهاي عجيب و غريبي بر سر راه واقعيت‌ها و ذهن انسان قرار داده و آن را به انحراف مي‌کشد، سال‌ها از پارادايم فنومنولوژي براي خروج مارکسيسم از بن‌بست استفاده کردند.

اما غريب‌تر از مارکسيسم هگلگرا و اگزيستانسياليسم پيوندي است که بين روان‌شناسي فردي فرويدي و پوزيتيويسم جمعي مارکسيسم برقرار مي‌شود. وقتي فرويد با طرح اروس و تاناتوس دو گروه از افراد را از هم جدا کرد، مدافعان سرمايه‌داري فکر کردند چه خوب است اين دوگانگي گروهي را به جاي دو طبقه متخاصم در نظام توليد قرار دهند و از اعتبار مارکسيسم بکاهند؛ غافل از اينکه مارکسيست‌ها زرنگ‌تر بوده و فوراً بحث سرکوب و رابطه آن با تقويت غريزه مرگ يا تاناتوس را به سرکوب در جوامع سرمايه‌داري گره زده و نتيجه گرفتند که اولاً سرکوب غرايز موجب توهم‌زدگي و فاصله گرفتن از عقلانيت مي‌شود. دوم اينکه چون طبقه کارگر سرکوب مضاعف مي‌شود، پس متوهم‌تر هم هست. در سال‌هاي دهه 1930 و بعد از آن، مسأله مارکسيست‌ها توجيه رفتار کارگراني بود که دنبال هيتلر افتاده بودند و حالا مي‌توانستند با بحث توهم تفسير جديدي به دست دهند. اغلب انديشمندان مکتب فرانکفورت در پيوند فرويديسم و مارکسيسم موفق بودند. اساساً رفتار نازي‌ها به گونه‌اي بود که جز با توسل به روان‌شناسي با هيچ ابزار ديگري نمي‌شد آن را توجيه و تفسير کرد. اريک فروم در کتاب گريز از آزادي و هربرت مارکوز در کتاب‌هاي اروس و سيويليزاسيون يا انسان تک ساحتي و آدرنو در کتاب شخصيت قدرت طلب (مه به غلط شخصيت مقتدر ترجمه شده) همه با حفظ وفاداري خود به مارکسيسم براي ارائه نقطه‌نظرهاي خود از فرويديسم کمک گرفتند و بر غناي ادبيات سياسي هم افزودند.

پس از جنگ جهاني دوم با بازگشت کلود لوي استراوس به فرانسه، آموخته‌هاي او در زمان غربت در آمريکا که در معيت يک زبان شناس رند روسي يعني ياکوبسن به سختار‌گرايي گراييده بود، بسط و انتشار يافت و سارتر بي‌خبر بدون توجه به تخالف‌هاي بنيادي آن با اگزيستانسياليسم نوشه‌هاي استراوس را در مجله عصر جديد خود منتشر کرد و ستاره اقبال خود را از بلنداي محافل روشنفکري به زير آورد تا ستاره اقبال استراوس را جانشين آن کند. البته ساختارگرايي با مارکسيسم بيگانه نبود ولي نفي تاريخ و پيشرفت که از عناصر اصلي مارکسيسم بودند بين آنها فاصله مي‌انداخت. به هر تقدير دو فيلسوف برجسته‌اي که مارکسيسم ساختارگرا را پي نهادند عبارت بودند از لوئي آلتوسر و نيکوس پلانزاس.

اينک نوبت به‌انديشمنداني مي‌رسد که هر کدام خود در قد و اندازه يک مکتب هستند. ميشل فوکو، پي‌ير بورديو، آلن تورن و... براي حسن ختام به بورديو اشاره مي‌کنم که فرمولش صد و هشتاد درجه عکس فرمول مارکس است ولي همچنان خود را مارکسيست مي‌دانست. مارکس گفته بود براي تعين جايگاه طبقاتي اشخاص بايد به جايگاه آنها در چرخه توليد نگاه کرد ولي بورديو مي‌گويد براي تعيين جايگاه طبقاتي اشخاص بايد به نوع و شيوه مصرف آنها توجه کرد. بورديو براي اثبات اين نظر خود چندين کتاب و مقاله ارزشمند نوشت. آيا با فروپاشي شوروي و رهايي مارکسيسم از اين بختک بد قيافه (ضد زيبايي) و متولي پردعاي مارکسيسم زمان واقعي براي مطالعه آثار مارکس فرا نرسيده است؟

تبلیغات

 

    

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.