مقاله‌ای از پیتر سینگر

كدام ماركس؟*

پیتر سینگر . ترجمه عزت‌‌الله فولادوند

 
[ شناسه مقاله: 3594 ]   [ موضوع: علم جامعه شناسی ]   [ بازدید: ۳۱۵۰ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

پيتر سينگر (Peter Singer) فيلسوفي استراليايي‌‌تبار و در حال حاضر استاد كرسي اخلاق زيستي در دانشگاه پرنيستن است. از آثار او دو كتاب – يكي «هگل» به ترجمة نگارنده و ديگري «ماركس» به ترجمة محمد اسكندري – به فارسي درآمده‌اند. اصل اين مقاله نخست در يكي از نشريات روشنفكري استراليا منتشر شده بود. - مترجم
استاد دکترعزت‌الله فولادوند (متولد ۱۳۱۴) دوره‌های کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکترای فلسفه را در دانشگاه کلمبیا گذرانده است. از جمله کتاب‌هایی که او به فارسی برگردانده است می‌توان به «گریز از آزادی» اریش فروم، «خشونت» هانا آرنت، «جامعه‌ باز و دشمنانش» نوشته کارل پوپر، «آگاهی و جامعه» نوشته استیوارت هیوز و بسیاری دیگر آثار ارزشمند اشاره کرد. این اولین مقاله دکتر فولادوند در مهرنامه است و مهرنامه امیدوار است آثار دیگری از استاد به چاپ برساند

امسال 129 سال از مرگ كارل ماركس مي‌گذرد. حتي پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، هنوز حكمرانان چهار كشور چين، كره شمالي، كوبا و ويتنام دست‌كم بر طبق ايدئولوژي رسمي ادعا دارند كه از افكار ماركس به منظور ساختن جامعه‌اي بهتر پيروي مي‌‌كنند. مجموع جمعيت‌هاي آن چهار كشور اكنون به نزديك 5/1 ميليارد نفر مي‌‌رسد و ماركس در آنها مانند بنيادگذار يكي از اديان مورد احترام است. ع.ف

ولي انديشه‌‌هاي ماركس چه بودند كه به چنين مرتبه والايي رسانده شدند؟ از زمان حيات و بويژه پس از مرگ ماركس، كوهي از كتاب‌‌ها و مقاله‌‌ها درباره او و ماركسيسم نوشته شده است و همچنان بر آن افزوده مي‌شود. براي خوانندة عادي كه حتي به فرض برخورداري از كنجكاوي لازم، نه وقت و نه حوصلة غواصي در اين درياي بيكران را دارد، قضيه گيج‌‌كننده است. آيا ماركس طرفدار حكومت ديكتاتوري و فدا كردن فرد در راه بهروزي جمع بود، چنانكه از ادعاهاي حكومت ماركسيستي اتحاد شوروي برمي‌‌آمد؟ يا چنانكه هربرت ماركوزه و پيروان چپ نو گفته‌اند، ماركس پرچم‌دار آزادي بود و انديشه‌‌هاي او به زشت‌‌ترين طرز تحريف شده‌اند؟

عدم يقين در مورد اينكه انديشة ماركس را از چه منظري بايد ببينيم، به اين مطلب ختم نمي‌شود. سرگرداني عميق‌تر ناشي از آن است كه سراسر كار او را بايد در چه مقوله‌‌اي بگنجانيم. فريدريش انگلس كه عمرانه با او دوستي و همكاري داشت، در كنار مزارش و خطاب به جمعيت تشييع‌‌كنندگان گفت كه خدمتي كه داروين در زمينة تاريخ طبيعي حيات كرده بود، ماركس در قلمرو تاريخ بشر انجام داد. مقصود از اين وصف، تفسير ماترياليستي تاريخ بود كه به‌موجب آن، برخلاف آنچه ما دوست داريم بپنداريم، علت تغييرات تاريخي كشمكش‌‌هاي سياسي يا برنامه‌ريزي‌‌هاي آگاهانه نيست، بلكه ابداع و تكميل ابزارهايي است – از يك تكه چوب براي كندن زمين تا بزرگ‌‌ترين و مدرن‌‌ترين كارخانه‌‌ها – كه به‌منظور رفع نيازهاي اساسي خويش به غذا و لباس و سرپناه به كار مي‌‌گيريم.

ماركس، بنا به معرفي انگلس، نه تنها نخستين مورخ حقيقي علمي، بلكه شايد نخستين دانشمند علوم اجتماعي بود. دومين كاميابي بزرگ ماركس، به گفتة انگلس، علاوه بر تفسير ماترياليستي تاريخ، پي بردن به مسألة «ارزش اضافي» بود. مفهوم ارزش اضافي، به ادعاي خود ماركس، پردة پررمز و رازي را كه اقتصاددانان بورژوا بافته بودند كنار مي‌‌زد و نشان مي‌‌داد كه سرمايه‌‌دار به چه وسيله از كار كارگر ارزشي بيش از آنچه به صورت دستمزد به او مي‌‌پردازد، بهره‌‌كشي مي‌‌كند. افتخار ديگري كه انگلس به ساير افتخارات ماركس مي‌افزود همين بود كه، به‌عقيدة او، علم اقتصاد را بر بنياد علمي استوار قرار مي‌‌داد.

بنابراين، تصويري كه به هنگام مرگ ماركس غالباً در اذهان وجود داشت، تصوير ماركس در مقام متفكري علمي بود. اين تصوير كه ماركس شخصاً در نوشته‌هاي متأخرش و انگلس از جانب خود بيشتر آن را پرورانده و بزرگتر به نمايش گذاشته بودند، سخت در سراسر اروپا در سازمان‌‌هاي سوسياليستي و سپس كمونيستي مقبول طبع ماركسيست‌‌ها واقع شد و در اواخر سدة نوزدهم و اوايل قرن بيستم وسيعاً پذيرفته بود. همه جا علم به‌نظر مي‌رسيد در راه پيشرفت گام برمي‌دارد، ولي در محله‌هاي فقيرنشين شهرهاي صنعتي هنوز نكبت و تنگدستي حكمفرما بود. از اين رو، گروهي كه ادعا داشت سياست‌‌هايش بر پاية درك علمي اين امر استوار است كه چرا چنين فقري اساساً وجود دارد و چگونه مي‌‌توان آن را از ميان برداشت، آشكارا جذابيت فوق‌‌العاده پيدا مي‌كرد.

تا 30 سال پس از مرگ ماركس، ماركسيست‌‌هاي اُرتدوكس يا سخت‌كيش در كمرنگ جلوه دادن آن جنبه‌هايي از افكار استاد مي‌كوشيدند كه در نظام فلسفي هگل ريشه داشت و قبول آنها به ايام دانشجويي ماركس در برلين برمي‌‌گشت. تئوريسين آلماني، كارل كائوتسكي(1) كه پس از مرگ انگلس بزرگ‌‌ترين حافظ ماركسيسم اُرتدوكس شده بود، به قطعيت مي‌‌گفت كه انديشة ماركس به دليل ماهيت علمي آن، به‌كلي فارغ از ارزشگذاري است، كما اينكه ماركسيسم گرچه قائل به سقوط سرمايه‌‌‌داري و پيروزي اجتناب‌‌ناپذير كارگران است، ولي به‌هيچ‌وجه موضع اخلاقي در قبال تعارض ميان آن دو ندارد. لنين نيز بر همين منوال در يكي از نخستين نوشته‌هايش به مفهوم ديالكتيك به چشم حقارت مي‌نگريست و مي‌گفت «سوسياليسم علمي از هگليانيسم روييده است و ديالكتيك چيزي بجز بازمانده‌اي از طرز بيان آن نيست.»

اين پافشاري بر ماهيت علمي ماركسيسم همچنان تا دهة 1920 غلبه داشت، ولي در آن هنگام با شاهكاري از تحقيق كارآگاهي تاريخي روبرو شد. در 1923 از گئورگ لوكاچ كه پيشتر در دولت مستعجل انقلابي و كمونيستي مجارستان در 1918 وزير آموزش بود، كتابي به نام تاريخ و آگاهي طبقاتي(2) منتشر شد. در آن كتاب او تأكيد داشت كه از انگلس به‌بعد، كساني خواسته‌‌اند انديشة ماركس را به‌گونه‌اي نظرية علمي تاريخ مبدل سازند كه عامل اقتصادي در آن تعيين‌كننده يا موجب همه چيز است و، در نتيجه، افكار او را به‌شدت تحريف كرده‌‌اند. لوكاچ در عوض، توجه را به مفاهيمي جلب مي‌‌كرد، كه ماركس از هگل گرفته بود، بويژه اين مفهوم كه جامعه بايد كل يكپارچه‌اي در نظر گرفته شود متشكل از بخش‌هايي داراي روابط متقابل كه هيچ‌يك را نمي‌‌توان برخوردار از حيات مستقل و قدرت علّي مخصوص به خود دانست.

لوكاچ در اين كتاب به مقابله با نظري مي‌رفت كه در حزب كمونيست صورت اُرتدوكس پيدا كرده بود و چنانكه پيش‌‌بيني مي‌شد، در 1924 به گرفتاري سياسي برخورد. كنگرة بين‌‌الملل كمونيست كتاب را رسماً محكوم كرد. لوكاچ استغفار كرد و سخنان خود را پس گرفت، ولي شايد انگيزة او در اين كار بيش از اعتقاد عقلي، بقاي سياسي بود. طنز قضيه اين بود كه وقتي كتاب يادداشت‌‌هاي لنين(3) پس از مرگ او در 1924 به چاپ رسيد، معلوم شد كه لنين نيز عقايد پيشين خود را دربارة اهميت هگل تغيير داده است و در يادداشتي مي‌گويد كسي نمي‌تواند كتاب سرمايه ماركس را بفهمد مگر آنكه منطق هگل را مطالعه كرده باشد.

اما آنچه درستي كار لوكاچ را دست كم در چشم دانشوران غربي به اثبات رسانيد، انتشار آثار ديگري پس از مرگ ماركس بود. بيشتر مردم مسلم مي‌‌گيرند كه با توجه به اهميتي كه ماركس كسب كرده است، همة نوشته‌‌هاي او مدتهاست كه منتشر شده‌‌اند. اين فكر نادرست است. ماركس نويسنده‌‌اي فوق‌‌العاده پرنويس بود و كتاب‌‌ها و مقاله‌‌هايي كه در زمان حيات انتشار داد به چندين مجلد حجيم مي‌رسيد؛ ولي پيش از مرگ چند جعبه پر از دستنوشته‌‌هاي منتشرنشده و در بعضي موارد ناتمام خود را به انگلس سپرد. انگلس به آماده ساختن نوشته‌هايي كه ماركس اميدوار بود انتشار دهد، بويژه جلدهاي دوم و سوم «سرمايه» همت گماشت. با اينهمه، هنگامي كه انگلس مرد، باز حجم عظيمي از نوشته‌‌هاي منتشرنشده باقي بود كه به كائوتسكي داده شد. كائوتسكي نيز به سهم خود كارهايي كرد و آثاري مانند نظريه‌‌هاي ارزش اضافي(4) و مكاتبات ماركس را انتشار داد. بقية دستنوشته‌‌ها خوشبختانه از جنگ جهاني اول و هرج و مرج پس از آن در آلمان آسيبي نديد و سرانجام از راهي پرپيچ و خم به مسكو رسيد.

در مسكو مؤسسه‌‌اي مخصوص بررسي و پژوهش در آثار ماركس و انگلس و لنين تأسيس شد، و مديريت آن باز خوشبختانه نه به يكي از پادوهاي سياسي، بلكه به محققي واقعي به نام داويد ريازانف(5) رسيد. ريازانف تصميم گرفت كه چاپ كاملي از كليه آثار ماركس و انگلس تهيه كند كه كاري بس بزرگ بود. نخستين جلد مشتمل بر برخي از قديم‌ترين نوشته‌‌هاي ماركس در 1927 منتشر شد. تا 1931 مجموعه به جلد چهارم رسيده بود و هنوز آثاري را در بر مي‌‌گرفت كه ماركس در آنها تازه شروع به سامان دادن به مناسبات فكري‌اش با هگل كرده بود. در اين موقع مريدان جيره‌خوار استالين مجموعه را ناگهان متوقف كردند. معلوم شد ريازانف پژوهنده‌‌اي بوده كه در راه دستيابي به واقعيت زياده‌‌روي كرده است و بايد به سزاي خود برسد. او بهترين سال‌‌هاي عمرش را صرف نگهداري و انتشار صحيح آثار ماركس كرده بود، و پس از آن در زندان‌هاي كشوري ناپديد شد كه ادعا داشت در كار ساختن جامعه‌اي بر طبق افكار ماركس است.

ولي ريازانف بمبي ساعتي زير برداشت اُرتدوكس از تعاليم ماركس كار گذاشته بود، و استالين گرچه ممكن بود فرمان به كشتن او بدهد اما نمي‌‌توانست بمب را خنثي كند، زيرا در ميان نوشته‌‌هاي قديم‌‌تر ماركس در چهارمين و آخرين جلد، دسته‌‌اي از دستنوشته‌هاي ناتمام بود كه به نام دستنوشته‌هاي اقتصادي و فلسفي 1844(6) معروف شد.

در 1844 ماركس 26 سال داشت و در پاريس زندگي مي‌‌كرد. پس از سال‌هاي دانشجويي و مطالعة فلسفة هگل، به سرعتي استثنايي به مقام سردبيري يكي از روزنامه‌‌هاي ليبرال آلماني رسيده بود، و سپس به نحو حتي ناگهاني‌‌تر آن سمت‌‌ را از دست داده بود، زيرا مأمور سانسور دولت پروس به اين نتيجه رسيده بود كه ديگر تحمل مقالات فتنه‌انگيز ماركس را ندارد. ماركس براي اينكه بتواند با آزادي بيشتري بنويسد، به پاريس رفت كه در آن زمان قبله‌‌گاه همه‌‌ گونه افراد راديكال بود، و با گروه‌هاي سوسياليست مرتبط شد و آغاز به مطالعة جدي اقتصاد كرد.

دستنوشته‌هاي 1844 بايد ثمرة نخستين برخورد ماركس با اقتصاد دانسته شوند، كما اينكه يكي از مفسران آنها را «ماركسيسم اصلي» ناميده است. اين نخستين بار بود كه ماركس انديشه‌‌هاي خود دربارة ماهيت دروني جامعة سرمايه‌‌داري و علت شكست آن از كمونيسم را به نحو سيستماتيك برصفحه كاغذ مي‌آورد.

انتشار نخستين صورت يا روايت افكار ماركس، صرف‌‌نظر از محتواي دستنوشته‌‌ها، به‌خودي خود مي‌‌توانست جالب توجه باشد؛ ولي دستنوشته‌‌هاي اقتصادي و فلسفي اهميتي دارند فراتر از آنكه چنين زودهنگام در حيات فكري او به نگارش درآمدند. اهميت تعيين‌كنندة دستنوشته‌‌ها از نظر فهم سرچشمه‌‌هاي انديشة ماركس دقيقاً به دليل آشكار ساختن افكار او در زماني است كه وي هنوز در چارچوب مقولات و مفاهيم فلسفة هگل مي‌‌انديشيد و خاطرش تازه به سرمايه‌‌داري و نظرية اقتصادي مشغول شده بود. در اينجا به ماركسي برمي‌‌خوريم يكسره بيگانه با ماركسيست اُرتدوكسي كه پنجاه سال پس از مرگ ماركس اصلي در كار اشاعة تعاليم اوست. به‌جاي ماركسي كه دربارة موضوعات خشك اقتصادي مانند «ارزش مبادله‌اي» و «ارزش مصرفي» يا «قانون نرخ نزولي سود» قلم‌فرسايي مي‌كند، ماركسي را مي‌‌بينيم كه دربارة بيگانگي كارگر با محصول كار خود و بيگانگي انسان با همنوعانش مي‌‌نويسد. هگل پيشتر اصطلاح بيگانگي يا از خودبيگانگي را در مقام دلالت بر اين معنا به كار برده بود كه جنبه‌‌هايي از ما كه در حد كمال مي‌‌بايست با هم يكي باشند، از يكديگر جدا شده‌‌اند. ماركس ماهيت دروني سرمايه‌‌داري را همين بيگانگي مي‌‌داند، و مي‌‌گويد فقط كمونيسم مي‌‌تواند بر اين بيگانگي چيره شود و بنابراين، چيره خواهد شد.

چرا در جملة قبل نوشتم «بنابراين»؟ چرا ماركس عقيده دارد كه اگر كمونيسم «بتواند» بر بيگانگي انسان كه محصول سرمايه‌‌داري است چيره شود، پس چيره «خواهد شد»؟ چرا او چنين اطميناني داشت كه سرمايه‌‌داري به رغم ايجادبيگانگي، تا ابد ادامه نخواهد يافت؟ نوشته‌‌هاي جواني ماركس متأثر از هگل بود، و پاسخ در متن آن نوشته‌‌ها روشن است: ماركس چنين اعتقادي داشت زيرا از هگل آموخته بود كه تاريخ جهان به سوي هدفي معين پيش مي‌‌رود و حركت آن تصادفي و بي‌‌معنا نيست. آن هدف، چه براي هگل و چه براي ماركس، رهايي انسان از قيد محدوديت‌هايي بود كه او را به بند مي‌كشند. از اين رو، اگر روح آدمي از خود بيگانه شده بود، سير پيشرو تاريخ مي‌بايست به نحو اجتناب‌‌ناپذير بر آن ازخودبيگانگي چيره شود. هگل و ماركس تا اينجا با يكديگر همداستان بودند. اختلاف آنجا پديد مي‌‌آمد كه هگل در سياست محافظه‌‌كار بود، و تصور مي‌‌كرد كه رهايي ماهيت عقلي خواهد داشت و در چارچوب آن نوع حكومت سلطنتي كه در زمان او در پروس وجود داشت به‌دست خواهد آمد، ولي ماركس كمتر بر حسب آرمان‌ها مي‌‌انديشيد و معتقد بود كه رهايي در نتيجة انقلاب‌‌هاي سياسي و اقتصادي نيرومند به‌وقوع خواهد پيوست.

پس قالب هگلي «ماركسيسم اصلي» امكان داد كه ببينيم چرا ماركس بعدي دربارة جهت حركت تاريخ آنچنان يقين قطعي داشت. تفسير هگلي لوكاچ از ماركس به‌قدري درست از كار درآمد كه حتي خود او هم انتظار نمي‌‌برد، و تبعاتي دراز دامن داشت، از جمله اينكه پيش‌‌بيني «علمي» ماركس بعدي در مورد فروپاشي سرمايه‌داري، آن قدرها هم علمي نبود، زيرا او قبل از اشتغال عمرانه به نظرية اقتصادي نيز ماهيتاً همان پيش‌بيني را كرده بود. در واقع، آن پيش‌بيني بيش از آنكه بر پاية نظرية اقتصادي صورت گرفته باشد، مبتني بر فلسفة تاريخ جهان بود.

ولي دانشوران متمايل به ماركسيسم اُرتدوكس حاضر به پذيرفتن اين نتيجه نبودند كه ماركس نظريه‌‌هاي خويش را بر فلسفه بنا نهاده است، نه بر علم. البته نمي‌‌شد ادعا كرد كه ماركس جوانِ نويسندة دستنوشته‌‌هاي اقتصادي و فلسفي به روش علمي به موضوع پرداخته است، ولي آيا اين امكان وجود نداشت كه او در زماني بين نگارش آن اثر و نوشتن آثار بعدي و معروف‌‌ترش، فلسفه را ترك گفته و روشي جديد پيش گرفته بود؟

بنابراين، نخستين واكنش به انتشار دستنوشته‌‌هاي اقتصادي و فلسفي پذيرش گستردة اين نظر بود كه نه يك ماركس، بلكه دو ماركس وجود دارند – يكي ماركسِ جوانِ دلمشغول به مسائل انسان‌‌گرايانه مانند بيگانگي، و ديگري ماركسِ پخته‌ترِ علاقه‌مند به تعيين نقش نيروهاي اقتصادي در تاريخ بشر. اتفاقاً در كتاب ايدئولوژي آلماني(7) كه ماركس و انگلس مشتركاً نوشته بودند، توجيهي براي اين نظر وجود داشت، جايي كه ماركس شخصاً غرض از نگارش آن كتاب را «تصفيه حساب با وجدان فلسفي پيشين ما» ذكر كرده بود.

ايدئولوژي آلماني در 1846 منتشر شد. از اين رو، كساني كه مي‌‌خواستند كارهاي ماركس را به دو دورة متقابل بخش كنند، خط مرزي را در حدود سال 1845، بين دست‌نوشته‌‌هاي 1844 و ايدئولوژي آلماني تعيين كردند. امتياز چنين مرزبندي اين بود كه همة معروف‌‌ترين آثار ماركس را متعلق به دورة پختگي و علمي او معرفي مي‌‌كرد. از باب نمونه، بيانيه [يا مانيفست] كمونيست(8) در 1848، مباني نقد اقتصاد سياسي [گروند ريسه](9) در 1859 و جلد اول سرمايه [كاپيتال](10) در 1867 انتشار يافتند. بنابراين، منشأ افكار ماركس هرچه بود، هنوز مي‌‌شد گفت كه پاية شهرت او كارهايي است كه مطابق ذهن علمي، انديشيده و نگاشته شده‌‌اند.

كوشش به منظور تقسيم ماركس به دو بخش هرگز بي‌‌ابهام و مايه‌‌ور نبود. همانندي ذاتي دو بخش انديشه‌‌هاي ماركس نزديك‌‌تر از آن بود كه ناديده گرفته شود. رابرت تاكر در كتابي به نام فلسفه و اسطوره در كارل ماركس(11) ارزيابي تكان‌‌دهنده‌اي از افكار ماركس به دست مي‌‌دهد و مي‌نويسد فقط لازم است اصطلاحات و واژگان را از يكي به ديگري ببريد تا ببينيد كه تحليل ماركس از سرمايه‌‌داري در دورة پختگي به طرزي شگفت‌آور شبيه چيزي است كه ماركس جوان دربارة بيگانگي مي‌‌نويسد.

در 1844 در دستنوشته‌‌ها ماركس كار را ذات انسانيت ما معرفي كرد و گفت اين ذات انسانيت هنگامي از ما بيگانه مي‌‌شود كه نظام مالكيت خصوصي مردم را مجبور به كار كردن براي كارفرما به منظور ساختن شيئي ‌‌كند كه همين كه ساخته شد، متعلق به كارفرما به جاي كارگر مي‌‌شود. در كتاب سرمايه [كاپيتال] ، ماركس بيان مي‌كرد كه منشأ همة ارزش‌ها كار است و نوشت هنگامي كه ما در نظام سرمايه‌‌داري كار مي‌‌كنيم، سرمايه‌‌دار ارزش اضافي محصول كار را مي‌‌ربايد، و اين ارزش اضافي منشأ سود سرمايه‌‌دار مي‌‌شود و به سرماية او مي‌‌افزايد. پس كار در نهايت بر ضد كارگر به كار مي‌‌افتد و قدرت سرمايه‌‌دار را در برابر كارگر افزايش مي‌‌دهد. در نتيجه، كارگر بايد روزي 12 تا 14 ساعت مانند ضميمه يك ماشين مشغول انجام وظيفه‌اي بي‌معنا باشد تا بتواند به دستمزدي براي بخور و نمير خود و خانواده‌‌اش برسد. اين تصويري است كه به خط جلي در چارچوب اقتصادي و اجتماعي از بيگانگي ترسيم شده است.

كتاب تاكر هدف انتقادهاي شديد همگنان دانشگاهي او واقع شد. البته همة انتقادها بي‌‌جا نبود، زيرا او بحث را به جايي قدري بيش از آنچه منطق حكم مي‌‌كرد كشانده بود، و اين امر بهانه‌‌اي شد براي آنكه استدلال وي دربارة تداوم اساسي انديشة ماركس جدي گرفته نشود. ولي هنگامي كه اثر ديگري از ماركس كه قبلاً در دسترس نبود سرانجام به چاپ رسيد و وسيعاً در غرب شناخته شد، تداوم انديشة ماركس از آن پس غيرقابل انكار بود.

داويد ريازانف در 1923 اعلام كرده بود كه دستنوشته‌‌اي نزديك به يك هزار صفحه كشف شده است كه به‌نظر مي‌رسد نوعي پيش‌‌نويس كتاب سرمايه [كاپيتال] باشد و در 8-1857 (يعني قريب به ده سال پيش از انتشار جلد اول سرمايه) به نگارش درآمده است و از نظر سبك و متن با آن كتاب تفاوت‌‌هاي شايان توجه دارد. ريازانف قصد داشت آن دستنوشته را در مجموعة كامل آثار ماركس انتشار دهد، ولي ديديم كه آن برنامه به چه سرنوشتي دچار آمد. دستنوشته به گروند ريسه معروف شد (واژه‌اي در آلماني كمابيش به معناي «بنيادها»(12)) و سرانجام در جنگ جهاني دوم در مسكو انتشار يافت، ولي محققان با تأخير از آن آگاهي يافتند، و ترجمة كامل آن به انگليسي تازه در 1972 در دسترس قرار گرفت.

اما پس از آنكه محتواي گروند ريسه هضم و جذب شد، همة مجادله‌‌ها دربارة گسست شگفت‌‌انگيز ميان انديشة ماركس جوان و ماركس در دورة پختگي مي‌‌بايست به پايان برسد. گروند ريسه نشان مي‌‌داد كه در 1858، يك دهة كامل پس از نگارش بيانيه [يا مانيفست] ، ماركس هنوز در چارچوبي مستقيماً برگرفته از هگل مي‌‌انديشيد و هنوز دربارة بيگانگي و ديگر مفاهيمي قلم مي‌‌‌زد كه در آثار قديم‌‌ترش شناخته‌تر بود تا در نوشته‌هايي كه شهرت او در گرو آنهاست.

پس اكنون مي‌‌دانيم كه برخلاف ادعاي كساني كه مي‌‌خواهند تصويري درخشان‌‌تر از ماركس در مقام دانشمند علوم اجتماعي ترسيم كنند، سوابق فلسفي وي تأثيري ژرف‌تر و پايدارتر در او داشت. البته اين امر چيزي از كشش انديشه‌‌هاي او نمي‌‌كاهد، بلكه به ارزش آنها براي خوانندگان اين عصر مي‌‌افزايد. اگر ماركس صرفاً يكي ديگر از دانشمندان علوم اجتماعي دانسته مي‌‌شد، ممكن بود استدلال كرد كه نادرستي پيش‌‌بيني‌‌هاي او دليل بطلان نظريه‌هايي است كه آورده است. نظام سرمايه‌داري فرو نريخته است. طبقة كارگر در حد بخور و نمير نمانده است. روند سود رو به كاهش يكنواخت نداشته است. در پيشرفته‌‌ترين كشورهاي صنعتي انقلاب‌‌هاي پرولتري روي نداده‌‌اند. كدام دانشمند علوم اجتماعي امكان داشت به رغم مغايرت و عدم انطباق سرسختانة رويدادها با قوانيني كه او كشف كرده بود، هنوز آبروي پيشين را حفظ كند؟

اگر ماركس همان قدر كه دانشمند علوم اجتماعي است فيلسوف نيز باشد، نادرستي پيش‌‌بيني‌‌هاي او نسبتاً كم‌اهميت‌تر مي‌شود. در برآورد ارزش كارهاي او، بايد بنگريم به ژرف‌بيني‌‌هاي او دربارة تاريخ بشر، به تحليل سنجشگرانة او از جامعة سرمايه‌‌داري، و توصيه‌هاي مثبت او براي رسيدن به جامعة انساني بهتر. در اينجا نيز به همان وجه كه روش زندگي و عادات ناپسند پاپ‌‌هاي رنسانس را ملاك داوري دربارة تعاليم عيسي قرار نمي‌‌دهيم، نبايد بر پاية ماهيت جامعه‌‌هايي كه ادعا دارند بر طبق نظريه‌هاي ماركس ساخته شده‌‌اند دربارة او داوري كنيم

پي‌نوشت‌ها:

1- Karl Kautsky (1894-1960)

2- Georg Lukacs, History and Class Consciousness.

3- Lenin’s Notebooks.

4- Theories of Surplus Value.

5- David Ryazanoff (1870-1938).

6- The Economic and Philosophic Manuscripts of 1844.

7- The German Ideology.

8- The Communist Manifesto.

9- Preface to a Contribution to a Critique of Political Economy [Grundrisse].

10- Capital [das Kapital].

11- Robert Tucker, Philosophy and Myth in Karl Marx (1961).

12- در ترجمة فارسي باقر پرهام و احمد تدين مباني نقد اقتصاد سياسي ناميده شده است. (مترجم)

تبلیغات

 

    

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.