تبیین بنیان‌های نظری جمهوری پنجم فرانسه

لائیسیته تابوی بزرگ

مهدی ذاکریان . دکتر مهدي ذاکريان، استاديار دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه آزاد اسلامي واحد علوم و تحقيقات

 
[ شناسه مقاله: 3576 ]   [ موضوع: جهان ]   [ بازدید: ۱۳۵۸ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

سعيده سادات فهری: در ابتدا کمي راجع به تاريخچه سياسي جمهوري پنجم فرانسه و تغيير نظام اين کشور از پارلماني به نيمه رياستي در زمان شارل دوگل توضيح دهيد؟

به باور من جمهوري پنجم فرانسه حاصل تغييراتي است که در حقوق اساسي فرانسه به‌وجود آمد. دستاورد اين تغيير تبديل يک نظام سياسي پارلماني به سوي يک نظام سياسي باقدرت بيشتر براي رئيس‌جمهوري است. چراکه تا جمهوري پنجم مقام رئيس جمهور بيشتر يک مقام تشريفاتي و اجرايي محسوب مي‌شد. اما از اين زمان براي رئيس‌جمهور و نخست‌وزير اختيارات بيشتري پيش‌بيني شد و اين مساله برمي‌گردد به اتفاقاتي که پيش از اين موضوع در جامعه فرانسه ديده شده بود. از جمله، مسائل داخلي که در فرانسه وجود داشت و مسائل بين‌المللي که با مسائل داخلي پيوند پيدا کرده بود که به طور خاص مي‌توان بحران الجزاير را نام برد. بر اين مبنا، يکي از افرادي که در جامعه فرانسه داراي اعتبار و محبوبيت بالايي از زمان مبارزات جنگ جهاني دوم در مقابل دولت آلمان نازي بود و آن کسي نبود جز ژنرال دوگل، خواهان تغييراتي در نظام حقوقي فرانسه مي‌شود و به همين خاطر در حقوق اساسي براي نخستين بار با پديده‌اي مواجه مي‌شويم که نه کاملا پارلماني است و نه رياستي يا نظام رياست جمهوري بلکه حد واسط اين دو است به نام نظام نيمه رياستي يا به قول خود فرانسوي‌ها “semi-presidentiel”، که در اين نظام اختيارات و قدرت اجرايي بيشتري براي رئيس جمهوري شناخته مي‌شود، از يک مقام تشريفاتي خارج مي‌شود و تصميم‌گيري‌هاي مهمي را در عزل و نصب و حتا در موضوع ارتباط با انحلال پارلمان پيدا مي‌کند. البته پس از مدتي موضوع انتخاب مستقيم رئيس‌جمهوري از سوي مردم نيز به اين پديده اضافه مي‌شود که اين مساله اعتبار و ارزش اين نظام سياسي را افزايش مي‌دهد. در کنار همه اينها جمهوري پنجم به يک وحدت اقتصادي و مالي در فرانسه، حق همه مردم در انتخابات و نيز دستاوردهاي امروزي مانند الحاق به ديوان کيفري بين‌المللي، کاهش دوره رياست جمهوري از 7 سال به 5 سال و تصويب منشور جهاني محيط‌زيست منجر می‌شود.

سير تکوين جمهوري‌هاي فرانسه به چه صورت بود که در نهايت به جمهوري پنجم رسيدند؟

جمهوري اول فرانسه از سپتامبر 1792 تا مي‌1804 پديد آمد. در تاريخ ژوئيه 1789 بود که انقلاب فرانسه پيروز شد و اين جامعه به سمت تصويب اعلاميه حقوق بشر و شهروندي پيش رفت. در اين زمان فرانسه پس از پادشاهي در حال گذراندن سير تکويني خودش پس از دوران پادشاهي بود. جمهوري اول در همين دوران شکل گرفت و تقريبا دو سال و نيم پس از پيروزي انقلاب کبير به وجود آمد و تا سال 1804 ادامه داشت. در جمهوري اول بيشتر بحث رجوع به آراي عمومي و نيز برنامه‌هاي اجتماعي با اعمال اصلاحاتي به نفع توده‌هاي مردم قرار داشت. همچنين اين برهه، زمان سختي محسوب مي‌شود چراکه از يک طرف تصويب اعلاميه حقوق بشر و شهروندي انجام شده و از طرف ديگر با برخورد با ضدانقلاب‌ها مواجه هستيم. در انتها نيز سزاريسم و ناپلئون پا در عرصه مي‌گذارند که جمهوري را تحت تاثير قرار مي‌دهند به‌گونه‌اي که با حضور ناپلئون يک خلائي به‌وجود مي‌آيد و از سال 1806 تا 1848 اين خلاء و فاصله وجود دارد. در سال 1848 جمهوري دوم فرانسه شکل مي‌گيرد؛ شکل‌گيري اين جمهوري در دوره‌اي بود که ناپلئون شکست خورده بود و لويي بر سرکار آمده بود. در حقيقت با فروپاشي نظام امپراتوري ناپلئوني و پادشاهي لوئي و فيليپ، جمهوري دوم مستقر مي‌شود؛ در اين جمهوري نيز پارلمان و مجلس قدرت زيادي دارد و پارلمان به سمت تصويب يک قانون اساسي که مبناي جمهوري دوم را اعلام مي‌کند پيش مي‌رود. در اين دوره حق کار، آزادي مطبوعات، کاهش مجازات‌هاي اعدام در برابر مخالفان سياسي و پايان بخشيدن به بردگي در مستعمرات مورد توجه قرار مي‌گيرد. جمهوري سوم از سال 1870 تا 1940 بر فرانسه حاکم است. در اين زمان يعني از سال 1869 تا 1871 درگيري ميان آلمان و فرانسه در تاريخ ثبت شده است و پس از اين موضوع و نيز در پي درگيري‌هاي داخلي و شکست فرانسوي‌ها در برابر آلمان جمهوري سوم شکل مي‌گيرد. اين برهه عصر طلايي فرانسه است و بيشترين پيشرفت‌ها در اين کشور صورت مي‌پذيرد. صنعت خودرو، هوايي، راديو، توسعه علمي و تکنولوژيک همگي در اين دوره اتفاق مي‌افتند. کوتاه اينکه جمهوري سوم با اشغال نازي‌ها و تشکيل دو دولت ويشي و فرانسه آزاد رو به اضمحلال مي‌رود. به راستي که سياست در زمان‌هاي زيادي چرخه تاريخ يک کشور را عوض مي‌کند و از اينجاست که فرانسه با جمهوري چهارم از سال 1944 يعني پيروزي فرانسه از آلمان نازي تا 1958 ادامه مي‌يابد. حقوق اساسي اين دوره را بايد بيشتر پارلماني تصور کرد که حتا انتخاب رئيس جمهور نيز از سوي کميته‌اي منتخب انجام مي‌شود و قس عليهذا. با اين همه سنگ بناي وحدت اروپا در همين دوره رقم مي‌خورد و جامعه زغال و فولاد اروپا مبنايي براي يک سازمان بين‌المللي مي‌شود که ما امروز آن را اتحاديه اروپا مي‌ناميم و در نهايت نيز در سال 1958 جمهوري پنجم فرانسه توسط شارل دوگل بنيانگذاري مي‌شود. در زمان جمهوري پنجم و براي تغيير نظام پارلماني به نظام نيمه رياستي دوگل اين موضوع را به رأي‌گيري عمومي مي‌گذارد و تقريباً بيش از 82 درصد مردم فرانسه به اين پيشنهاد دوگل رأي مثبت مي‌دهند. از اينجاست که جمهوري پنجم به لحاظ حقوقي شکل مي‌گيرد و آغاز به‌کار مي‌کند.

آيا نظام نيمه‌رياستي که به دليل حضور رئيس‌جمهور و نخست‌وزير نوعي نظام ترکيبي است به نوعي دچار تضاد و چالش نخواهد شد؟ به عنوان نمونه در زمان ژاک شيراک اختلاف شيراک در مقام رئيس جمهور و نخست وزير به جايي رسيد که در نهايت وي پارلمان را منحل کرد.

به طور مشخص مي‌توان گفت که اين از خواص دمکراسي است. زماني رئيس جمهوري به چنين کاري دست مي‌زند که از آراي بالايي برخوردار باشد. به عنوان مثال اگر اکنون سارکوزي در برابر پارلماني قرار داشت که اکثريت آن را چپگراها تشکيل مي‌دادند و در انتخابات نيز آراي بالايي را به دست مي‌آورد مي‌توانست پس از انتخابات اين پارلمان را منحل کند چراکه پشتوانه‌اش آراي تازه‌اي است که مردم به وي داده‌اند. مردم با آرايي که به يک شخص مي‌دهند نشان مي‌دهند خواهان تحول و تغيير در نظام سياسي مي‌شوند و رئيس جمهور هم در همان غالب عمل مي‌کند. بنابراين نمي‌توان نظام نيمه‌رياستي را اينگونه تلقي کرد که منجر به بن‌بست سياسي در جامعه شود. در اين نظام، رئيس جمهوري اختيارات بيشتري دارد، نخست وزير نيز در مقام اجرايي در سياست‌هاي داخلي اختيارات خودش را دارد اما در نهايت اين رئيس جمهور است که در مسائل بين‌المللي و سياست‌گذاري‌هاي کلان تصميم مي‌گيرد و برنامه‌ريزي مي‌کند. نخست وزير و وزرايش نيز در پارلمان پاسخگو و حاضر هستند و اين سياست‌ها را دنبال مي‌کنند. اين اختيارات در يک سيستم عمل مي‌کند؛ سيستمي که تاکنون جواب داده و منجر به بروز بحران ميان نخست وزير، رئيس جمهور و پارلمان نشده است. بلکه برخي راهکارهاي قانوني مانند انحلال پارلمان و برگزاري انتخابات دوباره به تضمين دمکراسي در اين کشور کمک بسياري کرده است.

از جمله بنيان‌هاي نظري که براي جمهوري پنجم فرانسه مطرح است سه اصل لائيسيته، حقوق بشر و هويت فرانسوي است. چرا با شکل گيري جمهوري پنجم اين بنيان‌هاي نظري جلوه بيشتري پيدا مي‌کنند؟

اين پديده‌ها از آغاز انقلاب کبير در جامعه فرانسه وجود و حضور داشت؛ اينگونه نبود که لائيسيته، حقوق بشر و هويت فرانسوي در حاشيه قرار داشته باشند. اساسا نظام جمهوري فرانسه در هر پنج مرحله‌اش و اساسا از سال 1789 و پس از انقلاب کبير به اين سه پديده توجه داشته است. منتها تفاوتي که پيدا مي‌کند در موضوع هويت فرانسه است چراکه آقاي دوگل و گليست‌ها اين موضوع را برجسته مي‌کنند و در جمهوري پنجم نمود بيشتري پيدا مي‌کند. به عبارت ديگر موضوع حقوق بشر و موضوع لائيسيته در جمهوري‌هاي پيشين فرانسه به عنوان ارزش‌هاي جهاني تبليغ مي‌شد در حالي که در جمهوري پنجم، هويت فرانسه را نمي‌توان به عنوان يک ارزش جهاني مطرح کرد بلکه به عنوان يک ارزش ملي مطرح مي‌شود. اين همان خط تفاوت و نقطه افتراقي است که ميان جمهوري پنجم با جمهوري‌هاي قبلي به لحاظ فکري و هويتي به‌وجود مي‌آيد. همين موضوع جمهوري پنجم سبب ساز رويکردهاي بسيار متفاوت از سوي روساي جمهوري که از سال 1958 تا امروز به رياست جمهوري رسيدند شده است. اين روساي جمهوري سعي کردند با اتکاي به اين پديده، هويت متمايزي را براي فرانسه در جامعه بين‌المللي ايجاد کنند. هويتي که حاکي بود از نوعي پديده اروپاي قاره‌اي يا قاره‌گرايي و فاصله گرفتن از خط آتلانتيکي. همانطور که آگاه هستيد منجي اروپا در جنگ جهاني دوم پديده‌اي به نام آتلانتيسيسم بود و آن پديده يعني پيوند و اتحاد با ايالات‌متحده آمريکا موجب شد که اروپا بتواند در برابر آلمان نازي نجات پيدا کند. فرانسه با رياست جمهوري دوگل و باقي روساي جمهوري تا به امروز، حال چه سوسياليست‌ها، چه مرکزگراها و چه جمهوري‌خواهان و گليست‌ها در مسيري حرکت کرد که در اين مسير تمرکز بر هويت فرانسه داشتند. موضوع حقوق بشر و دمکراسي خواهي موضوعاتي جدي بودند که در داخل فرانسه همواره رعايت شده و به عنوان يک پديده لاينفک از جمهوري پنجم به شمار مي‌آيند. اما اگر همين موارد را با سياست‌هاي بين‌المللي فرانسه پيوند دهيم در اين موضوع بايد کمي تأمل کرد زيرا برخي تعارضات به چشم مي‌خورد.

اگر امکان دارد مصاديق و موارد اين تعارضات را هم توضيح دهيد؟

اين تعارضات را در همان شخص دوگل مي‌توان مشاهده كرد؛ در بحث حقوق بشر و دموکراسي خواهي برخي تعارض‌ها را در روابط خارجي دوگل مي‌توان ديد. از جمله روابط پايدار و عميقي که دوگل با دولت‌هاي اقتدارگراي دنيا داشت مانند ارتباط با رژيم شاه، روابط خصوصي وي با فرانکو و نيز ارتباط با برخي رژيم‌هاي مرتجع منطقه و کشورهاي اقتدارگراي آفريقا. مداخلاتي که گاه فرانسه انجام مي‌داد مانند نجات چاد يا مداخله در ديگر کشورهاي تحت نفوذ که لزوما براي حفظ دموکراسي و حقوق بشر نبود بلکه صرفا براي حفظ منافع اقتصادي و ملي فرانسه بود. در زمان ديگر روساي جمهوري نيز اين پديده مشاهده شد که نمونه آشکارش در زمان آقاي فرانسوا ميتران بود؛ با اينکه سوسياليست‌ها از مدعيان جدي دمکراسي و حقوق بشر در فرانسه محسوب مي‌شوند و در سياست خارجي هم روي اين موضوع تاکيد ويژه‌اي دارند. اما متاسفانه در دوره ميتران شاهد بوديم که وي و دولتش ارتباطات عميق و صميمانه‌اي با دولت صدام حسين برقرار کردند؛ در حقيقت ميتران در کمک به صدام هيچ کوتاهي و غفلتي نمي‌کرد. حتا در زمان شيراک که بحث صدور قطعنامه عليه عراق مطرح شد فرانسوي‌ها اعلام کرده بودند که قطعنامه را وتو خواهند کرد؛ مساله‌اي که موجب مداخله يک جانبه آمريکا در عراق و حمايت متحدينش شد.

در دوره سارکوزي هم با اين تعارض و تناقض آشکار روبه رو بوديم. نيکولا سارکوزي نيز به‌رغم ادعاهاي حقوق بشري‌اش روابط بسيار حسنه و خوبي با چين برقرار کرد و قراردادهاي بازرگاني بزرگي را نيز ميان دو دولت به امضا مي‌رساند. همين طور سفرهاي خاورميانه‌اي سارکوزي و ارتباطش با دولت‌هاي اقتدارگرا و بعضاً استبدادي منطقه نيز بيانگر نقض حقوق بشر در سطح ارتباطات جهاني فرانسه است.

در نهايت مي‌توان گفت بحث دمکراسي و حقوق بشر از زاويه داخلي و شهروندان فرانسه ممکن است به صورت مناسبي رعايت شده باشد اما از زاويه جهاني و بين‌المللي تنها در حد يک شعار و ويترين است و در عمل، خلاف آن جريان دارد.

بحث لائيسيته که در کنار مسائل ديگري چون حقوق بشر و هويت فرانسوي مطرح مي‌شود چه کارايي در جمهوري پنجم دارد؟

پديده لائيسيته در داخل جامعه فرانسه در خدمت هويت فرانسوي است. لائيسيته کمک مي‌کند که ايدانتيته يا هويت تعريف شده فرانسوي بقا پيدا بکند و تحت تغيير و حتي تحت تاثير هويت‌هاي مهاجر ديگر قرار نگيرد.

پديده لائيسيته با بر سر گذاشتن کيپا يا کلاه ويژه دانش‌آموزان يهودي در جامعه فرانسه آغاز شد و پس از آن نيز دختران مسلمان روسري بر سر کردند. از اينجا بود که فرانسه در برابر پديده‌اي قرار گرفت که مهاجران از سرزمين‌هاي ديگر به واسطه پوشش و نمادهاي متفاوت‌شان نسبت به جامعه فرانسه به وجود آوردند. وقتي اين پوشش‌ها به‌وجود مي‌آيد دولت فرانسه با آنها برخورد مي‌کند و اين برخورد حتي منجر به وضع قانون مي‌شود. اوج اين مساله را در جمهوري پنجم فرانسه و در زمان نيکولا سارکوزي مي‌توان مشاهده کرد. سارکوزي از زماني که وزير کشور بود با تصويب قانون منع حجاب در مدارس دولتي براي دانش‌آموزان و معلمان، نخستين گام‌ها را در اين زمينه برداشت. پس از آن نيز قانون منع پوشش برقع که در صورت استفاده، جريمه شهروند خاطي را در پي خواهد داشت.

بنابراين لائيسيته در خدمت هويت فرانسوي قرار مي‌گيرد و در اين زمينه فعاليت مي‌کند.

پس مي‌توان گفت همين لائيسيته راديکال در برخي موارد منجر به نقض حقوق بشر در خود فرانسه مي‌شود؟

اين يک تعارض و پارادوکس در جمهوري پنجم فرانسه است که البته آنها به اين تعارض پاسخ داده‌اند. در زمينه اعمال لائيسيته اين حق براي دانش‌آموزان مسلمان شناخته شده که بتوانند تحصيلات خودشان را در مدارس غيردولتي يا مدارس ديني با هر نوع پوششي داشته باشند. کساني که اين قوانين را وضع کرده‌اند اين گونه کارشان را توجيه مي‌کنند که حضور دانش آموزان با پوشش خاص در مدارس دولتي به نوعي تبليغ خواهد بود براي بقيه دانش آموزان. در کلاسي که به عنوان مثال بيست دانش آموز دارد و 18 نفر آن‌ها با همان هويت و لائيسيته فرانسوي حضور دارند اگر دو دانش آموز يکي با کيپا و ديگري با روسري باشد قطعاً توجه 18 نفر ديگر را به خودشان جلب خواهند کرد و حتا شايد باعث جلب انگيزه براي فراگرفتن آن آيين توسط اين دانش آموزان شود.

آنها ادعا مي‌کنند که اين نوع حضور مبين يک نوع تبليغ است و مغاير با حقوق بشر مي‌باشد. به همين صورت مسيحيان نيز نمي‌توانند از امکانات دولتي براي تبليغ يا بيان نمادها و آيين‌هايي که خودشان به آن معتقدند استفاده کنند.

بنابراين در مدارس دولتي بايستي لائيسيته و غيرديني بودن رعايت شود و امکانات مساوي براي همه وجود داشته باشد. آن‌ها از اين زاويه به اين مساله نگاه مي‌کنند و حل اين مساله را هم در آزادي حضور دانش آموزان در مدارس ديني يا انتخاب مدارس غيردولتي مي‌بينند.

البته اين پديده با اين رويکرد نيز جاي تأمل و بحث دارد زيرا شايد والديني باشند که تمايل داشته باشند فرزندان‌شان در مدارس دولتي تحصيل کنند و با تمامي طبقات جامعه آشنا شوند. اما با اين قانوني که در فرانسه شکل گرفته امکان حضور اقليت‌هاي ديني در مدارس دولتي وجود ندارد.

بنابراين مي‌توان گفت لائيسيته فرانسوي تعارض نظري با حقوق بشر دارد اما تعارض عملي خير. زيرا جامعه مذکور سعي کرده يک نوع راهکار براي اين مساله پيدا بکند.

موضوع ديگري که در رابطه با پديده لائيسيته حائز اهميت مي‌باشد اين است که تدوين تمامي اين قوانين در يک فرآيند دمکراتيک انجام شده است. اينطور نبوده که يک فرد يا يک گروه براي همه تصميم بگيرند. در واقع کميسيوني تشکيل شد که در آن افرادي از جامعه اسلامي، وزارت کشور، شوراي قانون اساسي، متخصصين دانشگاهي و جامعه‌شناسان حضور داشتند. آن‌ها يک سري تحقيقات را روي دانش‌آموزان محجبه آغاز کردند و ادعا کردند که برخي از اين دانش آموزان دختر نه با ميل شخصي خودشان بلکه به دليل فشار خانواده‌هايشان با پوشش در مدارس حاضر مي‌شوند. پس از اين تحقيقات اين ادعا مطرح شد که داشتن پوشش، خواست واقعي از سوي دانش آموزان نيست؛ سپس نيز اين موضوع مورد ارزيابي قرار گرفت، به صورت پيشنهاد و لوايح از سوي دولت ارائه و در پارلمان و مجلس سنا بررسي شد. در نهايت نيز به صورت قانون درآمد و افکار عمومي و روزنامه‌ها توانستند در رابطه با آن قبل از تصويب اظهارنظر کنند؛ حتي راهپيمايي‌هايي برله و عليه اين موضوع در جامعه فرانسه انجام شد. بنابراين براي يک تصميمي که از منظر ما شايد تصميمي نادرست و پارادوکسيکال باشد آن‌ها نوعي مشروعيت ذاتي و کارکردي پيدا کرده‌اند و لائيسيته در جامعه فرانسه به عنوان يک اصل مورد پذيرش قرار گرفته است.

البته نبايد اين مساله را از ذهن دور داشت که هر جامعه‌اي با توجه به شرايط موجود برخي خط قرمزها براي خودش تعريف مي‌کند؛ اين خط قرمز در جامعه فرانسه لائيسيته است. همچنانکه در جامعه عربستان اين خط قرمز خاندان آل‌سعود است يا در يک کشور مسلمان، خط قرمز ارزش‌ها و حرمت‌هاي ديني آن جامعه است. با اين تفاوت که همين خط قرمز را به رفراندوم عمومي مي‌گذارند و يا از طرق کاملا دمکراتيک آن را خط قرمز مي‌کنند نه با زور اسلحه يا ارعاب و تهديد. به همين دليل لائيسيته مورد پذيرش مردم فرانسه است و آن هم پذيرش واقعي و آزادانه نه از سر اکراه و فشار. لائيسيته در فرانسه خط قرمزي است که هيچ گروه، جريان يا فردي نمي‌تواند آن را نقض کند. اين خط قرمز زماني خيلي پررنگ شد که مهاجرت به فرانسه شدت بيشتري بر خود گرفت و به نوعي هويت فرانسوي را تحت تاثير قرار داد. اکنون بسياري از اسامي و نام‌هايي که در جامعه فرانسه وجود دارد غيرفرانسوي است و دليل آن نيز مهاجرت فراوان و کسب تابعيت فرانسوي از سوي اين مهاجرين است. در حال حاضر در ميان کشورهاي اروپايي بيشترين ميزان مسلمانان دنيا در فرانسه حضور دارند. اين عوامل هويت و لائيسيته فرانسوي را تحت تاثير و تهديد قرار داده است. از ديد شماري از انديشمندان جمهوري فرانسه اين پديده در اين کشور اتفاق افتاده و يک واقعيت است. به همين خاطر آن‌ها افکار عمومي و جامعه فرانسه را در اين زمينه هدايت و بازسازي مي‌کنند تا هويت فرانسوي حفظ شود. فراموش نکنيم که از هر 3 فرانسوي يک نفر جد غيرفرانسوي دارد؛ اين مساله يک وضعيت ويژه‌اي به فرانسه مي‌بخشد و فرانسه اگر بخواهد بقا داشته باشد بايد ديگر هويت‌هايي که درجامعه حضور پيدا کرده‌اند را در خودش ادغام کند.

پس در موضوع حقوق بشر اگر نوع پوشش اجباري مي‌شود ممکن است به خاطر دلايلي باشد که محدوديت‌هايي را موجب مي‌شود ولي در هر صورت اين فرآيند از منظر خود آن‌ها کاملا قابل توجيه است. به علاوه همان شهرونداني که با هويت خاصي در جامعه فرانسه زندگي مي‌کنند، همان‌هايي که مسلمانند و تابعيت فرانسه دارند آنها از تمامي حقوق اجتماعي، سياسي، فرهنگي، اجتماعي و... برخوردارند. در حقيقت اقليت‌هاي فرانسوي هم حق رأي دارند، هم حق کانديدا شدن، هم حق عضويت در احزاب و هم حق آزادي بيان.

در مقايسه جامعه فرانسه با جامعه آمريکا مي‌توان گفت که سکولاريزم آمريکايي در برابر لائيسيته فرانسوي براي شهرونداني از مذاهب ديگر آزادي‌هاي بيشتري قايل است و به دنبال اين موضوع به اين نتيجه برسيم که وضعيت حقوق بشر در آمريکا مطلوب‌تر از فرانسه است؟

به طور مشخص مي‌توان گفت که سکولاريزم آمريکايي سکولاريزم دين‌ستيز نيست بلکه دين پذير است. به گونه‌اي که افراد هر هفته به کليسا مي‌روند، خانواده‌ها به شدت مذهبي هستند و باورهاي ديني و اعتقادي از اصول و اساس جامعه است. نظام ايالات‌متحده آمريکا يک نظام ايدئولوژيک نيست بلکه يک جامعه سکولار دين‌پذير است. اما در مقايسه با ايالات‌متحده بايد گفت که جامعه فرانسه يک جامعه لائيک دين‌ستيز ولي ايدئولوژيک است؛ فرانسه با دين‌ستيز مي‌کند ولي خود به يک دگم بدل مي‌شود. اين ايدئولوژي يا دگماتيزم در جامعه فرانسه، انقلاب آن مي‌باشد. انقلاب کبير فرانسه براي فرانسوي‌ها يک ايدئولوژي به شمار مي‌آيد و مباني آن نيز همانطور که ذکر شد حقوق بشر و دمکراسي‌خواهي، لائيسيته و هويت فرانسوي هستند. اين سه عنصر به عنوان ايدئولوژي جامعه فرانسه محسوب مي‌شود و در آن جامعه اگر فردي بخواهد با حجاب در مدرسه حضور يابد بيم آن را دارد که ايدئولوژي فرانسوي مخدوش شود. ولي در ايالات متحده آمريکا داشتن يا نداشتن حجاب کاملا آزاد است. دليل آن نيز به اين مساله بازمي‌گردد که در آمريکا اين حجاب در برابر يک ايدئولوژي قرار نمي‌گيرد. دين را هم يک ايدئولوژي نکرده‌اند بلکه باور افراد است و هر فردي آزاد است که بدان عمل کند. يکي از دلايلي هم که سبب شده ايالات‌متحده آمريکا بالاترين ميزان جذب نخبه‌ها و متخصصين سراسر جهان را داشته باشد همين مساله آزادي است. در حقيقت آن چيزي که براي جامعه آمريکا خيلي اهميت دارد اين است که شما يک آمريکايي خوب باشيد و در جهت آمريکايي خوب بودن بايد براي آمريکا کار کرد. اين کار بايد منتها به بازده و توليد شود. به همين دليل جامعه آمريکا به شدت کاپيتاليستي و مصرفي است در حالي که جامعه فرانسه يک جامعه فلسفي و روشنفکري است. اين پديده به حدي در فرانسه بارز است که حتي در برخي مواقع با کار نيز مقابله مي‌کند و مردم ترجيح مي‌دهند که ساعت‌ها در کافه کنار هم بنشينند و بحث و گفت‌وگو بکنند. اينها تفاوت‌هايي است که در عمل و در زندگي روزمره افراد بوجود آمده و زندگي يک آمريکايي و فرانسوي را نسبت به يکديگر کاملا متفاوت کرده است.

سارکوزي سعي داشت از هويت فرانسوي پلي ايجاد بکند براي رسيدن به مدل آمريکايي و نوع توليد و ارتباط با دنيا را از زاويه آمريکايي تعريف بکند اما انتخابات اخير نشان داد که اقبال به سمت سارکوزي نيست.

از زمان مطرح شدن بحث هويت فرانسوي توسط آقاي دوگل انگار به گونه‌اي فرانسوي‌ها دچار خودبرتر بيني شدند. حتي در ميان سياستمداران و نوع نگرش شان به مسائل نيز اين مساله به چشم مي‌خورد. آيا اين مساله يعني خودبرتربيني باعث بروز مشکل در نوع روابط آنها با ديگر کشورها نخواهد شد؟

فرانسوي‌ها ويژگي‌هايي دارند که به موجب آن ويژگي‌ها خودشان را در مقايسه با برخي کشورهاي ديگر دنيا برتر يا متمايز مي‌بينند؛ پديده‌هايي مانند انقلاب کبير فرانسه، اعلاميه حقوق بشر و شهروندي، وجود نظام دمکراتيک، بحث زبان فرانسوي، استقلال در تصميم گيري، برخورداري از فرهنگ و تمدن، مهد انديشه و روشنفکري، کانون حقوق و عدالت و... اين مسائل دست به دست هم مي‌دهند تا جامعه خودش را متمايز ببيند. اما آنچه بايد مدنظر قرار بگيرد اين است که در عمل و در واقع تاچه‌اندازه اين تمايزي که شماري از فرانسويان از جمله شخص دوگل به آن باور داشتند قابليت پذيرش جهاني دارد. تجربه دوگل نشان داد که اين امر عملي و قابل انجام نيست زيرا در همان زمان دوگل نيز اين پذيرش از جانب جامعه بين‌المللي صورت نگرفت و فرانسه نتوانست جامعه جهاني را با سياست‌هاي خودش هماهنگ بکند. در حقيقت فرآيند آتلانتيسيسم و توجه به ايالات متحده آمريکا و اتحاديه جماهير شوروي در دوران جنگ سرد بسيار قوي‌تر از توجه به سياست‌هاي دوگل بود. بعدها هم به دليل مسائل اقتصادي و بحران‌هايي که در جامعه فرانسه وجود داشت شاهد بوديم که جامعه فرانسه نتوانست براي خودش يک موقعيت ممتاز در جامعه بين‌المللي دست و پا کند که منجر به کسب يک جايگاه برتر براي اين کشور شود. حتي بالعکس اين رويکرد فرانسه باعث شد که اين کشور بسياري از دستاوردهاي هويتي و جايگاه خودش را در جامعه بين‌الملل از دست بدهد؛ به عنوان نمونه زبان فرانسه تا پايان جنگ جهاني اول زبان ديپلماتيک و زبان کنفرانس‌هاي بين‌المللي بود و تمامي قراردادها و کنوانسيون‌ها به اين زبان نگاشته مي‌شد. اما امروز شاهديم که زبان فرانسه در جامعه بين‌المللي در رده دوم قرار دارد و حتي سران و مقامات سياست خارجي فرانسه نيز دريافته‌اند که اکنون شرط حضورشان در جامعه بين‌المللي فراگيري زبان انگليسي است.

در مسائل مربوط به حوزه‌ انديشه نيز فرانسه حتي نتوانست همپاي ديگر کشورها گام بردارد و اکنون در رابطه با موضوع حقوق بين‌الملل و حقوق بشر ايالات‌متحده آمريکا بسيار جلوتر از فرانسه قرار دارد. در حال حاضر در دانشگاه‌هاي آمريکا کارهاي جدي تري در حال انجام است تا حدي که احتمالاً مکتب حقوقي فرانسه را تحت‌الشعاع قرار خواهد داد.

از منظر اقتصادي از همان زمان دوگل يک ورشکستگي و درماندگي در اقتصاد فرانسه وجود داشت که دامنگير تمامي دولت‌هاي جمهوري پنجم شد. در حالي که ايالات متحده آمريکا تاکنون سعي کرده از هر بحراني فوايد بيشتري را کسب کند و اين جامعه در پس هر بحراني اقتصادش را بيشتر تقويت کرد.

در بحث دفاعي و نظامي نيز دوگل و گليست‌ها سعي کردند که از حوزه دفاعي ناتو خارج شوند اما امروز مي‌بينيم که ناتو با حضور ايالات متحده آمريکاست که هويت دارد و الان هم به عنوان يک قدرت دفاعي برتر در بسياري از نقاط عمل مي‌کند. همچنانکه ديديم اين سازمان در بالکان، عراق، افغانستان، دارفور و ليبي حضور متمايز و موثري داشت. بنابراين در حوزه دفاعي هم اين هويت حفظ نشد. در اين شرايط اگر بخواهيم فرانسه را در جامعه بين المللي تعريف بکنيم داراي چه هويتي است؟!

مخصوصاً در 5 سال دوره حکومت نيکولا سارکوزي اين هويت خلاصه مي‌شود در تعقيب و هم‌نوايي با سياست‌هاي ايالات متحده آمريکا. ملموس‌ترين نمونه نيز مربوط مي‌شود به مسائل هسته‌اي ايران. آيا فرانسه در رابطه با اين مساله به نسبت آمريکا دريافت متفاوتي دارد؟ پاسخ منفي است. در رابطه با سوريه، عراق و رژيم اسرائيل نيز پاسخ منفي است.

بنابراين نتيجه ارائه فرانسه به عنوان يک هويت خاص در جامعه بين‌المللي روياهاي بناپارتيستي بود که اساسا تحقق پيدا نکرد و خوابي بود که فرانسوي‌ها همواره مي‌ديدند و هيچگاه در قرن بيستم و بيست و يکم تعبير نشد. شايد در قرن نوزدهم به دليل فتوحات نظامي ناپلئون بناپارت، فرانسوي‌ها تاحدودي اين روياهايشان را دست‌يافتني احساس کردند يا در دوره جمهوري سوم، اما اين مساله نيز عمر کوتاهي داشت. باز مي‌بينيم که در جمهوري چهارم و پنجم فرانسويان با سياست فرانسه در قبال جامعه اروپا و وحدت اروپا يعني راه‌اندازي يورو، برداشتن مرزها، شينگن، اروپاي واحد و حتي نگارش قانون اساسي اتحاديه اروپا از سوي آقاي والري ژيسکار دستن سعي داشتند که اين هويت را نشان دهند اما در همان داخل جامعه فرانسه نيز قانون اساسي اتحاديه اروپا رأي نمي‌آورد و بنابراين فرانسه‌اي که مي‌خواهد از طريق اتحاديه اروپا قدرت برتر شود بازهم شکست مي‌خورد.

آيا براي فرانسه هيچ راهي وجود ندارد تا هويت خاصي را که همواره در پي القاي آن بود به نحوي به دست بياورد؟

براي رسيدن به اين منظور جامعه فرانسه بايد خودش را به لحاظ اين هويت بازسازي و تعريف بکند و تعريف جديدي از هويت ارائه دهد. همچنين بايد متحدين جديدي براي خودش پيدا بکند. در غير اينصورت بايد همنوايي با قدرت برتر را ادامه دهد. فرانسوي‌ها در اين سال‌ها به يک نکته توجه نداشتند؛ آنها بايد از چين درس مي‌گرفتند، چين چطور توانست در برابر آمريکا هويت خودش را حفظ کند و درعين حال به عنوان يک قدرت اقتصادي بزرگ مطرح شود، اما هويت سياسي متمايز خودش را داشته باشد. شايد هويت سياسي چين از منظر ما خيلي درست و مطلوب نباشد اما در هر حال اين کشور در برابر آمريکا و ديگران هويتش را حفظ کرد.

آيا از زمان دوگل تا زمان سارکوزي که رابطه نزديکي با آمريکا دارد روابط واشنگتن و پاریس خيلي دستخوش تغيير شده است؟

در حقيقت فرانسوي‌ها همواره تلاش داشتند نشان دهند که متمايز هستند اما نبايد فراموش کنيم که اگر آمريکايي‌ها نبودند امروز فرانسوي‌ها بايد به زبان آلماني صحبت مي‌کردند زيرا آمريکا بود که فرانسه را نجات داد. بنابراين فرانسوي‌ها و گليست‌ها همواره سعي کردند وجه تمايز خودشان را حفظ کنند. آنها مي‌خواستند با کمک آمريکايي‌ها يک استقلال عملي براي خودشان تعريف کنند. اين استقلال عملي شامل خروج از بخش دفاعي و نظامي ناتو و اتخاذ سياست اروپاگرايي بود

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.