سياست‌هاي روساي جمهور پنجم

از گليسم تا ساركوزيسم

مرتضي مكي/ كارشناس مسائل فرانسه

 
[ شناسه مقاله: 3573 ]   [ موضوع: جهان ]   [ بازدید: ۲۲۳۴ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

احزاب در جمهوري پنجم فرانسه همچون ديگر دمکراسي‌هاي غربي ويژگي‌ها و شرايط خاص خودش را دارد؛ در دسته بندي‌هاي نظام احزاب در دموکراسي‌هاي غربي، نظام چند حزبي و دو حزبي داريم که همين نظام دو حزبي خودش به انعطاف‌پذير و انعطاف‌ناپذير تقسيم مي‌شود. با اين تقسيم‌بندي، نظام احزاب در فرانسه يک نظام دو حزبي انعطاف‌پذير است چراکه احزاب کوچکي داخل پارلمان در حال فعاليت هستند ولي عرصه سياسي عملاً بين دو حزب چپ و راست در جمهوري پنجم فرانسه در حال گردش بوده است. اگر بخواهيم سردرمدار جريان راست فرانسه را معرفي کنيم و او را به عنوان بنيانگذار جريان نام ببريم وي کسي نيست جز مارشال دوگل. دوگل سردمدار جناح راست فرانسه بود؛ وي با توجه به ديدگاه‌هاي سياسي که هم در عرصه داخل و هم در سياست خارجي داشت يک نوع خط مشي و بنيان نظام راست را پايه‌ريزي کرد. پس از استعفاي دوگل در سال 1969، ژرژ پمپيدو از ۱۹۶۹ تا ۱۹۷۴، والري ژيسکار دستن از ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۱، فرانسوا ميتران از ۱۹۸۱ تا ۱۹۹۵،ژاک شيراک از ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۷و نيکلا سارکوزي از ۲۰۰۷ تاکنون در قدرت بودند. پمپيدو و ژيسکار دستن به نوعي همان سياست‌هاي دوگل را ادامه مي‌دادند. زماني که در سال 1981 فرانسوا ميتران قدرت را از ژيسکار دستن گرفت نخستين رئيس‌جمهور سوسياليست فرانسه و بيست‌ويکمين ‌رئيس‌جمهور آن براي دو دوره از سال ۱۹۸۱ تا سال ۱۹۹۵ بود. چپ‌ها حدود 14 سال کنترل قدرت را در دست داشتند و در سال 1995 قدرت بازهم از جريان چپ به جريان راست منتقل شد و رهبر آن نيز کسي نبود جز ژاک شيراک. شخصي که خودش به عنوان يکي از فرزندان سياسي مارشال دوگل شناخته مي‌شود و تلاش داشت سياست‌هاي دوگل را تا جايي که مقدور است ادامه دهد. وي نقش تکوين و تحکيم موقعيت جريان راست در فرانسه

را داشت. شيراک بنيانگذار جنبش اتحاد براي جنبش مردمي بود و در نهايت نيز در سال 2007 قدرت را به رئيس‌جمهوري کنوني فرانسه، نيکلا سارکوزي واگذار کرد. در رابطه با عملكرد 5 رئيس‌جمهوري كه پس از دوگل به قدرت رسيدند بايد گفت با توجه به اينكه چهره‌هاي سياسي در فرانسه هم نقش جدي در سياست‌هاي داخلي فرانسه داشته‌اند و هم در سياست‌هاي خارجي مي‌توان گفت هركدام سردمدار و جريان‌ساز يك سري تحولات خاص در فرانسه بوده‌اند. مارشال دوگل در دوران رياست جمهوري‌اش به يك سياست ملي گرايانه معتقد بود و تلاش مي‌كرد هويت فرانسه را پس از جنگ دوم جهاني در عرصه اروپا و جهان احيا كند. وي تلاش داشت نقش آفريني فرانسه را بازآفريني كند به همين دليل دوگل به دنبال يك سري مرزبندي‌ها با آمريكا و در سال 1966 از شاخه نظامي ناتو بيرون آمد كه نشان داد باوجودي كه همچنان ابرقدرت شرق و شوروي سابق، تهديدي براي دمكراسي غربي است اما نمي‌خواهد زير چتر نظامي آمريكا باقي بماند و به دنبال اين است كه فرانسه را به عنوان يك قدرت برتر جهان در عرصه معادلات سياسي اروپا و جهان معرفي بكند. به دنبال يك سري تحولاتي كه طي حكومت دوگل داخل فرانسه رخ داد و جنبش دانشجويي كه از سال 1968 روي داد، دوگل در شرايط دشواري قرار گرفت و در نهايت در سال 1969 از قدرت كناره‌گيري كرد. يك سال پس از كناره‌گيري از قدرت دوگل ديده از جهان فروبست و پس از آن نيز ژرژ پمپيدو به قدرت رسيد. پمپيدو نيز همان سياست‌هاي دوگل را در پيش گرفت با اين تفاوت كه‌اندكي سياست‌هاي وي را تعديل كرد. به خصوص اينكه پمپيدو تلاش كرد انگليس را كه به نوعي تلاش داشت سياست‌هاي فراآتلانتيكي را در اروپا احيا كند و عملاً نقش مقابله با برتري‌جويي‌هاي فرانسه را در اروپا دنبال مي‌كرد كمتر در منگنه قرار دهد.

پس از آن كه دوگل با ورود انگليس به بازار مشترك اروپا مخالفت كرد ژرژ پمپيدو دومين درخواست انگليس براي ورود به بازار مشترك اروپا را پذيرفت و عملاً نشان داد كه نوعي همگرايي و همكاري با انگليسي كه روابط بسيار نزديكي با آمريكا دارد برقرار كرده است.

در سال 1974، پمپيدو درگذشت و با مرگ وي والري ژيسکار دستن يعني يك سياست‌مدار برجسته ديگر از جريان راست قدرت را در دست گرفت. ژيسکار دستن نيز به دنبال اين بود كه روند همگرايي در اروپا را شدت بيشتري بخشد و سياست نزديكي و همگرايي با آلمان را نيز به عنوان موتور محركه اروپا در دست خودش گرفت. وي نقش مهمي در سرعت بخشيدن به روند همگرايي در اروپا به‌خصوص در بحث پول واحد اروپايي و تقويت همكاري‌هاي نظامي ميان اعضاي اروپا داشت. اما در عرصه داخلي وي پرونده درخشاني نداشت و نارضايتي از عملكرد اقتصادي ژيسکار دستن باعث شد در سال 1981 در رقابت‌هاي انتخاباتي رياست جمهوري پيروز شود و پس از يك دوره حضور در كاخ اليزه قدرت را به فرانسوا ميتران واگذار كرد؛ چهره سوسياليستي كه در آن زمان حساسيت‌هاي بسياري برانگيخت. بحثي كه در رابطه با ميتران مطرح بود اين بود كه نظام سرمايه‌داري را چطور مي‌خواهد با ديدگاه سوسياليستي تلفيق كند. ميتران تلاش كرد با اجراي يك سري سياست‌هاي دولتي رفاهي، هم مردم را راضي نگه دارد و هم اصول و پايه‌هاي اصلي نظام سرمايه‌داري را مخدوش نكند. وي تمام تلاشش را كرد كه تلفيقي ميان دولت رفاهي و نظام سرمايه‌داري ايجاد كند؛ اين سياست‌هاي وي باعث شد كه حدود 14 سال در كاخ اليزه باقي بماند. ژاك شيراك رئيس جمهوري بود كه بعد از ميتران به قدرت رسيد. شيراك پيش از اين و در سال 1988 نيز در رقابت‌هاي انتخاباتي رياست جمهوري شركت كرده بود اما نتوانست قدرت را از ميتران تحويل بگيرد. در دوران آخر رياست جمهوري ميتران، با توجه به اين كه جناح راست اكثريت پارلماني را در دست گرفته بود شيراك براي مدت محدودي حتي به سمت نخست‌وزيري نيز دست يافت.

ژاك شيراك در جناح راست فرانسه يك چهره بسيار تأثيرگذار و مهم است و از وي به عنوان يك گليست وفادار ياد مي‌كنند. وي در اين موضوع كه فرانسه و جايگاهش را در عرصه اروپا و معادلات جهاني پر رنگ و فعال كند نقش بسيار جدي داشت. در اين رابطه مي‌توان مخالفت وي با حمله آمريكا به عراق را ذكر كرد همچنين وي با همكاري و همراهي با گراهام شولدر، صدراعظم سابق آلمان و ولاديمير پوتين، رئيس‌جمهوري وقت روسيه يك نهضتي تشكيل دادند در مخالفت با آمريكا در حمله به عراق. آنها تلاش كردند نشان دهند آمريكا در نقش يك جانبه گرايي كه مي‌خواهد در پيش بگيرد نمي‌تواند روي حمايت شركاي اروپايي‌اش حساب كند. شيراك خيلي تلاش كرد كه در سال 2007 قدرت را به يكي از وفاداران خودش يعني دومينيک دوويلپن واگذار كند اما نيكلا ساركوزي تلاش‌هاي شيراك را ناكام گذاشت و در رقابت‌هاي حزبي، حزب اتحاد براي جنبش مردمي عملاً قدرت را از جريان طرفدار شيراك ربود و به عنوان رهبر اين حزب انتخاب شد و به دنبال آن در انتخابات رياست جمهوري سال 2007 نيز به پيروزي دست يافت. ساركوزي به نسبت ديگر روساي جمهوري فرانسه با شعارهاي نسبتاً جديدي وارد اليزه شد. وي شعارهاي ملي گرايانه و گليستي شيراك را كنار گذاشت و به دنبال همكاري، هماهنگي و همگرايي بيشتر با آمريكا برآمد؛ اين همكاري و همگرايي طي 5 سال گذشته نمود بيشتري پيدا كرد. در مسأله هسته‌اي ايران، جنگ عراق، افغانستان و ليبي، فرانسه كاملاً همراه آمريكا بود و در برخي موارد حتا سياست‌هاي تندروآنه‌تري را دنبال مي‌كرد. در عرصه داخلي نيز ساركوزي با شعار كوچك كردن دولت و پوياتر كردن و رونق بخشيدن به بازار اقتصادي فرانسه تلاش كرد به نوعي اقتصادي فعالي از كشورش ارائه دهد اما بحران اقتصادي، نارضايتي‌ها و اعتراضاتي كه به سياست‌هاي اصلاحاتي ساركوزي صورت گرفت، عملاً در داخل وي را در اجراي برنامه‌هاي اقتصادي‌اش ناكام گذاشت. وي نتوانست به اهدافي كه مدنظرش بود و شعارهايي كه داده بود جامه عمل بپوشاند. اين نارضايتي‌ها در انتخابات 22 آوريل كاملاً مشخص بود زيرا وي در برابر رقيب سوسياليستش فرانسوا اولاند شكست خورد و شانسش براي پيروزي در مرحله دوم انتخابات كاهش يافت.

سياست نزديكي ساركوزي با آمريكا چندين عامل دارد؛ نخست اينكه فرانسه همواره به دنبال يك تركيبات امنيتي- دفاعي مستقل اروپايي بوده است و طي چند دهه گذشته براي رسيدن به اين منظور تلاش زيادي كرد. پس از فروپاشي شوروي سابق و بلوك شرق ما شاهد بوديم كه فرانسوي‌ها با توجه به از بين رفتن فلسفه وجود پيمان ناتو كه همان مبارزه با كمونيسم بود تلاش كردند به گونه‌اي تشكيلات امنيتي مستقل اروپايي تشكيل دهند. اما ديديم كه در عمل به دليل اختلافاتي كه ميان اعضاي اتحاديه درباره يك سياست خارجي مشترك و سياست اروپايي مشترك وجود داشت فرانسه ناتوان از اين بود كه بتواند يك سياست دفاعي مستقل اروپايي را ايجاد بكند. اين روند همگرايي در سياست خارجي و دفاعي اروپا طي 5،6 دهه‌اي كه از عمر اين اتحاديه مي‌گذرد همواره يكي از آرزوهاي طرفداران همگرايي در اروپا بوده است ولي عملاً در اين عرصه اروپايي‌ها نتوانستند به آن وحدت نظري كه انتظار داشتند برسند. اين ناتواني باعث به وجود آمدن برخي شكاف‌ها داخل جناح راست و چپ فرانسه شد؛ دغدغه اصلي آنها اين بود كه فرانسه بايد چه رويكرد سياسي را در پيش بگيرد تا بتواند يك نقش مستقل، فعال و پيشرو در نظام بين الملل داشته باشد. آقاي ساركوزي نماينده همان جرياني بود كه معقتدند با همگرايي با‌ آمريكا بيشتر مي‌توانند نقش فعال در عرصه معادلات سياسي اروپا و جهان داشته باشند.

ساركوزي اين نوع همگرايي‌اش را سعي كرد در حمله به ليبي، در قبال مسأله سوريه و مسأله هسته‌اي ايران نشان دهد. ساركوزي با اين‌گونه همسويي با‌ ايالات‌متحده آمريكا سعي داشت نشان دهد توانسته نقش فرانسه را در كانون‌هاي بحران پررنگ‌تر كند و منافع بيشتري را براي فرانسه تأمين كند.

اگر احزاب فرانسه را در برهه كنوني بررسي كنيم، بزرگترين حزب موجود حزب اتحاد براي جنبش مردمي به رهبري ساركوزي است. بنيان‌گذار اين حزب ژاك شيراك است و در اواسط دهه1970 آن را تشكيل داد البته طي اين سال‌ها چندين بار اسم اين حزب تغيير كرد ولي تشكيلات، ساختار، اهداف و منشورش همان نكاتي است كه از ابتداي بنيان‌گذاري‌اش بوده است. اين حزب به‌خصوص در عرصه سياست خارجي عملاً سياست‌هاي دوگل را مبناي منشور خودش مي‌داند. در رابطه با احزاب چپ‌گرا بايد گفت كه حزب سوسياليست سابقه ديرينه‌اي در فرانسه دارد و در جمهوري پنجم فرانسه نيز نقش فعالي داشت. اين حزب نيز در زمان ميتران به مدت 14 سال قدرت را در دست داشت و در پارلمان نيز چند دوره اكثريت را از آن خود كرده بود. اين دو حزب جزء احزاب بزرگ فرانسه هستند و يكي از نمونه‌هاي چارچوب نظام دوحزبي انعطاف‌پذير در فرانسه همين نظام احزاب است. اما در زير مجموعه اين احزاب ما يك حزب ديگر به نام جبهه ملي فرانسه داريم اين حزب ديدگاه‌هاي ملي گرايانه و مهاجرستيز دارد. ژان ماري لوپن بنيان‌گذار اين حزب است و سابقه فعاليت اين حزب نزديك به 4 دهه است. ژان ماري لوپن در اغلب انتخابات‌هاي اين 4 دهه حضور داشته اما در انتخابات سال 2002 شگفتي ساز شد و به عنوان نامزد دوم به مرحله بعدي انتخابات راه يافت. در آن سال از وي به عنوان زلزله سياسي ياد مي‌كردند و به همين خاطر تمام احزاب پشت ژاك شيراك ايستادند و وي در مرحله دوم انتخابات با چيزي حدود 82 درصد آرا به رياست جمهوري فرانسه نايل شد؛ البته اين ميزان آراي بالا به دليل محبوبيت شيراك نبود بلكه به دليل هراسي بود كه مردم از آقاي لوپن داشتند. ژان ماري لوپن در سال گذشته قدرت را به دخترش مارين لوپن واگذار كرد كه در انتخابات اخير فرانسه نيز شركت كرد و همچون پدرش شگفتي ساز شد.

اما حزب ديگري كه در اين دور از انتخابات در جايگاه چهارم قرار گرفت حزب آقاي ژان لوك ملانشون بود كه از احزاب چپ‌گرا هستند؛ اين حزب با كسب 11 درصد آرا نشان داد كه از محبوبيت نسبتاً خوبي برخوردار است. ملانشون يكي از چهره‌هاي سوسياليست فرانسه است كه تمايلات ضدسرمايه‌داري نيز دارد. اما حزب ديگري كه در صحنه سياسي فرانسه بسيار فعال بوده و نقش تعيين‌كننده‌اي هم در برخي ادوار رياست جمهوري فرانسه داشته، حزب اتحاد براي دمکراسي، به رهبري فرانسوا بايرو است. اين حزب در دور نخست انتخابات توانست 8/8درصد آرا را كسب كند. بايرو ديدگاه‌هاي دمكرات- مسيحي دارد و معتقد است بايد نظام احزاب در فرانسه را كه منجر شده قدرت ميان دو حزب چپ و راست دست به دست شود، تغيير داد. بايرو بر اين باور است كه جريان‌هاي ديگر حزبي نيز بايد به قدرت برسند. بايرو در انتخابات سال 2007 در جايگاه سوم قرار گرفت و نشان داد كه شعارها و برنامه‌هايش طرفداران زيادي در فرانسه دارد. اين تفكر بايرو كه بايد حركتي انجام داد تا قدرت تنها ميان دو حزب سوسياليست و اتحاد براي جنبش مردمي نباشد هنوز در فرانسه حرفي براي گفتن دارد. البته احزاب كوچك ديگر مانند حزب سبزها، كمونيست و... نيز در فرانسه وجود دارند كه محبوبيت‌شان بيش از يك يا دو درصد نيست.

اما اگر سياست‌هاي اين احزاب و روساي جمهوري را يك به يك بررسي كنيم درمي‌يابيم كه هيچ يك به طور كامل دنباله‌روي مارشال دوگل نبوده‌اند. از جمله اصول سياست خارجي دوگل تلاش براي روند همگرايي در اروپا بود. به هرحال دوگل به اين نتيجه رسيد كه فرانسه با توجه به تغيير معادلات سياسي در جهان پس از جنگ جهاني دوم و خارج شدن قطب‌هاي قدرت از فرانسه به سمت آمريكا و شوروي به تنهايي نخواهد توانست نقش فعالي در معادلات سياسي اروپا و جهان داشته باشد. وي پي برده بود كه فرانسه تنها در شرايطي مي‌تواند به اين نقطه برسد كه همگرايي و اروپايي واحدي ايجاد شود و اين اروپا با يك زبان مشترك بتواند نقش خودش را در صحنه معادلات جهاني پيدا كند. در همين چارچوب بود كه بازار مشترك اروپا در سال 1958 تشكيل شد. مي‌توان گفت تشكيل اتحاديه اروپايي كه اكنون شاهدش هستيم تاحد زيادي مديون ديدگاه‌ها و سياست‌هاي مارشال دوگل است كه به دنبال يك اروپاي واحد براي نقش‌آفريني در معادلات سياسي جهان بود. شايد به همين دليل فرانسه همواره خود را رهبر اروپا مي‌دانست؛ چراكه هم به لحاظ سياسي و هم به لحاظ اقتصادي فرانسه اين نقش را دارا بوده و محور همگرايي اروپا بدون فرانسه امكان‌پذير نبود

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.