وقتي ترکيب مذهب و سياست به «شکافِ مذهبی» در جامعه آمريکا انجاميده است

خدا و سزار

رابرت پوتنام / دیوید کمپبل

 
[ شناسه مقاله: 3570 ]   [ موضوع: بولتن ]   [ بازدید: ۲۴۳۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

پس از رکود بزرگ، طبيعي به نظر مي‌رسد که انتخابات سال 2012 نزاعي بر سر موضوعات اقتصادي باشد اما تا اينجا در رقابت‌هاي مقدماتي جمهوري‌خواهان، مشاهده کرده‌ايم که موضوعات اجتماعي و به خصوص مذهبي جلودار مباحث انتخاباتي بوده‌اند. ريک سنتوروم آخرين نفر از مجموعه جمهوري‌خواهاني بوده که صحبت درباره خدا را به کارزار انتخاباتي خود تزريق کرده است. حتا ميت رامني، که به فرقه مورمون‌ها تعلق دارد و به طور کلي تلاش کرد تا از مباحث مذهبي اجتناب کند اخيراً وعده داده که در مقابل دولت اوباما، از «آزادي مذهبي» دفاع کند. به طرز فزاينده‌اي، لفاظي‌هاي مدعيان رهبري جمهوري‌خواهان پژواک جمهوري‌خواه پرحاشيه‌ي 20 سال پيش را طنين‌انداز مي‌کند؛ زماني که شنيديم پل بوکانان- نمونه اصيل يک کانديداي معترض- به طور گزافه‌گويانه‌اي اعلام کرد که آمريکا در ميان يک جنگ فرهنگي قرار دارد. امروز همه تلاش پيشروهاي جمهورخواه براي تأثيرگذاري بر بدنه فعال حزب، از طريق توصيف «جنگ با مذهبِ» کاخ سفيد صورت مي‌پذيرد.

عميق‌تر شدن راز روي آوردن حزب جمهوري‌خواه به سوي خدا در ظهور حزب چاي نهفته که ظاهراً براي کوچک کردن دولت از طريق تمرکز بي‌رحمانه بر موضوعات مالي شکل گرفته است.

چه حاصلي دارد؟ نگاهي دقيق به روند سياسي در آمريکا طي يک نسل گذشته - مثل برخاستن حزب چاي- اين معماي مذهبي را حل مي‌کند. نه تنها احزاب دمکرات و جمهوري‌خواه در اين دوران به وسيله فاصله ايجاد شده در مورد خدا، به طور فزاينده‌اي از يکديگر جدا شده‌اند بلکه داده‌ها به خوبي نشان مي‌دهد که حاميان حزب چاي نيز از صفوف راست‌هاي مذهبي – محافظه‌کاراني که در مقابل جدايي کليسا از دولت، از ادغام آنها دفاع مي‌کنند- برخاسته‌اند. بنابراين هواداران حزب چاي مخاطب انتخاباتي افرادي مانند ريک سنتوروم محسوب مي‌شوند. آنها در مورد موضوعات مالي محافظه کارند اما مسائل مذهبي به شدت براي‌شان حائز اهميت است.

زمان نشان خواهد داد که آيا اينگونه سخن گفتن از خدا براي جمهوري‌خواهان در ماه نوامبر (زمان برگزاري انتخابات رياست جمهوري آمريکا) مفيد خواهد بود - که به نظر ما خير. هواداران حزب چاي پر انرژي‌ترين بخش از بدنه فعال جمهوري‌خواهان را تشکيل مي‌دهند و تقريبا شامل دو سوم رأي‌دهندگان جمهوري‌خواه در مرحله مقدماتي مي‌شوند. اگرچه آنها به سختي يک چهارم رأي‌دهندگان ماه نوامبر را تشکيل مي‌دهد و مورد انزجار بخش قابل توجهي از ديگر رأي‌دهندگان قرار دارند. در حالي که بدنه فعال جمهوري‌خواهان بيش از هميشه به ترکيب دين و سياست متعهد شده‌اند، بقيه کشور به سوي ديگر در حرکتند.

هر چقدر در هم پيچيدن مذهب و سياست حزبي ممکن است در کوتاه مدت عواقب سياسي به همراه داشته باشد، در بلند مدت نيز مي‌تواند با نتايجي همراه باشد. هنگامي که نداي مذهبي به حزب بازي فروکاسته شود، به بي‌خاصيت نمودن سياست آمريکا مي‌انجامد. مترقي‌ها و ميانه روها از صفوف مذهبي که آن زمان در افکار عمومي مترادف راستگرايي خواهد بود، جدا مي‌شوند.

ترکيب خدا و سزار

از روزي که پيلگريمز از ميفلاورز خارج شد، مذهب نقش برجسته‌اي در زندگي عمومي آمريکايي بر عهده داشته وايمان بخشي حياتي از تقريباً هر جنبش اجتماعي مهم در تاريخ آمريکا - از ترقي خواه گرفته تا محافظه‌کار- بوده است. با اين وجود، در هم تنيدگي نزديکِ دين و سياست در 40 سال گذشته، به خصوص از منظر ميزان سياسي ساختن مذهب، غيرمعمول بوده است. در واقع اکنون، تاثير مذهب بر سياست آمريکا و به خصوص در ميان راست‌ها، در بالاترين حد خود قرار دارد. در همين حال، بسياري از آمريکايي‌ها و به خصوص جوانترها از مذهب فاصله گرفته‌اند. ميان اين دو پديده رابطه عليتي وجود دارد و نه فقط رابطه همزماني.

جاي تعجبي نيست اگر مذهب و سياست در يک کشور مذهبي و دمکراتيک با يکديگر تا حدي رابطه داشته باشند. در قرن نوزدهم، احزاب سياسي آمريکا، با خطوط فرقه‌اي از يکديگر جدا شده بودند: کليساي سفلي در مقابل کليساي عليا و پروتستان‌ها در مقابل کاتوليک‌ها. اما در حالي که گذشته شاهد احزابي با مذاهب مختلف (اغلب با سايه نژادي) بوده که در صحنه سياسي آمريکا ظهور کرده‌اند، امروز تقسيم‌بندي حزبي با اختلافات مذهبي تعريف نمي‌شود، بلکه محافظه‌کاران مذهبي را به رقابت با ترقي خواهان سکولار واداشته است. علاوه بر اين، به ميزان بي‌سابقه‌اي از اوايل دهه 1850 (و شايد تمام تاريخ)، بسيج‌سازي مذهبي اکنون به سياست حزبي گره خورده است.

در واقع طي 20 سال گذشته، حضور در کليسا به اصلي‌ترين معيار تفکيک ميان جمهوري‌خواهان و دمکرات‌ها تبديل شده است. (آمريکايي‌هاي آفريقايي تبار استثناي منحصر به فردي محسوب مي‌شوند؛ اگرچه اکنون تقريباً تمام رأي‌دهندگان دمکرات، سکولار هستند، آمريکايي‌هاي آفريقايي تبار، وفادارترين دمکرات‌ها، در ميان مذهبي‌ترين گروه‌هاي آمريکا نيز جاي گرفته‌اند.) فاصله‌اي که از آن به عنوان «شکاف خدا» نام برده مي‌شود، شکاف ميان جمهوري‌خواهان کليسارو و دمکرات‌هاي سفيدپوست سکولار، در دهه 1990 و اوايل قرن جاري به سرعت گسترش يافت. پيش از انتخابات رياست‌جمهوري سال 2008، يکي از تيم‌هاي مشاوره انتخاباتي در آموزش به دمکرات‌ها براي چگونگي انجام رفتارهاي مذهبي تخصص يافته بود تا از اين طريق بتوانند از حمايت آمريکايي‌هاي مذهبي از جمهوري‌خواهان بکاهند. با اين حال در سال 2008، شکاف خدا همچنان عميق‌تر از هميشه باقي ماند: طبق داده‌هايي که ما جمع‌آوري کرديم، در ميان سفيدپوستاني که هر هفته به کليسا مي‌رفتند، 67 درصد به سناتور جان مک کين رأي داده بودند در حالي که اين ميزان در ميان افرادي که هرگز در کليسا حاضر نشده بودند، تنها 26 درصد بود.

با در نظر گرفتن صف‌بندي‌هاي جديد، مي‌توان پي برد که رابطه ميان باورهاي مذهبي و محافظه‌کاري در اعماق فرهنگ معاصر آمريکا جاي گرفته است. در دهه 1960، کليساروها بيش از کساني که به کليسا نمي‌رفتند، به حزب دمکرات تعلق داشتند. در دهه 1980، هنوز ترقي‌خواهان بسياري صبح يکشنبه روي نيمکت کليسا مي‌نشستند و محافظه کاران بسياري در خانه مي‌ماندند. تغييرات شگرف پس از آن، نتايج کوتاه مدت و بلند مدت ويژه‌اي هم براي مذهب و هم براي سياست به همراه دارد. براي کوتاه مدت، جمهوري‌خواهان بايد پايه مذهبي پرشور خود را آرام کنند. در بلند مدت، روند فعلي مي‌تواند به تضعيف نقش تاريخي مذهب در آمريکا بيانجامد، چراکه نسل‌هاي جوان تر، مذهب سازمان يافته را پس مي‌زنند. کشور اخيرا وارد دوران پيوند نزديک ميان سياست و مذهب شده است و درک اينکه چگونه کار به اينجا کشيد – و چگونه نقش مذهب در ايالات‌متحده آمريکا در دهه‌هاي اخير تغيير کرده است – براي توضيح اينکه وضعيت فعلي به چه سرنوشتي دچار خواهد شد، ياري خواهد رساند.

در آغاز

براي درک بهتر اينکه تا چه حد وضعيت سياسي- مذهبي فعلي آمريکا بديع است، بايد به دهه 1950 بازگرديم. دهه‌اي که در آن مذهب به شدت رواج داشت، در واقع برخي تاريخ دانان معتقدند که اين دهه، مذهبي‌ترين دهه تاريخ آمريکا بوده است. شيوه‌هاي بسياري براي اندازه گرفتن روند دين‌گرايي در کشور وجود دارد، اما براي دهه‌هاست که پرسش موسسه نظر سنجي گلوپ مبني بر اينکه «آيا تاثير مذهب بر زندگي آمريکايي در حال افزايش است يا کاهش» به معيار سنجش ميزان نفوذ مذهب تبديل شده است. در سال 1957، 69 درصد آمريکايي‌ها که توسط گلوپ مورد مطالعه قرار گرفته بودند، اظهار داشتند که تاثير مذهب در زندگي آمريکايي در حال افزايش است و تنها 14 درصد به در حال کاهش بودن آن معتقد بودند. ديگر شيوه‌هاي سنجش نيز چنين امري را نشان مي‌دهد: در اين دوران، آمريکايي‌ها بيش از هر زمان ديگري در کليسا حاضر مي‌شدند، کليساهاي بيشتري براي جاي دادن آنها ساخته شد، کتاب‌هاي مقدس بيشتري فروخته و خوانده شد. اما در آمريکاي زمان رياست‌جمهوري دوايت آيزنهاور، دين مفهومي حزبي با خود به همراه نداشت. آيزنهاور همانقدر در ميان کساني که هرگز رنگ کليسا را به چشم نديده بودند، محبوب بود که در ميان کليساروها.

سپس دهه 1960 فرا رسيد، و چرخشي شديد در نگرش‌ها نسبت به قدرت و به خصوص نسبت به اخلاقيات مرسوم جنسي، موضوعي که رابطه تنگاتنگي با باور مذهبي دارد، به وقوع پيوست. در عرض تنها 4 سال، يعني بين سال‌هاي 1969 تا 1973، درصد آمريکايي‌هايي که رابطه جنسي پيش از ازدواج را تاييد مي‌کردند، دو برابر شد؛ از يک چهارم به يک دوم. اين افزايش خيره‌کننده بود و بيشتر هم در ميان متولدين دوران پس از جنگ جهاني دوم، يعني زماني که زاد و ولد رشد قابل توجهي يافت، مشاهده مي‌شد. تا سال 1975، 75 درصد آمريکايي‌هاي مورد مطالعه قرار گرفته معتقد به کاهش تاثير مذهب در زندگي آمريکايي بودند. سقوط ميزان حضور در کليسا نيز اين نظر را تأييد مي‌کرد. اما حتي آن زمان نيز، دين گرايي هيچ نشاني از راستگرا يا چپگرا بودن نداشت. نه در دوران رونق مذهب در دهه 1950 و نه در دوران رکود آن در دهه 1960، مذهب به سياست حزبي متصل نبود.

دهه 1960، ايالات‌متحده آمريکا را در مسير سکولاريسم قرار نداد، بلکه کاملاً برعکس: در عوض، در ميان محافظه کاران آمريکايي، زلزله‌اي اخلاقي براي بازگشت به دين يا حداقل نوعي از دين، رخ داد. آغاز دهه 1970، در دوران پس از شوک دهه 1960، گونه‌هايي از مذاهب محافظه‌کاري و به خصوص پروتستانيسم اونجليکال evangelical)) گسترش يافت. در همين زمان در حالي که پروتستانتيسمِ ليبرال و کاتوليسيسمِ کليسارو رو به افول بودند، بسياري از آمريکايي‌ها که به دنبال بازيابي هنجارهاي سنتي بودند، به خصوص زماني که موضوع مربوط به رابطه جنسي و ارزش‌هاي خانواده مي‌شد، آنچه مي‌جستند را در پروتستانتيسم اونجليکال يافتند. پيروان جديد اين گونه از پروستانتيسم، سختگيري‌هاي فردي اين فرقه که توسط نياکان بنيادگراي آن به وجود آمده بود را کنار گذاشتند. آنها از جهان پر از گناه پرهيز نکردند و در عوض تلاش کردند تا آن را تغيير دهد که تغيير سياست را نيز شامل مي‌شد.

نخستين پيشروي در نقش سياسي اونجليکاليسم در سال 1976 و در کارزار انتخاباتي کانديداي دمکرات، جيمي کارتر رخ داد، جايي که او خود را يک «مسيحي دوباره متولد شده» ناميد. برچسبي که زماني در صحنه اصلي سياست آمريکا غيرقابل تصور مي‌نمود. در همين حال، در سوي ديگر طيف سياسي، محافظه‌کاران اخلاقي با يکديگر بر سر موضوعاتي مانند اصلاحيه حقوق برابر، حقوق همجنسگرايان و سقط جنين متحد شده بودند. اونجليکاليسم شکلي جديد به خود گرفت و از يک جنبش کاملاً مذهبي به جنبشي سياسي و متحد با آمريکاي مذهبي فرقه‌هاي مختلف از کاتوليک‌ها گرفته تا مورمون تبديل شد. يک بار ديگر، نظرسنجي موسسه گلوپ نشان از افزايش غلبه مذهب داشت. در سال 1976، 44 درصد پاسخ‌دهندگان معتقد بودند که نقش مذهب در حال افزايش است و تنها 45 درصد مخالف اين ادعا بودند.

سپس، نامزد حزب جمهوري‌خواه، رونالد ريگان در کارزار انتخاباتي خود در دهه 1980 تلاش کرد تا نظر مثبت مذهبي‌ها را جلب كند و در اين امر موفق نيز شد. برخلاف آيزنهاور در دهه 1950 و حتي رئيس جمهورهاي ديگري مانند ريچارد نيکسون و جرالد فورد در دهه 1970، ريگان و کانديداهاي جمهوري‌خواه پس از آن شروع به جمع کردن حمايت اونجليکاليسم‌هاي سابقاً دمکرات در جنوب و کاتوليک در شمال کردند.

بنابراين نخستين دوره پس از شوک 1960 داراي دو بخش بود: يکي بخش مذهبي (برخاستن اونجليکال‌ها) و ديگري بخش سياسي (برخاستن راست مذهبي). بخش سياسي به حيات خود ادامه داد اما بخش مذهبي اهميت خود را در اوايل دهه 1990 از دست داد. به عنوان بخشي از جامعه آمريکا (و حتا شديدتر به عنوان بخشي از آمريکايي‌هاي زير 30 سال)، تعداد اونجليکال‌ها براي نزديک به 20 سال کاهش يافته بود و به همان سطحي رسيده بود که در آغاز و در دهه 1970 در آن قرار داشت.

اگرچه بسياري از سازمان‌هاي سياسي مربوط به راست مذهبي مانند «مورال مجاريتي» (اکثريت اخلاقي) و «کريستين کوآليشن» (ائتلاف مسيحي) افول يافته و ناپديد شده‌اند، ميراث آنها همچنان قوي مانده است: يک پايگاه فعالان جمهوري‌خواه که حامي سنتگرايي اخلاقي و افزايش نقش مذهب در صحنه عمومي هستند.

پژواک راست مذهبي را مي‌توان در تاريخ آمريکا مشاهده کرد. بيشتر جنبش‌هاي اجتماعي، چه ترقي‌خواهي و چه محافظه‌کاري، از زمينه‌هاي مذهبي برخوردار بوده‌اند: اکنون «حق حيات» و «ارزش‌هاي خانوادگي» و در گذشته مخالفت با برده‌داري و لغو آن از اين جمله‌اند. اما امروز روابط صميمانه و غيرمعمول ميان مذهب سازمان‌يافته و يک حزب سياسي مشخص عواقب ناخواسته‌اي را براي سياست و مذهب به همراه داشته است.

حق خدادادي

با رويش راست مذهبي و شکاف خدا ميان جمهوري‌خواهان و دمکرات‌ها هر سال، آمريکايي‌هاي کمتر و کمتري را مي‌توان يافت که جمهوري‌خواه سکولار يا دمکرات مذهبي باشند. چه اتفاقي براي آنها افتاده؟ آيا آنها موضع سياسي را با نگرش مذهبي خود تطبيق داده‌اند يا برعکس؟ به طور غير منتظره اي، بايد گفت اين سياست است که شيوه زندگي مذهبي فرد را تعيين مي‌کند. دمکرات‌هاي مذهبي سابق (غير از آمريکايي‌هاي آفريقايي تبار) از حضور در کليسا اجتناب کرده‌اند و جمهوري‌خواهاني که پيشتر در کليسا مشاهده نمي‌شدند، اکنون به افرادي ديندار تبديل شده‌اند.

حزب چاي را در نظر بگيريد. حتا اين جنبشِ به ظاهر سکولار نيز داراي پس زمينه‌هاي قوي مذهبي است. در يک بررسي گسترده و ملي که ما نخست در سال 2006 (پيش از شکل‌گيري حزب چاي) و سپس با همان نمونه‌ها در سال 2011 انجام داديم، باور رايج در مورد ريشه‌هاي حزب چاي را مورد ترديد قرار داد. در روزهاي نخست، اغلب از حزب چاي به عنوان تشکلي از افرادي تازه سياسي شده‌ي غير حزبي که از رکود بزرگ آسيب‌ديده و به خاطر نگراني در مورد افزايش بي‌حساب و کتاب مخارج دولتي دست به کار شده‌اند، ياد مي‌شد. اما اين باور، سه اشتباه در خود دارد. در حقيقت، اکثريت قريب به اتفاق آن دسته از آمريکايي‌هايي که از حزب چاي حمايت مي‌کنند، از حزب جمهوري‌خواه بودند و همچنان نيز هستند. آنها حتا در روزهاي پيش از شکل‌گيري حزب چاي نيز فعال بودند و هيچ شباهتي نيز به افرادي که از افول اقتصادي اخير صدمه ديده‌اند، ندارند.

در واقع مشخص شد که قوي‌ترين پيش‌بيني کننده در مورد اينکه آيا يک جمهوري‌خواه به حامي حزب چاي تبديل شده يا خير اينست که آيا او در بررسي سال 2006، اين خواسته را ابراز داشته که دين نقش پررنگ تري در سياست بيابد يا خير. البته ابراز چنين خواسته‌اي را نمي‌توان به سادگي به درجه بالاي مذهبي بودن فرد نسبت داد. هرچند اعضاي حزب چاي به طور ميانگين مذهبي‌تر از آمريکايي‌هاي معمولي هستند اما از جمهوري‌خواهان ديندارتر نيستند. آنها به طور مشخص به راحتي با ترکيب دين و سياست کنار مي‌آيند. اعضاي حزب چاي بيش از ديگر جمهوري‌خواهان معتقدند که قوانين و سياست‌هاي آمريکا بهتر مي‌شدند اگر کشور مقامات سياسي مذهبي‌تري را انتخاب مي‌کرد، شايسته است که مقامات مذهبي در امور سياسي فعال باشند و مناسب‌تر است که مناظره‌هاي ديني به سطح عمومي جامعه آورده شوند. شايد رهبران حزب چاي بگويند که نگراني اصلي آنها ايجاد يک دولت کوچک‌تر است اما داده‌ها حکايت از اين دارد که دغدغه آنها يک دولت خداپرست‌تر است.

از اين منظر، اعضاي حزب چاي به طور فزاينده‌اي بر خلاف جهت بيشتر آمريکايي‌ها گام برمي دارند. طبق نظرسنجي موسسه گلوپ، در سال 1984، درست زماني که اتحاد ميان مذهب و محافظه‌کاري سياسي در حال متبلور شدن بود، بيشتر آمريکايي‌ها مخالف ايده حمايت گروه‌هاي مذهبي از يک کانديداي خاص بودند. علاوه بر اين، طبق بررسي‌هاي معتبر موسسه ملي General Social Survey، در دوره‌اي که آگاهي عمومي نسبت به راست مذهبي افزايش يافت يعني بين سال‌هاي 1991 تا 2008، بخش بيشتري از آمريکايي‌ها مخالفت خود با تاثيرگذاري رهبران مذهبي بر راي مردم و تصميمات دولتي را ابراز داشتند. در سال 1991، 22 درصد افرادي که مورد مطالعه قرار گرفتند، اعلام کردند «به شدت موافق» نادرست بودن تلاش رهبران مذهبي براي تأثيرگذاري بر تصميمات دولتي هستند؛ تا سال 2008، درصد اين افراد تقريباً دو برابر شد و به 38 درصد افزايش يافت. در بررسي ما در سال 2011، 80 درصد پاسخ‌دهندگان گفتند درست نيست که رهبران مذهبي به مردم بگويند که چگونه رأي بدهند و 70 درصد نيز معتقد بودند که مذهب بايد از مناظره‌هاي عمومي در مورد موضوعات سياسي و اجتماعي دور نگه داشته شود.

بنابراين نبايد تعجب کرد اگر آمريکايي‌ها نگرشي منفي نسبت به حزب چاي دارند. در نظر سنجي سال 2011، حزب چاي آخرين رتبه از نظر محبوبيت را در ميان 24 گروه مذهبي، سياسي و نژادي به خود اختصاص داد. (حزب چاي حتا پايين‌تر از مسلمانان و خداناباوران قرار گرفت، دو گروهي که به هيچ وجه در آمريکا محبوب نيستند.) راست مذهبي يکي از معدود گروه‌هايي بود که در ميزان عدم محبوبيت با حزب چاي رقابت مي‌کرد. ممکن است هر دو جنبش (که همپوشاني قابل توجهي نيز با يکديگر دارند) از حمايت اقليتي وفادار از رأي‌دهندگان برخوردار باشند، اما در مقابل مخالفان سرسختي نيز دارند که جمعيت بيشتري را تشکيل مي‌دهند. اين وضعيت کانديداهاي حزب جمهوري‌خواه را بر سر دو راهي تلاش براي جذب حمايت حزب چاي قرار مي‌دهد. بيشتر جمهوري‌خواهان از خط‌مشي محافظه‌کاري در مورد موضوعات مالي، مهاجرت، امنيت ملي حمايت مي‌کنند اما همفکران حزب چاي (که به سختي يک چهارم رأي‌دهندگان در سطح ملي و نيمي از رأي‌دهندگان انتخابات مقدماتي جمهوري‌خواهان را تشکيل مي‌دهند) همچنين از کانديداها انتظار دارند که ادغام دين و سياست روي خوش نشان دهند. مشکل حزب جمهوري‌خواه اينست که اين ادغام در ميان کل رأي‌دهندگان محبوبيتي ندارد و روز به روز هم منفورتر مي‌شود. بنابراين اگرچه ممکن است چنين وعده‌هايي بخش‌هاي فعال جمهوري‌خواهان را به وجد بياورد اما آب سردي براي رأي‌دهندگان مستقل خواهد بود. در مقابل، کانديداهاي ميانه روتري که براي رأي‌دهندگان ميانه‌رو جذابيت بيشتري دارند، با حمايت اندکي در ميان فعالاني که خواهان حضور بيشتر خدا در دولت هستند، مواجه مي‌شوند.

دينم را از دست مي‌دهم

عواقب ترکيب دين و سياستِ حزبي از سياست‌هاي انتخاباتي فراتر مي‌رود؛ اين به هم آميختگي به تغيير شکل چشم‌انداز مذهبي آمريکا منجر شده است. درست همانطور که دهه 1960 باعث احياي مذهب سنتي شد، چند دهه اخير نيز به طور مستقيم باعث روي گرداندن غيرقابل انتظار از مذهب سازمان‌يافته به خصوص در ميان آمريکايي‌هاي جوان شد. رشد تعداد افرادي که جامعه‌شناسان آنها را «هيچ کدام»‌ها مي‌نامند، افرادي که هيچگونه وابستگي مذهبي ندارند، را در نظر بگيريد. به طور تاريخي، اين دسته معمولاً همواره 5 تا 7 درصد جمعيت آمريکا را تشکيل مي‌دادند، حتا در دهه 1960 يعني زماني که نگرش مذهبي افول پيدا کرد. اما در اوايل دهه 1990، زماني که شکافِ خدا در سياست رو به افزايش بود، درصد هيچ کدام‌ها شروع به رشد کرد. تا اواسط دهه 1990، سهم هيچ کدام‌ها از جمعيت آمريکا به 12 درصد و تا سال 2011 به 19 درصد رسيد. از منظر ساختار جمعيتي، چنين تغييري شگفت‌آور است. در دو دهه ميان 1970 تا اوايل 1990، که دوران طلايي اونجليکاليسم به حساب مي‌آمد، سهم اونجليکال‌ها در جمعيت آمريکا تنها 5 درصد رشد کرد. درصد هيچ کدام‌ها طي دو دهه گذشته دو برابر اين ميزان رشد کرده و همچنان نيز افزايش مي‌يابد. علاوه بر اين، اين افزايش به شدت در ميان افراد زير 30 سال مشاهده مي‌شود، همان‌هايي که به نسل هزاره شهرت دارند. براي اطمينان بايد گفت که جوان‌ها همواره نسبت به والدين خود کمتر مذهبي هستند و افراد زماني بيشتر به دين تمايل پيدا مي‌کنند که ازدواج کرده، صاحب فرزند مي‌شوند و در يک انجمن عضويت مي‌يابند (جمعيت‌شناسان از آن به عنوان تاثير چرخه حيات نام مي‌برند). با اين وجود جوانان تقريباً 20 ساله نسبت به زماني که پدران و پدربزرگان‌شان جوان بودند، به ميزان بيشتري هرگونه وابستگي مذهبي را رد مي‌کنند: 33 درصد در سال 2012 در مقابل 12 درصد در دهه 1970.

ميزان روي‌گرداني نسل هزاره از مذهب سازمان يافته اخيراً شتاب گرفته است. بين سال‌هاي 2006 تا 2011، سهم هيچ کدام‌ها در کل جمعيت رشد اندکي داشت، از 17 درصد به 19 درصد. اگرچه در ميان جوانان آمريکايي، اين سهم تقريباً 5 برابر شده است. به طور مشابه، در دوره 5 ساله مشابه، سهم آمريکايي‌هاي بالاي 60 سالي که گفته‌اند هرگز در مراسم مذهبي شرکت نمي‌کنند به ميزان ناچيز 2 درصد افزايش يافته اما در ميان جوانان 18 تا 29 ساله، سه برابر افزايش يافته است و همچنين جوانان نسل هزاره نسبت به برادران و خواهران بزرگتر خود نيز سکولارتر هستند؛ بررسي‌هاي ما نشان داد که يک‌سوم آمريکايي‌هايي که در اوايل دهه دوم زندگي خود به سر مي‌برند، باورهاي ديني ندارند، در حالي که تنها يک‌چهارم کساني که در سال 2006 در اين سن بودند، چنين نگرشي داشتند.

نتايج موسسه گلوپ نيز نشان از سقوط تاثير مذهب در زندگي آمريکايي دارد و طبق بررسي ما، در ميان قشرهاي مختلف آمريکايي، از مذهبي گرفته تا سکيولار، سفيد پوست تا رنگين پوست، ثروتمند تا فقير، شهري تا روستايي، ليبرال تا محافظه‌کار، پير تا جوان و بالاخره افراد با مدارج مختلف تحصيلي، تاثير مذهب کاهش يافته است. از آنجا که ما در سال‌هاي 2006 و 2011 با افراد يکساني مصاحبه کرده‌ايم، مي‌توانيم ادعا کنيم که تعداد زيادي از افراد تخمين خود از نقش مذهب در زندگي آمريکايي را کاهش داده‌اند.

بهترين مدرک نشان مي‌دهد که اين تغيير شگرف بين نسلي در درجه نخست در واکشن به راست مذهبي ايجاد شده است. سياستمداران ميانه‌رو و آمريکايي‌هاي مترقي به طور کلي نسبت به ترکيب دين و سياست حزبي حساسيت دارند و حساسيت نسل هزاره به مراتب بيشتر است، تا حدي به اين خاطر که بسياري از آنها ليبرال هستند (به خصوص با توجه به سنگ محک موضوع حقوق همجنس‌گرايان) و تا حدي به اين خاطر که آنها تنها جهاني را مي‌شناسند که در آن مذهب و راستگرايي در هم تنيده شده‌اند. براي آنها «مذهب» يعني «جمهوري‌خواهي»، «تعصب» و «نفرت از همجنس‌گرايي». از آنجا که چنين ويژگي‌هايي نمايانگر ديدگاه‌هاي آنان نيست، آنها نه خودشان را مذهبي مي‌دانند و نه دوست دارند همسالان‌شان چنين تفکري نسبت به آنها داشته باشند.

داده‌هاي ما نيز از چنين نظريه‌اي دفاع مي‌کنند. با دنبال کردن افراد براي 5 سال يعني بين سال‌هاي 2006 تا 2011، ما دريافتيم که دمکرات‌ها و مترقي‌ها بيش از جمهوري‌خواهان، به جرگه «هيچ کدام»‌ها پيوسته‌اند. ارتداد مذهبي به طور خاص در ميان آن دسته از آمريکايي‌هايي مشاهده شد که بيشترين نارضايتي را از ترکيب دين و سياست داشتند، بدون توجه به علايق حزبي آن‌ها. در واقع، آمريکايي‌ها و به خصوص آمريکايي‌هاي جواني که ممکن است در مراسم مذهبي شرکت کنند، مي‌گويند: «خب، اين فقط درباره سياست‌هاي محافظه‌کارانه است، پس من جزو اينها نيستم.»

اين داده‌ها داراي کنايه‌اي در مورد ظهور راست مذهبي است چرا که بنيانگذاران آن قصد داشتند تا جايگاه مذهب را در منظر عمومي ارتقا دهند.

به خاطر خدا

گروه‌هاي مذهبي آمريکا به طور تاريخي توانايي خود در وفق يافتن با شرايط و اصلاح خويش را نشان داده‌اند. بررسي‌هاي کشوري ما در سال 2011 نشان داد که به جاي مخابره پيام مرگ مذهب، رهبران مذهبي عواقب نزديکي بيش از حد به سياست حزبي را دريافته و شروع به عقب‌نشيني از آن کرده‌اند. در واقع، يکي از اصلي‌ترين تفاوت‌ها ميان بررسي‌هاي ما در سال 2006 و 2011، کاهش ميزان فعاليت سياسي در ميان گروه‌هاي مذهبي است. در سال 2006، 32 درصد آمريکايي‌هايي که به گروه‌هاي مذهبي تعلق داشتند در فعاليت‌هاي سياسي نيز شرکت مي‌کردند در حالي که اين ميزان تا سال 2011 به 19 درصد کاهش يافته بود. چنين روندي در تمام گروه‌هاي مذهبي، در تمام مناطق کشور، در ميان محافظه‌کاران و ليبرال‌ها، جوانان و مسن‌ها و شهري‌ها و روستايي‌ها مشاهده شده است. احتمالا، روحانيون سراسر کشور آنچه ما در داده‌ها مشاهده مي‌کنيم را جس کرده‌اند. شايد آنها به تمايل روزافزون آمريکايي‌ها براي از بين بردن پيوند ميان خدا و سزار پي برده‌اند و در اين خدا را برگزيده‌اند.

به نظر نمي‌رسد که کاهش در خطابه‌هاي سياسي از سوي مذهبي‌ها تاثيري فوري بر شکاف خدا داشته باشد. اين شکاف به بخشي از نظام حزبي آمريکا تبديل شده و احتمالاً در کوتاه مدت نيز باقي خواهد ماند مگر اينکه يک تجديدنظر سياسي به وقوع بپيوندد. هرچند، اگر روحانيون به دوري از سياست ادامه دهند، کانديداهاي راست مذهبي فرصت کمتري براي نفوذ به شبکه‌هاي اجتماعي کليسا محور و بسيج سياسي آنها خواهند داشت. و اگر جمهوري‌خواهان به همياري خود با مذهب سازمان يافته ادامه دهند، بيشتر از هميشه با روي گرداني رأي‌دهندگان ميانه رو و به خصوص نسل‌هاي جوان‌تر مواجه خواهند شد، افرادي که سال‌هاي فعاليت سياسي آنها اکنون فرا رسيده و تا مدت نيز ادامه خواهد داشت. تاريخ دانان آينده ممکن است از يک‌سوم پاياني قرن بيستم به عنوان دوره‌اي خلاف قاعده ياد کنند، دوره‌اي که در آن مذهب و زندگي عمومي در آمريکا بيش از حد حزبي شد تا به هر دو نفع برساند. سياست‌مداران جمهوري‌خواه با از دست دادن مذهبي‌هاي ميانه رو مواجه شدند و روحانيون نيز با آب رفتن تعداد ستايشگران خود، هر دو گروه کمي دير اما بالاخره بهايي جدي را براي ورود راست‌مذهبي به سياست پرداختند. فراتر از اين، همه گروه‌ها- مترقي و محافظه‌کار، مذهبي و سکولار – بايد نگران خوردن برچسب حزب‌گرايي بر مذهب باشند، چراکه در اينصورت توانايي رهبران مذهبي براي تاثيرگذاري در موضوعات فراتر از چپ و راست، کاهش مي‌يابد. فراخواني مارتين لوتر کينگ براي عدالت نژادي به اين خاطر متقاعدکننده بود که کلام و عمل او بر بنيه قوي مذهبي استوار بود و قابل فروکاستن به حزب گرايي نبود. در واقع، مذهب به طور تاريخي الهام‌بخش تحولات در صحنه سياسي آمريکا بوده است. اگر مذهب به نيرويي براي بسيج حزبي تبديل شود، گفتمان عمومي آمريکايي و کل کشور خاصيت خود را از دست خواهد داد

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

تریبون . مقالات آزاد

همچون کشتي بي‏لنگر

خطوط کلی راهبرد بازگشت

تقویم ماه

جلال حكمت و اشراق

اسوه راستي و الگوي اخلاق

بازگشت سیدجواد طباطبایی

مطهري و پوپر

مشروطه‌ آدميت

آدميت و روشنفكران ايراني

چشم‌انداز . مطبوعات جهان

درس‌هايي از برمه

جوانه‌هاي دمکراسي شکوفه مي‌دهد

هاولِ برمه

مبارزه سوسیالیست ها تازه آغاز شده است

بحران حکمرانی

سرنوشت اروپا در انتظار آمریکا

اكنون چه بايد كرد؟

کابوس آمريكا

قربانيانِ نظمِ فرانسوي

«فرهنگِ» اینترنت و «مسأله‌یِ عرب»

حاشیه ماه

فلسفه صدرايي به کار امروز مي‌آيد يا نه؟

گفت‌وگو با عبدالحسين خسروپناه رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه درباره گفته‌هاي حسن عباسي

خبرنامه علوم انسانی

هفت‌خوان اخلاقي زيستن

رابطه تاریخ و دیگر علوم انسانی چیست؟

ايران ميزبان اولين دوره‌ آموزشي منطقه‌اي حقوق بشردوستانه

رسانه‌ها و نهادهای علوم انسانی

یک دهه تلاش برای رشد دانش سیاست

كمك به گسترش عقلانيت سياسي در ايران

روزمره‌گی

همه مشغله‌های من

یاد

هر كس مي‌رنجد برنجد، درك!

انسانی نيك‌بخت

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.