10 فروردین سالمرگ فریدون آدمیت بود

مشروطه‌ آدميت

داريوش رحمانيان . استاديار گروه تاريخ دانشگاه تهران است و از تأليفات او مي‌توان به «چالش جمهوري و سلطنت در ايران»، «تاريخ علت‌شناسي انحطاط

 
[ شناسه مقاله: 3556 ]   [ موضوع: بولتن ]   [ بازدید: ۱۵۰۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

گونه‌گوني نگاه‌ها و داوري‌ها و خوانش‌ها يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي علوم انساني و اجتماعي و به ويژه تاريخ است. در تاريخ و علوم انساني صدور احكام و گزاره‌هاي متقن مطلق و خلل‌ناپذير و فرموله شده نه شدني است و نه مطلوب. در اينجا هر كسي از ظن خود يار موضوع مي‌شود و از پشت عينك خاص خود، هستي‌هاي انساني و تاريخي ‌را مي‌بيند و به داوري مي‌نشيند. كسي هم كه ادعاي بي‌عينكي و فراغت و خلاصي تام و تمام از ذهنيت‌ها و ايدئولوژي‌ها و ارزش‌ها را بكند يا ساده است يا مغرض و هم خود را مي‌فريبد و هم ديگران را. دست‌كم در روزگار ما ديگر دوره‌ي باورمندي به احترام و فراميني چون بي‌طرفي مورخ و عالم علوم انساني به سرآمده و دانسته‌ايم كه «مورخ بي‌طرف مورخ مرده است!»

گذشته و رويدادهاي تاريخي وجود ندارند آنچه از آنها باقي مانده است مدارك و اسناد و گزارش‌ها و روايت‌هايي است كه هريك به درجات رنگ و بوي ذهنيت‌ها و اراده‌ها و خواسته‌ها و اغراض و گرايش‌هاي پديدآورندگان‌شان و زمين و زمان و زبان و محيطي كه آنها در آن پديد آمده‌اند را به خود گرفته‌اند. مورخ ديروزي و امروزي و آينده نيز آن اسناد و مدارك و شواهد و روايت‌ها را همواره، باز هم به درجات، بر پايه ذهنيت‌ها و خواسته‌ها و گرايش‌ها و در چارچوب شرايط تاريخي و زميني و زماني و زباني و فكري و فرهنگي خود مي‌خواند و مي‌فهمد و تفسير مي‌كند.

كار مورخ، كار بر روي فكر و فهم و آگاهي است و اگر قرين توفيق و تأثير شود بر آگاهي و فهم زمانه خود اثر مي‌گذارد و آن را دگرگون مي‌سازد. گذشته هرگز در دسترس ما نيست و تسخير و تصرف آن و تغيير و دگرگوني آن نيز از توان ما بيرون است اما آنچه كه در دسترس ماست و مي‌توانيم آن را تغيير دهيم آگاهي و درك و فهم از گذشته و تاريخ است. هر زمانه‌اي و هر دوران و دوره‌اي، تاريخ خاص خودش را مي‌نويسد و فهم و ادراك ويژه خود را از تاريخ دارد يا بايد داشته باشد.

البته مشروط به اينكه منفعل نباشد و بر روي گذشته روايت‌شده كار كند و آن را به انديشه درآورد. اينجاست كه غيبت دانش و معرفت تاريخي و غيبت مورخ و تاريخ‌نگار در جوامع بسيار بامعنا و پراهميت مي‌شود و نشانه‌اي است از انفعال و ناتواني يا به تعبير درست‌تر انحطاط. جامعه‌اي كه اسير فهم‌ها و تفسيرهاي گذشتگان از گذشته تاريخي است و نمي‌تواند روي تاريخ گذشته كار كند و آگاهي از آن را به روز كند، اسير گذشته مي‌ماند و درجا مي‌زند و همان حكم معروف درباره‌اش صادق خواهد بود كه: جامعه‌اي كه تاريخ خود را نشناسد مجبور به تكرار آن است!

بگذريم. با مقدمه‌ كوتاهي كه آورديم معلوم شد كه تاريخ‌نويسي و تاريخ‌داني و تاريخ‌فهمي تا اندازه زيادي مربوط به ساختمان فكري و روحي مورخ است و مورخ نيز سوژه مستقل و مجرد از زمين و زمان و زبان و محيط نيست و از نظام انديشگي و دانايي و از شرايط تاريخي كه در آن به سر مي‌برد تأثير مي‌گيرد و حتي به روايت امثال فوكو در آنهاست كه مي‌انديشد يا مي‌تواند بينديشد و در واقع آن نظام‌ها و گفتمان‌هاي مربوط به آنها و برآمده از آنهاست كه اصل و اساس هرگونه فكر و فهم و تفسيري را توليد مي‌كنند و مي‌آفرينند و اجازه برآمدن و ماندن و بارآوري به آنها مي‌دهند. پس روايت افراد و جوامع و دوره‌هاي مختلف تاريخي از گذشته‌هاي تاريخي متفاوت است و از آن گريز و گزيري نيست. بسته به اينكه چه كسي و در چه شرايطي و در درون چه نظام فكري و چه گفتماني و با چه ساختمان فكري و روحي تاريخ مي‌نويسد روايت تاريخي فرق مي‌كند. اينگونه است كه كسروي يك گونه تاريخ مشروطه را مي‌فهمد و مي‌نويسد و آدميت گونه‌اي ديگر و آجوداني و... نيز به گونه‌هاي ديگر. البته منظور اين نيست كه خصلت علمي معرفت تاريخي را مثل پست‌مدرن‌ها و فوكويي‌ها كاملاً مردود كنيم و به آن حكم معروف مهر تأييد بزنيم كه به اندازه مورخان تاريخ داريم. نسبي باوري مطلق خود نوعي مطلق‌انديشي است. اما به هر حال به ويژگي‌هاي روايت و تفسير افراد و دوران‌ها و جوامع و گفتمان‌ها از تاريخ بايد توجه داشت.

فريدون آدميت مورخي بود كه در چارچوب انديشه مدرن مي‌انديشيد و تقريباً و بلكه تحقيقاً و كاملاً همه پيش‌فرض‌ها يا مفروضات مدرنيته و عقل و فلسفه و فرهنگ برآمده از عصر روشنگري را قبول داشت و بر پايه آنها و در چارچوب آنها بود كه به جهان و انسان و تاريخ مي‌نگريست. در نگاه و در روايت او، انسان جديد به روشنايي عقل راه يافته است و تمدن جديد مظهر سلطنت عقل است. عقل گوهري جهاني و انساني است و بنابراين دستاوردهاي آن جهان‌شمول است يا بايد باشد. پس تمدن جديد مغرب زمين خصلت جهان‌شمول دارد و اين نكته هيچ استعبادي ندارد كه همه جهان خواه ناخواه در روند رشد جهاني مدرنيته بايد به حاكميت آن تن دهند. آمدن فكر و فرهنگ مدرن به ايران و رشد و گسترش آن را تا مشروطه او بر پايه چنين نگاهي مي‌ديد و روايت مي‌كرد.

پس مشروطه ايراني كه ميوه تجدد ايراني يا به سخن دقيق‌تر و درست‌تر، ميوه و ثمره رشد و گسترش تجدد يا مدرنيته غربي جهان‌شمول در ايران بود يكي از مظاهر رشد جهاني تجدد است. بر پايه اين تفسير، آدميت به كلي و از بنياد مقابل ديدگاه و موضع كساني چون احمد فرديد و آل‌احمد و... قرار مي‌گرفت كه انقلاب مشروطه را به اين سبب كه ميوه تجدد غربي بود نفي و انكار مي‌كردند و آن‌را علامت استيلاي غرب و غربزدگي مي‌پنداشتند.

همچنين از سوي ديگر در برابر توطئه‌باوران و دسيسه‌انگاراني قرار مي‌گرفت كه مشروطه را يك توطئه انگليسي مي‌انگاشتند كه براي گسترش سلطه بيگانه طرح‌ريزي شده است و به قول معروف «آشي بوده كه در سفارت انگليس براي ما پخته شده است!» جالب اينكه در چنين نگاه توطئه‌باورانه‌اي استاد محبوب و محترم او، محمود محمود نيز نه‌تنها شريك بلكه پيشگام بود و آدميت با اينكه استاد خود را بسيار مي‌ستود در همه عمر و در همه مجموعه آثارش برخلاف عقيده استاد گام زد و تلاش كرد تا مجموعه پژوهش‌هايش گواهي باشند بر عمق اصالت و ريشه‌داري جنبش مشروطه. در مقاله «آشفتگي در فكر تاريخي» كه در نقد بر آراء احمد فرديد، جلال آل‌احمد و مهندس مهدي بازرگان پيرامون مشروطه و تاريخ معاصر ايران نوشته شده است و در رد گفته فرديد كه مشروطه «دفع فاسد به افسد» بود و «نه افسد به فاسد» و اينكه «مشروطيت بالكل و بالتمام غربزده مضاعف است» يعني اينكه فراماسون‌زده و يهودي‌زده و صهيونيست زده است، مي‌نويسد:

«نويسنده حكمت‌منش گويا پي نبرده كه نه فقط صدر تاريخ ما، مشروطيت، ذيل تاريخ غرب است، بلكه سير تحولات فكري و اجتماعي و اقتصادي و سياسي همه آسيا و آفريقا در يكصد و پنجاه سال اخير، حاشيه تاريخ مغرب‌زمين به شمار مي‌رود. چه بپسنديم و چه نپسنديم اين درس عيني برخورد جامعه‌هاي كهن با مدنيت فراگير و جهان‌شمول جديد است.»

و در نقد و رد اين گفته آل‌احمد در رساله «غربزدگي» كه جنجال مشروطيت را شركت انگليسي نفت به راه انداخت ضمن اشاره به غفلت آل‌احمد از تقدم زماني وقوع و پيروزي مشروطه بر پيدايش و شكل‌گيري و استقرار شركت نفت مي‌نويسد:

«كارنامه سياه كمپاني نفت، شرح دغل‌كاري‌هاي مالي، و دوز و كلك‌هاي سياسي آن يك كتاب كلان مي‌خواهد. اما هيچ رابطه منطقي و تاريخي ميان تأسيس آن شركت و حركت مشروطه‌خواهي وجود ندارد. فكر آزادي و مشروطه‌گي به دوره چهل و پنجاه ساله پيش از امتياز نامه دارسي بازمي‌گردد.»

سپس براي اينكه ريشه‌داري و اصالت ملي جنبش مشروطه را به تأكيد موردتأييد قرار داده و نشان دهد، مي‌نويسد:

«گويا آن همه نوشته‌هايي كه نويسندگان و انديشه‌گران ما به مدت پنجاه سال نشر دادند ـ ‌و آن همه تلاش و كوشش ـ در بيداري افكار و برانگيختن مردم تأثيري نداشته، تا يكباره سروكله مردك نفتي انگليسي پيدا شد، و در ظرف دو، سه سال «جنجال مشروطيت» برپا شد... عين بي‌حقيقتي است كه آن همه فداكاري‌هاي جاني مردم را ناديده انگاريم، و نهضتي را به «جنجال» وصف كنيم.»

اما يك نكته بسيار بامعني و مهم ديگر درباره نگاه آدميت به مشروطه ايراني داوري‌ها و نگرش او درباره پيامدها و نتايج و آثار مشروطه و سرانجام آن است. او در آثار خود و او به اشاره و به‌طور گذرا تلاش دارد كه نشان دهد انقلاب مشروطه دستاوردها و نتايج بسيار ارزشمند و بزرگي داشته است. چنانكه در همان مقاله «آشفتگي در فكر تاريخي» نهضت ملي به رهبري مصدق را در تداوم مشروطه به شمار مي‌آورد و بر پيوستگي تاريخي ميان آنها تأكيد مي‌كند، يا ارزش و اهميت تاريخي قانون اساسي مشروطه را مورد تأكيد قرار مي‌دهد و تدوين و تصويب آن را «انقلابي در نظام سياسي مملكت»‌ و «مبدأ تحول تاريخي»‌ مي‌شمارد. در بررسي ركود و توقف و ناكامي‌هاي مشروطه نيز مطلق‌انگاري و بزرگ‌نمايي كساني كه مي‌خواهند در چهارچوب مفهوم «شكست» يكسره بر ارزش‌هاي تاريخي مشروطه‌ خط بطلان بكشند را كنار مي‌نهد و از داوري‌هاي يكجانبه‌اي كه يا فقط بر علل و عوامل دروني ركود و توقف مشروطه يا تنها بر علل و عوامل بروني آن تأكيد مي‌كنند، مي‌پرهيزد. در نظرگاه او، شرايط امكان پيدايش و رشد و گسترش و تكامل مشروطه و تحقق آزادي و دمكراسي در ايران وجود داشت اما مجموع علل و نيروهاي دروني و بروني در راه آن سنگ انداخت و مانع ايجاد كرد. مي‌نويسد:

«عميق‌بودن نهضت سياسي و تناسب آن با رشد اجتماعي امري نسبي و اعتباري است. مگر در همه انقلاب‌هاي اروپا از سده هفدهم تا آغاز قرن بيستم، جمهور مردم آن كشورها به حد اعلاي رشد اجتماعي رسيده و همه از شاگردان اصحاب دائره‌المعارف بودند؟»

سپس به نمونه دمكراسي هندوستان اشاره مي‌كند كه در حالي تحقق يافته كه شرايط دروني و فرهنگي آن و به ويژه سطح سواد و آگاهي توده مردم آن نسبت به ايران روزگار مشروطه عقب‌تر بوده و عدم تكامل مشروطيت در ايران را محصول و معلول شرايط سياسي و تاريخي پس از انقلاب مشروطه و پيدايش ديكتاتوري پهلوي مي‌داند.

شرايطي كه براي سدكردن راه رشد و تكامل مشروطه ايراني سه كودتاي نظامي را آفريد و دولت‌هاي ترور و اختناق سياسي را حاكم كرد و لومپنيسم را نشو و نما داد.

از نظر آدميت در بررسي علل و عوامل ركود و توقف و عقب‌گرد جريان اصلاحات و ترقي‌خواهي ايرانيان چه پيش از مشروطه و چه پس از آن نبايد بر موانع بروني و عامل سياست بيگانه چشم بست. در روايتي كه او از سرنوشت اصلاحات و مصلحان ايراني از قائم‌مقام و اميركبير به بعد تا مشروطه به دست مي‌دهد همه جا نوعي همسويي و همگرايي و همكاري ميان نيروهاي استبدادي و استبدادطلب و كهنه‌انديش و واپس‌گراي داخلي را با نيروهاي بيگانه و با استعمار مي‌بينيم.

چنانكه در مقاله «سرنوشت قائم‌مقام» و يا در فصل مربوط به سقوط و شهادت اميركبير در كتاب اميركبير و ايران مي‌بينيم. در روايت او استبداد داخلي با استعمار خارجي ملازمت دارد و مثل دو لبه يك قيچي ريشه جريان اصلاحات و ترقي‌خواهي ايراني را نشانه مي‌روند اما او چنين پيوستگي را به عوارض و شرايط جغرافياي سياسي نيز مربوط مي‌داند و نسبت مي‌دهد چنانكه در مقدمه تحليلي كه بر بخش «سياست خارجي» كتاب اميركبير و ايران نوشته است موقعيت ايران را در سياست بين‌الملل با موقعيت عثماني مقايسه مي‌كند و از تأثيرات بنيادين تفاوت موقعيت دو كشور در سياست بين‌الملل بر سرنوشت جريان اصلاحات سخن مي‌گويد:

«از آغاز سده گذشته كه شروع تاريخ بين‌المللي جديد است، و ايران به ميدان سياست كشورهاي بزرگ كشيده شد، ايران هيچگاه ارزش بين‌المللي «رتبه اول» را نيافت. از آنجا كه از سير تحول مادي و عقلي تاريخ جديد عقب افتاده بود ـ نمي‌توانست مقام ذاتي ممتازي را به دست آورد؛ و از آنجا كه وضع جغرافيايي آن ايجاب نمي‌كرد ـ ضرورتي نداشت كه دولت‌هاي بزرگ مقام عرضي ممتازي براي آن بشناسند. (درست برخلاف عثماني‌ كه از نظر ماهوي وضع آن مشابه ايران بود و اعتبار ذاتي بين‌المللي نداشت، اما سياست بين‌المللي به سبب موقعيت جغرافياي آن، مقام عرضي مهمي براي آن قائل بود.)»

نتيجه آنكه نيروهاي خارجي (انگليس و فرانسه) در عثماني در برابر خطر روسيه مدافع آن كشور و بنابراين مدافع پيشرفت آن و پشتيبان حركت اصلاحي‌اش بودند اما در ايران كه فقط عرصه رقابت روس و انگليس شده بود و ديگر قدرت‌ها در آن منافع و مقاصد استراتژيك نداشتند و نيافتند درست برعكس عثماني دو نيروي رقيب يعني روس و انگليس منافع خود را در رويارويي با مصلحان و مليون ايراني ديدند و همواره در براندازي آنان كوشيدند و گاه با هم همكاري نيز كردند، و...

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

تریبون . مقالات آزاد

همچون کشتي بي‏لنگر

خطوط کلی راهبرد بازگشت

تقویم ماه

جلال حكمت و اشراق

اسوه راستي و الگوي اخلاق

بازگشت سیدجواد طباطبایی

مطهري و پوپر

آدميت و روشنفكران ايراني

چشم‌انداز . مطبوعات جهان

درس‌هايي از برمه

جوانه‌هاي دمکراسي شکوفه مي‌دهد

هاولِ برمه

مبارزه سوسیالیست ها تازه آغاز شده است

بحران حکمرانی

سرنوشت اروپا در انتظار آمریکا

اكنون چه بايد كرد؟

کابوس آمريكا

قربانيانِ نظمِ فرانسوي

«فرهنگِ» اینترنت و «مسأله‌یِ عرب»

خدا و سزار

حاشیه ماه

فلسفه صدرايي به کار امروز مي‌آيد يا نه؟

گفت‌وگو با عبدالحسين خسروپناه رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه درباره گفته‌هاي حسن عباسي

خبرنامه علوم انسانی

هفت‌خوان اخلاقي زيستن

رابطه تاریخ و دیگر علوم انسانی چیست؟

ايران ميزبان اولين دوره‌ آموزشي منطقه‌اي حقوق بشردوستانه

رسانه‌ها و نهادهای علوم انسانی

یک دهه تلاش برای رشد دانش سیاست

كمك به گسترش عقلانيت سياسي در ايران

روزمره‌گی

همه مشغله‌های من

یاد

هر كس مي‌رنجد برنجد، درك!

انسانی نيك‌بخت

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.