بخشی از کتاب منتشرنشده‌ی نامه به سیمین

هر كس مي‌رنجد برنجد، درك!

ابراهیم گلستان . نویسنده، فیلمساز و روشنفکر معاصر ایرانی که بی‌نیاز از معرفی است او داستان‌های بسیار و فیلم‌های دوران‌سازی ساخته و پرداخت

 
[ شناسه مقاله: 3542 ]   [ موضوع: بولتن ]   [ بازدید: ۲۲۶۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

سيمين، عزيز من، من چه مي‌گويم؟ حاجت براي نمونه آوردن از بيست قرن پيش يا جاهاي ديگر نيست. تنها به ياد بياور كه از حدود سال‌هاي از شيراز بيرون آمدن‌‌ها‌مان چه حادثات كه پيش آمد در داخل حدود دوستي‌ها و آشناهايي‌ها‌مان، آشنايي‌هاي خصوصي‌مان. آنگاه آن ديده‌ها و تجربه‌ها را قياس كن با آنچه از همين دوره در ذهن مردم امروز ايران است. يا حتي از زمان مصدق، از وقتي كه همسر جلال شدي. چهل تا پنجاه سالي كه از آن روزها رفته‌ست، و هر كسي كه بعد از آن آمد چندان چيزي از اجزاء اساسي هرآنچه رفت نمي‌داند، نمي‌بيند جز يك تصور و تصوير محو ساده‌اي كه در آئينه‌هاي دق مانده‌ست. اين ديگر حساب بيست قرن و بيشتر نيست. همين سي سال! هيچ كس نصرالله عطارد را به ياد نمي‌دارد، هيچكس نامي از نوروز علي غنچه نميداند. مرتضي كيوان را شايد حتي شاملو هم ديگر به خواب نمي‌بيند. نام نريمان بر زباني نيست. سيروس طاهباز برايم نوشته بود كه پايان روزگار به گل گير كرده ملكي را در گوشة ميدان فردوسي نزديك نيمه‌شب ديده‌ست، به چشم خود ديده‌ست، اما از احترام خاموش ميماند. بزرگواري‌ها سكوت آورده است، سالوس‌ها سكوت آورده است، اما در غياب ياد و پيش حضور سكوت ادعا كم نيست. هركس براي سردرآوردن ميان ساير سرها جعلي، گزافه‌اي، خيال واهي بي‌جايي، چرتي، پرتي بر روي لوح سادة «نوباوه»‌هاي تشنه كه حق دارند از گذشته بدانند مي‌نويساند- و اين مي‌شود تاريخ. [...] در يك چنين تقلب و تقليب واقعيت‌ها هم دستگاه شاه كه بند بر زبان‌ها بست، هم ديد تنگ و حاجت غيرموجه انديشة دهاتي افسارداران امروزه هر دو مسئول‌اند اما از آن دو نابسامان‌تر، غيرموجه‌تر، اما فرارونده‌تر و مستقيم‌تر مسئول اين پرتي، مسئول جهل منگ گله‌اي گروه ديگري هم بود. اين، همين خواب آلودگان خرده‌پاي ريز خراب خزندهاي كه توي تنگناي خويش جهل و نفهمي و برداشت‌هاي پرت كهنهِ از هم گسسته را از خود به خود و به مانندهاي خود دادند، در يكديگر تزريق ميكردند، و همصدايي فكر به بار آوردند تا جايي كه جا براي فهم محتمل و بازبيني خودشان هم نماند در آخر.

ما تازه چشم باز مي‌‌كرديم، و ذخيرة فعال فهم نزد جامعه نزديك صفر بود. در يك چنين وضعي جرقه‌اي اگر ميزد غنيمت بود. حجاب پيش شمع گرفتن سياهكاري بود. جايي نبود براي «به يك ورش» گفتن. جايي نبود براي ندانستن از روي غفلت و اهمال، چون ندانستن، خودش مسلط بود. دانستن به هر حد اندكي اگر هم بود لازم بود. بركت داشت. آن را بايد به حرمت نگاه مي‌كردي- مانند خرده‌نان و تكة بريده‌اي از برگي از قرآن كه اگر آن را در خاك كوچه مي‌ديدي بايد ورش داري، ببوسي، به روي چشم بگذاريش بعد لاي شكاف آجر ديوارهاي كوچه جاي دهيش تا از پايمال دور بماند. آن سنتي كه بهش فخر مي‌كردي اين را در حق تكه نان و [...] روا مي‌داشت، فهم بالاتر از اينها بود. حرمت زيادتري مي‌خواست. كمتر حد وظيفه‌ات به خودت اين بود. وقتي نميداني بايد ببيني اين نداني را، آگاه باشي به اين ندانستن. با ندانستن خو نبايد كرد. وانمود به دانستن سد پيشِ فهم بستن هست. وانمود به دانستن، و نادانسته را درست شمردن، و نقش و زيور معلمي به خود بستن، آن هم براي دانشي كه نداري، هرچند راضي‌كنندة نفس و غرور خام تو باشد اما چيزي نميسازد الا تباهي عمر و فساد فرصت و بيهوده كردن نفس كشيدن‌هايت. وقتي نميداني اما به خود بگويي كه ميداني خود را خر كرده‌اي، پيداست. اما القاء اگر كني به ديگران كه ميداني، و ادعا كني كه داري به آنها مياموزي، اين ديگر به خود فريب دادن نيست، اين خيانت است به آن ديگرانِ دست و پا بسته. ارشاد بي‌آنكه خود را به رشد رساني؟ مرشد بودن جداست از مريد جمع آوردن. كوشش براي فهم هم فرق دارد با ناخن زدن به آنچه كه به شكل تصادفي به گوشت آمده باشد. كش رفتن و به عاريت گرفتن و ادغام تكه‌هاي ناجويده، و جعل نتيجه‌هاي ناوارد جبران حفرة خلأها نيست، آنها را پر نمي‌كند هر چند گاهي به مدت كوتاهي آنها را بپوشاند. آن نوع از قناعتي كه حاصل ديد وسيع و نگاه بلند نيست، مصنوع و حاصل بس كردن است و گير كردن به زور لَختي و شل بودن هرچند هم كه مثل فشفشه‌اي يا ترقه‌اي جرقه داشته باشي يا تنها ترق تروق ورجه و وورجه‌دار زودگذر، كم‌پا. اين يك مشخصة روزگار ما بوده‌ست در شكل دادن به واكنش‌هامان در پيش مشكل‌ها در شكل دادن به روحيه و به وضع جامعة تازه چشم باز كرده. اين را درست بايد ديد.

اين را درست بايد ديد، دور ور نبايد داشت، عادت نبايد كرد، بايد تأمل كرد، ديد و به استواري ديد، به استواري بود، به استواري گفت. زيرا نگفتنِ چيزي كه خوب مي‌شود ديدش با كليه بديهايش، نادرست بودن است و خّست است و ظلم به نسلي كه بعد ميايد؛ بي‌فرهنگي است و ضد معرفت بودن، پس ضدانساني ‌ست. فرهنگ ارثي‌ست از خلاصه و تقطير تجربه‌هايي كه هر نسلي به دست آورده‌ست. اينست معني تداوم انساني، نه آنچه در حدود تن محدود ميماند. هركس به سهم خود بايد آن را بگذارد براي بعدي‌ها. كوتاهي و بلندي و چاقي و لاغري‌هامان، دندان زرد و پاي لنگ و كلة بي‌مومان، يا آن «سپيد سيم رده‌ها» و چشم‌هاي شهلامان- يا «باباقوري» و «آب پلچوكي»- تمام خاك خواهد شد، مطرح نخواهد بود. انسان بودن‌هامان اگر كه انسانيم از انديشه‌هامان است، در انديشه‌هامان است، در برداشت‌هامان به مأخذ انساني از زمانه‌مان و خصلت و اعمال هم‌زمانه‌هاي دور يا نزديك. اينها را گاهي روشن نمي‌بيني، يا نمي‌بيني گاهي از ضرب عادت، گاهي از پشت عاطفه، گاهي از بس كه نزديكي، گاهي هم از اين هر سه تا باهم. جزئيات نزديكت است اما جا براي ديدن مجموعه نيست، جا براي اندكي عقب رفتن تا بهتر تمام را به يك نگاه ببيني. اما در مجموعه است كه تصوير را با ربط بين اجزائش مي‌تواني ديد. وقتي كه توي كوچه‌هاي تنگ شهر ميگردي حدّ نگاه تو، سدّ نگاه تو ديوارهاي نزديك‌اند. از پيچ‌هاي كوچه به جز جزئي از كوچه هيچ نمي‌بيني، طرح شهر را كه ديگر هيچ. اما برو تا بالاي گلدسته، يا روي تپه‌ها و كوه‌هاي مجاور يا، بهتر، از هواپيما نگاه بينداز، از نقطه‌اي فراتر از آن راهِ تنگ پيچ در پيچ، از ارتفاعي فراخور چشم‌انداز، از يك ديدگاه مسلط- آنوقت ربط ميان كوچه‌ها و ساختمان‌ها را بهتر، دقيق‌تر، مشخص در ذهن ضبط ميكني و ميسنجي.

زمانه كوه مسلط به شهر يادهامان است، با اين شرط كه بالاي آن باشي، كه چشم بسته نباشد به پردة عواطف و عادات؛ يا از پشت شيشه‌هاي رنگي عينك نگاه نيندازي- عينك‌هاي بستگي‌هايت، پيشداوري‌هايت.

اين‌ها را ببين سيمين، اين‌ها را دوباره به دقت ببين و نگو وقت ديگر گذشته است و نوبت ما نيست. گيرم كه وقت گذشته‌ست و نوبت ما رفته است و نباشد اما اين را براي پاكي خاطر كه بايد ديد. نه اين جور است؟ گيرم به ديگران نتواني يا حتي نخواسته باشي كه از ديده‌ها و از شنيده‌هات بگويي، حساب با خودت كه دير نيست. فرصت تا نبض ميزند باقي‌ست. نبض بايد براي اين بزند، اصلاً، اما كه ميگويد اين‌ها را براي ديگران نبايد گفت؟ آدم ادعا كند كه فكر دارد و حتي فكر روشني دارد اما نخواهد آن را كه در هر حال با ديگرانِ زنده و پيش از خود به دست آورده‌ست با ديگران زنده و بعد از خود در ميانه بگذارد؟ آدم ادعا كند كه «مسئول» است اما فقط براي غيظ و كوچكي نفس و تنگ‌چشمي و كوتاهي نفس؟ براي ستون مجله‌هاي پرت پست و گوشه كافه؟ اجزاءِ فكر در تن انساني- انسانيت مقصودم است نه يك فرد هر چند در نزد فرد هم همين‌جور است- اين‌جور جمع مي‌شود تا ناگهان پرش كند و چيزهاي تازه بگويد، بياورد. غرض اينست، قبول نداري؟ داري، البته. تو چشم و گوش ذهن انساني، براي آنكه برايش ببيني در اينجايي، بايد براي آن ببيني و بيانديشي، و هر آنچه را شنيدي و ديدي و به خاطر گرفته‌اي از ديگران داري، برندة باري، حتي اگر نخواهي ناچاري. پس با ظرافت و با فكر و زيبايي آن را به صاحبان بار برگردان؛ به پاكي و صراحت و شفافي، دور از چركي و از اعوجاج و حقارت. آنها را غني و روشن كن، دور از خذعبلات جادو و جنبل، دور از افسانه‌هاي موش مرده نالنده (خزعبلات را غلط نوشتم، درستش كن). اينها را كه ميگويم تو فكر ميكني كه من رمانتيكم؟ نه، جان من سيمين. من چشم باز كردم تا حدي كه مي‌توانستم، شايد بيشتر هم از اجازه‌اي كه محيطم داد. اين‌ها كه ميگويم مزخرفات و كشفيات يا لقلقه‌هاي زبان، و يا خرد و عقل تازه نيست، هميشه ميگفتم، از قصه‌هاي چهل سال و بيشتر پيش در «آذر، ماه آخر پاييز» تا الان. شايد هم رمانتيكي باشد كه فيلم بسازي براي بردن نفت از خارك اما آن را به يك حماسة انسان و كوشش انسان درآوري بي‌آنكه يك كلام نام يا تمجيد از سفارش‌دهنده بگويي، بياوري، اصلاً شايد هم رمانتيكي باشد كه هر چه دار و ندارت هست بريزي براي «خشت و آئينه»، حتي تالار سينما براي نمايش اجاره كني، و در مجموع آنقدر پول بريزي كه با آن ميشد سي چهل هزار متر زمين در سي سال پيش قلهك، و شمران ابتياع بفرمايي. اما كدام بهتر بود. شايد هم رمانتيكي باشد كه روي پاي خود بايستي، و از جيب خود «مارليك»، «يك آتش»، «خانه سياه است» و «خرمن و بذر» را بسازي براي اعتراض و بيان تمايل و درد و اميد و آروزهايت براي مردم اطرافت، و بعد هم، يكسر، بولدوزر بيندازي و به ضرب فيلم در اس اساس سلطنت و زندگاني مغروق در فساد جامعة روي حاشية يك هوار حتمي هالك، از هم گسستن و زوار در رفتن، هشت سال پيشتر از آنكه بتركد، آخر، در بحبوحه هياهوي سيرك بزرگ پر از دلقك آن جشن‌هاي بيست و پنج قرن شاهنشاهي. انعطاف نبايد داشت در خير و پاكي و گفتار راست، سيمين جان. زندگي سريعتر و درگذارتر است كه در تنگناي كوتاهش جايي براي انعطاف داشته باشي. هر كس ميرنجد برنجد، درك!

تبلیغات

 

    

مرتبط در این شماره

تریبون . مقالات آزاد

همچون کشتي بي‏لنگر

خطوط کلی راهبرد بازگشت

تقویم ماه

جلال حكمت و اشراق

اسوه راستي و الگوي اخلاق

بازگشت سیدجواد طباطبایی

مطهري و پوپر

مشروطه‌ آدميت

آدميت و روشنفكران ايراني

چشم‌انداز . مطبوعات جهان

درس‌هايي از برمه

جوانه‌هاي دمکراسي شکوفه مي‌دهد

هاولِ برمه

مبارزه سوسیالیست ها تازه آغاز شده است

بحران حکمرانی

سرنوشت اروپا در انتظار آمریکا

اكنون چه بايد كرد؟

کابوس آمريكا

قربانيانِ نظمِ فرانسوي

«فرهنگِ» اینترنت و «مسأله‌یِ عرب»

خدا و سزار

حاشیه ماه

فلسفه صدرايي به کار امروز مي‌آيد يا نه؟

گفت‌وگو با عبدالحسين خسروپناه رییس موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه درباره گفته‌هاي حسن عباسي

خبرنامه علوم انسانی

هفت‌خوان اخلاقي زيستن

رابطه تاریخ و دیگر علوم انسانی چیست؟

ايران ميزبان اولين دوره‌ آموزشي منطقه‌اي حقوق بشردوستانه

رسانه‌ها و نهادهای علوم انسانی

یک دهه تلاش برای رشد دانش سیاست

كمك به گسترش عقلانيت سياسي در ايران

روزمره‌گی

همه مشغله‌های من

یاد

انسانی نيك‌بخت

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.