آزمون نظریه برچسب‌زنی در سیاست

حسين پايا

 
[ شناسه مقاله: 3537 ]   [ موضوع: آن‌ماه ]   [ بازدید: ۲۲۹۳ ]

شماره ۲۱، اردیبهشت ۱۳۹۱

1 اين مقاله نيز در كنار شمار بسياري از مقالات به مقوله اصلاحات مي‌پردازد. هرچند كه شايد وقتي سخن از موضوعي مكرر شد، از اهميتش كاسته مي‌شود و بدتر، در پيوند با رويدادهايي كه بسياري از تقاضاهاي اصلاح‌طلبانه را ناكام گذاشته؛ ممكن است در مخاطب حسي از سرخوردگي و ملال‌زدگي ايجاد كند. با اين حال، به‏رغم نتايجي كه خواسته يا ناخواسته بر موضوع مقاله‌اي سايه‌انداز است، مادامي كه طرح هر موضوعي به طرح مسأله يا نقدي ياري رساند و از طريق آن براي مخاطب رشد معرفتي در نظر و عمل به بار آورد، نبايد از طرح موضوعات خسته شويم و با اين بهانه از نگاه مجدد طفره رويم. اين مقاله چشمي به نوشته‌هاي اخير دارد كه به موضوع اصلاحات اختصاص داشته‌اند. البته از شخص يا اشخاص نامي برده نمي‌شود. هرچند كه اگر چنان مي‌بود، هيجان خواندن مقاله براي خواننده بيشتر مي‌شد و كمتر احساس خستگي از خواندنش به او دست مي‌داد. امّا در موقعيتي كه جهان سوم فقيري براي بحث و گفت‌وگو داريم، طرح نام اشخاص به جاي آنكه كانون توجه را بر موضوع متمركز كند، بيشتر به استنباط‌هاي شخصي، بي‌ربط با مسأله و درگيري ميان افراد تغييرجهت مي‌دهد. در فضاي سوءظن و بدگماني بهتر است كه نگاه مسأله‌يابانه بر نگاه شخصي رجحان يابد. تا غني شدن فضاي نظري، اي‌بسا اين شيوه مفيدتر و كارآمدتر باشد؛ هرچند كه به بهاي كم شدن جذابيّت مقاله تمام شود.

2 آنچه كه با نام «اصلاحات» و «اصلاح‌طلبي» در فهم شايع و عمومي پراكنده شده و بخشي از آن برآمده از مقالات و سخنراني‌هايي بوده كه پيرامون آن صورت گرفته، اصلاحات را به باوري جزمي و شأني ايماني مبدل ساخته، كه تا حد زيادي قابليّت نقد خود را از كف داده است. نه آنكه اصلاحات در نوشته‌ها يا در تريبون‌ها نقد نمي‌شود؛ برعكس، شايد تنها مفهوم سياسي كه در طول سال‌هاي اخير مجاز بود درباره‌اش سخت‌ترين نقدها و حملات گفته و نوشته شود و حتّي فراتر، زير رگبار هتّاكانه‌ترين گفتارها، نوشتارها و رفتارها قرار گيرد، اصلاحات بود.

درباره اصلاحات، به منزله يك مفهوم نظريِ كارساز، پرسش‌هاي شكاكانه فراوان و ترديدهاي زياد مطرح شده است. ازجمله با شيوه‏ي شايع و جاافتاده‏ي اعلام پايان‌ها. پايان مفاهيم، پايان دوره‌ها، پايان نسل‌ها و... پايان اصلاحات و مرگ اصلاحات هم در قالب پايان مفهوم و هم پايان دوره و هم پايان نسل بارها اعلام شده است. درعين حال، در قالب حمله و اهانت و در شكل‌هاي تعديل شده جَدَل نسبت به افراد منتسب به اصلاح‌طلبي، بارها مكرّر شده است. اصلاحات از معدود مفاهيم سياسي بود كه پس از رواج، تبار مقدس نيافت و در معرض بيشترين نقدها و آماج سخت‌ترين هجمه‌ها قرار گرفت. نقدها و هجمه‌هايي كه هنوز ادامه دارد.

واكنش مدافعان در برابر اين حملات، مدت‏ها كوشش در راستاي روشنگري‌هاي مفهومي و نظري و توضيح درباره چند و چون و ظرفيت‌هاي فراخ پروژه اصلاحات بود. امّا اكنون شاهد نوعي دگرديسي در اين رويكرد روشنگرانه هستيم. در مقالات اخير حجم قابل ملاحظه‌اي از شيوه پاسخ‌دهي بيشتر از آنكه سويه‏ي توصيفي و تبييني داشته باشد، به كنشي دفاعي بدل شده است كه نمايش‌دهنده‏ي نوعي گارد بسته و اعتقاد كلامي و ايماني نسبت به اصلاحات است.

بخشي از اين رفتارشناسيِ واكنشي و هويتي، در برابر هجوم سلب و نفي معنادار است؛ امّا اگر رويكرد اصلي اين مقالات و نوشته‌ها درباره اصلاحات فقط به چنين واكنش دفاعي و انفعالي تقليل پيدا كند و بسامد اين‌گونه جهت‌گيري افزايش يابد، نتايج خطير و نامطلوبي براي جنبش اصلاح‌طلبي و پروژه‏ي اصلاحات به‌بار مي‌آورد. جلوتر درباره‏ي عواقب موضع‌گيري كلامي و ايماني از اصلاحات خواهيم گفت. امّا در اينجا به اين اشاره اكتفا مي‌كنيم كه چنين دفاعي در خدمت بي‌تأثير ساختن نقدها و خنثي‏سازي آنها خواهد بود. «عايق‌سازي اصلاحات» به‌عنوان يك استراتژي دفاعي، به ترويج نوعي عصبيت مبتني بر باور دامن مي‌زند. اگرچه ممكن است خود نويسندگان مقالات، مصون از چنين آفتي باشند؛ امّا استلزام منطقي و عيني نوشتار آنان چنين روح و روحيه‌اي را در جامعه‏ي سياسي و مدني ترويج مي‌كند. اصلاح‌طلب واقعي بايد مسؤولانه نسبت به استلزامات نوشتار و گفتار خود حساس باشد و اگر در آنها خطايي يافت، با تأملي جدي در تجديدنظر اصلاحي در آراء خود همّت كند.

استراتژي دفاعي ناخرسندكننده‏ي اصلاحات در اين مقاله در قالب دو گونه واكنش براي مصون‌سازي اصلاحات صورت‌بندي مي‌شود و سپس تأثيراتي كه اين دو واكنش بر ديگر تحليل‌ها مي‌گذارد؛ بازهم در قالب نوعي تأثير دوگانه بازگو خواهد شد. انقسامات دوتايي به معناي احصاي كامل نيست و گاهي براي حساس كردن ذهن مخاطب در شكلي ايده‌آل شده، نسبت به واكنش‌هاي واقعي برجسته و پررنگ شده است. بنابراين مقاله فقط در صدد انتقال يك حساسيّت به مخاطبان اصلاح‌طلب است و نه ارائه‏ي تفسيري جامع از وضعيت اصلاحات و احياناً موضع‌گيري‌هاي گونه‌گوني كه درباره اين مفهوم سياسي انجام مي‌گيرد.

3 طيف وسيعي از تفسيرهاي مختلف در دفاع از اصلاحات بدل شده است به اسم مبدّل باور تغييرناپذير بعضي از افراد. يعني بيش از آنكه مفهوم اصلاحات در كار و بار توضيح وضعيت سياسي باشد، عِرق و عصبيّت را آشكار مي‌سازد. همين كه پرسشي در ميان مي‌آيد كه آيا اصلاحات به پايان رسيده يا با شكست مواجه شده يا آنكه به‌عنوان يك پروژه‏ي سياسي نتوانسته مقاصد اعلام‌شده و رسمي خود را مُحقق كند و عملاً ناكام شده است، واكنشي برانگيخته مي‌شود و به صبغه‏ي مؤمنان وفادار به يك دين، از اين ادعاها طلب استغفار مي‌شود و ادعا مي‌شود كه اصلاحات نه تنها زنده است، بلكه آنچه در سطح زمين سياست جريان دارد؛ همان تداوم اصلاحات است و راهي غيراز اصلاحات وجود ندارد.

اين شيوه‏ي دفاع معمولاً در دو قالب، قابل صورت‌بندي است، يك شيوه براي دفاع از اصلاحات به تبصره‌هاي الحاقي (ad hoc) توسّل مي‌جويد و حوادث را چنان گزينش مي‌كند كه بتواند با زدن تبصره‌ها و قيودي، حضور اصلاحات و پويش آن را در صحنه سياست اثبات كند. معمولاً با ذكر تأييدآميز چند حادثه‏ يا رفتار سياسي، تعدادي از سياست‌پيشگان كه سمتي دارند، مدعي مي‌شوند كه جز اصلاحات راهي وجود ندارد. اصلاحات موقعيتي است محتوم و ضروري سرنوشت سياسي ما. تاريخ آشكار كرده است كه غير از طريق اصلاحات كه غايتش تغيير در رژيم‌هاي سياسي است، گريزي وجود ندارد. اصلاحات همان نتيجه‌اي است كه مكرراً از رويدادهاي تاريخي مي‌توان استنتاج و استنباط كرد. هر نتيجه ديگري مشخص شده پرهزينه‌تر و آفت‌زاتر است. انكار اصلاحات، انكار ضرورتي است كه به انكار مسلّمات و بديهيات تاريخي منتهي مي‌شود.

هركس بديهيات تاريخي را با شك و نابينايي منكر شود، خود را از حقيقت تاريخ محروم مي‌كند؛ و سير رخدادهاي تاريخي شك و غفلت او را پشت سر مي‌گذارد و بي‌اعتنا از آن عبور خواهد كرد. استراتژي دفاعي از اين دست، در خصوص هر حادثه‌اي كه در صحنه‏ي سياست رخ دهد با زدن تبصره‌هايي اعلام مي‌كند كه از مسير بي چون و چراي اصلاحات خارج نشده و همچنان حوادث بر همان ريل اصلاحات حركت مي‌كنند. مهم نيست راننده قطار و لوكوموتيو حوادث چه كسي باشد؛ آنچه كه مهم است، حركت رويدادها بر مسيري است كه في‌الجمله بايد آن‌را راه اصلاحات ناميد.

اين نوع استراتژي دفاعي كه در برابر هجوم بي‌امان به اصلاحات در سال‌هاي اخير شكل گرفته است و بيشتر جنبه حمايت يكسره جانب‌دارانه از جنس بحث‌هاي كلامي، اعتقادي و هويتي يافته است، اگر به‌كار تسكين روحي بيايد ـ كه حتماً مي‌آيد ـ به كار توضيح وضعيت سياسي در ايران و شيوه خروج از آن نخواهد آمد.

شيوه‏ي تبصره‏ي الحاقي در شرايطي كه پروژه‏ي اصلاحات سياسي ناكام شده است، دائماً راهي براي مصون‌سازي اصلاحات از انتقاد مي‌جويد. مصونيتي كه ارتباط مفهوم اصلاحات را با عالم واقع در سياست قطع مي‌كند يا به حداقل مي‌رساند. روش‌شناسي مبتني بر تبصره‏ي الحاقي براي نگاه‌داري يك مفهوم يا تفسير، آن را از محتوا خالي مي‌سازد. اين شيوه براي باورمندان كه باورهايشان در جهان واقع صورت واقعيت نمي‌يابد، راهي باز مي‌كند تا رويدادها را با باور خود موزون و مطابق نگاه دارند و با اضافه كردن تبصره‌هايي به حوادث، همچنان حوادث را در زير سيطره‏ي مفهوم و تفسيري كه به آن وابسته‌اند و عميقاً به آن مؤمن‌اند، حفظ كنند. بهايي كه براي حفظ خلوص باورها پرداخته مي‌شود، همانا نديدن نقدها و نشنيدن آنها يا دائماً خنثي‌سازي و بي‌تأثير ساختن آنهاست. ادعا مي‌شود رويدادهاي سياسي يا صورت علّت قهريه و بيرون از اختيار اصلاحات را داشته است، و به اين اعتبار نمي‌توان اصلاحات را از بابت نتايجي كه از رهگذر اين علل بيروني و خارج از اختيار حاصل شده است مقصر به شمار آورد؛ هرچند كه قرار بود اين علل مهار و تعديل شوند. يا در قالب آنچه كه در حوزه‏ي اختيارات و اراده‏ي كنشگران اصلاح قرار داشته است، تحقق يافته كه اين موارد همان جنبه‌هايي هستند كه مدعيات طرفداران اصلاحات را تأييد مي‌كنند. به اين ترتيب در توجيه دستاوردهاي اصلاحات، با استفاده از تبصره‌هاي الحاقي، بعضي از رويدادها كه قرار بود مشمول اصلاح واقع شود و نشده؛ به قلمرو امور غيراختياري و ضروري، كه خارج از اراده‏ي كنشگران سياسي‌اند، تبعيد مي‌شوند و با تبصره‏ي ديگر حوادث موافق با مذاق تفسيري اصلاح‌طلبي به حيطه‏ي پروژه‏ي آگاهانه و موفق اصلاحات انتقال مي‌يابند و به‌عنوان نشانه‌هاي توفيق و حقانيت پروژه‏ي اصلاحات برجسته مي‌شود. البته حقانيتي كه برآمده از تفسيري كلان‌تر از سير تاريخ و اخذ و استنتاج بديهيات تاريخي در مسلّم شمردن، مفيديت و كم هزينه بودن اصلاحات بوده است. يعني بيش از رويدادهاي سياسي، اصلاحات حقانيتش در سير محتوم تاريخي آشكار و مسلم شده است.

اين مدافعان پرشور اما از توجه به اين نكته اساسي غفلت مي‌ورزند كه اگر استدلال در دفاع از اصلاحات نهايتاً به اين نكته ختم شود كه اگر هر اتفاقي در عالم سياست رخ نمايد، باز مشمول همان تفسير اصلاح‌طلبي است كه مدّنظر ما بوده است، آنگاه حساسيت نسبت به وقوع خطا و اشتباه در يك پروژه سياسي از دست مي‌رود. يادگيري چيزي نيست به غير از حساسيّت داشتن به خطا و جبران خطا. ما از طريق تأييد و تصويب تفسير و مفاهيم مورد علاقه‌مان چيزي نمي‌آموزيم. اساساً تأييد و توجيه به‌غير از امنيت رواني نسبت به انتظارهايمان از عالم خارج و واقع، عايدي ديگري برايمان ندارد. يادگيري در منطقه‏ي آشوب و به‏هم‏ريختگي انتظارات و اشتباه از آب در آمدن انتظارات‌مان نسبت به امر واقع، صورت مي‌گيرد. يادگيري آموختن از خطا و عزم آموختن از خطاست. رشد معرفت صرفاً از مسير يادگيري رخ مي‌دهد. هرجا با از دست دادن حساسيّت نسبت به خطا، راه يادگيري را بر خود سد كنيم و ببنديم، رشد معرفت را از كف نهاده‌ايم و سودا كرده‌ايم. فقدان رشد معرفت مولود تكرار وضع خطاآلودي است كه ما با تصويب بي‌جا و تأييد آرامش‌بخش تفسير خود و با ناديده گرفتن موقعيت خطاآلود، آن‌را تثبيت مي‌كنيم يا عمق خطا را افزايش مي‌بخشيم، هرچند ناخواسته.

شيوه‏ي تبصره‏ي الحاقي در دفاع از اصلاحات هرچند مدعي است براي سياست ذاتي قائل نمي‌شود ولي ذات را به مفهوم اصلاحات منتقل مي‌كند و جوري حوادث را جور مي‌كند كه همواره آن ذات حقانيت و تحققش احراز شود. صورتي پيچيده‌تر از مصون‌سازي اصلاحات كه شكل دوّم استراتژي دفاع كلامي از اصلاحات است، هرچند نسبت به تبصره‏ي الحاقي، استدلالي‌تر و خوش‌نمون‌تر مي‌نمايد و از ظرافت بيشتري در استراتژي دفاعي خود برخوردار است؛ امّا با صورت‌بندي اوّل هم سرنوشت است. سرنوشتي كه ارتباط اصلاحات را با واقعيت سياسي قطع مي‌كند و راه آموختن از خطا را مسدود مي‌سازد. شكل دوّم استراتژي دفاعي نمي‌كوشد با تبصره‌هاي الحاقي و گزينشي براي مصون‌سازي اصلاحات از حوادث سياسي به تأييد اصلاحات بپردازد بلكه از ابتدا با تعريف‌گرايي و نوعي قرارداد آشكار مي‌كند كه موضع‌گيري سياسي نوعي قرارداد فاعلان سياسي و كنشگران سياست‌ورز است. مفاهيم سياسي از جمله اصلاحات، برچسب و قراردادي است كه ما توافق و قرارداد مي‌كنيم تا به رژيم سياسي نسبت دهيم. بنابراين، با اين تكنيك متدولوژيك مي‌توانيم طيف وسيعي از رژيم‌هاي سياسي را قابل اصلاح و تنها نحوه مواجهه با رژيم‌هاي سياسي را صرفاً اصلاح‌طلبانه تفسير كنيم. شيوه قراردادگرايانه (Convetinalism) در دفاع از اصلاحات فرض را بر قرارداد ماتقدم و پيشيني از حوادث سياسي مي‌نهد. فرض آن است اصلاحات برچسبي است كه ما توافق و قرارداد مي‌كنيم و به رژيمي نسبت مي‌دهيم. بنابر توافق و قرارداد پيشيني، متدولوژيي اختيار و انتخاب مي‌شود كه راه ابطال و نقض از طريق تجربه‌هاي سياسي را بر اين فرضيه مي‌بندد.

همانند هر استراتژي قراردادگرايانه، حوادث مهم و تأثيرگذار، هماني است كه در ظرف قرارداد از پيش معين شده است. طبق قراردادي كه مي‌كنيم؛ هر رژيمي از چين كمونيست گرفته تا اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، پيش از تحوّل اوّلي و فروپاشي دوّمي تا پرتغال سالازار و شيلي آلنده و رژيم پهلوي و طيف وسيعي از رژيم‌هاي به‌شدّت فاسد در آفريقا يا كشورهاي عربي و... اصلاح‏پذيرند. اين منتقدانِ حكومت‌ها هستند كه با تصميم خود، مي‌توانند هر رژيمي را اصلاح‌طلب بشمارند يا نه. بر حسب اين توافق نوع كنش خود را با رژيم سياسي تنظيم كنند.

بنابراين، حوادث خارجي معين نمي‌كند كه چه برچسبي به رژيم سياسي برازنده‌تر است يا بهتر رفتار سياسي‌اش را توضيح مي‌دهد و آيا ظرفيت‌هاي چنين رژيمي چه حدي از مواجهه را برمي‌تابد. همه پرسش‌هاي پسيني و متأخر و تجربي در پرتو قرارداد اوّليه رنگ مي‌بازد و بخش مهمي از حوادث سياسي برساخته تصميم سياسي منتقدان سياسي است كه چگونه قراردادي را به عنوان برچسب و ناميدن رژيم سياسي انتخاب مي‌كنند. شيوه قراردادگرايانه، بنابر آنكه فرض را بر تعريف و قرارداد مي‌نهد، راه را بر ارتباط با واقعيت در مقام روش‌شناسي مسدود مي‌كند. هر متدولوژي قراردادگرايانه به دنبال تفسيري مطابق با امر واقع نيست، بلكه در صدد تحقق قرارداد خود و تعبيه حوادث متناسب با قرارداد خود است. هرچند كه در مثال از رژيم‌هاي سياسي از فاشيسم هيتلري، آگاهانه سخني به ميان نيامده؛ ولي با قرارداد همان‌قدر مي‌توان رژيم تونس بن‏علي پيش از سقوط را قابل اصلاح و شيوه اصلاح‌طلبانه را در آنجا مجاز شمرد كه رژيم فاشيستي هيتلر را.

هر دو رژيم در يك طيف قرار مي‌گيرند، گيريم كه فاشيسم هيتلري جان‌سخت‌تر است و ديرتر تن به اصلاحات مي‌سپارد و رژيم ديگر زودتر. ولي چون قرارداد ماست كه تعيين مي‌كند كه رژيم‌ها به‏رغم اختلافات‌شان اصلاح‌پذيرند يا نه و نه حوادث بيروني. بنابراين، نياز به بحث‌هاي جدي و تجربي درباره‏ي هر رژيم سياسي نخواهيم داشت. مهم آن است كه ما چه قراردادي را اتخاذ مي‌كنيم يا قرار است اتخاذ كنيم. در قراردادگرايي توجه نمي‌شود نمونه‌هاي تأييد، ديگر نمونه‌هاي قابل قبول‌كردن و اثبات تئوري(1) محسوب نمي‌شود، بلكه نمونه‌هايي است كه قرارداد از پيش تكليف آنها را روشن ساخته. به‏رغم آنكه در قراردادگرايي سخنان مهمي به لحاظ روش‌شناسي وجود دارد، يعني هر دستگاه تئوريك ناگزير از گزينش از واقعيّات و خودتئوري نوعي گمانه‌زني براي صورت‌بندي و ارزش‌گذاري نسبت به حوادث است؛ امّا هويّت حدسي و گزينشي تئوري هرچند ممكن است ظاهراً آن‌را قراردادي و دل‌بخواهي بنمايد، امّا از آنجا كه ابزار حدس و گزينش در خدمت فهم واقعيت و به آن حساس و وابسته است به هيچ‌وجه به قرارداد خلاصه و منحل نمي‌شود. ناگريزي و ناگزيري معرفت‌شناسي ما را به نوعي گزينش شبه‌قرارداد سوق مي‌دهد، امّا در حقيقت ابزاري است متشكل از گمانه‌هاي خلّاق براي فهم عالم واقع كه دست‌مان از آن كوتاه است. تئوري‌ها ابزارهاي فهم عالم واقع‌اند و البته همواره موقتي و از نقص و محدوديت جدايي‌ناپذير؛ به اين دليل ساده كه ما موجوداتي با توان ادراكي محدود هستيم و محصولات معرفتي‏مان نيز نشان اين محدوديت را بالضروره با خود همراه خواهند داشت. در تلاش براي رشد و بهبود معرفت شكست‌ها در نقض گزينش‌ها و ارزش داوري‌هاي ما و همچنين نقدها در تعديل تا كنار گذاشتن تئوري‌ها نقشي اساسي ايفا مي‌كنند. امّا كاري كه قراردادگرايي نمي‌كند، تأثيرپذيري از خطا و توجه به رشد معرفت است.

هم قراردادگرايي به نحو پيچيده‌تر و هم شيوه‏ي تبصره‏ي الحاقي هر دو صورتي از استدلال‌هاي مصادره به مطلوب و دوري هستند. هر دو تعبيرهايي منطقي هستند كه مقدمه و گزاره و تفسيري را كه انتخاب كرده‌اند و برايشان مهم است و مطلوب محسوب مي‌شوند، دوباره اثبات و تأييد مي‌كنند. شيوه‌هاي مصادره به مطلوب برعكس برهان خلف، همواره ما را در جايي كه هستيم نگاه مي‌دارند و به دليل آنكه مطلوب‌مان بارها و بارها از سوي مقدمات‌مان صادر و استنتاج مي‌شود، نوعي حقانيّت دائمي و سخت‌شدگي روحي در قطعيّت مواضع براي فرد استدلال‌كننده پيش مي‌آورد.

مانند دوران طلايي اصلاحات كه گزاره‏ي بازگشت‌ناپذيري آن از سوي كساني مدام تكرار مي‌شد، اين شيوه‏ي اظهارنظرها صورتي است از مصادره به مطلوب كه هيچ هنري ندارد غير از هنر غفلت از آموختن و يادگيري از خطا. هنري كه در برهان‌هاي خلف به‌وفور وجود دارد.

هر دو گرايش وقتي از ضروري بودن اصلاحات سخن مي‌گويند، بايد توجه كرد كه ديگر عبارت‌شان و گزاره‌هايشان درباره اصلاحات، وصفي و تبييني نيست و مشمول صدق و كذب نمي‌شود. بلكه گزاره‌هايشان كاشف از آرزو و اعتبار كردن‌شان است. يعني وقتي مي‌گويند راهي غير از اصلاحات وجود ندارد، بايد در صورت‌بندي دفاع مبتني بر تبصره‏ي الحاقي ترجمه شود به اينكه «اي‌كاش چنين بود» يا «چه‌خوب بود راهي غير از اصلاحات وجود نداشت»؛ و در صورت‌بنديِ دفاعي قراردادگرايانه بايد ترجمه شود كه ما چنين اعتبار و قرارداد مي‌كنيم كه گويي راهي به غير از اصلاحات وجود ندارد. گزاره‌هاي انشايي و اعتباري همواره پرده از ذهن گوينده برمي‌دارند و خبري از بيرون يعني عالم واقع حكايت نمي‌كنند. در هر دو گرايش، تبييني وجود ندارد يا اگر دارد چنان بي‌جان و كم‌رمق است كه به‌كار فهم ما از عوامل و واقعيت‌هاي سياسي نمي‌آيد. از اين طريق ما نمي‌آموزيم كه چگونه بايد وضعيت موجود را تدارك كرد و تغيير در مسيري صورت گيرد كه از رنج و آلام موجود قدري كاسته شود.

4 هيچ چيز در عالم خارج براي غرّه شدن اصلاحات و اصلاح‏طلبان وجود ندارد، همواره عالم واقع ممكن است راه اصلاح‌طلبي را انتخاب نكند و به راه ديگري برود. چنان‌كه رفته است. با اين‌گونه تفسيرها هيچ ضمانت واقعي براي انتخاب اصلاح‌طلبي نه تنها به‌وجود نمي‌آيد. بلكه تلاش حسّاس به واقعيّت را كُند و گاهي بي‌خاصيّت مي‌كند.

اكنون وقت آن است كه عواقب اين‌گونه تحليل‌ها را بر ديگر تحليل‌ها بررسي ‌كنيم. البته با اين مقدمه كه تحليل‌هاي تأثيرپذيرفته صرفاً از تفسيرهاي گفته آمده مأخوذ نيستند؛ بلكه صرفاً با مهيا كردن محيطي مناسب، مُهر تأييدي به لحاظ نظري بر اين گرايش‌ها مي‌زنند و مي‌توانند آنها را صلب‌تر و جان‌سخت‌تر كنند. موضع كساني كه دل در گرو اصلاحات دارند ولي چون با گونه‌اي از تفسير مواجه مي‌شوند كه با مصادره به مطلوب، شرايطي براي تغيير در نظر نمي‌آورد و راه‏حلي ارائه نمي‌كند، به موضع نمي‌دانم‌گري (Agonsticism) كشيده مي‌شوند. اظهار مي‌كنند، نمي‌دانيم آلايندگي‌هاي هواي آلوده‌ي سياست چگونه بايد كاهش يابد، نمي‌دانيم چگونه بايد موقعيت اصلاح‌طلبي دوباره در فضاي سياسي فعال شود و دوباره به صحنه‏ي سياست به‌عنوان يك پروژه بازگردد، نمي‌دانيم چگونه بايد با حذف راديكاليسم موضع ميانه‌اي براي گفتگوهاي اصلاح‌طلبانه در فضاي سياسي شكل گيرد. موضوع نمي‌دانم‌گري از هرمنوتيكي براي فهرست كردن علت‌ها و دلايلي كه به وضع ناكامي دچار شده‌ايم بهره مي‌گيرد.

فهرستي حدوداً عبارت از: استبداد شرقي، مسأله نفت، مسأله استعمار، مسأله تصوف‎خويي و عرفان‏زدگي، مسأله فقدان روح جمعي و همكاري جمعي در ميان ايرانيان، مسأله انحطاط در نظر و عمل، جامعه كلنگي و كوتاه‌مدت، ايدئولوژي‌زدگي، بيگانگي هراسي، لمپنيسم تاريخي و ناعقلانيت ساخت يافته به شكل تاريخي و... ولي پس از طي فهرست بلندبالاي هرمنوتيكي دچار دور هرمنوتيكي مي‌شود كه براي تغيير اجزاء، بايد كل را تغيير داد و براي تغيير كل بايد به تغيير جزئيات دست يازيد و چون بيرون آمدن از اين دور را نمي‌دانيم به چه صورتي بايد انجام پذيرد، پس بهتر است در قلمرو نمي‏دانم خانه كنيم و با پيشه كردن موضع نمي‌دانم‌گري، كارها را به دست حوادث و آينده بسپاريم تا ببينيم چه مي‌شود و چه پيش خواهد آمد.

موضع ديگري كه البته پرسابقه بوده، ولي با استراتژي‌هاي دفاعي كلامي از اصلاحات رنگ پررنگ‌تري به خود مي‌گيرد، زشت‌بيني و بدبيني سياسي است. اين گرايش مدعي است سياست در ايران همواره تقديري از دروغ و فريب را با خود يدك مي‌كشيده است.

اين گرايش كه آن را مي‌دانم‌گري (gnosticism) در برابر گرايش اوّل نام مي‌گذاريم، بر اين باور است كه از پيش مي‌داند، كار سياست در ايران همواره به ظهور جمود و تصلب پنهان در سياست منجر مي‌شود. ما بقي عوارضي گذرا و غيرواقعي است.

مي‌گويد از پيش مي‌دانم و مي‌دانستم كه اصلاحات نمايشي از تغيير روبنايي و سطحي براي خواب كردن مشتاقان تغيير سياسي بوده است. واقعيت سياست در ايران، انحطاط ثبات و جمودي است كه در زير تغييرات سطحي و ظاهري با نمايش‌هايي مانند اصلاح‌طلبي پوشانده و فراموشانده مي‌شود. اصلاح‌طلبان اگر همچنان از حقانيت خود دفاع مي‌كنند به اين دليل است كه اگر كار بر جمود سياسي سخت گرفته شد، آنان دوباره به‏عنوان پوشاننده و مُسَكِّن دلزدگي‌هاي عمومي وارد صحنه شوند و تا حدّي اوضاع را جبران كنند. ولي واقعيت ناهنجار سياست در ايران مجدداً باز مي‌گردد و همچون «بازگشت جاودانه همان» چهره مي‌نمايد و اميد واهي را به افسردگي واقعي و جمود بنيادين كه ساكنان حقيقي و واقعي سياست هستند، تحويل خواهد داد، چنان‌كه تا كنون داده است.

با يك آزمايش فكري مي‌توان اين موضع‌گيري را تقويت كرد. فرض كنيم آغازكنندگان مشروطيت با همه‏ي اميدها و انگيزه‌ها مي‌يافتند كه پس از يكصد سال هنوز مطالبات آنان برجاي خود باقي است و همچنان فرزندان‌شان به دنبال همان مطالبات بر سر همان منازعه‌ها چانه مي‌زنند يا اميدشان را از دست داده‌اند. اگر چنين يقيني براي مشروطه‌خواهان وجود داشت، بر سر مبارزات محدودكننده استبداد سياسي در ايران چه مي‌آمد؟ اگر همين فرض در مقابل اصلاح‌طلبان گذاشته شود و گفته شود تا يكصد سال آينده همچنان خواست‌هاي اصلاح‌طلبي شما فقط در قالب خواست باقي مي‌ماند امّا هيچ‌كدام لباس واقعيت و تحقق نخواهد پوشيد، آنگاه بر فرض‌هاي اصلاح‌طلبي در سياست چه مي‌آمد و از آن چه بر جاي مي‌ماند؟ آيا چنين نبود كه خيل كثيري به تقدير محتوم جمود سياسي ناگزير تن مي‌دادند و زيست‌جهان خود را با آن انطباق مي‌بخشيدند.

تئوري‌هايي كه رابطه‌شان را در مقام توجيه با عالم واقع قطع مي‌كنند، و تفسيرهاي مؤيدانه نسبت به درك و تفسير خود از سياست ارائه مي‌كنند. فضاي درك سياسي را براي نمي‌دانم‌گري و مي‌دانم‌گري سياسي آماده مي‌سازند. براي آنكه اشاراتي كه تاكنون رفت بيشتر درك و وجداني شود، در مقايسه با اصلاحات، پديده ملّي شدن صنعت نفت به دست دكتر محمد مصدق، آموزنده است. نزديك شصت سال از كودتاي 28 مرداد 1332 مي‌گذرد. كثيري از نوشته‌ها از همان سال‌ها تاكنون در صدد تفسير تأييدآميز و توجيه‌گرايانه از اين نهضت برآمده‌اند. تحليل‌ها در دفاع كلامي چنان پررنگ است كه ارائه تحليل در نقد، حتّي از سوي موافقان دكتر محمد مصدق به منزله ارتداد تنزل مي‌يابد. مي‌توان موضع‌گيري‌هاي اين واقعه را در قالب تفسيرهاي مؤمنانه و مرتدانه قرائت كرد و البته بسيار عبرت‌آميز خواهد بود.

در برابر تفسيرهاي تأييدآميز و موجه‌گرايانه، مي‌توان دو گرايش مي‌دانم‌گري و نمي‌دانم‌گري را در برابر برخورد با اين حادثه‏ي مهم تاريخ سياسي ايران تشخيص داد. كساني مي‌گويند نمي‌دانيم چگونه ممكن بود، با ادامه‏ي اين نهضت، بخش مهمي از خواسته‌هاي تاريخي ملّت تحقق پيدا كند، چون فهرستي از موانع وجود داشت كه راه برون‌شد از آنها بر كسي معلوم نيست. در برابر نيز كساني مي‌گويند ما مي‌دانيم و مي‌دانستيم كه با تقدير سياسي ايران، كه تقديري انحطاطي و رو به ذبول و پژمردگي است، نهضت‌هاي به‌ظاهر اميدبخش همچون نهضت ملّي شدن نفت، شهاب ثاقبي است در آسمان سياه سياست در ايران، چشمگير امّا به سرعت گذرنده. آنچه ماندني و پايدار است سياهي و تقدير انحطاط است و نبايد در قبال روشني‌هاي زودگذر فريب خورد. سياست در ايران همواره با درخشش‌هاي تيره قرين بوده و خواهد بود.

5 نبايد گذاشت همان سرنوشت استراتژي‌هاي دفاعي نهضت ملّي شدن نفت، گريبان اصلاحات را بگيرد. حداقل آن است كه تفسيرهاي اصلاح‌طلبانه با حساسيت بيشتر به خطاها و عبرت‌گيري از آن بدون آنكه فرض كند تقدير آنان را بر صدر مصطبه مي‌كشاند راه را براي رشد معرفت سياسي باز كند. از خطاكردن نبايد هراسيد، راه ديگري براي آموختن نداريم و نمي‌شناسيم. امّا تحليل‌هاي عاري از خطا و درست‌نما راه را بر نمي‌دانم‌گري و مي‌دانم‌گري در فهم سياست بازنگاه مي‌دارند و خطر سياسي هر دو گرايش در كيش قدرت‌پرستي سياسي است يعني همان چيزي كه اصلاح‌طلبي با آن مبارزه مي‌كند.

يكي راه غلبه بَر موانع را قدرت تام و قبضه‏ي قدرت همه فضاي سياسي مي‌شمارد چه اعلام كند و چه اعلام نكند، نتيجه‌اي است كه بر نمي‌دانم‌گري مترتب است. در سپردن فضاي سياسي به تقدير آينده، جاي خالي و بي تصميمي و نمي‌دانم‌گري را فقط قدرت تمام عيار پُر خواهد كرد. يا بايد كل قدرت را چنان قبضه كنيم تا شايد بتوانيم زير سايه‏ي قدرت تمام عيار بر موانع و نمي‌دانم خود غالب آييم. درمان موانع بي‌شمار داشتن قدرت بي‌شمار است. چون قدرت تمام عيار در اختيار نيست، ديگر نمي‌دانيم در برابر مشكلات و موانع چه بايد كرد. در مي‌دانم‌گري، چون بر اين باور است كه قدرتي انحطاطي چنان در ژرف ساخت سياست رخنه كرده كه از آن مفرّي و رهايي نمي‌توان جست، در نهايت بايد تن به قدرت تمام‌عيار سپرد و اجازه داد كه همان آينده و حال ما را رقم زند.

كيش قدرت‌پرستي و ارجاع همه مسائل سياسي و حل آنان با قبضه‏ي قدرتِ تمام‌عيارِ سپهر سياسي، فضايي براي طرح ديدگاه‌هاي اصلاح‌طلبانه و بهره‌گيري از خطا و تدارك آن براي رشد معرفت سياسي بر جاي نمي‌گذارد.

اصلاح‌طلبي با دفاع ناخرسندكننده از خودش عملاً حكم به بطلان نظري خويش از پيش مي‌دهد. اصلاح‌طلبي هرچه باشد كيش قدرت‌پرستي و قبضه‏ي قدرت نيست، بلكه مهار و اصلاح قدرت سياسي است در پرتو آموختن براي انتخاب خطاها و بدي‌هايي كمتر

پي‏نوشت:

1. فراموش نكنيم كه نمونه‌هاي مؤيّد نه براي به كرسي نشاندن يك مدعا از كفايت برخوردارند ونه اساساً «اثبات» يك نظريه (در تعبير رايج اين اصطلاح)، امري امكان‌پذير. نمونه‌هاي تجربي صرفاً براي نقد يك نظريه به كار گرفته مي‌شوند و نظريه‌اي كه نه به شيوه‏ي تبصره‏ي الحاقي و نه قراردادگرايانه بل به دليل قوت تبييني واقعي خود، از عهده پاسخگويي به نقدها برمي‌آيد، تا زماني كه از چنين قوّت تبيين‌گرانه‌اي برخوردار است، تقويت شده (Corroborated) به‌شمار مي‌آيد و نه اثبات شده.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.