فريدمن در سه روایت

نقد بنيان‌گذار مكتب پولی در گفت‌وگو با فرهاد نيلي

 مهدی نوروزیان
[ شناسه مقاله: 2439 ]   [ موضوع: علم اقتصاد ]   [ بازدید: ۵۲۵۴ ]

شماره ۱۴، مرداد ۱۳۹۰

فرهاد نيلي پرداختن به ‌انديشمنداني چون آدام اسميت، کينز و فريدمن را به‌رغم فقدان جاذبه‌هاي ژورناليستي هوشيارانه توصيف مي‌کند و پيشنهاد مي‌دهد براي تکميل هفت دوره اقتصاد کلان در شماره‌هاي بعد به انديشمنداني چون لوکاس، سارجنت در قالب نظريه انتظارت عقلايي و کيدلند و پرسکات به واسطه نظريه ادوار تجاري و سپس نو کينزين‌هايي چون منکيو و ديويد رومرپرداخته شود. او با وام گرفتن از توصيف پل کروگمن، فريدمن را صاحب سه شخصيت مي‌داند: فريدمن اقتصاددان، فريدمن صاحب مکتب و فريدمن سياست پرداز. او فريدمن اول را تمجيد مي‌کند اما به فريدمن دوم و سوم انتقاداتي وارد مي‌داند. اين صاحب نظر حوزه پولي معتقد است:سياست‌هاي مورد نظر فريدمن در برخي زمينه‌ها که کماکان در قالب نظريه پولي مطرح است با اقتصاد ايران همخواني زيادي ندارد.

 ميلتون فريدمن از جمله اقتصادداني است که همواره با واکنش‌ها و ستايش‌ها متفاوتي روبه‌رو بوده. روزي بن برنانکي در مراسم بزرگداشت فريدمن از او تقدیر کرد که با نظريه‌پردازي خود مانع از آن شد که اقتصاد دچار گرفتاري ناشي از سياست‌هاي کينزي پس از بحران بزرگ شود. در مقابل اين نظر کساني هستند که نظريه‌هاي فريدمن را عامل بحران اخير مالي در آمريکا و ديگر کشورها مي‌دانند. با اين اوصاف فريدمن کجاي علم اقتصاد ايستاده است؟

من قبل از پرداختن به سؤال نکته‌اي را در خصوص فريدمن توضيح دهم. فريدمن از نسل اقتصاددانان مهاجر به آمريکا بود البته تعداد اقتصاددان‌هاي يهودي کم نيست و در مجموع آمريکا از فشاري که در اروپا به يهوديان وارد شد نفع زيادي برد و خيلي از هوشمندان و بزرگان دانشگاه‌هاي آمريکا يهودي‌هايي بودند که از اروپاي شرقي و روسيه رانده شدند. پدر و مادر فريدمن هم از چک واسلواکي به آمريکا آمدند و وي در بروکلين آمريکا به دنيا آمد. خود فريدمن مي‌گويد: شانسم اين بود که در آمريکا به دنيا آمدم چون اگر در چک و اسلواکي به دنيا مي‌آمدم فريدمن نمي‌شدم. فريدمن از خانواده نسبتاً فقيري بود که با بورس تحصيلي ادامه تحصيل داد و به گفته خود وي، اتفاقي بوده که به جاي تحصيل در رشته رياضي، اقتصاد را براي ادامه تحصيل انتخاب کرد.

نکته ديگر اينکه فريدمن هم يک اقتصاددان بود و هم يک صاحب نظر در زمينه علم آمار. در حوزه آمار هم کارهاي زيادي کرد که يکي از آنها نمونه گيري دنباله‌اي است اما آنقدر نظرات اقتصادي‌اش غلبه داشته که اين اقدامات تقريباً به فراموشي سپرده شده است. آنچه که به عنوان اقتصاد از زمان آدام اسميت در قالب نظريه عمومي وي بيرون آمد، براي بيش از 200 سال شايد تنها قرائت موجود از اقتصاد بود. اين قرائت زماني شکسته شد که کينز در سال 1924 مقاله معروف خودش با نام «پايان دوره واگذاري همه چيز به بازار» را مطرح کرد. بعد از چاپ اين مقاله بود که رکود بزرگ شروع شد. در واقع نقطه نظرهاي کينز درست در زماني ارائه شد که دنيا به نظراتي از جمله نظرات کينز نياز داشت تا بتواند معضلات جديد پيش آمده را توضيح دهد.

کينز نشان داد بر خلاف آنچه که کلاسيک‌ها معتقدند: بازارها هميشه به تعادل مي‌رسند و تعادل هميشه وجود دارد، مي‌تواند عدم تعادل قاعده باشد و سال‌هاي زيادي مي‌تواند اين عدم تعادل وجود داشته باشد. از نظر کينز، در آن زمان کمبود تقاضا اقتصاد را در عدم تعادل گرفتار کرده بود و در اين حالت ديگر نبايد حاکميت سازوکار بازار حرف ما باشد و اتفاقاً دراينجا مداخله دولت مي‌تواند نظريه غالب باشد، مداخله به معناي جبران کاهش تقاضا، به همين خاطر است که برخي نام نظريه کينز را ماليه گرايي (fiscalism) نهاده‌اند.

بر اساس نظريه کينز، نقش سياست مالي در تحريک تقاضا مهم مي‌شود و دولت همه کارها را براي جبران کاهش تقاضا به دست مي‌گيرد. آنچه که در دوره کينز اتفاق افتاد از سوي بسياري از اقتصاددانان، اجماع کينزي «Kenzian Consensus» ناميده شده است. اجماعي که تا سال 1960 و به عقيده برخي تا سال 1970 ادامه داشت. به عقيده من اعتبار دو موضوع ازآن کينز است، اول اينکه وي نشان داد نظريه کلاسيک‌ها تنها قرائت از اقتصاد نيست و مي‌توان اقتصاد را به گونه‌هاي ديگر قرائت کرد که همه مؤلفه‌هاي اقتصاد را داشته باشد اما کلاسيک نباشد.

دوم اينکه کينز زيرمجموعه‌اي از اقتصاد را مشخص کرد که اين زيرمجموعه اقتصاد کلان نام گرفت. بنابراين قرائت جديدي که کينز ارائه داد قرائت بخشي از اقتصاد بود که عنوان اقتصاد کلان بر آن نهاده شد. به همين دليل هم اجماع خيلي از اقتصاددانان بر اين موضوع است که نقطه تولد اقتصاد کلان دهه 1930 و با نظرات کينز است. فريدمن در اين بستر مطرح شد که در واقع احياگر نظرات اقتصادي کلاسيک‌ها بود، بنابراين فريدمن دوباره اعتبار را به نظريات کلاسيکي برگرداند منتهي مجددا در چارچوب اقتصاد کلان اين کار را کرد.

اين احيا به يک کشمکش نظري در علم اقتصاد منجر شده که گرچه برخي تمام شده قلمداد کردند اما ظاهراً دوباره احيا شده است

بله، بعد از فريدمن اختلاف نظر بين کلاسيک‌ها و کينزين‌ها همواره وجود داشته، هرچند که هميشه روي هسته سختي که مبتني بر اقتصاد خرد بود اجماع صورت مي‌گرفت اما اختلاف نظر وجود داشت. اما فريدمن حداقل براي دو دهه موفق شد که اجماع کينزي را بشکند و اجماع جديدي را برپا کند که اجماع کلاسيک‌ها بود و بعدها در قالب مکتب شيکاگو يا پول‌گرايان مشهور شد. زماني که فريدمن فوت کرد، در مجله اکونوميست مقاله‌اي چاپ شد که در آن او را اثرگذارترين اقتصاددان نيمه دوم قرن بيستم معرفي کرده بود يعني از سال 1950 به بعد هيچ کس به ‌اندازه فريدمن بر افکار اقتصاددانان اثر نگذاشته است.

اين نظر تا حدود زيادي قرين به واقعيت است در هر کتاب اقتصاد کلان، فکر نمي‌کنم به هيچ کس به ‌اندازه فريدمن ارجاع داده شده باشد، فريدمن بسيار اثرگذار بود. اولين کاري که کرد اين بود که نظريه کلاسيک‌ها را احياء کرد و به چارچوب اقتصاد کلان پايبند ماند و اجماع کينزي را در هم شکست و نشان داد که آنچه کينز گفته مي‌تواند معتبر نباشد. جالب اين جا است که اقبال فريدمن دقيقا با اقبال کينز مشابه بود، کينز دقيقاً در دوران رکود بزرگ لزوم تحريک تقاضا را مطرح کرد و خروج از بحران‌هاي بزرگ را شدني نشان داد. فريدمن هم دقيقاً در زمان بحران تورم ناشي از هزينه‌هاي زياد در زمان جنگ ويتنام نشان داد که مصالحه بين تورم و بيکاري در بلند مدت معتبر نيست و دقيقاً نشان داد که رکود تورمي مي‌تواند اتفاق بيافتد. يعني مي‌توانيم کاهش رشد اقتصادي و افزايش تورم را به همراه داشته باشيم.

بنابراين فريدمن هم تنها يک نظريه‌پرداز نبود بلکه تأييديه نظراتش را از دل اقتصاد کلان گرفت و با اقبال فراواني هم در اين زمينه مواجه شد. بر اين اساس فريدمن در نقطه‌اي ايستاده که برخي آن را پايان اجماع کينزي مي‌دانستند. فريدمن البته منتقدان زيادي هم داشت که عمده اين افراد کينزين‌ها بودند، مثل آقاي پل کروگمن که اخيراً جايزه نوبل گرفت، يکي از اين منتقدين بزرگ بود و کنت گالبرايت و توبين از ديگر منتقدان وي بودند. اما به نظرم بزرگترين مردان کساني هستند که مورد ستايش منتقدان باشند. در مورد فريدمن اين اتفاق افتاده و هر سه منتقدش او را ستايش کرده‌اند. جالب است که توبين مقاله‌ای دارد که در سال 1995 يا 1996 منتشر کرده و معتقد است هيچ مقاله‌اي در اقتصاد به اثر‌گذاري مقاله فريدمن در سال 1967 نمي‌رسد.

در يک نگاه کلان فريدمن از چه نظري توانست براي علم اقتصاد دستاوردهاي جديد بياورد؟

او به عنوان اقتصاددان چند کار بسيار بزرگ انجام داد که شايد اولين آنها اين بود که بازتعريفي از نظريه مقداري پول ارائه داد. حجم درآمد اسمي برابر با سطح قيمت‌ها ضرب در حجم انباره پول که تا آن زمان صرفاً يک اتحاد در چارچوب حساب‌هاي ملي بود را فريدمن تبديل به يک نظريه کرد و بر اساس آن يک چارچوب سياستي ارائه داد. به اين صورت که گفت برداشت‌ها نشان مي‌دهد که تقاضا براي پول با ثبات است پس سرعت گردش پول باثبات است که در اين صورت اگر سرعت گردش پول باثبات باشد پس حجم پول عامل اصلي تعيين کننده درآمد اسمي است و از اينجا مي‌توان نتيجه گرفت که اگر ما نرخ رشد حجم پول را کنترل کنيم، مي‌توانيم سطح قيمت‌ها را کنترل کنيم. بنابراين اگر نمي‌خواهيد سطح قيمت‌ها افزايش زيادي داشته باشد نرخ حجم پول بايد متناسب با نرخ رشد اقتصادي باشد. البته خود فريدمن از اين نظريه در هنگام دريافت جايزه نوبل به مزاح ياد مي‌کند.

او هنگام دريافت جايزه گفت:خيلي جالب است که بانک مرکزي سوئد سيصدمين سالگرد تأسيس خود را جشن گرفته که جايزه نوبل بدهد اما مي‌خواهد جايزه را به شخصي بدهد که مي‌گويد به وجود بانک مرکزي نياز نيست و اگر شما يک ربات به جاي بانک مرکزي بگذاريد نرخ رشد حجم پول را متناسب با نرخ رشد اقتصادي تنظيم مي‌کند. بر اساس نظر فريدمن به بانک مرکزي نيازي نيست، به عقيده من اين حرف بسيار بزرگي است و من هم معتقدم، بانک مرکزي به تکنوکرات نياز دارد و نه سياست‌مدار. بنابراين يکي از کارهاي مهم فريدمن ارائه يک چارچوب تحليلي بود که بر اساس بازتعريف نظريه مقداري پول انجام داد، ارزش اين نظريه زماني مطرح مي‌شود که جايگزين آن مشخص شود. کينز با ارائه مدل IS و LM سطح توليد و اشتغال را تعريف کرد اما فريدمن به جاي اين چارچوب نظريه مقداري پول را قرار داد.

در نظرات کينز رابطه ديناميک تورم بر اساس منحني فيليپس تعريف مي‌شد اما فريدمن گفت منحني فليپس را بايد با انتظارات تورمي اشباع کرد. کينزين‌ها در قالب منحني فيليپس معتقد بودند که هميشه يک مصالحه بين تورم و بيکاري وجود دارد، يعني سياست‌گذار اگر مي‌خواهد بيکاري را کاهش بدهد، بايد افزايش تورم را بپذيريد و برعکس، اين موضوعي است که در بحث‌هاي امروز کشور ما هم خيلي رايج شده است. اما فريدمن مي‌گويد که در بلند مدت هيچ مصالحه‌اي بين تورم و بيکاري وجود ندارد و اين فقط يک مصالحه کوتاه مدت است و تنها در صورتي برقرار است که تورم مورد انتظار قابل پيش‌بيني نباشد. فريدمن بعدها اين نظريه را روي نرخ طبيعي بيکاري قرار مي‌دهد. نرخ طبيعي بيکاري سطحي از بیکاري است که اگر بيکاري از آن ميزان بالاتر رود شتاب تورمي ايجاد مي‌شود.

بنابراين براي هر کشوري، يک نرخ طبيعي بيکاري وجود دارد و به هيچ وجه نمي‌توان بيکاري را براي مدت زيادي زير ميزان طبيعي آن نگه داشت. کاهش بيکاري زير اين نرخ، مستلزم تحمل فشارهاي تورمي است. فريدمن معتقد است مي‌توان نرخ طبيعي بيکاري را کاهش داد به شرطي که انعطاف بازار کار ايجاد و سياست‌هاي سمت عرضه تقويت شود. بنابراين به نظر من قدرت انتخابي که فريدمن جلوي سياست‌گذار مي‌گذارد خيلي غني‌تر و وسيع‌تر از انتخاب‌هايي است که فيليپس يا کينز مي‌گذارند.

فريدمن مي‌گويد: نرخ طبيعي بيکاري را با اتکا به سياست‌هاي سمت عرضه بايد کاهش يابد، جالب است که فريدمن مي‌گويد طيف وسيعي از نرخ‌هاي تورم با نرخ طبيعي بيکاري سازگار هستند و اين به رشد حجم پول بستگي دارد. رشد حجم پول هرچه زيادتر شود به همان ميزان بيکاري مي‌تواند در سطح نرخ طبيعي بيکاري بماند و تورم هم افزايش پيدا کند. بنابراين رکود تورمي از همين جا نشأت مي‌گيرد. اين مطالب بن‌مايه مقاله فريدمن است که مي‌گويند مؤثرترين مقاله در اقتصاد جديد است. البته جالب است که ادموند فلپس در همان تاريخ همين نظريه را مي‌دهد اما اعتبار اين نظريه را فريدمن مي‌گيرد در حالي که فلپس هم دقيقاً همين نظريه را ارائه داده بود.

دستاورد دوم فريدمن اين است که او نظريه مصرف را ارائه مي‌دهد و به‌رغم اينکه نظريه‌اي قديمي است اما هنوز هيچ رقيبي براي آن پيدا نشده. فريدمن حرف ساده‌ای در اين نظريه مي‌زند و مي‌گويد مهمترين عامل تعيين سطح مصرف خصوصي، درآمد دائمي است. يعني هرکسي با در نظر گرفتن جريان درآمد آتي، سطح مصرف خود را تعيين مي‌کند، اين نظريه زماني ارائه شد که نظريه مصرف غالب، نظريه کينز بود که مي‌گويد سطح درآمد که بالا مي‌رود همان زمان سطح مصرف هم بالا مي‌رود در حالي که فريدمن مي‌گويد اصلا اين گونه نيست و مردم افزايش موقتي درآمد را پس‌انداز مي‌کنند نه مصرف. آنان وقتي به افزايش درآمد عکس‌العمل نشان مي‌دهند که آن را ماندگار بدانند، بنابراين تغييرات ماندگار درآمد با تغييرات موقت درآمد متفاوت است و مردم اين را درک مي‌کنند.

مثلا اگر شما يک پاداش يک ميليون توماني در اين ماه دريافت کنيد اين پاداش را خرج نمي‌کنيد و پس‌انداز مي‌کنيد اما اگر يک ميليون تومان به حقوق شما اضافه شود يک ميليون تومان به مخارج شما اضافه مي‌شود. به نظر من، نفس تبيين درآمد دايمي و اينکه درآمد دائمي تعيين کننده مصرف است يک نظريه بسيار مناسب بود و جاي خود را سريع پيدا کرد. البته اين نظريه سه رقيب داشت که قديمي‌ترين آن نظريه مصرف کينز بود که کنار رفت و رقيب دوم نظريه «ادوار زندگي» آندو و موديگلياني بود که آن هم به‌اندازه نظريه فريدمن اعتبار نگرفت و رقيب سوم هم نظريه «گام زدن تصادفي» بود که از طرف «رابرت‌هال» معرفي شد که به اين اندازه اقبال نداشت.

بنابراين فعاليت‌هاي فريدمن اقتصاددان سه حوزه را در برمي‌گيرد. اشباع کردن منحني فيليپس و ارائه منحني فيليپس اشباع شده و رد مصالحه ماندگار بين تورم و بيکاري، دوم قاعده عرضه بهينه پول بر اساس نظريه مقداري و سوم نظريه مصرف بر اساس درآمد دائمي.

پس چرا فريدمن با اين همه دستاورد همواره مورد نقدهاي بسياري بوده است؟

کروگمن در سال 2007 مقاله‌اي نوشت و گفت فريدمن نه‌تنها اقتصاددان بزرگي بود بلکه بسيار مرد بزرگي هم بود منتهي کار جالبي که کروگمن در آن مقاله مي‌کند اين است که مي‌گويد شخصيت فريدمن در واقع داراي سه جلوه خارجي بود. مي‌گويد که فريدمن اقتصاددانی متمايز بود از فريدمن نظريه‌پرداز و اين هردو از فريدمن سياست‌پرداز متفاوت بودند. مي‌دانيد که فريدمن به هيچ‌وجه يک فرد دانشگاهي صرف نبود چراکه وي مشاور اقتصادي رونالد ريگان بود و بسيار اهل مصاحبه و نشست‌هاي تلويزيوني بود.

مثلاً من جايي خواندم که بعد از سقوط دولت سالوادور آلنده، فريدمن يک هفته به شيلي مي‌رود و در شيلي با اقتصاددانان آنها در خصوص مسائل‌شان حرف مي‌زند. به عقيده کروگمن آنجايي که با فريدمن اقتصاددان روبه‌رو هستيم يک انسان بسيار دقيق در برابرمان قرار دارد که نظرات بسيار مستحکمي مي‌دهد، اما آنجايي که فريدمن، سياست‌پرداز مي‌شود ديگر اين فريدمن آن فريدمن نيست و حتي کروگمن با ظرافت صداقت فريدمن را در اين قالب زير سوال مي‌برد و مي‌گويد در اينجا حتي اگر فريدمن با مردم حرف بزند نمي‌توان خيلي به صداقت حرف‌هايش مطمئن بود.

فريدمن صاحب مکتب نظريه مانيتريست يا پوليون، مکتب شيکاگو را پايه‌گذاري کرد، مکتبي که در آن آقاي روبرت لوکاس، رونالد کوز و گري بکر عضو بودند. اين را هم بد نيست بدانيد که 9 نفر از بزرگان دانشکده اقتصاد دانشگاه شيکاگو جايزه نوبل اقتصاد گرفته‌اند که در مقايسه با کل انگلستان که 4 نفر بوده‌اند تعداد بالايي است. جالب است بدانيد بعد از آمريکا، انگلستان دارنده بيشترين برنده نوبل اقتصاد بوده است. بنابراين مکتب شيکاگو مکتبي بزرگ و غني است و پايه‌گذار اين حلقه اثرگذار در اين دانشگاه فريدمن بود.

جالب است وقتي در ادبيات انگليسي صحبت از مانيتاريسم يا پول‌گرايي مي‌شود دو مدل مانيتريسم مطرح مي‌شود که در يکي از آنها مانيتاريسم با m کوچک و دومي با M بزرگ نشان داده مي‌شود. در مورد مانيتاريسم با m کوچک مي‌گويند، مانيتريسمي است که فقط نظريه اشباع منحني فيليپس فريدمن را قبول دارد اما مانيتاريسم با M بزرگ علاوه براشباع منحني فيليپس، قاعده نرخ رشد حجم پول ثابت را هم قبول دارد.

اقبال به كداميك بيشتر است؟

اقبال نسبت به مانيتاريسم نوع اول خيلي بيشتر از نوع دوم است و حتي مي‌توان اين گونه گفت که اولي ديگر متعلق به پول گرايان نيست و متعلق به همه اقتصاددانان است و همه اين را پذيرفته‌اند که در بلند مدت مصالحه‌اي بين بيکاري و تورم وجود ندارد اما تعداد کمي پذيرفته‌اند که حجم پول بايد يک نرخ ثابت و ماندگار رشد کند. جالب است که مانيتاريسم نوع دوم براي سال‌ها در بانک‌هاي مرکزي ماندگار شد و شايد بتوان اين گونه گفت که ميراث فريدمن براي بانک‌هاي مرکزي در هدف‌گذاري پولي براي بانک‌هاي مرکزي ترجمه شد و بانک مرکزي ما هم هنوز از اين نظريه تبعيت مي‌کند. حاکم بودن نظريه مقداري پول، استخراج رابطه علّي بين حجم پول و تورم از دل نظريه مقداري پول، حل حرکت برگشتي هدف تورمي بر حسب هدف نقدينگي و پايه پولي، انتخاب هدف پايه پولي و نقدينگي براي بانک مرکزي کاملاً از دل ادبيات فريدمن دهه 60 و 70 بيرون مي‌آيد که مي‌تواند به نوعي حلقه اتصال او با اقتصاد ايران هم تلقي شود.

البته بعد از آن نظريات فريدمن خيلي مورد بازنگري قرار گرفت چراکه وي گفته بود چون تقاضا براي پول با ثبات است پس افزايش حجم پول به افزايش يک به يک تورم ميانجامد و اگر تقاضا براي پول باثبات نباشد اين اتفاق نمي‌افتد. اما به عنوان مثال مگر مي‌شود قبل و بعد از بانکداري الکترونيک تقاضا براي پول از يک رويه برخوردار باشد؟

در فريدمن صاحب مکتب هم آن بخشي مورد اجماع و اقبال همه اقتصاددانان قرار گرفت که ديگر در دل مانيتاريسم نيست و به حوزه اقتصاد کلان وارد شد و آن نظريه منحني فيليپس اشباع شده بود و آنچه که در مانيتاريسم نوع دوم که گفتم مانند نرخ رشد حجم پول اقبال کمي نسبت به آن است.

اما قسمت سوم که فريدمن سياستمدار بود به نظرم از محدوده آمريکا فراتر نرفت چون هرجا هم که مي‌رفت به عنوان يک مشاور و عضوي از حاکميت آمريکا بود که خيلي سريع هم محو شد و ديگر شما در ادبيات از آن فريدمن اثري نمي‌بينيد چراکه آنچه که مانده فريدمن اقتصاددان و فريدمن صاحب مکتب بوده است.

فريدمن معتقد است که بايد در بانک مرکزي يک ربات سر کار باشد اين نظر تا چه اندازه با واقعيت‌هاي اقتصاد سازگاري دارد؟

در اين نظر مقداري اغراق وجود دارد، اما به نظرم آنچه که 20 سال پس از فريدمن گفته شد که بانک مرکزي بايد قاعده‌مند باشد و مصلحت نبايد در آن نقشي داشته باشد نکته دقيقي است. مقالات موجود در بانک‌هاي مرکزي هم همين را مي‌گويد که سياست پولي بايد قاعده‌مند باشد و ورودي‌هاي مشخصي را بگيرد و خروجي‌هاي مشخصي را هم بيرون بدهد، فرقي نمي‌کند که چه کسي سر کار باشد چون نتيجه يکي است. در شکل آکادميک اين نظر قاعده‌مندي سياست پولي رايج شد و در شکل سياستي اين گونه تفسير شد که بانک مرکزي بايد در دست يک عده تکنوکرات باشد که براي آنها فرقي نکند که کدام حزب سرکار بيايد و در هر شرايطي پايبند اصول حرفه‌اي باشند.

به نظرم اين شکل معتدل شده لطيفه‌اي است که آقاي فريدمن گفت که بانک مرکزي را بايد يک ربات هدايت کند و نه يک عده سياستمدار که دائم مصلحت‌سنجي کنند چراکه مصلحت‌سنجي معمولاً قرباني کردن اهداف بلند مدت براي اهداف کوتاه مدت است چون در مصلحت‌سنجي، شما وزن را به آن بخش‌هايي مي‌دهيد که اهميت سياسي دارند و هيچ وقت در يک نگاه سياسي اهداف 10 ساله بيشتر از اهداف يک ساله اهميت ندارند. اين يکي ديگر از ميراث‌هاي فريدمن است که شما در ادبيات بانک‌هاي مرکزي دنيا مي‌بينيد که بايد تکنوکرات‌ها در بانک مرکزي سرکار باشند.

نظر فريدمن در خصوص دولت حداقل و اتكا به ساز و كار بازار هم مدافعان و منتقدان خاص خود را دارد، بن برنانكي در مراسم بزرگداشت فريدمن از او به خاطر اينكه آنها را از پيامدهاي توصيه كينز نجات داد تشكر مي‌كند اما بانك مركزي آمريكا در بحران اخير به شدت از سوي اقتصاددانان به دليل اتكا بر ساز و كار بازار مورد نقد قرار گرفت؟

آقاي فريدمن در مصاحبه‌اي مي‌گويد که ما هيچ وقت نگفتيم که بازار تنها سازوکار نيل به تعادل است و فرق ما با بقيه اين است که ما معتقديم که مداخله دولت براي رفع شکست بازار کار را خراب‌تر مي‌کند. فريدمن مي‌گويد ما نمي‌گوييم که بازار بهترين گزينه است و هميشه هم به نتيجه مي‌رسد، ما مي‌گوييم که دولت کارها را بهتر نمي‌کند و ما به شکست دولت بيش از بقيه اعتقاد داريم. فريدمن به شدت نسبت به مداخله دولت بدبين بود و مي‌گفت دولت در هرجا که وارد بشود کار را خراب‌تر مي‌کند.

اشاره درستي كرديد وقتي که بحران اخير در آمريکا اتفاق افتاد خيلي‌ها، پول‌گرايان را شماتت کردند که همه چيز متوجه شما است، به حدي فشار بر اين اقتصاد دانان سنگين شد که چند اقتصاد دان در دانشگاه شيکاگو دفاعيه نوشتند و در آن گفتند که ما هيچ وقت مقررات‌زدايي کور را توصيه نکرديم و ما گفتيم که بايد مراقب بازار‌هاي مالي بود اما در اين مورد اغراق شد. حالا اينکه واقعاً آقاي گرين اسپن با استناد به نظريه‌هاي مکتب شيکاگو گفت نياز نيست بانک‌ها و موسسات بانکي را کنترل بکنيم و اينها خودشان به نتيجه مي‌رسند يا اينکه اين يک تصادف بود يعني يک عده حرفي زدند اما عده ديگر در جايي ديگر کاري متفاوت با آنچه گفته بودند انجام دادند كه قابل بررسي است اما نكته‌اي كه روشن است قرابت نزديك اين دو با هم بود.

به نظر مي‌رسد که مقررات زدايي افراطي از سال 1995 تا 2007 به نوعي ميراث اين مکتب و زياده‌روي آن بود، با وجود اينکه از زمان اوج نظرات فريدمن تا اواخر هزاره دوم سه نسل بعد از مانيتاريسم‌ها آمدند اما به نظر مي‌رسد آن نظر هنوز حاکم بود و به نوعي در فدرال رزرو و بانک مرکزي انگلستان تا حدي نظر غالب شد، در اين حد که عده‌اي پول گرايان را به اين نکته متهم کردند. آقاي فريدمن ادعاي ديگري در اين مصاحبه دارد که باز هم من معتقدم که در آن اغراق شده است. فريدمن معتقد است اقتصاددانان در نظريه هيچ اختلافي ندارند و اختلاف ما فقط روي داده‌هاي تجربي است که اين هم به نظرم اين شکلي نيست. در تقابل با اين ادعا آقاي کروگمن مي‌گويد هيچ جا من نديدم که فريدمن قبول کرده باشد که بازار ممکن است اشتباه کند و هيچ جا نديدم که فريدمن معتقد باشد که ممکن است از دست دولت خيري هم بر بيايد.

خوب اين اغراق است چراکه ما همه جا حتي در متن‌ها هم داريم که کالاهاي عمومي را دولت بايد تأمين کند و سياست‌گذاري مصداق بارز کالاهاي عمومي است که نمي‌توان به بازار سپرد و يک جا‌هايي هست که تک‌تک آحاد اقتصادي نمي‌توانند باهم اجماع و همفکري کنند که چه اجرا بشود و حاکميت بايد به نيابت از مردم از قدرت حاکميت براي اعمال نظارت استفاده کنند. بنابراين اينجا به نظر مي‌رسد که اغراقي در فريدمن صاحب مکتب و نه فريدمن اقتصاددان صورت گرفته چراکه فريدمن اقتصاددان بزرگترين اقتصاددان بود و بي‌اغراق باتسامح مي‌توانيم بگوييم که وي يکي از بزرگترين‌ها بوده است.

مشابه فريدمن در اقتصاد خرد آقاي کنت ارو است که بعضي‌ها مي‌گويند در مقابل فريدمن که خداي اقتصاد کلان است او هم خداي اقتصاد خرد است. اما آنجا که فريدمن صاحب مکتب مي‌شود به نظر مي‌رسد افراط‌هايي در آن وجود دارد هرچند که خود فريدمن نمي‌پذيرد و معتقد است آنچه وجود دارد در تجربه است و نه در نظر، اما الآن که رو به عقب نگاه مي‌کنيم مي‌بينيم که به نظر مي‌رسد اين حرف که دولت و حاکميت نبايد اقتصاد را تنظيم کنند موجب مشکلات فراواني شد.

يکي از نکاتي که فريدمن براي کشورهاي نفتي پيشنهاد مي‌کرد توزيع مساوي درآمد حاصل از فروش نفت در بين شهروندان بود، به عقيده شما اين سياست براي اقتصاد ايران کارايي دارد؟

البته اين موضوع را تنها فريدمن نگفته و آقايان سالايي مارتين و سابرامانيان هم اين موضوع را مطرح کرده بودند مثلاً سالايي مارتين در خصوص نيجريه توزيع هليکوپتري پول نفت را مطرح کرد. وي معتقد بود که پول نفت را بايد به مردم داد و آنها بهتر از دولت مي‌دانند که چگونه بايد از اين پول استفاده کنند البته اگر بخواهيم اين نظريه را اندکي آرايش کنيم بايد گفت: اگر مردم سهم خود را از نفت به عنوان يک جزء ماندگار درآمد تلقي کنند نسبت به اينکه چه مقدار مصرف کنند، چگونه پس‌انداز کنند يا در چه راهي مصرف کنند اصلح نسبت به هر کس ديگري هستند.

به اعتقاد من اگر ارزش حال موجودي درآمد نفتي همه ايرانيان حساب شود و به دست مردم داده شود، ترتيبات سرمايه‌اي و پس‌انداز و ساز و کارش هم تعيين شود مردم خيلي راحت‌تر مي‌توانند تصميم‌گيري کنند و در ضمن سياستگذار هم خيلي شفاف‌تر با مردم روبه‌رو مي‌شود چراکه در آن زمينه سياستگذار درآمد مردم را هزينه کرده بنابراين بايد گزارش کار را به مردم بدهد.

يعني رژيم حقوقي اعمال حاکميت مردم در درآمد نفت بايد تعريف شود تا اين را تسهيل کند و نحوه اعمال نظر مردم در مورد درآمدهاي خود لحاظ شود که چقدرش را مي‌خواهند مصرف کنند و چقدر مي‌خواهند براي نسل بعد بگذارند.

توزيع نقدي را در اين فرآيند چگونه ارزيابي مي‌کنيد؟

نقدي بودن اگر دائمي بودن آن را زير سؤال ببرد محل اشکال است. من اگر بدانم که اين سهم هميشه متعلق به من است در خرج کردن آن شتاب نمي‌کنم اما نقدي بودن اين سهم، وابسته به دولت حال است و دولت بعدي ممکن است اين را تأييد نکند. اما اگر رژيم حقوقي اين را تأييد کند که مردم هميشه اين سهم را دارند بعد در مورد چگونه خرج کردن سهمم تصميم‌گيري مي‌کند.

شما اشاره كرديد که بخشي از نظرات فريدمن در قالب هدف‌گذاري پولي در بانک مرکزي مورد استفاده قرار مي‌گيرد، آيا ديگر نظرات وي هم در بانک مرکزي مورد استفاده قرار مي‌گيرد؟

من گفتم که ديدمان حاکم در بانک مرکزي جمهوري اسلامي ايران از زماني که من به ياد دارم هدف‌گذاري پولي بوده و چارچوب ساده آن نظريه مقداري پول است و جهت عليت از پول به سطح قيمت‌ها و جهت استخراج هدف پولي بر اساس هدف تورمي است اما اين در شرايط نوسانات تقاضا براي پول و بي‌ثباتي تقاضا براي پول ديگر معتبر نيست.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.