دو رؤیابینِ بزرگ: ماکیاوللی و تامس مور

 داریوش آشوری
[ شناسه مقاله: 1905 ]   [ موضوع: کتاب نامه ]   [ بازدید: ۱۰۴۳ ]

شماره ۱۱، اردیبهشت ۱۳۹۰

سده‌یِ شانزدهم روزگارِ شگرفي ست که در آن، با شکوهي خیره کننده، چیزي به نام اروپا و تمدنِ اروپایی از دلِ جهانِ قرونِ وسطایی زاده می‌شود. نیروهایي که از سده‌یِ دوازدهم رفته-رفته بر هم انباشته شده و از سده‌یِ چهاردهم با رنسانسِ ایتالیا سخت فشرده‌تر شده بودند، در این سده نیرویِ زایایِ خود را از سویي در شکافتنِ سینه‌یِ اقیانوس‌ها به دستِ دریانوردانِ بی‌باک و ماجراجو برایِ یافتنِ «سرزمین‌هایِ ناشناخته» نمایان می‌کرد و، از سویِ دیگر، در جنب-و-جوشِ عظیم فهمِ نویافته‌یِ علمی برایِ هر گونه کشف و اختراع. در این دوران بود که اروپا این نام را به خود گرفت و به «اروپایی بودنِ» خود در برابرِ دیگر تمدن‌ها و فرهنگ‌هایِ بشری، که با پیشاهنگیِ ماجراجویانِ خود در قاره‌هایِ دیگر شناخته بود، آگاه شد.

در این پهنه‌یِ تازه‌یِ جنگِ قدرت بود که دولت-ملت‌هایِ نوخاسته‌یِ اروپایی، بریتانیا و فرانسه و هلند و اسپانیا و پرتقال، بر سرِ سروری بر اقیانوس‌ها و سرزمین‌هایِ نویافته به رقابت و ستیز برخاستند. در همین دوران بود که انقلابِ علمی بر بنیادِ مشاهده و تجربه برایِ شناختِ طبیعت نطفه بست. همچنین در همین دوران بود که مشاهده‌گری‌هایِ جهانگردانه در باره‌یِ شگفتی‌هایِ زندگانی‌ها و فرهنگ‌هایِ بشری در این سو و آن سویِ عالم و همسنجیِ آن‌ها زمینه‌یِ پیدایش و پرورشِ علومِ انسانی را نیز فراهم می‌کرد.

با کم‌رنگ شدنِ انگاره‌یِ چیرگیِ مطلقِ اراده‌اي ماوراءِ طبیعی بر تمامیِ عالمِ طبیعت و زندگانیِ بشری افق‌ِ تازه‌اي در زندگانیِ انسان گشوده شد که به پیدایشِ انگاره‌یِ اراده‌ی آزاد در انسان برایِ سامان بخشیدن به زندگانیِ فردی و اجتماعی و سیاسیِ خود انجامید. در همین آغازه‌هایِ سده‌یِ شانزدهم بود که، در پرتوِ انگاره‌یِ اراده‌یِ آزاد در انسان، با دو-سه سالي فاصله‌ از یکدیگر، دو کتابِ کوچک نوشته شد، یکي در لندن و دیگري در فلورانس، که با همه کوچکی‌شان برایِ آینده‌یِ اروپا معناهایِ بزرگ در بر داشتند. نخستین کتاب شهریار به قلم ماکیاوللی بود که در ١۵۱۳ به پایان رسید و دیگری آرمان‌شهر (یوتوپیا) به قلمِ  تامس مور که در سال‌هایِ ١۵١۵ و ١۵١۶ نوشته شد. گمان نمی‌توان کرد که مور و ماکیاوللی هرگز نامي از یکدیگر شنیده بوده باشند، اما هر دو کتابي نوشته اند که سه قرن پس از آن در تاریخِ اروپا رویارویِ یکدیگر می‌ایستند و بازتابي بزرگ می‌یابند. تامس مور با طرحِ یک جامعه‌یِ آرمانی در کتابِ خود سودایِ بازسازیِ نظامِ سیاسی و اجتماعیِ بریتانیا را در سر داشت. زیرا، چنان که در بخشِ یکمِ آرمان‌شهر بازمی‌گوید، از نظرِ او سخت آلوده به آشوب و بیداد و فساد بود.

ماکیاوللی نیز کتابِ خود را برایِ آن می‌نوشت که برایِ ایتالیای پاره-پاره‌یِ آشوب‌زده از نظرِ سیاسی نجات‌بخشي پیدا شود که آن را، مانندِ قدرت‌هایِ نوخاسته‌یِ اروپایی، همچون فرانسه و انگلستان و اسپانیا، یکپارچه کند. اما این دو نویسنده که نگاه‌شان بیش از همه به مسأله‌هایِ دور-و-بر در سرزمین‌ِ خودشان بود، بی آن که بدانند، پیشاهنگانِ گشایشِ افقِ تازه‌یِ اروپاییِ کردار و اندیشه در کارِ دولت و سیاست بودند و به‌راستی کتاب‌هایي برایِ آینده‌یِ اروپا نوشتند. معنایِ نهفته‌یِ تاریخیِ این دو اثر را در بازپس‌نگری به تاریخِ اروپا در سده‌هایِ پس از آن می‌توان دریافت.

از قضا، این هر دو کتاب را سالیاني پیش من به فارسی ترجمه کرده ام و به گمان‌ام درنگ در معنایِ ژرف‌ترِ تاریخیِ آن دو -- که بر نویسندگان‌شان آشکار نبود-- بر دو بُعدِ اساسیِ تمدنِ مدرنِ اروپایی پرتوي می‌اندازد. یکي بُعدِ آرمان‌خواهیِ انسان‌باورانه‌یِ آن تمدن است که سعادتِ دنیایی از راهِ سازماندهیِ قدرتِ دولت با ایدئولوژی و درآمدن به بهشتِ زمینی را جانشینِ نویدِ رستگاریِ در آخرت و درآمدن به بهشتِ آن می‌کند. این کاري ست که تامس مور به رغمِ ایمانِ مسیحی‌اش می‌کند که با کنار نیامدن با خواسته‌هایِ ضدِ کلیساییِ هنریِ هشتم سرِ خود را در راهِ آن باخت. و دیگری، نگرشِ تجربی به صحنه‌یِ رفتارِ سیاسی و چند-و-چونِ به چنگ آوردنِ قدرت و نگاه‌داشتِ آن از راهِ مشاهده‌ی سرراستِ صحنه یا به یاریِ سندهایِ تاریخی در این باره است. و این کاري ست که ماکیاوللی کرده است. کارِ ماکیاوللی را می‌توانیم سرآغازِ نگرشِ علمی به کردارِ انسانی، از جمله به امرِ سیاسی و مدیریّتِ جامعه، بدانیم، که از روحِ رُنسانس برمی‌خیزد

کتابِ مور در عالمِ خیال، و در قالبِ روایت، نظمي سیاسی را در پیشِ چشم می‌آوَرَد که آرماني افلاطونی را خود تن‌آور کرده است. یعنی، جامعه‌اي با نظمِ آهنینِ اخلاقی که هیچ «فساد»ي در آن رخنه نمی‌تواند کرد. زیرا از نظرِ جغرافیایی نیز آن را از جهانِ پیرامونیِ آلوده به فساد جدا کرده اند و به صورتِ جزیره در آورده اند. آرمان‌شهر (یوتوپیا) الگویِ متافیزیکیِ جامعه‌یِ آرمانی‌اي ست که در آن آدم‌ها همه نماینده‌یِ سرنمونِ ازلیِ انسانِ آرمانیِ اخلاقی اند. در نتیجه، هیچ کژروی از هنجارهایِ برنهاده‌یِ همگانیِ رفتار به دست دولت در ایشان دیده نمی‌شود. در این جا طبیعت یکسره مهار شده است. از جمله جوانی و پیری و زنی و مردی، که نمودِ نخستینِ طبیعی در آدم‌ها ست، در رفتارِ آدمیان گویی هیچ نقشي ندارد. «وسوسه‌هایِ نفسانی» که سرچشمه‌یِ طبیعی دارند همه مهار شده اند. در این جهانِ طبیعتِ مهار شده آدمیان چنان با قانون‌هایِ سیاسی و قاعده‌هایِ اخلاقی همساز اند که بیش‌تر به آدمِ ماشینی، به رُبوت، می‌مانند تا انسانِ تاریخی. آرمان‌شهر جهانِ بیرون از تاریخ است.

زیرا در آن هیچ‌چیزِ حساب نشده و ناگهانی رخ نمی‌دهد که آدمیان را از شادی بجهاند یا از ترس بر جا خشک کند. جهانِ هیچ آرزو، امید، هوس، جنون، و اشتیاقي نیست که برنیامده باشد یا راهِ پدیدار شدنِ آن سد نشده باشد. جهاني ست یک بار برایِ همیشه تعریف شده و فراداده شده به حکمِ عقل، که با بستنِ همه‌یِ رخنه‌هایِ «فساد» هیچ دگرگونی در آن راه نمی‌یابد، اگرچه در عالمي پدید می‌آید که، بنا به تعریفِ نامدارِ ارسطویی، «عالمِ کون و فساد» است.

برایِ روشن‌تر شدنِ معنایِ تاریخیِ کتابِ مور و ستُرگیِ چشم‌اندازِ آن می‌باید به نظامِ کمونیستی در قرنِ بیستم اشاره کرد که آرزو و امیدِ آن را داشت که بر پایه‌یِ شناختِ «قوانینِ تکاملِ جامعه و تاریخ»، با منطقِ «علمیِ » مارکسیسم-لنینیسم، بر پایه‌یِ ایدئولوژیِ برابری‌خواهانه‌یِ خود جامعه را چنان سازماندهیِ  کند که، از دیدِ او، ایدئولوژی‌هایِ آرمان‌شهری (یوتوپیایی) هرگز از پسِ آن برنمی‌آیند. نظامِ کمونیست، همانندِ آرمان‌شهرِ تامس مور، با فروگرفتنِ یکسره‌یِ جامعه در دولت، خود را تن‌آوردگیِ نهاییِ داد و اخلاق می‌شمرد و با کشیدنِ «پرده‌یِ آهنینِ» نامدار بر گردِ خود بر آن بود که، باز همچون آرمان‌شهرِ مور، راهِ ورودِ هر گونه فساد را به درونِ خود ببندد.

زیرا فساد را بیرونی می‌دید و بس. حال آن که در عالمِ کون و فساد، «فساد»، در حقیقت، چیزي جز دگرگونی‌پذیری نیست که در ذاتِ هر چیز در این عالمِ زمانمند هست. زیرا فساد، به مفهومِ ارسطوییِ آن، به معنایِ تجزیه‌پذیری و ترکیب‌پذیریِ هر چیز از نو و، از این راه، دگردیسیِ آن به چیز یا چیزهایِ دیگر است. امّا دیدگاهِ متافیزیکیِ باورمند به عالمِ «ثابتاتِ عقلی» و شیفته‌یِ آن است که، با ستیزي که با زمان و جهانِ زمانمند دارد، جهانِ دگرگونی‌پذیر را خوش نمی‌دارد و از «فساد»پذیریِ آن گریزان است.

در کشورِ کمونیست، با ادعایِ براندازیِ نظامِ طبقاتی و هموار کردنِ همه‌یِ پست و بلندهایِ اجتماعی، به‌ظاهر، نظامي بنا بر یک الگویِ عدلِ ازلی ساخته شده بود که برایِ نگاهداشتِ آن از رخنه‌یِ هر گونه «فساد» از بیرون، از جهانِ سرمایه‌داری، می‌بایست بر گِردِ آن پرده‌یِ آهنین بکشند. در این نظام همه‌یِ خواسته‌هایِ طبیعی، همه‌یِ آرزومندی‌ها و هوسناکی‌ها، همه‌یِ خیره‌سری‌ها و دیوانگی‌ها و آزمندی‌هایِ بشری  پدیده‌هایِ جامعه‌یِ طبقاتی انگاشته می‌شدند که می‌بایست در پرتوِ ایده‌هایِ «مترّقی»، که پرچمدارِ آن یک «حزبِ پیشتاز» بود، در بندِ نظمي آهنینِ مهار شوند. اما چون پرده برافتاد، همه دیدند که آن جا نیز طبیعت و «فساد»زاییِ آن همچنان دست اندر کار بوده است. و بر اثرِ وسوسه‌هایِ «شیطانیِ» آن، در دلِ آن جامعه‌یِ آرمانی قالبِ قدرتي هیولایی و مافیایی به نامِ دولتِ سوسیالیستی همه‌چیز را در چنگ گرفته بود که با فروپاشیدن‌اش شبکه‌بندیِ آن همچون غده‌اي سرطانی در سراسرِ جامعه پخش شد. از این جا ست که از نظامِ برآمده از درونِ آن در روسیه اکنون با نامِ «دزدسالاری» (kleptocracy) یاد می‌کنند.

امّا، شهریارِ ماکیاوللی بازتابي از هیچ عالمِ متافیزیکی نیست و با داوریِ اخلاقی از این عالمِ کون و فساد به هیچ عالمِ آرمانیِ ازلی یا ابدی روی‌آور نیست، بلکه با واقع‌بینیِ علمیِ تجربی، بی پیشداوریِ اخلاقی، از راهِ مشاهده‌یِ سرراست و مطالعه‌یِ سندهایِ تاریخی، می‌خواهد ببیند که در صحنه‌یِ روابطِ قدرت به‌راستی چه می‌گذرد. او پیشاهنگِ آن نگرشي ست که سه قرنِ بعد آلمانی‌ها به آن عنوانِ «رئال‌پولیتیک» (Realpolitik) دادند، یعنی واقع‌نگری سیاسی. ماکیاوللی به جایِ گریز از جهانِ حس‌پذیر، که از دیدگاهِ متافیزیکی و داوریِ اخلاقیِ آن عالمِ پست به شمار می‌آید، و روی آوردن به ایده‌هایِ مجرّد در عالمِ عقلانیِ ناب، به جایِ نوشتنِ اندرزنامه برایِ اخلاقِ سیاسی و کلیّات‌بافی، به چه‌گونگیِ کارکردِ اخلاقِ طبیعی در واقعیّتِ سیاسی می‌نگرد و آنگاه که اندرزي می‌گوید بر پایه‌یِ همان واقع‌نگری ست.

او فرزندِ رُنسانسِ ایتالیا ست که نقاشانِ آن برایِ نخستین بار، با اندازه‌گیریِ هندسی، بعدِ سوّم و چشم‌انداز را در تابلو نشاندند تا بتوانند جایِ درست و اندازه‌یِ درستِ هر چیز را نسبت به فضا و چیزهایِ پیرامون‌اش نشان دهند. ماکیاوللی نیز با قرار دادنِ رفتارِ سیاسی در چشم‌اندازِ زمانی و تاریخی امکانِ همسنجیِ رفتارهایِ گوناگون و شناختِ چند-و-چون‌شان را فراهم می‌کند. سنجه‌یِ او در رفتارِ سیاسی چه‌گونگیِ هدف‌گیری و کامیابی یا ناکامی در آن است. هدف در سیاست همواره دستیابی به قدرت و نگاه‌داشتِ آن است. امّا هزار نکته در چه‌گونگیِ دستیابی به قدرت و نگاه‌داشتِ آن بر حسبِ شرایط و شخص هست که جُستارمایه‌یِ پژوهشِ او ست.  به همین دلیل او پایه‌گذارِ علمِ سیاست به معنایِ مدرن است. یعنی، علمي بر پایه‌یِ آزمون و سنجش، نه نظرورزیِ صرف.

هرچه در آرمان‌شهرِ مور، در آن جهانِ عقلانیِ نابِ افلاطونی، طبیعت و «نَفس» در بند کشیده شده است، در عالمِ ماکیاوللی، که عالمِ واقعیّت و رویداد است، طبعِ انسانی در صحنه‌یِ سیاسی و بازیِ قدرت بازیگرِ اصلی ست. برایِ ورود به این صحنه و بازی و برایِ بُرد در آن مردِ سیاسی می‌باید از طبیعتي چالاک و تیزچنگ و فرصت‌شناس برخوردار باشد، که او با نامِ «هنر» ((virtù از آن یاد می‌کند. و البته،  در این جهان، که جهانِ همه‌گونه رویدادِ خوب و بد است، بخت نیز می‌باید با او یار باشد. در هنرمندیِ سیاسی مکر و مکّاری و بهره‌مندی از طبعي آراسته به شگردهایِ ذاتی برایِ فریب دادن و بیرون راندنِ حریفان از صحنه ضروری ست. پای‌بند نبودن به درست‌پیمانی یکي از نمودهایِ آن است که ماکیاوللی در آن فصلِ نامدار از شهریار به آن می‌پردازد و مایه‌یِ بدنامیِ بزرگ را برایِ خود فراهم می‌کند. از جمله به این نکته نیز می‌پردازد که مکّارترین بازیگرانِ صحنه‌یِ بازیِ قدرت آنان اند که جوازِ رفتارِ خود را از مکرِ «خیرالماکرین» می‌گیرند. ماکیاوللی در این باب از رفتارِ پیروزمندانه‌یِ پاپ‌هایِ روزگارِ خود  یاد می‌کند که از شمارِ زبردست‌ترین‌ها در صحنه‌یِ بازیِ قدرت اند.

مکرِ سیاسی نام‌هایِ آبرومندانه‌تري نیز به خود می‌گیرد، مانندِ تاکتیک و استراتژی. دانستنِ شگردهایِ دستیابی به قدرت، که چندان آموختنی نیست، و داشتنِ آن همچون استعدادي هنرمندانه، همچون «هنر»، به زبانِ ماکیاوللی، همچنان که او در نمونه‌هایِ گوناگون نشان می‌دهد، در آدمیان با طبع‌هایِ گوناگون و در شرایطِ گوناگون به صورت‌هایِ گوناگون خود را پدیدار می‌کند. امّا، نظریّه‌پردازي مانندِ ماکیاوللی کسي نیست که خود از آن «هنر» برخوردار باشد. او دارایِ «روحِ علمی» و فلسفی ست و مشاهده‌گر و قانون‌یاب است. از این‌رو، او چه‌بسا یکي از راستگوترین و بی‌فریب‌ترین آدم‌هایِ رویِ زمین بوده باشد که با چشم دوختن بر صحنه‌یِ روابطِ قدرت و بازیِ قدرت در روزگارِ خود یافته‌های‌اش را با دلیریِ تمام بازگفته است، بی آن که از پیامدهایِ آن برایِ شخصِ خود باکي داشته باشد.

داستانِ زندگانیِ او و ناکامی‌هایِ شخصی‌اش هم بازگویِ آن است که در او نشاني از طبعِ مارمولکیِ انسانِ میانمایه‌یِ فرصت‌طلب نیست، بلکه برخوردار از نبوغِ علمیِ حقیقت‌جویي ست که در خطرناک‌ترین پهنه‌یِ بازیِ روی-و-ریایِ بشری از شناختِ حقیقت و بازگفتنِ آن هراسي ندارد. «هنر»شناسیِ او در پهنه‌یِ رفتارِ سیاسی پرده از یک واقعیّتِ ژرفنایی در عالم بشری برمی‌دارد و از این نظر، در این گونه دلیریِ اندیشه‌گرانه، در دنیایِ مُدرن همتایي بهتر از نیچه برایِ او نمی‌توان یافت.

اگرچه ماکیاوللی از ساده‌اندیشی یا ساده‌دلیِ متافیزیکیِ تامس مور در موردِ انسان به دور است و، بر عکسِ او، به نامِ ارزش‌هایِ اخلاقیِ جاودانه نه تنها به واقعیّت پشت نمی‌کند و آن را نادیده نمی‌گیرد، که آن را پست و ناچیز نیز نمی‌شمارد. او به پیچیدگی و تو-در-توییِ واقعیّت در زندگانی و رفتارِ بشری آگاه است و می‌داند که «هنر» در همه‌جا یکسان و یک‌شکل پدیدار نمی‌شود. او، به‌خلافِ تهمت‌هایي که از بابتِ بی‌اخلاقی به او زده اند، ستایشگرِ کساني نیست که قدرت را برایِ قدرت می‌خواهند و بس، یعنی برایِ زورگویی به دیگران و سروری بر ایشان در جهتِ خرسندیِ خاطرِ خویش به هر بها. و در راهِ آن از دست زدن به هیچ جنایتي پروا ندارند. در این باب می‌توان به فصلِ هشتمِ شهریار با عنوانِ «در بابِ آنان که با تبهکاری به شهریاری رسند» نگاه کرد و دید که او نه تنها ستایشگرِ چنان راه-و-روشي نیست که سرزنشگرِ آن نیز هست.

به‌عکس، ستایشگریِ او را آن جا می‌بینیم که در بابِ مرداني همچون موسا و کورش و رمولوس و تسئوس سخن می‌گوید که کمر به نجاتِ قومِ خود بسته اند. مردانِ بزرگ برایِ او از این دسته اند نه از آن دسته. یعنی کساني که در شرایطِ دشوار برایِ ماندگاریِ جامعه‌یِ خود و بازگرداندنِ آسایش و آرامش به آن هنرنمایی می‌کنند. فصلِ پایانیِ شهریار با عنوانِ «فراخوانشي به رهانیدنِ ایتالیا از چنگالِ بربران» به‌روشنی نشان می‌دهد که آرمانِ او در این کتاب رهانیدنِ ایتالیا از چنگالِ قدرت‌هایِ اروپاییِ آن زمان همچون فرانسه و اسپانیا ست و کتاب را همچون رهنمودي برایِ چنان نجات‌بخشي نوشته است.

باری، در بسترِ تمدنِ مدرنِ اروپایی آرمان‌شهرگراییِ انسان‌باورانه، از سویی، و رئال‌پولیتیک، از سویِ دیگر، در ساخت-و-سازِ نظامِ حقوقی و سیاسی و رفتارِ سیاسی و اجتماعیِ آن حضور و نقش داشته اند. از این جهت می‌توان تامس مور و ماکیاوللی را با دو کتاب‌شان نمادهایِ دو چهره‌یِ یانوس (Janus) در این تمدن دانست، آن خدایِ رومیِ نگهبانِ کیهان و درها و دروازه‌ها که در تندیس‌هایِ خود با دو چهره‌یِ پُشتاپُشت این سو و آن سو را با هم نگهبانی می‌کنند. شاید بتوان گفت که سوسیال-‌دموکراسیِ اروپایی از ترکیبِ این دو چهره برآمده است.

تبلیغات

    

مرتبط در این شماره

ادبیات جهان

عقلِ محزون

كامو در كشمكش با خود

يادداشت‌ها: پشتِ صحنه‌ي زندگيِ کامو

کامو را در يادداشت‌هايش ژرف‌تر بشناسيد

از اين دنيا گريزي نيست

يادداشت‌ها به شکلِ دردناکي، صادقانه‌اند

اندیشه سیاسی

فوکو در حوزه

قبض و بسط نص

عقل یا عمل

نزاع شاه و پارلمان

تاریخ جهان

مصايب زندگي‌نامه‌نويسي براي نوجوانان

آدم‌ها، بي‌حب و بغض

کی، کی بود؟

سینما

آليور استون: تاريخ، سياست، مناظره

جهنمي به نام تاريخ

ادب مرد به ز دولت اوست...

علوم اجتماعی

بنیان‌های ساختاری دیکتاتوری

دموکراسی یک وضعیت استثنایی است

علوم سیاسی

ارگان فوکویاما

جدایی فرانسیس از نیکسون

اتاق فکری برای سیاستمداران، تاریخ‌دانان و اقتصاددانان و نظامیان

فلسفه

سراسر عيب ديدن هنر نيست

فلسفه در دادگاه ايدئولوژي

به وقت فلسفه اسلامي

شعر اصل است و علم فرع

فلسفه سیاسی

... و اندیشه سیاسی مدرن آغاز می‌شود

آموزگار شرق یا وطن‌پرست؟

ماکیاولی‌خوانی در تهران

ویترین

مردي که از پروس آمد

ريشه‌هاي نظم فوکويامايي

روحت شاد جد بزرگوار

پدر تاریخ می‌فرماید...

طرحي نو در حد فاصل دو رويکرد

يونان چگونه يونان ماند؟

رای تو کجاست؟

مرورهای کوتاه کوتاه

چه كتاب‌هايي که می‌آیند

اسميت زير ذره‌بين

دو پدر و يك قانون اساسي

بازگشت به يونان باستان

چين قبل از مائو

دردسر گاندي

محرمانه آسانژ

خانواده باشكوه

آخرين بازمانده لينگوا فرانکا

ماموريت غيرممکن: فلسفه

حرف بزن تا حرف بزنم

باستاني‌هاي مصر

درخشش

آغازِ پايانِ جنگ جهاني دوم

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.