تفاوت‌های علم اقتصاد و فیزیک

فردريش فون هايك در آکادمی نوبل چه گفت؟

 ترجمه: منصور بيطرف
[ شناسه مقاله: 1861 ]   [ موضوع: علم اقتصاد ]   [ بازدید: ۳۲۱۲ ]

شماره ۱۱، اردیبهشت ۱۳۹۰

فردريش آگوست فون هايك (۸ مه ۱۸۹۹ ۲۳ مارس ۱۹۹۲) اقتصاددان و فيلسوف سياسي معاصر بود که ‌انديشه‌هاي او در مورد اقتصاد سياسي و ليبراليسم کلاسيک مورد توجه است.‌ هايك در اتريش به دنيا آمد. وي تحصيلات دانشگاهي خود را در حقوق و علوم سياسي در اتريش به پايان رساند. در دهه ۱۹۳۰ وارد انگلستان شد و در مدرسه اقتصاد لندن (LSE) به تدريس پرداخت. در ۱۹۵۰ اين مدرسه را به قصد دانشگاه شيکاگو ترک گفت. وي پس از بازنشستگي مجدداً به اروپا بازگشت و در سال ۱۹۷۴ موفق به دريافت جايزه نوبل اقتصاد شد. متن زير ترجمه سخنراني فون هايك در آکادمي نوبل است. اين سخنراني در زماني ارائه شد که نرخ بيکاري و تورم در کشورهاي صنعتي بالا بود.

موقعيت کنوني که از قضا با مشکلات عملي که امروزه اقتصاددانان با آن مواجه هستند همراه شده باعث شده است تا انتخاب عنوان سخنراني اجتناب ناپذير باشد. در حقيقت بايد بگويم در اين لحظه که از يک طرف اقدام اخير ارائه جايزه يادبود نوبل به علم اقتصاد و گام مهمي که در اين خصوص برداشته شده، سبب شده علم اقتصاد از نگاه عمومي شأن و منزلت علم فيزيک را به دست آورد و از طرف ديگر اقتصاددانان در اين زمان که تورم دنياي آزاد را تهديد مي‌کند، فراخوانده شده‌اند تا بگويند چگونه مي‌شود اين دنيا را از تهديد جدي آن رها ساخت و البته بايد تاييد کرد سياست‌هايي هم حاصل شده که اکثر اقتصاددانان آن را توصيه کرده‌اند و حتي به دولت‌ها هم فشار وارد شده تا آن را اجرا کنند.

در حقيقت ما در اين لحظه علت خاصي براي مغرور شدن نداريم زيرا به عنوان يک حرفه، آشفته بازاري ساخته‌ايم. به نظر من قصور اقتصاددانان براي هدايت يک سياست، به تمايل آنها در تقليد روش‌هايي بر مي‌گردد که به علم موفق فيزيک بسيار نزديک است؛ روندي که ممکن است در حوزه ما به بروز خطا منجر شود. اين روند را مي‌توان تمايل به «علمي بودن» توصيف کرد. اين تمايل را حدود ۳۰ سال پيش به مفهوم واقعي کلمه، «غيرعلمي» توصيف کردم؛ زيرا مي‌خواهند «افکار را در قالب رفتارهاي مکانيکي و غيرنقادي به حوزه‌هاي متفاوتي از آنچه تاکنون شکل گرفته تسري دهند.»

من امروز مي‌خواهم سخنراني خود را با اين نکته شروع کنم که چگونه بعضي از خطاهاي بزرگ سياست‌هاي اقتصادي اخير ناشي از پيامدهاي مستقيم اين خطاي علمي است. فرضيه‌اي وجود دارد که طي ۳۰ سال گذشته راهنماي سياست‌هاي پولي و مالي بوده و من معتقدم اين فرضيه کاملاً ناشي از برداشت اشتباه يک روش درخور علمي است. اين اظهارنظر که يک رابطه مثبت ميان اشتغال کل و اندازه تقاضاي کل براي خدمات و کالا وجود دارد منجر به اين اعتقاد شده که ما مي‌توانيم به طور دائم اشتغال کامل را با نگهداشتن مجموع هزينه پولي در يک سطح مناسب، تضمين کنيم.

اين فرضيه در ميان فرضيه‌هاي گوناگون که به بيکاري گسترده مربوط است، تنها فرضيه‌اي است که مي‌تواند شواهد کمي قوي را به طور نمونه ارائه دهد. من هرگز اين فرضيه را از اساس رد نمي‌کنم اما اينکه داريم آن را تجربه مي‌کنيم، خيلي آسيب پذيرمان کرده است. اين مساله مرا به يک مورد مهم‌تر هدايت مي‌کند. در اقتصاد و ديگر نظم‌هايي که با پديده پيچيده سر و کار دارند برخلاف علم فيزيک که جنبه‌هاي رخدادي ما مي‌توانيم بر اساس آن داده‌هاي کمّي لازم به دست آوريم، بسيار محدود است و شايد اصلاً موارد مهم را شامل نشود.

در حالي که در علم فيزيک، آن طور که معمول است، مبنا، فاکتور‌هاي مهمي است که رويدادهاي عيني را تعيين مي‌کنند و به طور مستقيم مشاهده پذير و قابل اندازه‌گيري هستند، اما در مطالعه پديده‌هاي پيچيده‌اي مثل بازار که به کنش‌هاي افراد زيادي بستگي دارد، تمام شرايط محيطي که پيامد يک فرآيند را مطالعه مي‌کنند، به دلايلي که بعداً شرح خواهم داد، به سختي قابل اندازه‌گيري خواهد بود. در حالي که کار يک محقق در علم فيزيک براساس فرضيه، اولين نگاه است، يعني آنچه او فکر مي‌کند مهم است اندازه مي‌گيرد در حالي که در علوم اجتماعي آنچه را که قابل دستيابي به ‌اندازه‌گيري است، مهم است.

گاهي اوقات اين به نقطه‌اي راه مي‌برد که مي‌طلبد فرضيات ما به طريقي فرموله شوند که فقط به مقادير قابل اندازه‌گيري قابل ارجاع باشند.به سختي مي‌توان چنين تقاضايي را ناديده گرفت که به طور قراردادي حقايقي را در بر مي‌گيرد که حتي‌الامکان ناشي از رويدادهايي است که در دنياي واقعي روي مي‌دهد. اين نگاه که روش‌هاي علمي به طور ساده لوحانه را قبول کرده‌اند، پيامدهاي غامضي به دنبال دارد. ما با توجه به ساختار بازار و ساختارهاي مشابه اجتماعي مي‌دانيم که حقايق بسيار زيادي را مي‌توانيم اندازه بگيريم.

در حقيقت ما فقط اطلاعات کلي و غيردقيق داريم و از آنجا که تنها شواهد کلي مي‌توانند تاثير اين حقايق را تاييد کنند، آنهايي از پذيرفتن آن امتناع مي‌کنند که سوگند خورده‌اند فقط آنچه را قبول داشته باشند که شواهد علمي تاييد مي‌کنند. بنابراين آنها بر اساس همين فريب خوشحال خواهند بود که مي‌توانند فاکتورهايي را اندازه‌گيري کنند که مرتبط (با علم) هستند.

شايد ارتباط ميان تقاضاي کل و اشتغال کل تقريبي باشد اما از آنجا که اين فقط يکي از داده‌هاي کمّي شده است که داريم به عنوان تنها ارتباط علّي که داريم مقبول است.

بنابراين براساس اين معيار ممکن است شواهد «علمي» بهتري براي يک فرضيه دروغين وجود داشته باشد که به اين خاطر مقبول خواهند شد که «علمي تر» از يک تفسير معتبر است و به اين خاطر رد مي‌شوند که هيچ شواهد کمي کافي براي آن وجود ندارد.اجازه بدهيد اين را با ترسيم مختصري که آن را به عنوان علت اصلي بيکاري گسترده در نظر مي‌گيرم بيان کنم محاسبه‌اي که همچنين توضيح خواهد داد چرا چنين بيکاري را نمي‌توان با سياست‌هاي تورمي توصيه شده يي که فرضيه‌هاي مد شده طرح مي‌کنند، درمان کرد. به نظر من اين توضيح صحيح مي‌تواند علت اختلاف ميان توزيع تقاضا بين کالاها و خدمات مختلف و تخصيص کار و ديگر منابع در بين توليد آن ستانده‌ها باشد. ما دانش «کيفي» خوبي از نيروهايي که در بخش‌هاي مختلف اقتصادي ميان عرضه و تقاضا هماهنگي به وجود آورده‌اند، شرايطي که به آن دست خواهند يافت و از عواملي که به احتمال مانع چنين تعديلي خواهند شد، داريم..

گام‌هاي جداگانه‌اي که مسوول اين فرآيند هستند، روي حقايق تجربي هر روزه تکيه دارند و نيز افراد اندکي که را هم همراه خود کرده‌اند زحمت پيروي از مباحثي را مي‌کشند که اعتبار فرضيات واقعي يا صحت منطقي نتايجي را که از آنها استخراج مي‌شوند زير سوال مي‌برند. در حقيقت ما دلايل خوبي داريم تا باور کنيم بيکاري نشانه آن است که ساختار قيمت‌ها و دستمزدهاي نسبي (معمولاً با تثبيت قيمت‌هاي دولتي يا انحصاري) منحرف شده‌اند و اينکه اجراي عدالت بين تقاضا و عرضه کار در تمامي بخش‌ها، قيمت‌هاي نسبي را تغيير مي‌دهد و به همين خاطر انتقال برخي از نيروهاي کار هم الزامي مي‌شود.

اما زماني که از ما درخصوص شواهد کمّي براي ساختار ويژه قيمت و دستمزدهايي که به منظور اطمينان از تداوم فروش محصولات و خدمات پيشنهاد شده که الزامي است، پرسيده مي‌شود بايد قبول کنيم چنين اطلاعاتي را نداريم. به بيان ديگر ما شرايط کلي را که در آن تعادل خود را برقرار خواهد کرد که تا حدي هم گمراه‌کننده است مي‌دانيم، اما هرگز نمي‌دانيم اگر بازار بخواهد چنين تعادلي را برقرار کند، دستمزدها و قيمت‌ها چقدر خواهد بود. ما صرفاً مي‌توانيم بگوييم در چه شرايطي از بازار مي‌توانيم اين انتظار را داشته باشيم که قيمت‌ها و دستمزدها را که در آن تقاضا معادل عرضه خواهد بود برقرار کند اما هرگز نمي‌توانيم اطلاعات آماري توليد کنيم که نشان بدهد دستمزدها و قيمت‌هاي غالب چقدر باشد تا فروش عرضه نيروي کار را تضمين کند.

با اين حال علت بيکاري مي‌تواند يک فرضيه تجربي باشد که ممکن است نادرست بودن آن اثبات شود به اين مفهوم که اگر براي مثال، عرضه ثابت پول و افزايش کلي دستمزدها منجر به بيکاري نشد يقيناً اين فرضيه از آن نوع فرضيه‌هايي نيست که ما بتوانيم براي به دست آوردن يک پيش‌بيني مشخص عددي که نرخ دستمزدها يا توزيع نيروي کار از آن انتظار مي‌رود، استفاده کنيم.

با اين حال چرا در علم اقتصاد ما بايد مجبور به ناديده گرفتن آن نوع از حقايقي باشيم که اگر اين حقايق در فرضيه‌هاي فيزيکي وجود داشت مطمئنا يک دانشمند اطلاعات دقيقي را از آن بيرون مي‌کشيد؟ احتمالاً تعجب‌آور نيست آن افرادي که تحت تاثير مثال‌هاي علوم فيزيکي نيستند موقعيت فعلي را هم خيلي رضايت‌بخش نمي‌دانند و همچنان اصرار به اثبات استانداردهايي دارند که مي‌يابند. دليل اين امر همان‌طور که پيش از اين توضيح مختصر دادم اين حقيقت است که علوم اجتماعي مانند بسياري از علوم زيست‌شناسي و برخلاف اکثر حوزه‌هاي علوم فيزيکي با ساختارهاي اساساً پيچيده سر و کار دارد، به عبارت ديگر با ساختارهايي سر و کار دارد که مشخصات بارز آنها را مي‌توان با ساخت مدل‌هايي که از تعداد متغيرهاي بزرگي تشکيل شده نمايش داد. براي مثال، رقابت، فرآيندي است که اگر در بين تعداد زيادي از اشخاص کنشگر صورت گيرد، نتيجه مي‌دهد.

در بعضي از حوزه‌ها، به ويژه در حوزه‌هايي که اين نوع مسائل مشابه علوم فيزيکي به وجود مي‌آيد، بر اين مشکلات مي‌توان به جاي اطلاعات مشخص درباره تک‌تک عناصر از فرکانس نسبي، احتمالات و از رويداد خواص متغير عناصر استفاده کرد و بر تفاوت‌ها فائق آمد. اما اين امر فقط در جايي حقيقت دارد که ما مجبور باشيم با آن چيزي که دکتر وارن ويور (رئيس پيشين بنياد راکفلر) آن را «پديده‌هاي پيچيده غيرسازماندهي شده» ناميده و در مقابل «پديده‌هاي پيچيده سازماندهي شده» علوم اجتماعي طرح کرده، سر و کار داشته باشيم. در اينجا پيچيدگي‌هاي سازماندهي شده به آن معناست که مشخصه ساختارها نشان مي‌دهند آنها نه فقط به خواص تک‌تک عناصر که از آنها تشکيل شده و فرکانس نسبي که با آن حرکت مي‌کنند وابسته هستند بلکه به رسومي که در آن اين عناصر فردي با يکديگر در ارتباط هستند، وابستگي دارند.

ما در توصيف وظيفه چنين ساختاري مي‌توانيم بگوييم نه فقط مي‌توان اطلاعات آماري را جايگزين اطلاعات فردي کرد بلکه اگر بخواهيم از فرضيه‌مان پيش‌بيني‌هاي مشخصي درباره رويدادهاي فردي استخراج کنيم، نيازمند اطلاعات کامل درباره هر عنصر فردي هستيم. ما بدون داشتن اطلاعات مشخص درباره تک‌تک عناصر خود را به موقعيت‌هاي ديگري محدود مي‌کنيم که من آن را الگوي پيش‌بيني‌هاي محض ناميده‌ام. پيش‌بيني‌اي که مبتني بر تعدادي از نسبت‌هاي کلي ساختارهايي است که خودشان را شکل مي‌دهند اما حکم مشخصي را درباره تک‌تک عناصر که ساختار را شکل داده‌اند نمي‌دهد.

اين امر به ويژه در خصوص فرضيه‌مان که مسوول تعيين نظام دستمزدها و قيمت‌هاي نسبي است که در يک بازار «خوب کارکرد» خودشان را شکل مي‌دهند، حقيقت دارد. براي تعيين اين قيمت‌ها و دستمزدها، بايد در آنجا تاثير اطلاعات ويژه‌اي را که هر فرد دخيل در فرآيند بازار جمع‌آوري مي‌کند، وارد کرد جمع حقايقي که کليت آنها را نمي‌توان به يک ناظر علمي يا به هر کس ديگر شناساند. اين در حقيقت منشاء حاکميت نظم بازار است، و به همين خاطر زماني که قدرت‌هاي حکومتي اين نظم را تحت فشار نمي‌گذارند، بازار به طور منظم نظم ديگري را جايگزين مي‌کند که در تخصيص منابع، دانش بيشتري از حقايق مشخص را که فقط به طور پراکنده در بين اشخاص به حساب نيامده وجود دارد، مورد استفاده قرار مي‌دهد تا هر فردي که مي‌تواند آن را دارا باشد.

اما به خاطر آنکه ما به عنوان دانشمندان ناظر هرگز نمي‌توانيم تمام دترمينان‌هاي چنين نظمي را شناسايي کنيم و در پي آن نمي‌توانيم بدانيم در کدام ساختار ويژه قيمت‌ها و دستمزدها، تقاضا در همه جا برابر عرضه است، در نتيجه نه مي‌توانيم انحراف از اين نظم را اندازه‌گيري کنيم و نه مي‌توانيم از لحاظ آماري فرضيه‌مان را که انحراف از سيستم «تعادلي» قيمت‌ها و دستمزدهايي است که فروش برخي از محصولات و خدمات را به قيمت پيشنهادي غيرممکن مي‌سازد، آزمون کنيم.

پيش از آنکه من نگراني خود را از تاثير تمام اين موارد روي سياست‌هاي اشتغالي که اخيراً ترغيب مي‌شود، ادامه دهم، اجازه دهيد به طور مشخص محدوديت‌هاي ذاتي دانش عددي‌مان را که غالباً از آن چشم‌پوشي مي‌شود، تعريف کنم. پيش از اين من اين عقيده را که روش رياضي در اقتصاد را در کل قبول ندارم، رد مي‌کنم.

در حقيقت استفاده از روش‌هاي رياضي را يک امتياز بزرگ مي‌دانم که به ما اين امکان را مي‌دهد که با ابزار معادلات جبري مشخصه کلي يک الگو را حتي در جايي که ما ارزش‌هاي عددي را که نمود ويژه آن تعيين خواهد کرد ناديده مي‌گيريم، توصيف کنيم. ما بدون اين تکنيک رياضي به ندرت مي‌توانستيم در يک بازار به تصوير جامعي از تعاملات دوگانه رويدادهاي مختلف نائل آييم هرچند که توانايي استفاده از اين روش در تعيين و پيش‌بيني ارزش‌هاي عددي آن مقدار شايد به توهم منجر شود که اين به نوبه خود به جست وجوي بيهوده ثابت‌هاي عددي و کمّي منجر مي‌شود. اين اتفاق به رغم اين حقيقت رخ مي‌دهد که بنيان‌گذاران علم اقتصاد مدرن هيچ توهمي نداشتند. اين درست است که سيستم معادلاتي آنها الگوي يک بازار جمع و جورشده و متعادل را شرح مي‌دهد اما به شرطي که ما قادر مي‌بوديم تمام جاهاي خالي فرمول انتزاعي را پر کنيم.

به عبارت ديگر اگر ما تمام پارامترهاي اين معادلات را مي‌دانستيم مي‌توانستيم قيمت و کمّيت تمام کالاها و خدمات فروخته شده را محاسبه کنيم. اما همچنان که ويلفردو پارتو يکي از بنيان‌گذاران اين فرضيه به روشني بيان کرده است، هدف آن نمي‌تواند «رسيدن به يک محاسبه عددي قيمت» باشد، چنانکه او گفته خيلي «مضحک» خواهد بود ما بخواهيم به اثبات تمام داده‌ها بپردازيم. در حقيقت، نکته اصلي از سوي آن دسته از پيش‌بيني‌کنندگان علم اقتصاد مدرن ديده شده بود. مردان مکتب اسپانيايي قرن شانزدهم روي نکته مهمي تاکيد داشتند که آن را قيمت رياضي مي‌ناميدند يعني آنکه قيمت به شرايط ويژه زيادي بستگي داشت که جز براي خدا براي هيچ فرد ديگري شناخته شده نبود.

من گاهي اوقات آرزو مي‌کنم اقتصاددانان ما اين نکته را قلبي بفهمند. بايد اعتراف کنم هنوز شک و ترديد دارم که آيا سعي آن اقتصاددانان براي تعيين يک مقدار قابل اندازه‌گيري توانسته باشد به فهم فرضيه ما از يک پديده اقتصادي کمک شاياني کند، حال مي‌خواهد اين فهم به عنوان مميزه‌اي از ارزش باشد يا توصيفي از وضعيت ويژه. همچنين من نمي‌خواهم قبول کنم اين شاخه از تحقيق هنوز جوان است، زيرا «سر ويليام پتي» بنيانگذار اقتصادسنجي همکار ارشد «سر اسحاق نيوتن» در انجمن سلطنتي بود.

در حال حاضر مساله تورم و اشتغال از موارد خيلي مهم هستند. تاثير آن آنقدر مهم است که شايد علت اصلي بيکاري گسترده از سوي اکثر اقتصادداناني که به طور علمي فکر مي‌کنند مورد توجه قرار نگرفته است.

البته بايد تاييد کنم فرضيه مورد توجه من که به عنوان يک توضيح درست از بيکاري است، آن فرضيه است که به طريقي مفاد آن محدود است زيرا فقط به ما اين اجازه را مي‌دهد که يک پيش‌بيني خيلي کلي از نوع رويدادهايي که در يک وضعيت داده شده انتظار مي‌رود، کنيم. اما تاثير آن روي سياستي که ساختارهاي جاه‌طلبانه‌تري دارند خيلي مساعد نيست و اعتراف مي‌کنم از آنجا که حقيقت را ترجيح مي‌دهم بايد بگويم داشتن دانش ناقص براي وانمود کردن به داشتن دانش دقيق دروغ بزرگ است. اعتباري که فرضيه‌هاي دروغين با استانداردهاي علمي شناخته شده مي‌توانند بگيرند، همچنان که نمونه‌هاي فعلي آن را نشان مي‌دهند، پيامدهاي وحشتناکي را به دنبال خود دارند.

در حقيقت در بحث فعلي، خيلي از سنجش‌هايي که بر فرضيه‌هاي «اقتصاد کلان» حاکم هستند و به عنوان درمان بيکاري توصيه شده‌اند، يعني بالا بردن تقاضاي کل، سبب تخصيص‌هاي نابجا و وسيعي از منابع مي‌شود که به احتمال زياد بيکاري در مقياس بالا از پيامدهاي اجتناب‌ناپذير آن خواهد بود. تزريق مداوم مقادير اضافي پول در نقاط سيستم اقتصادي که تقاضاهاي موقت ايجاد مي‌کند، کاري که در اصل نبايد رخ دهد آن هم در زماني که افزايش کمّي پول همراه با انتظار تداوم افزايش قيمت‌ها يا متوقف شده يا کاهش يافته، نيروي کار و ديگر منابع را به سمت اشتغال تا زماني مي‌تواند هدايت کند که افزايش کمي پول با همان نرخ سرعت ادامه داشته باشد. آنچه اين سياست توليد مي‌کند آن اندازه از سطح اشتغالي نيست که بتوان آن را به روش ديگري ايجاد کرد، مثل توزيع اشتغال که نمي‌توان تا بي‌نهايت آن را نگه داشت و اينکه بعد از مدتي مي‌توان آن را فقط با نرخ تورمي که سريعاً منجر به نابسامان شدن تمام فعاليت‌هاي اقتصادي مي‌شود، نگه داشت.

حقيقت اين است که ما با يک نگاه اشتباه فرضيه‌اي به يک موقعيت عاريه‌اي هدايت مي‌شويم که در آن موقعيت نمي‌توانيم مانع ظهور مجدد بيکاري پايدار شويم، آن هم نه به اين خاطر که اين ديدگاه گاهي اوقات بد جلوه کرده است، و بيکاري هم تعمداً به عنوان ابزاري براي مبارزه با تورم ايجادشده بلکه محدود به رويدادي است که در حال حاضر به عنوان يک رويداد عميقاً تاسف‌بار مطرح است و به محض آنکه تورم متوقف شود پيامد غيرقابل فرار سياست‌هاي اشتباه گذشته شتاب مي‌گيرد. من بايد اين مشکلات را به رغم اهميت تجربي فوري که دارند کنار بگذارم زيرا من آن را اساساً به اين خاطر ارائه دادم که به عنوان بياني از پيامدهاي لحظه‌اي که شايد ناشي از خطاهايي است که پيروي از مشکلات انتزاعي فلسفه علم را به دنبال خود دارد، باشد. من فقط اين بحث را مي‌کنم که دلايل زيادي نسبت به خطرهاي درازمدتي در يک حوزه بسيار وسيع‌تر وجود دارد که ناشي از قبول کردن غيرنقادي اظهاراتي است که در ظاهر در برخورد با مساله علمي به نظر مي‌آيند.

آنچه من در اصل مي‌خواهم به عنوان سرلوحه بياناتم شفاف کنم اين است که يقيناً در اين حوزه من اعتقاد دارم، اين اعتقاد در کل در علوم انساني هم هست، آنچه به ظاهر روش علمي مي‌آيد غالباً اکثراً غيرعلمي است و فراتر از اين اينکه در اين حوزه‌ها محدوديت‌هاي معلومي وجود دارد که انتظار داريم علم به آن دست بيابد. اين به آن معناست که اعتماد به علم يا کنترل تعمدي منطبق با اصول علمي بيش از روش علمي مي‌تواند اثرات تاسف‌باري داشته باشد. البته پيشرفت علوم طبيعي در دنياي مدرن فراتر از تمامي انتظارات بوده که هر پيشنهادي که مقداري محدوديت داشته باشد، مورد سوءظن قرار مي‌گيرد؛ به ويژه تمام آنهايي که در مقابل اين ديدگاه مقاومت مي‌کنند و اميد دارند قدرت پيش‌بيني و کنترل‌مان (به عنوان نتيجه مشخصه پيشرفت علمي در نظر گرفته شوند) که در فرآيند جامعه به کار گرفته مي‌شود به زودي ما را قادر خواهند كرد تا اساس جامعه را بر اساس آنچه دوست داريم، بريزيم.

اين درست است که در مقابل شادي که کشف علوم فيزيکي ايجاد مي‌کند، ديدگاهي که ما از مطالعه جامعه کسب مي‌کنيم، غالباً اثر کاهنده روي تمايلات ما دارد و شايد تعجب آور نباشد که اعضاي جوان تندرو حرفه ما هميشه آماده قبول اين امر نباشند. با اين حال اعتماد به قدرت نامحدود علم غالباً روي اين اعتقاد دروغين قرار دارد که روش کاربرد علمي يک تکنيک حاضر آماده يا تقليد فرم است تا روش‌هاي علمي. انگار که يک نفر براي حل تمام مسائل اجتماعي فقط نياز به يک دستورالعمل آشپزي دارد. گاهي اوقات به نظر مي‌رسد گويي يادگيري تکنيک‌هاي علمي بسيار راحت‌تر از فکر کردني است که به ما نشان مي‌دهد مشکل در کجاست يا آنکه چگونه به آنها نزديک شويم،است.

چالش ميان آنچه مردم در رفتار فعلي‌شان از علوم براي دستيابي به يک رضايت عام انتظار دارند و آنچه واقعاً در قدرت‌شان است، بسيار جدي است، و اين چالش تا زماني وجود دارد که مردم هميشه منتظر افرادي باشند که آنها را فريب مي‌دهند و شايد هم صادقانه باور داشته باشند آنها مي‌توانند براي برآورده کردن نياز مردم بيش از آنچه در يد قدرت‌شان است، انجام دهند، حتي اگر دانشمندان راستيني در اينجا باشند که تمام محدوديت‌هاي حوزه امور بشري را به رسميت مي‌شناسند. براي يک کارشناس به غايت سخت است و به طور يقين در بسياري از موارد براي يک غيرحرفه‌اي غيرممکن، که به نام علم ميان ادعاهاي مشروع و غيرمشروع تمايزي قائل شود. تبليغات بي‌شماري که اخيراً توسط رسانه‌ها و به نام علم درباره محدوديت رشد به راه افتاده و سکوت همان رسانه‌ها نسبت به گزارش‌هايي که از جانب کارشناسان ذي‌صلاح درباره انتقادهاي تخريب‌کننده‌اي که دريافت مي‌کنند، بايد احساس نگران‌کننده يک فرد را که نسبت به شأن علم روا مي‌شود، برانگيزاند.

اما اين به هيچ وجه فقط در حوزه علم اقتصاد که ادعاهاي دور از دسترسي که از طرف سمت و سوي علمي‌تر تمام فعاليت‌هاي بشري و ميزان اشتياق فرآيند جايگزيني خودبه‌خودي توسط «کنترل وجدان بشري» طرح مي‌کند، نيست. اگر من اشتباه نکنم، روان‌شناسي، روانکاوي و برخي ديگر از شاخه‌هاي جامعه شناسي (حالا درباره آنچه فلسفه تاريخ خوانده مي‌شود، حرف نمي‌زنم) تحت تاثير آنچه من تعصب علمي ناميده‌ام و ادعاهاي فريبنده‌اي از اين قبيل که علم به چه چيزهايي که نمي‌تواند برسد، قرار گرفته‌اند.

اگر ما به دنبال حفاظت از خوشنامي علم هستيم و به دنبال اين هستيم که مانع از خودخواهي دانش که بر مبناي شبيه‌سازي سطحي با علم فيزيک قرار گرفته، شويم، بايد تلاش زيادي را به سمت دور کردن از چنين خودخواهي‌ها انجام دهيم. ما نمي‌توانيم به‌اندازه کافي براي چنين فيلسوفان علم مدرني مانند کارل پوپر که به ما آزموني براي تفاوت ميان آنچه مي‌توانيم به عنوان علم قبول کنيم و آنچه نمي‌توانيم، ارائه داد، (آزموني که مطمئن هستم برخي از دکترين‌هايي که به عنوان علمي قبول شده‌اند، در آزمون رد خواهند شد) ارج و قرب قائل شويم. هرچند در ارتباط با آن دسته از پديده‌هاي پيچيده يي که ساختار اجتماعي آنها يک نمونه بسيار مهم هستند، مقداري مشکلات اجتماعي وجود دارد، که دوست دارم در نتيجه‌گيري و به صورت واژه‌هاي کلي دلايل آن را دوباره بيان کنم که چرا در اين حوزه‌ها نه فقط موانع مطلق براي پيش‌بيني رويدادهاي ويژه وجود دارد، بلکه چرا اين موانع به گونه‌اي عمل مي‌کنند که اگر ما آن دانش علمي را داشتيم که ما را قادر مي‌ساخت آنها را ارتقا بخشيم، ممکن بود خودش يک مانع جدي براي پيشرفت هوش بشري باشد.

نکته اصلي که ما بايد به ياد آوريم اين است که پيشرفت سريع و بزرگ علوم فيزيکي در حوزه‌هايي روي مي‌دهند که ثابت شده توصيف و پيش‌بيني مي‌توانند بر اساس قوانيني باشند که مسوول پديده‌هاي عيني به عنوان فونکسيون‌هايي که تعدادي متغيرهاي قابل مقايسه‌اي دارند، هستند حال اين متغيرها مي‌خواهند حقايق ويژه‌اي باشند يا فرکانس نسبي از رويدادها. اين حتي مي‌تواند دليل غايي باشد که چرا ما اين قلمرو را به عنوان قلمرو «فيزيک» مي‌ناميم و از آن قلمروهايي که ساختار کاملاً سازماندهي شده‌اي دارند که من آن را پديده‌هاي اساساً پيچيده مي‌نامم، متمايز مي‌کنيم. در اينجا دليلي وجود ندارد که چرا وضعيت آخر نبايد مانند حوزه اول باشد. شايد يک فرد در وهله اول اين ظن را برد که مشکلاتي که ما در مرحله آخر با آن مواجه هستيم مثل مشکلاتي که درباره فرموله کردن فرضيات توصيفي رويدادهاي عيني به وجود مي‌آيد، نباشد.

هرچند آنها مسبب مشکلات ويژه نسبت به آزمون توصيف‌هاي مد نظر و بنابراين حذف فرضيات بد هستند. اين مشکلات اصلي زماني برمي خيزند که فرضيات خود را در دنياي واقعي براي هر موقعيت ويژه به کار مي‌بريم. فرضيه که اساساً پديده پيچيده‌اي است را بايد به تعداد زيادي از حقايق ويژه ارجاع داد و براي اينکه از آن پيش‌بيني استخراج کنيم يا آن را مورد آزمون قرار دهيم بايد تمام اين حقايق ويژه را مورد تحقيق و اثبات قرار دهيم. زماني که در اين مرحله پيشرفتي حاصل کرديم، مشکل خاصي نسبت به استخراج پيش‌بيني‌هاي آزمون پذير نخواهيم داشت با کمک رايانه‌هاي مدرن بسيار راحت خواهد بود که اين داده‌ها را براي استخراج يک پيش‌بيني که جاهاي خالي دارند، به طور تئوريک پر کنيم. مشکل واقعي براي حل علومي که مشارکت کمي دارند و اموري که گاهي اوقات غيرقابل حل هستند، شامل تحقيق و اثبات حقايق ويژه است.

يک مثال ساده ذات اين مشکل را نشان خواهد داد. يک بازي فوتبال را که تقريباً بازيکنان آن مهارت مشابهي دارند، فرض کنيد. اگر ما علاوه بر دانش کلي که از توانايي‌هاي تک تک بازيکنان داريم، يک سري از حقايق ويژه مانند حالت توجه، درک و حالت‌هاي قلبي، شش و ماهيچه شان را هم مي‌دانستيم، به احتمال مي‌توانستيم در هر لحظه از بازي نتيجه را پيش‌بيني کنيم. در حقيقت اگر ما هم بازي را بشناسيم و هم تيم را، به احتمال ايده زيرکانه تري را نسبت به نتيجه بازي ارائه خواهيم داد. البته ما قادر به اثبات آن حقايق نيستيم و در انتها نتيجه بازي خارج از طيف پيش‌بيني‌هاي علمي است؛ هرچند شايد بدانيم کدام رويدادهاي ويژه روي نتيجه بازي اثر خواهد گذاشت. اين به آن معنا نيست که نمي‌توانيم به هيچ وجه نسبت به مراحل چنين بازي پيش‌بيني داشته باشيم. اگر ما قواعد بازي‌هاي متفاوت را بدانيم، در يک نگاه خيلي زود خواهيم دانست کدام بازي انجام مي‌شود و چه نوع از کنش‌هايي را مي‌توانيم انتظار داشته باشيم و کدام را نمي‌توانيم.

اما ظرفيت ما براي پيش‌بيني به مشخصه‌هاي کلي رويدادهايي که انتظار مي‌رود، محدود خواهد شد و ظرفيت پيش‌بيني رويدادهاي فردي ويژه را در بر نخواهد گرفت. البته در مقايسه با پيش‌بيني‌هاي دقيقي که انتظار داريم در علم فيزيک ياد بگيريم، اين نوع از الگوي پيش‌بيني‌هاي محض اگر بهترين نباشد دومين نوع آن است که يک نفر دوست ندارد با آن راضي باشد. با اين حال خطر آنچه را مي‌خواهم هشدار بدهم دقيقاً اعتقادي است که يک ادعايي که به عنوان ادعاي علمي بخواهد خودش را جا بيندازد. در حالي که لازم است به آن حد رسيده شود.

اين راه به شارلاتانيسم يا بدتر از آن راه برده مي‌شود. عمل به دانشي که ما داريم و قدرتي که ما را قادر مي‌سازد فرآيند کل جامعه را مطابق با آنچه دوست داريم شکل دهد، علمي که در حقيقت آن را نداريم و به احتمال زياد آسيب زيادي به ما مي‌زند. در علم فيزيک براي انجام ناممکن‌ها مخالفت‌هاي کمتري صورت مي‌گيرد، حتي يک نفر ممکن است اين احساس را داشته باشد، هر کسي نبايد اعتماد بيش از حد را تقبيح کند چون ممکن است آزمايش‌هاي آنها تماماً نگاه‌هاي جديدي را به وجود آورد. اما در حوزه اجتماعي نادرست‌ترين اعتقاد اين است که اعمال بعضي قدرت‌ها که پيامدهاي منفعتي دارد به احتمال منجر به قدرت جديدي مي‌شود که ديگر افراد را وادار مي‌کند روي برخي از اتوريته‌ها رايزني کنند.

حتي اگر چنين کاري به خودي خود بد نباشد اعمال آن به احتمال مانع کارکرد آن دسته از نيروهاي نظم خودبه خودي که انسان با آن به طور گسترده يي در ترغيب اهدافش همياري مي‌شود، مي‌شود. ما فقط در شروع اين فهم هستيم که چگونه يک سيستم ارتباطاتي زيرک مبناي کارکرد يک جامعه صنعتي پيشرفته قرار گرفته است؛ يک سيستم ارتباطاتي که آن را بازار مي‌ناميم و اينکه براي خلاصه کردن يک اطلاعات پراکنده به يک مکانيسم بازده‌تر از هر انساني که عامداً طراحي کرده، تبديل مي‌شود.

اگر انسان در تلاش‌اش براي بهبود نظم اجتماعي است که به او کمترين آسيب نرسد، مجبور است اين شيوه را ياد بگيرد، درست همان طور که در تمام ديگر حوزه‌هاي پيچيده يک نوع سازماندهي شده غالب است، او نمي‌تواند دانش کاملي که او را ارباب رويدادهاي ممکن مي‌سازد، به دست آورد. بنابراين او مجبور خواهد بود از آن دانشي که او را به مقصد مي‌رساند استفاده کند، و نتيجه را همان‌طور که يک صنعتگر کار دستي خود را شکل مي‌دهد، شکل ندهد بلکه در عوض با فراهم کردن يک محيط مناسب از رشد آن بهره‌برداري کند، همان‌طور که يک باغبان اين کار را براي گياهانش انجام مي‌دهد.

خطري در احساس خوشبختي قدرت رو به رشدي که علوم فيزيکي پيشرفته باعث شده وجود دارد و اينکه انسان‌هاي اغواگر سعي به انجام آن دارند تا از فرازهاي مشخص کمونيسم اوليه استفاده کنند تا نه فقط طبيعت ما را بلکه براي کنترل خواسته‌هاي بشري محيط بشري مان را در معرض قرار دهند. انسان بايد محدوديت‌هاي شکست ناپذير دانش را به رسميت بشناسد و بايد به درستي به دانشجوي جامعه درسي از فروتني بياموزد که او را در برابر اينکه دستيار جنايتکار در گرسنگي مرگ‌آور انسان‌ها براي کنترل جامعه شود، محافظت کند گرسنگي که او را نه فقط بر هوادارانش حاکم ستمگر مي‌کند بلکه به او اين امکان را مي‌دهد که تخريب‌گر تمدني باشد که اين تمدن را هيچ فکري طراحي نکرده بلکه از تلاش‌هاي آزاد ميليون‌ها فرد به پا خاسته است.

برداشت معمول از مطالب فقط با ذکر منبع به صورت کامل یعنی با دکر عبارت «ماهنامه مهرنامه»، تاریخ و شماره مجله آزاد است. بازنشر کلی مطالب مجله به هر نحوی، اعم از چاپی، دیجیتالی یا مجازی ممنوع است.